eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
💕به نام خالق این روز قشنگ وخالق عشقهاي پاک سلام صبح تون بخیر الهي حال دلتون خوب خوب وجودتون سبز وسلامت زندگیتون غرق در خوشبختی
مقام زن ....زنی سوال کرد: ای جناب شیخ چرا اسلام ما را به اطاعت همسر خودمقید کرده است؟ ولی مرد را به اطاعت زن مجبور نکرده است؟ شیخ گفت :چند بچه داری زن گفت : سه تا پسر شیخ در جواب سوالش گفت: اللهﷻ تو را به اطاعت یک مرد امر کرده ولی از آن طرف 3 مرد را به اطاعت و فرمانبرداری تو در آورده وآنان داخل جنت نمیشوند الا با اطاعت شان از تو.... پس برتری بر کیست؟؟ زن در جواب گفت:حمد وستایش از آن اوست که نعمت اسلام را نصیبمان کرد
زنی که معنای رابطه را می‌فهمد، به همسرش آزادی می‌دهد تا خودش رشد کند. او می‌داند عشق واقعی یعنی همراهی در مسیر، نه اجبار برای تغییر. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💟 یادم باشد مادر شوهر که شدم ، طوری با دختر دیگران برخورد کنم که دوست دارم دیگران با دخترخودم برخورد کنند... 💟 یادم باشد مادر شوهر که شدم کاری نکنم که پسرم میان عشق مادری و عشق همسری سردرگم شود..‌. ✅ نیاز پسرم در زندگی آرامش است نه تنش.
🔑 اصول مهم برای موفقیت در زندگی زناشویی - گفت‌وگوی صادقانه و محترمانه زوج‌ها باید یاد بگیرند بدون ترس و قضاوت، احساسات و نیازهایشان را با هم در میان بگذارند. سکوت طولانی یا پنهان‌کاری، فاصله می‌سازد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستودو لبخندی به رویم زد....من هم ناخواسته لبهایم به خند
_ارباب رحم کن...این دختر مریض میشه بفهمه....شما که خودت بودی و حال و روزش را دیدی.. چرا به بدبختیش راضی میشین؟ ارباب با کلافگی و لحن تندی گفت:با اون پسره ی نجار میموند خوش بخت می شد؟یه کم بگذره همه چی یادش میره.. خاله با لحن مادرانه ای گفت:ارباب بخاطر بی پولی پسره این حرفا رو گفتین؟...جوونن...با هم زندگیشون را میسازن...مثل بقیه.. ارباب حرفش را قطع کرد و با پرخاش گفت:برو بیرون تا حرمت موی سفیدت را نشکستم.. در باز شد ...از پشت پرده اشک به خاله نگاه می کردم.. _تو اینجا چیکار میکنی جوانه... ارباب هم از اتاق بیرون آمد...چشمانم پر از اشک بود و همه چیز را تار میدیم... خاله دستم را گرفت و من را دنبال خودش کشید و گفت:بیا بریم... دستش را پس زدم...پلکهایم را بستم و اینبار اشکهایم روی صورتم لغزید...حالا دوباره همون چشمان سیاه برایم معلوم شد...همون که هیچ وقت نگاهش رو نمیفهمیدم.. نگاهش را به خاله دوخت و با لحن محکمی گفت:هرچی از اونا گرفتین تا غروب میدین به اکبر که براشون پس بفرسته...این دختر هم حق نداره پاشو از خونه بگذاره بیرون تا اونا از اینجا برن... نگاهم را با گیجی بین خاله و ارباب چرخوندم و با صدای خش دار و گرفته ای به خاله گفتم:برن؟ ارباب از همون جا داد کشید:اکبر....اکبر ... با بهت به نیم رخ جدیش زل زده بودم... اکبر آقا سریع نزدیک ایوان آمد و گفت: بله آقا؟ این چند روز هیچ کس از این در بیرون نمیره و با سرش به در حیاط اشاره کرد... اکبر:چشم آقا،حواسم هست... نگاهم را بین اونها می چرخوندم...خدایا چه خبر شده؟....من نمیفهمم....عباس میخواد از اینجا بره؟چرا اینجوری شد؟چرا این کارو با من میکنه؟چرا عباس سراغم نمیاد؟ خاله دستم را کشید...همانطور که من را از پله ها پایین میبرد،سرم را چرخاندم و به او که نگاهم میکرد با بغض گفتم:چرا؟ خاله با نگاه غم داری گفت خدا داند دخترم ... **** هوا گرگ و میش بود.... روی جاده که حالا بخاطر بارون دیشب گل شده میدویدم.....نفسم بالانمیومد.....ایستادم و دستمو به درخت کنار جاده تکیه دادم تا کمی استراحت کنم.... هنوز صدای زهرا تو گوشمه: عباس اینها فردا صبح میرن ...... تو مگه عباس را دوست نداری جوانه...بهونه نیار.....پس چرا کاری نمیکنی......برو دنبالش..... تکیمو از درخت برداشتم و دوباره راه افتادم....باید هرجور شده عباس را ببینم **** پشت دیوار کوتاه و سنگی خونشون ایستادم....اما...اما روم نمیشه برم داخل ......نگاه نگرانمو به حیاط دوختم...اسب عباس تو حیاطه.. در انباری حیاط باز شد...خودشه...عباس که کیسه ی بزرگی دستش بود از انباری بیرون اومد... ناخواسته لبخندی روی لبم نشست و با صدای لرزونی صداش زدم:عباس ... با تعجب به من که دم در ایستادم نگاه کرد...کیسه رو روی زمین می اندازه و نگاهی به خونه انداخت...با صدای آرومی گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟ حس تلخی قلبم را فشرد ....فقط نگاهش کردم... از حیاط بیرون آمد و گفت:دنبالم بیا... بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم... وارد باغ کوچک پشت خانه شدیم.... به سمتم برگشت و با لحن ملایمی گفت: اینجا چیکار می کنی؟ جوابش را ندادم....نگاهم به صندوق های بزرگ کنار باغ بود...صندوق های مادرش... _عباس اینها چیه؟اسبابتون را جمع کردید؟ سرش را پایین انداخت و جوابی نداد.. _دارین میرین؟ باز هم سکوت..... اشکی روی صورتم چکید و این بار با گریه گفتم:داری میری؟ منتظرم....منتظر صدای مهربونش...منتظر عباسی که برام از آینده میگفت...از روزهای قشنگ فردا...اما باز هم جوابی نداد‌‌. با زانو روی زمین نشستم... با نگرانی نگاهم کرد.. با دستهایم محکم به دامنم چنگ زده ام..النگوی چوبی ام از زیر آستین لباسم بیرون اومد...چشمهای عباس با دیدن النگو خیس شد ... باد ملایمی برگهای درختهای بالای سرمان را به بازی گرفته بود.....هوا روشن شده بود و باغ را نور زیبایی دربرگرفته بود... دلم میخواست بلند شوم و تاجایی که میتونم از این خانه دور بشوم اما...قدرتی در پاهایم نمانده بود.... عباس نگاهش را در صورتم چرخوند ...من هم نگاهش کردم....این بار بدون خجالت....شاید چون میدونستم که دیگر این نگاه مهربان را نمیبینم.... با صدای خش داری گفت:امروز برمیگردیم دشت...من خیلی سعی کردم...ولی بابام رضایت نمیده................. * به خودم که اومدم وسط جاده ام.... نمیدونم چی گفتم و چی شنیدم....فقط اینو میدونم که دیگه همه چیز تموم شده...همونطور که راه میرفتم با دستم النگوی چوبیم را فشار میدادم.... روی گلهای ظریفش دست میکشیدم....انگار هنوز هم میتونم جای دستهای عباس رو که با ظرافت چوب را میتراشید حس کنم .... با دیدن ارباب که روبرویم به درختی تکیه داده لحظه ای ایستادم ...
🍃🍃🍃🌸🍃 یکمی حال و هوای خوب.... 🌸🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🌸🍃 یکمی حال و هوای خوب.... 🌸🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 آن همه‌ نمره‌ی بیست کارنامه‌ها چه شد؟ پاک‌نویس‌ مشق‌ها با مدادهای مشکی و گُلی در دفترهای تمیزِ جلدشده، حفظ دقیق همه‌ی جملات کتاب‌ها با شماره‌ی صفحه‌ی‌شان، یا دست‌به‌سینه‌نشستن به امید اینکه مبصر، اسم آدم را توی لیست خوب‌ها بنویسد. سال‌ها از آن روزها گذشته و من هنوز هزارو خورده‌ای‌ صلواتِ قضا دارم. بدهکارم به خدا از بس جلوی دفتر ناظم و مدیر، برای بیست و پنج‌صدمِ نمره نذر کرده‌ام؛ «نوزده و هفتاد و پنج، بدرد من نمی‌خوره آقا مرتضا. فقط بیست» یکبار مسابقه‌ی حفظ قرآن بود. آیه‌ای را فراموش کردم. یعنی وسط‌های خواندن به معنایش فکر کردم و بقیه‌ی آیه از خاطرم رفت. بابا توی جمعیتِ شلوغ مسجد نشسته بود. داشت از روی قرآن، چک می‌کرد. همانجا بلند شد. قرآن را بوسید. گذاشت توی کتابخانه و رفت. من تا ساعت‌ها پس از مسابقه، جلوی مسجدی نشسته بودم که نمی‌دانستم کجای شهر است و چطور باید به خانه برگردم. غروب بود که آمد. بی‌حوصله و ویران و ساکت.  چند ساعتی، در هیاهوی خیابان‌ها و آدم‌ها و تاکسی‌ها، مسافرکشی کرد. من روی صندلی شاگرد، در نهایت گرسنگی به خودم می‌پیچیدم. از دیشبش، فقط آب‌جوش خورده بودم که صدایم خراب نشود. جرات هم نداشتم چیزی بگویم. هیچ نفهمیدم کی رفتیم سمت خانه. فقط صدای بابا را شنیدم که گفت «دست بزن به کمر من...زودباش...دست بزن ببین چی می‌فهمی» پیراهنش، از عرق گوداب داشت و پشتی صندلیش، خیس بود. دیگر هیچ حرفی نزدیم. نه من. نه او. می‌دانست درسی که لازم‌است را گرفته‌ام. چرا که بارها گفته بود العاقل یکفی بالاشاره. خدا، آن اخم‌های توی‌هم و سیبکِ پربغض گلو و استخوان‌های دوست‌داشتنی‌اش را بیامرزد. اندوهش، محبتش، و خاطره‌ی گنگ صدایش همیشه مچاله‌م می‌کند، اما حالا دختری چهارساله‌ دارم.  دختری که قرار است قهرمان زندگی خودش باشد. برنده یا بازنده. انسانی کافی، نه کامل. نه نمایشی. نه آنچه دیگران از او طلب می‌کنند. مجتبی توی اپیزود هفتم رادیو راه، می‌گوید اگر  دختری دارید، او را با این پیام تربیت کنید: شجاع باش، نه بی نقص. کلماتش، پیراهنِ خیس از عرق بابا را به خاطرم می‌آورد، و همه‌ی آن کارنامه‌های پر از بیست، و اسمم که روی تخته‌سیاه،  با گچ صورتی توی لیست خوبها
تو چرا می پرسی خانه‌ی دوست کجاست خانه‌ی دوست، همانا دل توست... گر درش باز کنی نغمه‌ی مهر و وفا ساز کنی خواهد آمد... خانه‌ی دوست اینجاست... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زندگی اصلا پیچیده نیست، خودت را از محدودیت ها رها کن! شادی را در آغوش بگیر و بگذر از تمامِ نشدن ها... غصه، هیچ گاه چیزی را حل نخواهد کرد... 🍏🍃🍏🍃🍏 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
"خوشبخت‌ترین همسر دنیا خواهید شد! اگر..." 👈 راز دار ،صبور و باگذشت باشید. 👈 با هم فکری برای خود و همسرتان، هدف مشترکی داشته باشید. 👈 خودخواه و خود رای نباشید و به نظر همسرتان هم توجه داشته باشید. 👈 فقط به دنبال عیب جویی از همسرتان نباشید، عیوب خود را نیز رفع کنید. 👈 به جای توقع داشتن از یکدیگر، به فکر انجام مسئولیت‌ها و وظایف خود باشید. 👈 به ارزش‌های اعتقادی و فرهنگی یکدیگر احترام بگذارید. 👈 هرگز دشنام ندهید و جدال نکنید. بحث و جدل، آتش کینه را در دل شعله‌ور ساخته و حرمت میان زن و شوهر را خدشه‌دار می‌کند. 👈 حساسیت‌های رفتاری همسرتان را بشناسید و به آنها اهمیت دهید تا موجب بروز اختلال در روابطتان نشود. 👈 هر گاه حرفی می‌زنید، از قبل، به عواقب آن فکر کنید تا بعد، شرمنده و پشیمان نشوید. یا توجه به شرایط روحی و جسمی همسرتان حرف بزنید و از پرحرفی بپرهیزید. 👈 تا جایی که می‌توانید، با یکدیگر غذا بخورید. 👈 به رشد یکدیگر کمک کنید. زن و شوهر باید به منظور رسیدن به درجات معنوی والاتر، ادامه‌ی تحصیل، اشتغال و... شرایط رشد و پیشرفت یکدیگر را فراهم کنند. 👈 اگر قولی به همسرتان می‌دهید، تمام تلاش خود را برای عمل کردن به آن، به کار گیرید. 👈 همسر خود را با دیگران مقایسه نکنید. اگر چه افراد نقایصی دارند اما خوبی‌هایی هم دارند. سعی کنید به نکات مثبت همسر خود فکر کنید. 👈 همیشه اول، خوبی‌های همسرتان را به او بگویید و بعد با ظرافت، انتقاد کنید. هم چنین هرگز نزد دیگران، عیب همسر خود را بازگو نکنید. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨