:
👇 تقویم نجومی – یکشنبه
📅 ۲ آذر / قوس ۱۴۰۴
📆 ۲ جمادیالثانی ۱۴۴۷ – 23 نوامبر 2025
🕌 مناسبتها و احکام دینی
امروز بر اساس احکام اسلامی و توصیههای روایی، برای مجموعهای از فعالیتهای روزمره و مهم مناسب ارزیابی شده است.
✅ کارهای مناسب امروز
سفر کردن
آغاز ساختوساز و پیریزی بنا
انجام خرید و فروش
فعالیتهای کشاورزی و امور زراعی
معاملات سَلَف
جابجاییها و نقل و انتقالات
🚘 مسافرت
امروز زمان مناسبی برای سفر است و حرکت مبارک دانسته شده است.
👶 زایمان
تولد نوزاد در این روز مبارک بوده و فرزند «خوشقدم» و فرخنده خواهد بود.
🔭 احکام نجومی
امروز قمر در برج جَدّی (Capricorn) قرار دارد و طبق قوانین نجومی، زمان مناسبی برای امور زیر است:
برداشت محصولات کشاورزی
از شیر گرفتن کودک
وام دادن یا گرفتن
انجام سفر
صید، شکار و ماهیگیری
کندن چاه، کانال یا گودبرداری
نوشتن ادعیه، تهیه حرز و انجام حکاکیهای مرتبط
👩❤️👨 احکام زناشویی
✨ مباشرت امشب
فرزندی که امشب مقدر شود، نسبت به روزی و تقدیر خویش راضی و خوشدل خواهد بود.
💇 اصلاح مو
طبق روایات، کوتاهکردن موهای سر و صورت در این روز از ماه قمری، سبب حاجتروایی میشود.
💉 حجامت و خونگیری
حجامت، خوندادن، فصد و زالو انداختن در این روز مناسب نیست و توصیه نمیشود.
😴 تعبیر خواب شب دوشنبه
خواب شب دوشنبه بر اساس آیه ۳ سوره آلعمران تعبیر میشود:
«نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ…»
مفهوم این آیه بیانگر آن است که سه خیر پیاپی به خواببیننده خواهد رسید. خواب خود را با این معنا تطبیق دهید.
💅گرفتن ناخن
یکشنبه برای کوتاه کردن ناخنها روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است باعث بیبرکتی در زندگی شود.
👗 دوخت لباس
دوخت یا بریدن لباس نو در روز یکشنبه توصیه نمیشود، زیرا میتواند موجب غم و اندوه گردد.
(این توصیه شامل خرید لباس نمیشود.)
🙏 وقت استخاره
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲
از ساعت ۱۶ عصر تا مغرب
📿 اذکار مستحبی امروز
ذکر روز یکشنبه:
۱۰۰ مرتبه — «یا ذالجلال و الاکرام»
ذکر بعد از نماز صبح:
۴۸۹ مرتبه — «یا فتّاح»
(سبب گشایش و نصرت)
🌟 انتساب روز
روایات، روز یکشنبه را منسوب به حضرت علی علیهالسلام و حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها میدانند.
توصیه شده اعمال نیک امروز را به محضر این دو بزرگوار هدیه کنید تا ثواب آن چند برابر گردد.
🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی، انشاءالله 🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
✨جوانی با دوچرخه اش با پيرزنی برخورد کرد
و به جاي اينکه از او عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جايش بلندشود، شروع به خنديدن و مسخره کردن او نمود؛
🔹سپس راهش را کشيد و رفت! پيرزن صدايش زد و گفت:
چيزی از تو افتاده است.
🔸جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پيرزن به او گفت: زياد نگرد؛
مروت و مردانگی ات به زمين افتاد و هرگز آن را نخواهی يافت..
🔹"زندگی اگر خالي از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هيچ ارزشی ندارد"
🔸"زندگی حکايت قديمي کوهستان است!
صدا می کنی و مي شنوی؛پس به نيکی صدا کن، تا به نيکی به تو پاسخ دهند"
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃
🛑 گاهی باید رفت...
🍃تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی...
مسئولی در برابر اشکهایش،
در برابر غمهایش،
در برابر تنهاییش...
اگر روزی فراموشش کردی دنیا با بدیهایش به یادت خواهد آورد...
🍃گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید،
تا این بار در آرزوی بخشش تو عمری منتظر بماند!
🍃گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی بخاطر او بود هرچند رفتن را بلد بوده ای!
🍃گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!
🍃گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند! تا بداند فاصله خوبی و بدی چقدر است!
🍃 گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد و رفت! با رفتنت در لحظه به لحظه زندگی,در ناملایمت ها و نا مهربانی های روزگار جای خالیت را ببیند!بداند ماندن و تحمل کردند بخاطر او بود!
🍃آدمها همیشه نمی مانند ،خدا یکجا در را باز میکنند و برای همیشه میرود
گاهی یک نفر
با نفس هایش
بانگاهش
باکلامش
با وجودش
با بودنش....
بهشتی میسازد از این دنیا برایت
که دیگر بدون او
بهشت واقعی را هم نمیخواهی...
🍃اما قدر لحظه لحظه های در کنار او بودن را ندانستی و او را برای همیشه از دست داده ای...
🍃آن زمان دیگر نه پشیمانی سود دارد و نه او را در کنارت خواهی دید
لحظه به لحظۀ زندگی جای خالیش را با آه و حسرت احساس خواهی کرد لیکن دیگر سودی ندارد
⭕️ امروز قدردان هم باشیم با کنار هم ماندن،با احساس،باعشق،بامحبت
شاید فردا دیر باشد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
#امتحان_عشق ❤️
🗯پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقهام ازدواج کردم. ما همدیگرو تا حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس میکردیم. میدونستیم بچهدار نمیشیم، ولی نمیدونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمیخواستیم بدونیم. با خودمون میگفتیم عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه، بچه میخوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول میزدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم. تا اینکه یه روز علی نشست روبروی من و گفت: «اگه مشکل از من باشه، تو چی کار میکنی؟»
♥️•فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: «من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.»
🗯•علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد. گفتم: «تو چی؟»
•گفت: «من؟»
♥️•گفتم: «آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار میکنی؟»
برگشت و زل زد به چشامو گفت: «تو به عشق من شک داری؟»
فرصت جواب نداد و گفت: «من وجود تو رو با هیچی عوض نمیکنم.»
🗯•با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: «پس فردا میریم آزمایشگاه.»
گفت: «موافقم، فردا میریم.»
♥️نمیدونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه میجوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟! سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم. طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره. یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید اضطراب رو میشد خیلی آسون تو چهره هر دومون دید. با این حال به همدیگه اطمینان میدادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
🗯بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو میگرفتم. دستام مث بید میلرزید. داخل آزمایشگاه شدم و جوابو گرفتم.
♥️•علی که اومد خسته بود، اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمیدونم که تغییر چهرهاش از ناراحتی بود یا از خوشحالی. روزا میگذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: «علی، تو چته؟ چرا این جوری میکنی؟»
🗯اونم عقدهشو خالی کرد و گفت: «من بچه دوس دارم مهناز. مگه گناهم چیه؟! من نمیتونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.»
🗯دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم: «اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری. گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟»
گفت: «آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان میبینم نمیتونم. نمیکشم...»
♥️نخواستم بحث رو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت میگشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاق رو انتخاب کردم. من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت: «میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمیتونم خرج دو نفر رو با هم بدم، پس از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.»
💔دلم شکست نمیتونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا زده زیر همه چی. دیگه طاقت نیاوردم، لباسام رو پوشیدم و ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم، یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم. احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
📃توی نامه نوشته بودم: «علی جان، سلام، امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا میشم. باید بدونی که میتونم. دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچهدار نمیشه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم کهi عیب از توئه، باور کن اون قدر برام بیاهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم. اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه. توی دادگاه منتظرتم...مهناز.»
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری
👈مردان را عصبانی نکنید
🍃 وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود و توانایی کتک زدن آنها بیشتر میشود...
مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.آنها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم...
مردها در عصبانیت شخصیتی بد بین ..بددهن..نا مهربان دارند..
فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر آرام میشوند وقتی آرام شدند راحتتر متقاعد میشوند.
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوشش وقتی دیدم امواج رود تنها یادگاریم از عباس را بلع
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستوهفت
ظرف رو پشت در مطبخ گذاشت...
_دستت درد نکنه اکبرآقا ...
لبخندی زد و دوباره رفت تا برای شب هیزم بشکنه..
چشمم به ارباب افتاد که داشت پیاده از در حیاط میرفت بیرون ...هوا دیگه رو به تاریکی بود....کجامیرفت؟
آهی کشیدم و به مطبخ برگشتم..
از وقتی که خانواده زهرا و فریبا هم از ده برگشتن به دشت، اجازه دارم برم بیرون...
هیچ وقت اون روزی که زهرا برای خدافظی پیشم اومده بود یادم نمیره...ارباب منو تو اتاقم حبس کرد
و زهرا را از همون در حیاط برگردوند...
البته شاید اینجوری بهتر بود....میدونستم با حرفهای فرح دوباره یاد عباس میوفتم..
اون شب تا صبح گریه کردم.....در دلم همش از عباس شکایت کردم....دیگه امیدی نداشتم برگرده..انگار اون شب تازه داشتم با عباس خداحافظی میکردم....سر نماز صبح یه آرامش عجیبی تو قلبم اومد....رنجشمو از عباس گذاشتم کنار....بعد نماز سجده رفتم و همانطور که اشکام روی سجاده
می ریخت از خدا خواستم به من کمکم کنه آرامش بگیرم و این غمو از دلم پاک کنه ....و..عباس..هرجا هست سلامت و خوش باشه...
****
همانطور که پله ها را جارو می کنم حواسم به حسن و ارباب است....از روزی که ارباب بهش اجازه به
داده باغ فندق بیاد ،هر روز میاد اینجا...ارباب هم چیزی بهش نمیگه...
با دیدن ارباب که حسن را سوار اسبش کرد،دست از جارو کشیدن برداشتم و با تعجب به اونها نگاه کردم...
حسن روی اسب نشسته بود و ارباب افسار اسب را گرفته بود و راه می بردش...فکر نمیکردم حوصله ی بچه ها را داشته باشه...
حسن از روی اسب با خوشحالی داد کشید:جوانه...جوانه...منو ببین..
من هم بهت زده براش دستی تکون دادم....ارباب هم نیم نگاهی به من انداخت و لبخندی زد...
بعد از اینکه پله ها را جاروکردم با خستگی دستی به کمرم کشیدم...ارباب داشت از پله ها بالا میومد...صاف ایستادم و سلام کردم...
سری تکون داد و به اتاقش رفت...
حرصم میگرفت نمیدونستم چرا اینطوره، یه روز بام خوبه یه روز جواب سلامم نمیده ،حتی با حسن بهتر از من بود!
روی پله ها نشستم تا کمی استراحت کنم که صدای خاله را شنیدم:جوانه...جوانه..
_بله؟خاله من خستم بذار یه کم بشینم..
- دختر بیا تو مطبخ امروز کلی کار داریم..
- بازم ارباب مهمون داره؟
- مهمون نیسن، ارباب بزرگ و خانوم دارن از شهر برمیگردن بلاخره ...
- یعنی پدر ارباب داره میاد؟
- آره دختر، میدونم خسته ای ولی امروز کار زیاده....
سری تکون دادمو از سرجام بلند شدم
**
با سینی غذا وارد مهمونخونه شدم...اضطراب و استرس بدی داشتم و دلم میخواست زودتر غذا ها رو بذارم و برم....
آب دهنمو به سختی فرو دادمو و با صدای آرومی گفتم:سلام ....
انقدر مشغول بگو و بخند بودن که اصلا منو ندیدن...منم از فرصت استفاده کردمو تند تند کاسه های آب مرغ را توی سفره چیدم...روسریم را کمی مرتب کردم و زیر چشمی نگاهی بهشون انداختم...
جوون تر از اون چیزی بودن که فکرشو میکردم...
پدرش یه مرد حدودا پنجاه ساله بود...چشمهایی روشن و موهای تیره و کم پشت...سیبیل کلفتی که صورتش را خشنتر میکرد... قد بلند و نسبتا چاق...
برعکس مادرش که هیکلش هنوز ظرافت دخترانه داشت..ساکت بود و با لبخند به حرفهای ارباب و پدرش گوش می داد....انگار از صحبت کردن اون ها لذت می برد....چشمهای سبزش برق عجیبی داشت .....بینی کشیده و لبهای ظریف....همونطور که به صورتش زل زده بودم به سمتم برگشت ..سریع سرمو پایین انداختم و سینی را برداشتم...
میخواستم از اتاق خارج بشوم که صدام زد:دختر ...
_بله خانوم؟
آب نیاوردی ؟
_چشم،الان میارم..
ناخواسته نگاهی به ارباب که حالا همه ارباب پسر صدایش می زدند کردم...اون هم به من نگاه میکرد.. سریع نگاهم را گرفتم و بیرون رفتم....
این روزها اصلا دوست نداشتم از اتاقم بیرون بروم...انگار تازه معنی ارباب و رعیتی را فهمیده بودم ....ارباب بزرگ به حدی جدی و سختگیره که این مدت کسی نبوده که عصبانیتشو ندیده باشه...
فضای عمارت حسابی عوض شده...چندتا کارگر جدید اضافه شدن و همه جا شلوغه...توی مطبخ که یک لحظه هم آرامش نیست،همه از صبح تا شب برای تهیه ناهار و شام در تکاپو هستند... حسن هم جرات نمیکنه دیگه اینجا بیاد...حتی ملیحه هم آروم میخنده!
تازه میفهمم چقدر ارباب پسر با رعیت خوش رفتار بوده....
باید برم سفره ناهار را بچینم... من از بیرون این اتاق میترسم...
ظرفهای ماست رو برداشتمو به طرف مهمون خونه رفتم ،باز هم به من توجهی ندارن...نگاهی به ارباب انداختم..دیگه مثل سابق نیست و به کارای من توجهی نداره انگار...یه جورایی پیش خودم اعتراف میکنم که دلم گرفته ازش..
خانوم به پشتی تکیه داده و به حرکات من نگاه میکرد....پیراهن زیبای زرشکی پوشیده و دامن بلندش اطرافش روی زمین پخش شده....
🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸🥂
🍸🥂🍸
🥂🍸
🍸
عنوان داستان: #قصر_صدف_1
نوشتهی: شاهین بهرامی
" قسمت اول "
💎دو سالی میشد که ميترا از کامیار بیخبر بود.
بعد از سه سال آشنایی و دوستی، اصلا نفهمید چطور یک شب کامیار برای همیشه او را رها کرد و رفت
آنها کلی برنامه برای آیندهیشان داشتند.
رویاهای مشترکی که یک شبه دود شدند و به فنا رفتند.
از آن شب لعنتی ميترا دیگر آدم سابق نشد و انگار فقط به اجبار نفس میکشید ولی زندگی نمیکرد.
کارش را که رقص در یک ارکستر عروسی بود به خاطر وخامت حالش رها کرده و خانهنشین شده بود.
تا این که به اصرار و اجبار خواهرش به روانپزشک رفت و پس از مصرف کلی دارو کمی بهتر شد و به توصیه پزشکش مجدد به سرکارش بازگشت.
در نبود او خوانندهی اصلی ارکستر تغییر کرده و پسر جوانِ زیبا رو و خوش صدایی به نام آرتوش که ارمنی بود، جای خوانندهی قبلی را گرفته بود.
آرتوش جوان بسیار خوب و مودب و سربزیری بود، با موهای بور و لخت که گاهی جلوی چشمهای آبیش را میگرفتند.
کم کم صمیمیت دوستانهای بین ميترا و آرتورش حاکم شد.
بطوری که یکبار در حین استراحت بین کار ميترا در جواب آرتورش که پرسیده بود غم پنهان در چشمهایت برای چیست، سفرهی دلش را باز کرد و تمام آنچه بین او و کامیار گذشته بود را مو به مو تعریف کرد.
به پایانِ تعریف کردنِ غصهی زندگیش که رسید، ناگهان بغض آرتورش ترکید و مثل ابر پاییزی شروع به گریستن کرد.
ميترا که هاج و واج مانده بود خطاب به آرتوش گفت:
-وای ببخشید، اصلا نمیخواستم با تعریف کردن جریان زندگیم ناراحتت کنم. فقط چون تو رو یه دوست خوب و محرم اسرار خودم میدونم، گفتم برات دردودل کنم تا بلکه کمی سبک بشم.
آرتوش که به شدت در تلاش بود تا جلوی بارش احساساتش را بگیرید، بریده بریده در پاسخ گفت:
-نه نه، تو اصلا کار بدی نکردی که بخوای بابتش عذرخواهی کنی، راستش مشکل از منه ميترا. داستان زندگی تو باعث شد من یادِ زندگی تلخ خودم بیفتم و این جوری از خود بیخود بشم.
میترا میدونم کنجکاوت کردم ولی قول میدم منم یه روز همهچی رو برات تعریف کنم.
مدتی گذشت و بلاخره آن روز رسید و آرتوش این گونه به سخن آمد:
- میدونی ميترا، گاهی آدم میمونه که چقدر قصههای زندگی میتونن شبیه هم باشن. راستش منم یه زمانی سخت عاشق یه دختر خوش قد و بالا و خیلی خوشگل به اسم رویا شدم.
اون واسه من واقعا مثه یه خواب و رویا بود.
اون دختر همسایهمون بود، خونهشون فقط چند تا در با خونهی ما فاصله داشت.
تو همین رفت و آمدهای معمول همو چند بار دیدیم و یه بار اتفاقی سر این که ماشینش روشن نمیشد به کمکش رفتم و این باب آشنایی بیشتر ما شد.
خلاصهاش میکنم برات میترا، نمیخوام سرت رو درد بیارم. همهچی بین منو رویا عالی و رویایی پیش رفت. حسابی عاشق هم شده بودیم و قرار خواستگاری هم...
به اینجا که رسید باز اشکهای آرتوش از گوشهی چشمهایش روان شد و نتوانست ادامه دهد.
ميترا لیوانی آب به دستش داد. کمی بعد آرتوش آرامتر شد، آه بلندی کشید و ادامه داد:
-با خانواده رفتم خواستگاری رویا
اونم با چه ذوق و شوقی ولی خانوادهاش موافقت نکردن و هر چی منو، خانوادهمو، خوده رویا و واسطهها اصرار کردن به جایی نرسید.
-آخی، مشکل چی بود آخه؟
این را ميترا پرسید و آرتوش در حالی که به نقطهی نامعلومی خیره شده بود در پاسخ فقط به گفتن یک جمله بسنده کرد.
- تفاوت دینی و مذهبی!
ميترا مجدد پرسید:
-بعدش چه اتفاقی افتاد؟
آرتوش در حالی که سرش را پایین انداخته بود پاسخ داد:
- هیچی، چند وقت بعد اونا از محلهی ما رفتن، در واقع پدر و مادرش برای این که رویا دیگه منو نبینه و منو برای همیشه فراموش کنه اونو به یه جای نامعلوم بردن و بعدشم دیگه هیچوقت رویام رو ندیدم. میدونی ميترا یاده چی افتادم؟
ميترا کنجکاوانه پرسید:
-یاد چی؟
و آرتوش در جواب گفت:
-یاد روزی افتادم که با رویا رفته بودیم کنار دریا، اونجا رویا مشغول جمع کردن صدفهای ساحل شد و من با همون صدفها براش یه قصر کوچیکی ساختم و بهش گفتم، به امید خدا هر وقت با لباس عروس کنارم وایستی، آهنگ "قصر صدف" رو برات میخونم.
گفتگوی آنها به پایان رسید و حالا هر دو به خاطر درد مشترک خیلی بهتر حال یکدیگر را درک میکردند.
💎#ادامه_دارد...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli