چگونه از همسرمان یک دروغگو بسازیم ❓
🔹 به این نکته دقت کنید که با تجسس بیش از حد و مچگیری از همسر،اون راستگو نمیشه بلکه یک دروغگوی حرفه ای میشه
با :
🔥با چک کردن گوشی بدون اجازه
🔥 با بی اعتمادی به همسر
🔥 با فکر و خیال بد
🔥 با عدم گذشت از خطای گذشته
🔥و و و و
🔻همسرتان تغییر که نمی کند هیچ بلکه
باعث دروغگویی بیشتر و پنهانکاری او می شود.
مواظب غرور و اقتدار مردتان باشید.
مردی که احساس کند غرور و اقتدارش شکسته شده است نمی تواند همسر دلخواهتان شود.
آگاهانه و عاقلانه رفتار کنید
مشکلات را با محبت و گفتگو حل کنید
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🌸🍃 قشنگه بخونید
تلنگر . . .
همیشه رو افکار مثبت تمرکز کنیم
چرا حرفی که ده سال پیش مادرشوهرت بهت زده رو دنبال خودت اینور و اون ور میکشونی و هر جا حرف مادر شوهر می شه با آب و تاب برای دیگران تعریف میکنی !؟ 🤔
یا آقای محترم چندین سال پیش یه تیکه جهیزیه خانومت کم آورده چرا هی تو سرش میکوبی و توهین میکنی
نکنید دیگه ،زشته ! 😕
✖ حالا اون مادرشوهر هزار دفعه از عروس تعریف و تمجید کرده خانم این همه لطف رو نمی بینه ،اِلا و بِلا چسبیده به ده سال پیش
✖ یا اون اقا ،مادر خانم و پدر خانومش چقدر وسیله تو این مدت خریدن و آوردن و کادو دادن. بازم داره سرکوفت اون یه تیکه رو میزنه
👈🏻 افرادی که این مدلین شبیه سطل زباله میمونن،چون دائم در حال جمع کردن زباله های فکری هستند و بوی ناخوشایند که همون انرژی منفی باشه از خودشون ساطع میکنن و این افراد غیر از اینکه خودشون رو آزار میدن و گاهی افراد نزدیک رو با حرفاشون آزرده میکنن چیز دیگه ای عایدشون نمیشه
بیایید همیشه رو افکار مثبت تمرکز کنیم و ذهن رو از زباله های تنفر و خشم رها کنیم
مامان بزرگم همیشه یه ضربالمثلی داشت که میگفت:حتی گربهای که دلش گوشتِ
ماهی میخواد،تو آب سرد و یخبندان انقد وایمیسته تا بالاخره شکارش انجام شه.
به این مَثَل عمیق که فکر میکنم با خودم میگم،حالا اون که یه حیوونه و هدفش از
رو غریزهس انقد متمرکزه رو خواستهش،
ولی ما چی؟
ما که یه انسان عاقل و بالغیم
چرا انقد دست دست میکنیم و زمانو واسه هیچی از دست میدیم؟
چرا حتی پا نذاشته تو راهِ اهدافمون میگیم به مقصد رسیدن تو این جادهی پر دستانداز و چاله چوله دار،کار ما نیس؟
چرا انقد همه چیو سخت کردیم برا خودمون که آخر هرکاری به نشد ختم بشه؟
زندگی عبارته از جنگیدن،شکست خوردن،کم آوردن، ولی!
ولی دوباره پر انرژی و پر قدرت شروع کردن،ادامه دادن و ادامه دادن تا بشه اونی که همیشه تو فکرشیم!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
💋چطوری بحث و دعوا رو تو رابطه مدیریت کنیم؟
💌با داد و بیداد هیجان بالا حرف زدنش رو قطع نکن ، بمونه تو دلش شر میشه و حالا حالا ها داستان داری
💌پرونده رو پیش هرکسی باز نکن ، شمام یادتون بره اونا یادشون نمیره و گاها آتیش بیار معرکه میشه
💌فوری موضع نگیری نکن ، ذهنت رو باز بگذار و خوب بشنو ، شاید حرف درستی میزنه
💌روتین های زندگی رو دستمایه انتقامنکن ، دیگه غذا نمیذارم ، دیگه خرجی نمیدم و ....
تحت هیچ شرایطی : به خانوادش توهین نکن ، به شخصیتش توهین نکن
ایندوتا به این زودی ها فراموش نمیشن هر یه کلمه اش یه زلزله ست
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_نوزدهم مهران کوتاه و با لحن سردی جواب داد: چشمه .... دو م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستم
بهرام چکمه هایش رو درآورد و با عصبانیت کنار چشمه پرت کرد...
ارباب آروم گفت: به خاک فخر نفروش پسر...
بهرام بدون هیچ حرفی در جاده راه افتاد...
ارباب با خودش زمزمه کرد:خدا کنه هنوز انقدر بد نشده باشی که حرفامو نشنوی بهرام....
*
چند روزی بود که بعد از تموم شدن کارهام توعمارت ارباب به خونه اقبالی ها میرفتم ،عروسی پسرشون بود..
-خاله لباسم خوبه؟
خاله بتول همونطور که موهام رو شونه میکرد جواب داد:بله که خوبه دختر قشنگم،اینم از موهات...
ملیحه سریع گفت:پاشو..پاشو بریم دیر شد...بریم ببینیم این دختره چه شکلیه انقدر ازش حرف می زنن ....
ای دختر بی هنر...انقدر شل بازی دراوردی که برادر زهرا و فریبا رفت از یه ده دیگه دختر گرفت...
با لبخند گفتم:ملیحه بس کن..
چی چی رو بس کنم...این زهرا و فریبا هم که بدتر از تو... این همه سال با خواهراش دوست بودی ....بی هنر...
در جوابش خندیدم و گفتم:ملیحه جان تندتر بیا،نباید دیر برسیم ،دست تنهان...
ملیحه لپ محمد را بوس محکمی کرد وگفت:من با محمد نمیتونم تندتر از این بیام...سنگینه و با خنده ادامه داد: اون موقع که باید عجله نکردی، حالا نمیخواد برا عروسیش بدویی ...
عروسی ساده، ولی پرشور بود ،منم به اندازه زهرا و فریبا خوشحال بودم ....
حین پذیرایی از مهمونا دو سه باری نگاهم با پسری گره خورد، سریع نگاهمو ازش میگرفتم ولی میتونسم نگاهشو رو خودم حس کنم که مدام با لبخند و نگاه مهربونی بهم نگاه میکرد....
دیر وقت بود که ارباب حاج اکبر رو فرستاد عقبمون و با ملیحه به عمارت برگشتیم،آخر هم اسمش رو نفهمیدم....خیلی دوست داشتم از زهرا یا فریبا در موردش بپرسم، ولی هربار خجالت کشیدم...اصلا شاید من خیال می کردم که داره نگاهم میکنه....
اینم از عروسی فرهاد....امشب زهرا هم گفت که قراره عقد پسرعموش بشه.....
خدایا...میترسم ...احساس میکنم سنم خیلی بالا رفته...الان اکثر دخترای ده که از من کوچکترن ازدواج کردن.....
با این فکرها چشمهام کم کم بسته شد و به خواب رفتم...
****
نزدیک غروب بود که برای اوردن آب از چشمه رفته بودم نمیدونسم چم شده بود، مدام توی فکر میرفتم و تصویر اون دو چشم سیاهی که توی عروسی دیده بودم جلوم نقش میبست ...باید برگردم خونه سطل رو برداشتم و از منظره روبروم دل کندم و بلند شدم...خاک پیراهنم را تکوندم برگشتم تا به خونه برگردم،با دیدن اون پسر که به فاصله کمی از من ایستاده سرجام خشکم زد...
لبخندی به رویم زد و همانطور که عقب عقب میرفت برام دستی به نشانه خداحافظی تکون داد....
هیچ حرفی نزدم و در سکوت و تعجب به اون که با قدمهای محکم از تپه بالا میرفت نگاه کردم...
از اینکه اون پسر رو دوباره دیده بودم خوشحال بودم، ولی از طرفی هم نگران بودم نکنه کسی مارا دیده باشه ،اگه خبر به گوش ارباب برسه حسابم رسیدس....
با قدمهای آروم وارد حیاط شدم ....به ارباب که روی تخت نشسته سلامی دادم که مثل همیشه در جوابش به تکان دادن سرش اکتفا کرد ... به سمت مطبخ رفتم،
خاله همانطور که روی پله ها آب می پاشد گفت:کجا بودی جوانه...جوانه...باتوام..کجا بودی؟
با گیجی سری تکون دادم و با صدای آرومی گفتم:رفتم کنار چشمه آب بیارم....
_حواست نیس خاله ،از وقتی از عروسی اومدی حواست نیس من دخترمو میشناسم...
بالبخندی از کنارش رد شدم..
****
این چند روز هروقت از خونه بیرون میروم همش به دور و برم نگاه می کنم...انگار یه جورایی منتظرم...
ظرفهای ناهار را کنار چشمه شستم.....با خستگی دستی به صورتم کشیدم ...پایین دامنم کمی خیس و گلی شده بود ... روی سنگی نشستم تا تمیزش کنم....
_خسته نباشی ...
شانه هایم از ترس تکانی خورد و نگاهم به او که حالا جلوم بود افتاد...
باز هم لبخندی زد...خم شد و مشتی گل وحشی کنار سینی ظرفهایم ریخت و گفت:من عباس هستم...
با تعجب نگاش کردم و گفتم :منم جوانه ام....
-میدونم اولین بار از بالای تپه دیدمت، با دخترای اقبالی بعد از اون همش دورا دور نگات میکرد....
با این حرفش سرمو زیر انداختم،خجالت می کشیدم، باید بر میگشتم عمارت خم شدمو ظرف ها رو از روی سنگ برداشتم :با اجازه من باید برم وگرنه خاله نگران میشه....
گفت:بده من برات میارم تا دمه خونه....
لبخند محویی زدم و باهاش هم قدم شدم و اون پسر تند تند از خودش میگفت و من گوش میدادم..
دم در خونه که رسیدیم بهم گفتجوانه فردا بازم میام ...
سرمو پایین انداختمو گفتم ممنون که ظرف هامو اوردی...
چند روزی میگذشت، ما جرا رو برای زهرا و فریبا هم گفته بودم هرچی باشه عباس فامیلشون بود ...امروزم زهرا هم اومده بود پیشم...
🔹واقع بینی در تعیین مهریه ازدواج :
«هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُن»
در خرید لباس به جیبت نگاه میکنی،
در مهریه خانم هم به جیبت نگاه کن !
گاهی افرادی میآیند نزد بنده عقد بخوانند، میگویم: چند تا؟ میگوید: هزار سکه!
هر چه اینها را نگاه میکنم که به این قیافه میخورد؟
میگویم: تو حضرت عباسی تا آخر عمرت هزار سکه میتوانی جمع کنی؟ چرا شوخی میکنید؟
میگوید: حالا چه کسی داده ؟
میگویم: اگر دامادی لحظهای که عقد میخواند، نیتش باشد که: بگو هزار سکه، من که بناندارم بدهم ! اگر نیتش باشد که ندهد، هر دفعه پهلوی خانم میرود انگار زنا میکند.
شوخی که نداریم. اول زندگی چرا با دروغ؟ در تعیین مهریه نگاه به جیبت کن !
مباحث حاج اقا قرائتی
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
همسرانه
❤️
هر که را خواهی شناسی همنشین اش را نگر
مراقب همنشینان خود باشید سلولهای عصبی خاصی در مغز هست به نام نورونهای آینهای که وظیفهی آنها تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگران است
نورونهای آینهای مغزتان، بدون آگاهی خودتان شما را شبیه اطرافیانتان میکنند،با هر شخصی در یک محیط نباشید.
درست مثل یک لیوان آب که به مرور زمان خودش رو با دمای محیط یکسان میکنه
دوستان و همنشینان هم شما رو به مرور - از نظر روحیه، افکار و اعمال - تا سطح خودشون بالا یا پایین میارن
بدون اینکه خودتون متوجه بشید.