🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃
دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟
گفت: شغلشان آزاد است.
گفتم: یعنی چه؟
گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند.
گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟
گفت: نه! متعلق به خودشان است.
گفتم: متوجه نمی شوم!!
گفت: تراکتور دارند.
گفتم: همه اینها که گفتی ، یعنی این که پدر کشاورز هستند؟
گفت: بله.
گفتم :خوب چرا از اول نمی گویی پدرم کشاورز است؟! خوب من هم بچه کشاورز هستم. این را با افتخار بگو!
یادم افتاد چند وقت قبل در موسسه با یکی از خانم های جوان منشی صحبت می کردم .
پرسیدم: پدر چکار می کنند؟
با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوری است.
منزلمان دور است. من هر روز صبح ترک موتور پدر می نشینم و یک ساعت طول می کشد تا به محل کارم برسم.
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتان چند تا دختر هستند که هر روز صبح
قبل از کار این امکان را داشته باشند که یک ساعت تمام پدرشان را بغل کنند؟
اشک در چشمانم جمع شد و آرام گفتم:
آفرین دخترم! آفرین! خدا پدرت را حفظ کند!
💌احساس خوشبختی و یا بدبختی، تنها در نوع نگرش و نگاه ما نسبت به دنیا و اتفاقات آن است.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیزدهم عمو صادق رو دید که پتویی دور خودش پیچیده و میخواد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهاردهم وپانزدهم
چند دقیقه گیج نگاهش کردم..دوباره با همون لحن محکم گفت:همین حالا ....
ظرفایی که توی دستم موندن را زمین گذاشتم اما از جام تکون نخوردم....من دیگه چرا؟ارباب آخه چرا؟
_مگه تو این بچه را راه ندادی تو باغ؟
وااااااااای ی ی....بخاطر این؟
بدون توجه به من که با اخم اونجا ایستادم مشغول حرف زدن با محمود شد ...یعنی من الان باید با یه بچه پنج ساله سر چند تا فندق توی انباری حبس بشم؟؟!!
به خاله و بقیه نگاه کردم...انگار برا هیچ کس مهم نیست...همه دارن با هم میخندن و حرف میزنند...
ارباب نیم نگاهی به من کرد و گفت:تو را هم باید بدم اکبر ببره؟
دستامو از عصبانیت مشت کردم و به سمت انباری راه افتادم...!
*
_حسن جان یه دقیقه بشین...اون در از پشت دو تا قفل خورده، باز نمیشه ....
بدون توجه به حرفم همچنان با در کلنجار میرفت...
از وقتی اومدیم هر دو دقیقه یه بار یه نقشه برای فرار میکشید و اجرا میکرد..
حالا خیز برداشته بود و خودشو محکم به در میزد که مثلا درو بشکنه!
_بچه جون اون در اینجوری شکسته نمیشه
خب توهم بیا کمک ...
بهش چشم غره رفتم:بر فرض درم شکستیم؟کجا بریم؟الان همه برگشتن خونه ...صداها را نمیشنوی مگه؟فرار کنیم بازم میگیرنمون...
با هیجان گفت:تند تند میدویم نمیتونن بگیرنمون ...
وای ....حاضر بودم سه برابر ظرفهای ناهارو بشورم، ولی یکی بیاد منو از دست ایننجات بده...
چشمم رو دور تا دور انباری چرخوندم....نگاهم به یه نمد افتاد ...با زحمت از زیر چند تا جعبه
کشیدمش بیرون و پهنش کردم...
یه کم خاک گرفته و مرطوب بود ،ولی بهتر از هیچی....دستامو گذاشتم زیر سرم تا بخوابم.
ذهنم به اون روزی که بهرام خان دستامو به ستون انباری خونش بسته بود کشیده شد...ناخودآگاه دستم را روی مچم کشیدم ...هرچند فقط جای زخمش روی دستم بود، اما انگار هنوز هم میتونسم دردشو حس کنم...
زیر لب شروع به ذکر گفتن کردم تا آروم بشم....
به محض اینکه ارباب درو باز کرد ،حسن از زیر دستش به طرف در دویید...معلوم بود خیلی بهش سخت گذشته.....
ارباب خنده کنان سری تکون داد و داخل انباری شد..
_پس جوانه کجاست؟
خنده از روی لبهاش رفت....باز هم به انباری نگاهی انداخت....هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد ...یعنی کجا رفته این دختره؟
با خشم بیرون رفت تا اکبر رو بازخواست کنه...چشمش به قفل محکم پشت در افتاد..آخه مگه ممکنه با وجود همچین قفلی درو باز کرده باشه؟؟؟
دوباره به انباری برگشت و نگاه دقیقتری انداخت این بار جوانه رو گوشه دیوار پیدا کرد...آروم بالای سرش رفت.... جوانه دستشو زیر سرش گذاشته و خوابیده بود ...
آروم به سمت حیاط رفت ...
**
از وقتی به خونه ارباب برگشته بودم ،همه باهام مهربون تر از قبل بودن، حتی ارباب اجازه داده بود روزایی که کار کمتری دارم با دخترای همسایه به کوه یا شکارگاه هم بریم.امروز هم قرار بود با زهرا و فریبا به کوه بریم ...
با نگرانی به حیاط نگاهی انداختم و خاله همچنان درحال سفارش کردن بود:جوانه جان برات گوجه هم گذاشتم...
_دستت درد نکنه خاله من دیگه برم...
کجا دختر جان...چقدر عجولی ...صبر کن برات کبریت بیارم.. خاله کیسه رو به دستم داد:مواظب باشی ها...اگه مه شد برگردین ها...
_چشم ..چشم...
ارباب رو دیدم که افسار اسبش رو گرفته و به حیاط اومده....وای الان میره..
با عجله صورت خاله را بوسیدم.
نزدیک ارباب که شدم قدمهام را کند کردم...هنوز متوجه من نشده بود و داشت زین اسبشو محکم میکرد .
- سلام ارباب...
ارباب سری تکون داد و پرسید:
کجا میری؟
آقا با اجازه اتون با چندتا از دخترا برم کوه ...
با کیا؟
_زهرا و فریبا...
دخترای اقبالی؟
_بله .
روی اسبش نشست و به طرفم اومدپوزخندی زد و گفت:برا شکار میرین؟
سریع قیافم تو هم رفت و صدای خنده اون بلند شد،با تمسخر به کیسه دستم نگاه کرد و گفت:اونا چین؟گوجه بادمجون؟میرین کوه که بادمجون بخورید؟و بعدم به حرف بی مزه خودش قاه قاه خندید ...بعد چند دقیقه دوباره با حالت جدی گفت؛
دقبل از ظهر خونه باش...
این رو گفت و سریع دور شد.
با خوشحالی به سمت قرارمون با زهرا و فریبا میدویدم
سریع خودمو بهشون رسوندم...محکم بغلشون کردم ... چقدر دلم براشون تنگ شده بود...بعد چند دقیقه نگاهشون روی زخمهای دستام افتاد، اما چیزی نگفتن ...مطمئنم خاله بهشون سفارش کرده که حرفی نزنند تا من ناراحت نشم...
خنده از لباشون رفته بود و با چشمهایی اشک آلود بهم خیره شدند..
نه.. دیگه نمیخوام از اون روزها حرف بزنم..دیگه نمیخوام ناراحت باشم..باید همه چیزو فراموش کنم...
با هیجان گفتم:خب کجا بریم؟
زهرا و فریبا هم کم کم به خودشون اومدن و درحالی که به زور لبخند میزدن گفتن:بریم رودخونه پایین دیگه ...
نه...اونجا دوره...ارباب گفته زود برگردم ...
✨﷽✨
#پندانه
✍ دنیایی پر از قضاوت
🔹در دنیای قضاوتها، تنها به این نکته توجه میشود: دیگران بر اساس نظر ما چگونهاند؟!
🔸فردی در ترافیک جلوی ما بپیچد: «احمق»
ما که جلوی دیگران بپیچیم: «زرنگ»
🔹کسی جواب تلفن ما را ندهد: «بیمعرفت»
ما که جواب ندهیم: «گرفتار»
🔸فرد بلندتر از ما: «دراز»
فرد کوتاهتر از ما: «کوتوله»
🔹همکار جزئینگر: «ایرادگیر و وسواسی»
ما جزءنگرتر باشیم، او میشود: «شلخته و بینظم»
🔸فردی لیوان آب ما را ریخت: «کور»
پای ما به لیوان دیگری خورد: «شعور» ندارند که لیوان را سر راه قرار دادهاند.
🔹و مواردی از این دست که بسیارند.
🔸دنیای قضاوتها یعنی تحلیل رفتار و گفتار دیگران بر اساس نیازها و ارزشهای خودمان.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
.
✍صبر کردن را یاد بگیر...
🌾اگر امروز تجربهی خوبی نداشتی جا نزن! فردا و فرداهایی در امتداد این مسیر هست که در دلشان برای تو تجربههای تازهای دارند، تجربههایی که میتوانند خوب باشند.
🌾اگر امروز احساس خوبی به زندگیات نداشتی، حوصله کن! قرار است احساسات بهتری را تجربه کنی و خاطرات خوبتری را بسازی.
🌾پایان داستانِ ما هرگز این ثانیههای گیج و سردرگمی نیست که خسته و ناامید، کناری نشستهایم، که همه چیز را تمام شده میدانیم و جای خالیِ آدمها و آرزوهایمان را با چند خط بغض و ناامیدی از زمین و زمانه، پر میکنیم. تمام این احساسها و خاطرات و افسوسها مقطعیاند. در زندگی هرکدام از ما احساسات، آدمها، مکانها و اتفاقات خوبتری در انتظارند تا ما بلند شویم، حرکت کنیم و خودمان را به آنها برسانیم.
🌾هرکجا که خسته شدی و تکهی کوچکی از پازل نامحدود زندگیات را به کل آن تعمیم دادی؛ به خاطر بیاور که این فقط جزءِ اندکیست در مقایسه با کل! و تکهی ناچیزیست در مقایسه با پهنهی بیکران دنیای تو. دنیایی که بیش از چیزی که فکرش را میکنی برای تو اتفاقات و تجربههای شیرین، کنار گذاشته.
🌾حوصله کن عزیزِ من! همه چیز به وقتش اتفاق میافتد،
حوصله کن
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃 #بخونید_قشنگه👇
💢ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
💚ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﯿﺒﺴﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ !!! ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ،ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ !
🌿ﺩﻟﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﻡ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺷﺨﺺ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮ ﻋﺪﻡ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ .
🌿ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﺤﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ!
💚ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﺎﻥﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮﻣﯿﮑﻨﺪ !
🌿ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ!
🌿ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﻨﺪ !
🌿ﭘﺲ ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﺽ ﭘﻮﺯﺵ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ .
💚ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﯿﻢ .
🌿ﻭﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍﮐﻪ ﺑﺎﻫﻤﻪ ﻋﯿﺒﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻴﺪﺍﺭﻧﺪ .
🌿ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻧﯿﺴﺖ !
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 داستان کوتاه کافکا و دختری که عروسکش را گم کرده بود 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
فرانتس کافکا در ۴۰ سالگی که هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، در حال قدم زدن در پارکی در برلین با دختر کوچکی که در حال گریه کردن بود برخورد کرد زیرا عروسک مورد علاقه خود را از دست داده بود دختر کوچولو و کافکا به دنبال عروسک گشتند ولی بی نتیجه بود.کافکا به او پیشنهاد داد که روز بعد دوباره همانجا ملاقات کنند و با هم به دنبال عروسک بگردند.
روز بعد، کافکا که هنوز عروسک را پیدا نکرده بود، نامهای را به دختر کوچک داد که توسط عروسک نوشته شده بود: «لطفاً گریه نکن، من برای دیدن دنیا به سفری رفتهام».
درباره سفر و ماجراهایم برایت مینویسم. بدین ترتیب داستانی آغاز شد که تا پایان عمر کافکا ادامه یافت.
کافکا در طول ملاقاتهایشان، نامههای عروسک را که با دقت نوشته شده بود، همراه با ماجراها و مکالمههایی میخواند که دختر کوچک آنها را شایان ستایش میدانست.
در نهایت کافکا عروسک را به او بازگرداند (یکی خرید) که گویی به برلین بازگشته بود.
دخترک گفت: «اصلاً شبیه عروسک من نیست» سپس کافکا نامه دیگری به او داد که عروسک در آن نوشته بود: «سفرهای من، مرا تغییر داده» دختر بچه عروسک جدید را در آغوش گرفت و خوشحال شد
سال بعد کافکا درگذشت.
سالها بعد، دختر کوچکی که اکنون بالغ شده بود، پیامی را در داخل عروسک پیدا کرد در نامه کوتاهی که کافکا آن را امضا کرده بود، نوشته بود: «هر چیزی که دوست داری احتمالاً از دست میرود، اما در نهایت عشق به گونهای دیگر باز خواهد گشت.»
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli