eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🌸🍃 قشنگه بخونید
تلنگر . . . همیشه رو افکار مثبت تمرکز کنیم چرا حرفی که ده سال پیش مادرشوهرت بهت زده رو دنبال خودت اینور و اون ور میکشونی و هر جا حرف مادر شوهر می شه با آب و تاب برای دیگران تعریف میکنی !؟ 🤔 یا آقای محترم چندین سال پیش یه تیکه جهیزیه خانومت کم آورده چرا هی تو سرش میکوبی و توهین میکنی نکنید دیگه ،زشته ! 😕 ✖ حالا اون مادرشوهر هزار دفعه از عروس تعریف و تمجید کرده خانم این همه لطف رو نمی بینه ،اِلا و بِلا چسبیده به ده سال پیش ✖ یا اون اقا ،مادر خانم و پدر خانومش چقدر وسیله تو این مدت خریدن و آوردن و کادو دادن. بازم داره سرکوفت اون یه تیکه رو میزنه 👈🏻 افرادی که این مدلین شبیه سطل زباله میمونن،چون دائم در حال جمع کردن زباله های فکری هستند و بوی ناخوشایند که همون انرژی منفی باشه از خودشون ساطع میکنن و این افراد غیر از اینکه خودشون رو آزار میدن و گاهی افراد نزدیک رو با حرفاشون آزرده میکنن چیز دیگه ای عایدشون نمیشه بیایید همیشه رو افکار مثبت تمرکز کنیم و ذهن رو از زباله های تنفر و خشم رها کنیم
به نحوه حرف زدن و رفتار کودک با عروسک هایش دقت کنید. این کار نشان می دهد چطور با او صحبت می کنيد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
مامان بزرگم همیشه یه ضرب‌المثلی داشت که میگفت:حتی گربه‌ای که دلش گوشتِ ماهی میخواد،تو آب سرد و یخبندان انقد وایمیسته تا بالاخره شکارش انجام شه. به این مَثَل عمیق که فکر میکنم با خودم میگم،حالا اون که یه حیوونه و هدفش از رو غریزه‌س انقد متمرکزه رو خواسته‌ش، ولی ما چی؟ ما که یه انسان عاقل و بالغیم چرا انقد دست دست میکنیم و زمانو واسه هیچی از دست میدیم؟ چرا حتی پا نذاشته تو راهِ اهدافمون میگیم به مقصد رسیدن تو این جاده‌ی پر دست‌انداز و چاله چوله دار،کار ما نیس؟ چرا انقد همه چیو سخت کردیم برا خودمون که آخر هرکاری به نشد ختم بشه؟ زندگی عبارته از جنگیدن،شکست خوردن،کم آوردن، ولی! ولی دوباره پر انرژی و پر قدرت شروع کردن،ادامه دادن و ادامه دادن تا بشه اونی که همیشه تو فکرشیم! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🌸🍃 چطوری بحث و دعوا رو تو رابطه مدیریت کنیم؟ 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 💋چطوری بحث و دعوا رو تو رابطه مدیریت کنیم؟ 💌با داد و بیداد هیجان بالا حرف زدنش رو قطع نکن ، بمونه تو دلش شر میشه و حالا حالا ها داستان داری 💌پرونده رو پیش هرکسی باز نکن ، شمام یادتون بره اونا یادشون نمیره و گاها آتیش بیار معرکه میشه 💌فوری موضع نگیری نکن ، ذهنت رو باز بگذار و خوب بشنو ، شاید حرف درستی میزنه 💌روتین های زندگی رو‌ دستمایه انتقام‌نکن ، دیگه غذا نمیذارم ، دیگه خرجی نمیدم و .... تحت هیچ شرایطی : به خانوادش توهین‌ نکن ، به شخصیتش توهین نکن این‌دوتا به این زودی ها فراموش نمیشن هر یه کلمه اش یه زلزله ست جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_نوزدهم مهران کوتاه و با لحن سردی جواب داد: چشمه .... دو م
بهرام چکمه هایش رو درآورد و با عصبانیت کنار چشمه پرت کرد... ارباب آروم گفت: به خاک فخر نفروش پسر... بهرام بدون هیچ حرفی در جاده راه افتاد... ارباب با خودش زمزمه کرد:خدا کنه هنوز انقدر بد نشده باشی که حرفامو نشنوی بهرام.... * چند روزی بود که بعد از تموم شدن کارهام توعمارت ارباب به خونه اقبالی ها میرفتم ،عروسی پسرشون بود‌‌.. -خاله لباسم خوبه؟ خاله بتول همونطور که موهام رو شونه میکرد جواب داد:بله که خوبه دختر قشنگم،اینم از موهات... ملیحه سریع گفت:پاشو..پاشو بریم دیر شد...بریم ببینیم این دختره چه شکلیه انقدر ازش حرف می زنن ‌‌.‌... ای دختر بی هنر...انقدر شل بازی دراوردی که برادر زهرا و فریبا رفت از یه ده دیگه دختر گرفت... با لبخند گفتم:ملیحه بس کن.. چی چی رو بس کنم...این زهرا و فریبا هم که بدتر از تو... این همه سال با خواهراش دوست بودی ....بی هنر‌‌... در جوابش خندیدم و گفتم:ملیحه جان تندتر بیا،نباید دیر برسیم ،دست تنهان... ملیحه لپ محمد را بوس محکمی کرد وگفت:من با محمد نمیتونم تندتر از این بیام...سنگینه و با خنده ادامه داد: اون موقع که باید عجله نکردی، حالا نمیخواد برا عروسیش بدویی ... عروسی ساده، ولی پرشور بود ،منم به اندازه زهرا و فریبا خوشحال بودم .... حین پذیرایی از مهمونا دو سه باری نگاهم با پسری گره خورد، سریع نگاهمو ازش میگرفتم ولی میتونسم نگاهشو رو خودم حس کنم که مدام با لبخند و نگاه مهربونی بهم نگاه میکرد.... دیر وقت بود که ارباب حاج اکبر رو فرستاد عقبمون و با ملیحه به عمارت برگشتیم،آخر هم اسمش رو نفهمیدم....خیلی دوست داشتم از زهرا یا فریبا در موردش بپرسم، ولی هربار خجالت کشیدم...اصلا شاید من خیال می کردم که داره نگاهم میکنه.... اینم از عروسی فرهاد....امشب زهرا هم گفت که قراره عقد پسرعموش بشه..... خدایا...میترسم ...احساس میکنم سنم خیلی بالا رفته...الان اکثر دخترای ده که از من کوچکترن ازدواج کردن‌..... با این فکرها چشمهام کم کم بسته شد و به خواب رفتم... **** نزدیک غروب بود که برای اوردن آب از چشمه رفته بودم نمیدونسم چم شده بود، مدام توی فکر میرفتم و تصویر اون دو چشم سیاهی که توی عروسی دیده بودم جلوم نقش میبست ...باید برگردم خونه سطل رو برداشتم و از منظره روبروم دل کندم و بلند شدم...خاک پیراهنم را تکوندم برگشتم تا به خونه برگردم،با دیدن اون پسر که به فاصله کمی از من ایستاده سرجام خشکم زد... لبخندی به رویم زد و همانطور که عقب عقب میرفت برام دستی به نشانه خداحافظی تکون داد.... هیچ حرفی نزدم و در سکوت و تعجب به اون که با قدمهای محکم از تپه بالا میرفت نگاه کردم... از اینکه اون پسر رو دوباره دیده بودم خوشحال بودم، ولی از طرفی هم نگران بودم نکنه کسی مارا دیده باشه ،اگه خبر به گوش ارباب برسه حسابم رسیدس.... با قدمهای آروم وارد حیاط شدم ....به ارباب که روی تخت نشسته سلامی دادم که مثل همیشه در جوابش به تکان دادن سرش اکتفا کرد ... به سمت مطبخ رفتم، خاله همانطور که روی پله ها آب می پاشد گفت:کجا بودی جوانه...جوانه...باتوام..کجا بودی؟ با گیجی سری تکون دادم و با صدای آرومی گفتم:رفتم کنار چشمه آب بیارم.... _حواست نیس خاله ،از وقتی از عروسی اومدی حواست نیس من دخترمو میشناسم... بالبخندی از کنارش رد شدم.. **** این چند روز هروقت از خونه بیرون میروم همش به دور و برم نگاه می کنم...انگار یه جورایی منتظرم... ظرفهای ناهار را کنار چشمه شستم.....با خستگی دستی به صورتم کشیدم ...پایین دامنم کمی خیس و گلی شده بود ... روی سنگی نشستم تا تمیزش کنم.... _خسته نباشی ... شانه هایم از ترس تکانی خورد و نگاهم به او که حالا جلوم بود افتاد... باز هم لبخندی زد...خم شد و مشتی گل وحشی کنار سینی ظرفهایم ریخت و گفت:من عباس هستم... با تعجب نگاش کردم و گفتم :منم جوانه ام.... -میدونم اولین بار از بالای تپه دیدمت، با دخترای اقبالی بعد از اون همش دورا دور نگات میکرد.... با این حرفش سرمو زیر انداختم،خجالت می کشیدم، باید بر میگشتم عمارت خم شدمو ظرف ها رو از روی سنگ برداشتم :با اجازه من باید برم وگرنه خاله نگران میشه.... گفت:بده من برات میارم تا دمه خونه.... لبخند محویی زدم و باهاش هم قدم شدم و اون پسر تند تند از خودش میگفت و من گوش میدادم.. دم در خونه که رسیدیم بهم گفتجوانه فردا بازم میام ... سرمو پایین انداختمو گفتم ممنون که ظرف هامو اوردی... چند روزی میگذشت، ما جرا رو برای زهرا و فریبا هم گفته بودم هرچی باشه عباس فامیلشون بود ...امروزم زهرا هم اومده بود پیشم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹واقع بینی در تعیین مهریه ازدواج : «هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُن» در خرید لباس به جیبت نگاه می‌کنی، در مهریه خانم هم به جیبت نگاه کن ! گاهی افرادی می‌آیند نزد بنده عقد بخوانند، می‌گویم: چند تا؟ می‌گوید: هزار سکه! هر چه اینها را نگاه می‌کنم که به این قیافه می‌خورد؟ می‌گویم: تو حضرت عباسی تا آخر عمرت هزار سکه می‌توانی جمع کنی؟ چرا شوخی می‌کنید؟ می‌گوید: حالا چه کسی داده ؟ می‌گویم: اگر دامادی لحظه‌ای که عقد می‌خواند، نیتش باشد که: بگو هزار سکه، من که بناندارم بدهم ! اگر نیتش باشد که ندهد، هر دفعه پهلوی خانم می‌رود انگار زنا می‌کند. شوخی که نداریم. اول زندگی چرا با دروغ؟ در تعیین مهریه نگاه به جیبت کن ! مباحث حاج اقا قرائتی 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 همسرانه ❤️
هر که را خواهی شناسی همنشین اش را نگر مراقب همنشینان خود باشید سلول‌های عصبی خاصی در مغز هست به نام نورون‌های آینه‌ای که وظیفه‌ی آنها تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگران است نورون‌های آینه‌ای مغزتان، بدون آگاهی خودتان شما را شبیه اطرافیانتان می‌کنند،با هر شخصی در یک محیط نباشید. درست مثل یک لیوان آب که به مرور زمان خودش رو با دمای محیط یکسان می‌کنه دوستان و همنشینان هم شما رو به مرور - از نظر روحیه، افکار و اعمال - تا سطح خودشون بالا یا پایین میارن بدون اینکه خودتون متوجه بشید.
خانمها بخوانند ❤️عشق و محبت میان مادرشوهر و همسرتان را بپذیرید و آن را به رسمیت بشناسید. آنها مادر و فرزند هستند و باید عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند و این دوست داشتن‌شان را ابراز کنند. ❤️ این عشق و محبت از چشمه‌ای دیگر جاری می‌شود و چیزی از سرچشمه عشق و محبت میان شما و همسرتان کم نمی‌کند. پذیرفتن و نشان دادن همین موضوع تا حدود زیادی مشکلات میان شما و مادرشوهرتان را حل خواهد کرد.👌
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستم بهرام چکمه هایش رو درآورد و با عصبانیت کنار چشمه پر
-من نمیدونم چجوری به خاله بگم زهرا ... _تو هم مثل بقیه دخترا....برو بگو برات خواستگار اومده...انقدر این عباس بیچاره را اذیت نکن جوانه خانوم...خیلی دوست داره ها.... سرم را پایین انداختم و با خجالت پرسیدم:راست میگی؟ خندید و گفت:اینم داد که بهت بدم... النگوی چوبی که طرفم گرفته بود را از دستش گرفتم و نگاه کردم.... انگشتام را روی گلهای ظریفی که رویش کنده کاری شده بود کشیدم.....زمزمه کردم:خیلی خوشگله... خودش برات درست کرده - النگو را تو دستم فشار دادم و به زهرا لبخند زدم * دیگه باید همه چیزو برای خاله بگم... امشب میگم و خودمو راحت میکنم ، نمیدونم چه برخوردی میکنه ولی دیگه نمیتونم ازش پنهون کنم... بعد از تموم شدن حرفام،صدای مهربون خاله به گوشم رسید:چرا سرتو پایین انداختی دختر جان؟ آروم سرمو بالا اوردم ولی باز هم نگاهم را ازش می دزدیدم...من رو تو آغوشش کشید و همانطور که نوازشم میکرد گفت:پس جوانه ما هم بزرگ شد.... سرم را بیشتر به شونه اش فشار دادم با همون لحن مهربون ادامه داد:به ملیحه میگم که مراسم را خونش بگیریم...به اونها هم خبر میدم برا جمعه شب بیان خواستگاری ... بعد چند لحظه خاله من را از خودش جدا کرد و همانطور که به سمت در میرفت با خنده گفت:الان ملیحه بفهمه،به کل ده خبر میده... با رفتن خاله سریع سراغ صندوقچه گوشه اتاق رفتم...درش را باز کردم و از بین لباسهام النگوی چوبی را بیرون اوردم و با علاقه بهش نگاه کردم....باورم نمیشد یعنی عباس داره میاد خواستگاریم... تموم فکر و ذکرم شده بود جمعه ای که قراره بیاد... (جمعه صبح) خاله بتول با حرص گفت:دختر ول کن اون برنجا را....برو لباسهاتو بردار بریم..معصومه هست .. نگاهی به چهره خسته معصومه انداختم ....دلم نمیومد دست تنها ولش کنم....گفتم:پس حداقل برم سفره را جمع کنم.....سینی را برداشتم و به اتاق رفتم.... ارباب به پشتی تکیه داده بود و دوغ می خورد.... _سلام ارباب .. _سلام .. _سفره را جمع کنم؟ با دست اشاره ای به سفره کرد...سریع سینی را روی زمین گذاشتم و مشغول جمع کردن ظرفها شدم.. _چرا انقدر هولی؟ لیوانی که دستم بود را با مکث درون سینی گذاشتم و آروم گفتم:هول نیستم ‌. داشتم سفره را تا میزدم که پرسید: کجا دارید میرید؟ _احساس کردم صورتم از خجالت سرخ شده...سفره را در دستم چنگ زدم و گفتم:مگه...مگه خاله بهتون نگفته؟ کمی دیگر از دوغش خورد و گفت:نه . وقتی سکوت من را دید با جدیت بیشتری پرسید:جواب منو بده...میگم برا چی دارید میرید؟ همانطور که نگاهم به نقشهای فرش بود گفتم:میریم...میریم خونه ملیحه.... _چرا؟ سفره را روی سینی گذاشتم و با صدای ضعیفی گفتم:برای...خواستگاری من .‌. وقتی سکوتش طولانی شد سرم را بالا آوردم و با دیدن چشمهای سیاه و نفوذ ناپذیرش سریع نگاهم رو دزدیدم.... سینی را برداشتم و به طرف در رفتم با اجازه ... با لحن تحکم آمیزی گفت:همین اتاق پاییین مراسمتون را بگیرید .. همانطور سینی به دست کنار در خشکم زد...چند بار مژه هایم را به هم زدم و گفتم:ممنون آقا...ولی قرار شده خونه ملیحه مراسمو بگیریم... با صدای بلندی گفت:نشنیدی یکبار چی گفتم؟ برای چند لحظه مات و مبهوت کنار در موندم..... گفتم:چشم ارباب‌‌. (بعد از خواستگاری) خاله صورتم را بوسید و گفت:جوانه ی من عروس شده .‌. لبخندی زدم و با خجالت گفتم:هنوز که چیزی نشده .. خاله زنجیر گردنبندم رو تکون داد و گفت:پس این چیه؟ وبعد بدون اینکه منتظر جواب من باشه از اتاق بیرون رفت...گردنبند را از گردنم باز کردم و جلوی چشمم گرفتم...هنوزهم باورم نمیشد،توی یه لحظه تموم اتفاقای اخیر از جلو چشمم رد شد ،حرفا و پچ پچای مردم وقتی میرفتم توی ده نگاهی به دستام و گردنبندن انداختم :با این دستا کسی سراغش نمیره... - مگه برا زن دوم، سوم ببرنش.. - قیافش خوشگله، ولی خب حیف که دستاش از بین رفته، خدا خودش بختشو باز کنه... حرفای مردم ده کمو بیش به گوشم میرسید، اشکام از روی گونه ام پایین میریخت ،ولی عباس واقعا منو دوست داشت و باعث شده بود دلم بهش گرم باشه‌‌‌ زنجیر بوسیدمو روی قلبم گذاشتم .... **** (چند روز بعد)خاله برم؟ خاله بتول چشم غره ای بهم رفت و گفت:دختر هنوز محرمت نشده... خاله فقط چند دقیقه ببینمش.. ملیحه همونطور که برنجها را تو دیگ میریخت،با شیطنت میخندید... اخمی بهش کردم اما فایده ای نداشت.. احساس کردم خاله کمی نرم شده....همونطور که به سمت در میرفتم گفتم:الان برمیگردم.. روسریم رو مرتب کردم و به سمت چشمه رفتم... از دور عباس را دیدم که به درختی تکیه داده بود ....قلبم به تپش افتاد...آروم نزدیکش شدم..
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿ یکی از نشانه‌های افسردگی جمعی و پرورش تفکر غم در جامعه، فکر پیر بودن آدما برای انجام کارهاست؛ ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ به این مثال‌ها دقت کنید: 👠امروز تو آرایشگاه یه خانم پنجاه ساله دیدم واسه رنگ کردن موهاش اومده بود؛ "از سنش خجالت نمی‌کشه، پیره!" 👠 مرد چهل و پنج ساله تو پارک نشسته پفک می‌خوره؛ "خاک تو سرش کنند، مرد گنده!" 👠 تو ۵۵ سالگی زنش/شوهرش فوت کرده و می‌خواد ازدواج کنه؛ "تو باید به فکر قبر و کفنت باشی!" 👠 واقعاً می‌خوای تو ۳۵ سالگی بری دنبال مدرک تحصیلی جدید؛ "تو دیگه باید به فکر بچه‌هات باشی!" 👠 در حالیکه در یک جامعه سالم و پویا همیشه "شروع کن و هیچوقت دیر نیست"حاکم است. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. .•.❀.•.✿ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli