eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 🌹🍃 ࿐ྀུ‌🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 🪶بخونید و نشرش بدید👌👌 از پیر مرد پرسیدن!؟• چرا زن ها به آسانے و بدون انگیزه گریه میکنند!؟• 🎆پیر مرد اندکے درنگ کرد وگفت:~: هنگامے که خداوند زن را آفرید شانه هاے وے را نیرومند و مستحکم ساخت تا بتواند همه جهان را به دوش بردارد،٫تا سر همه جهان روے آن شانه ها آرام گیرد~• 🎇آغوشش را گهواره ساخت تا جهان در آغوشش بزرگ شود~• به وے صبر درونے و تن نیرومند داد تا هنگام زایمان درد را تحمل کند~• به وے امید داد تا هنگامے که همه نا امید شدند به راه ادامه دهد~• 🎆خدا زن را از استخوان سینه مرد آفرید تا سپرے به دل مرد شود~• به وے عاطفه داد تا خانواده اش را نگهدارے کند~• به وے صبر و شکیبایے داد تا در هر هنگام از فرزندانش نگهدارے کند حتے اگر خودش بیمار بود و سر انجام خدا به وے اشک براے ریزاندن داد~••~ ‌♥️این اشکها از وے است و مال خود اوست و هر جایے که ضرورت شد از آن کار میگیرد بے اختیار،٫بے انگیزه،٫بے دلیل و بے توضیح ♥️ 🎇و براے مرد دستے آفرید تا آن اشک را از رخسار وے پاک کند~• پیر مرد به ادامه سخنان گفت: ببین پسرم زیبایے زن در طرز جامه پوشے وے یا در رنگ ناخون های وے با در سبک بستن موهاے وے نیست~• 🎇زیبایے زن در چشم هاے وے نهفته است چون چشمان وے دروازه ورودے به دل اوست و دل او جایے است که عشقش در همان جا خانه کرده~_~ 🎆مرد موجود دور بین و آینده نگر و زن موجودے است عمیق و ژرف نگر جهان براے مرد یک دل است و دل براے زن یک جهان~..~ سخن پایانی ام!؟• ♥️ زن را نشکنید چون خدا هر قطره اشک او را خواهد شمارید~**~ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیویک جوانه حرفهایی را زیر لب زمزمه میکرد که در صدای رودخ
محمود خان نگاهی به چهره زیبای همسرش کرد و جواب داد:خانوم...دیدی که همه گفتن فقط باید باهاش بسازم..دوا که نداره... بعد با لبخند رو به پسرش گفت:مادرت این چند وقت،طبیب های شهر را بیچاره کرد ... خورشید خانوم ابرویش رو بالا انداخت و گفت:عوض تشکرته؟ محمود خان لبخندی به همسرش زد،خورشید خانوم لبخند محوی بر لب نشست..... رو به مهران گفت:خبر جدیدی نشده؟ چرا آقا جان...اکبر میگفت چند تا از بالا محله ای ها با شما کار دارن... _نگفتن چه کار؟ _نه ...میخوان با خودتون صحبت کنند.. محمود خان گفت:من فعلا نمیتونم....خودت فردا برو سراغشون پسرم.. مهران به صورت پدرش خیره شد....از اینکه پدرش هنوز این همه روش حساب میکرد شرمنده بود...اشک تو چشمهایش حلقه بست ...دست پدرش رو بوسید و آروم گفت:چشم آقاجان. خاله بتول گفت:لباسهاتو برداشتی؟ _بله خاله جان.. _ملیحه نمیاد؟ _نه خاله،گفت بعدا میره... بقچه ی لباسهامو برداشتمو همراه خاله از اتاق بیرون رفتیم...از پله ها که پایین میومدیم ارباب رو تو حیاط دیدم...سرم را پایین انداختمو خودم را به خاله نزدیکتر کردم.... خاله بتول هم قدمهاشو تندتر کرد....از کنار ارباب که رد می شدیم،خاله زیرلب سلامی داد... ارباب پرسید:کجا می روید؟؟ خاله با بیحوصلگی گفت:حمام ... ارباب بعد از مکثی گفت:نمیخواد برید..از حموم خونه استفاده کنید ... خاله بتول خیلی محکم جواب داد:نه آقا جان...درست نیست... بعد رو به من گفت:بریم جوانه و دستمو کشید و همراه خودش برد... تمام مسیری که تو جاده گلی راه میرفتیم،دلتنگی عجیبی وجودم را پر کرده بود....تموم دلتنگیم شد آه کوتاهی که هیچ کس صدایشو نشنید....حتی خاله بتول که کنارم راه میرفت... هنوزم نمیدونم چم شده ،ارباب تو خونه کنارمه ولی بازم دلم براش تنگ میشد، کاش میشد این حسو از خودم دور کنم ولی دست خودم نبود... مهران با صدای آرامی از مادرش پرسید: امروز هم دردش شدید بود؟ خورشید خانوم به شوهرش که خوابیده بود نگاهی انداخت و با لحن ناراحتی گفت:آره.... بعد به سمت پسرش چرخید و گفت: مهران،از وقتی پدرت از اسب افتاده،تو رو که روی اسب میبینم بی طاقت میشوم.... مهران به چهره نگران مادرش بخندی زد و گفت:مواظبم مادر من.. لبخند تلخی روی لبهای جفتشون نشست.....خاطره اون روز انگار هیچ وقت کهنه نمیشد... زمستون پارسال....چند روزی بود که باران شدیدی می بارید..محمود خان برای سرکشی به باغهاش رفته بود و اسبش تو یک سراشیبی تعادلشو از دست میده و سوارشو رو زمین می کوبه... از آن روز به بعد هیچ کس دیگه قامت بلند محمود خان رو ندید....همیشه از درد،کمرش خم بود....خودش میگفت:وقتی زیادی گردنتو بالا بگیری،یه روزی هم میرسه که باید جلوی هر کسی خم باشی...طبیب های شهرم هم کاری از پیش نبردند.... خورشید خانوم گفت:مهران...خودت کارها رو دست بگیر...نذار به پدرت فشار بیاد... _حواسم هست مادر... مهران میخواست در رو ببنده که مادرش گفت:کمتر دورو بر کارگرا بگرد ، به رعیت بها بدی هوا برش میداره... مهران منظور مادرش رو فهمید....اما در جوابش فقط گفت:برید تو ...هوا سرده ‌‌ و از اتاق خارج شد‌‌‌‌.. مهران با خستگی به خونه برگشت... اکبرآقا درحالی که افسار اسب رو از ارباب میگرفت گفت:آقا، محمودخان گفتن به محض اینکه اومدین برید پیششون ... ارباب یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چیزی شده ؟ -نمیدونم آقا جان چیزی به من نگفتن **** ارباب بعد از اینکه چند تقه به در کوبید وارد اتاق شد. خورشید خانم با چهره ای عصبی کنار ارباب بزرگ نشسته بود . - خیره پدرجان ،اکبر گفت پیغوم دادین سریع بیام خدمتتون.. - خیره پسر ، خیره بشین ... ارباب درحالی که کنار محمودخان مینشست گفت گوشم با شماس آقا... - ببین پسرم من حالم خوب نیس، اینو هم تو هم مادرت خوب میدونین ،دیگه سن و سالی ازم گذشته، این درد هم امونمو بریده، ممکنه امروز رو به فردا نرسونم ... - آقاجان اینجور نگین، ایشالا سایه اتون صدو بیست سال بالاسرمونه... - این تعارفا رو بزار کنار پسر اینا رو گفتم که بگم خان این ده تویی ،همین الانم کارها رو دوشته، ولی خان بی سروسامون حرفش برو نداره ،مادرت میگه یه دختر خوب برات نشون کرده ،تا عمر من به دنیاس میخوام عروسی تک پسرمو ببینم .. ارباب سری به زیر انداخت و سکوت کرد... محمودخان ادامه داد همین دختری که مادرت میگه ... ارباب وسط حرف محمود خان پرید و گفت: آقا جان اگه آرزوی شما اینه من ازدواج میکنم ... لبخندی روی لب محمودخان نقش بست که ارباب جوان ادامه داد:ولی نه با نشون کرده مادر... محمودخان که حالا لبخندش جایش روبه اخمی داده بود و گفت :یعنی چی ؟! کامل حرف بزن ببینم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 داستان کوتاه در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت. در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت: حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم. فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت: چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد! بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت: من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد. اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت: آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد. سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد. فرشته با خود گفت: آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد. به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت: قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم. به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند! به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش. فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت: من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک مادر است. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯 🌸 🌸 از بنـی آدم کــه مـی گفتند اعضـای همنـد تک تکِ اعضای آن با هم غریب است ای دریغ عضـوی از مـا هـم اگـر بـا روزگـار آزرده شـد بیش از مرهم به دل زخمش نصیب است ای دریغ روی دست بیکسی هایت اگر مُردی چه سود؟! بعد مرگ تو رسد آن که طبیب است ای دریغ بی خبر از درد و محنت های همنوعِ خـودی همزبانی نیست بر ما غم صلیب است ای دریغ دوستی هـا ظاهــری و دشمنی ها بی شمـار انتـظاری نیست از اوکه فریب است ای دریغ در سـراشیبی و بـالا رفتـن از ایـن شیبِ تنـد نارفیقی پُـرفــراز و نـا نجیب است ای دریغ ایـن دو روز عمـر هم قـدری بـه کـام ما نشد خنده ها منها و غصه با ضریب است ای دریغ زندگـی هامان شده سبقت گـرفتن در بــدی عالمی آزردگــی ، دردی عجیب است ای دریغ سعدیـا افسـانـه شد دیگـر سخن های شمــا آدم از آدم شده سیر، این مهیب است ای دریغ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌱🍂🌱🕊🌱🌸 🍂🌿🍃🌿🍂 🌱🍃🌼 🕊🌿 🌱🍂 🌸 📚داســـتــان عــبـــرت‌انــگیــز 🌸جوانے تصميم گرفت از دختر مورد پسندش، خواستگارے کند، اما قبـل از اقدام به این‌کار، از مردم در مورد آن دخـتر جـویاے معلومات شــد. مردم چنـیـن جـواب دادنـد: ایـن دخـتـر بـدنـام، بیےادب، بدخـوے و خـشـن اسـت. 🔳🌸آن شـخـص از تـصـمـیـم خود منـصـرف شـده بـه خـانـه‌ی خـود برگشـت و در مـسیر راه با شـیـخ کهـن‌سالی رو به رو شد؛ شـیخ پرسید: فرزندم چی‌شده؟ چرا این‌قدر پریشان و گرفته‌ای؟ آن شخص قـصـه را از اول تا آخـر برای شیـخ بیان نـمـود. 🔳🌸شیخ گفت: بـیا فرزندم من یکی از دخترانم را به عقد تو درمی‌آورم، اما قبل از آن برو و از مردم درباره‌ی دخترانم پرس و جو کـن. شخـص رفت و از مردم محـل در مورد دختران شیخ سؤال کرد و دوباره به نزد شیخ آمد. 🔳🌸شیخ از آن جوان پرسـید: مردم چی‌گفتـند؟ - مردم گفتند: دختران شیخ، بسیار بداخـلاق، بـی‌ادب، بی‌حیا، فاسق و بی‌بندوبارند. شیخ: با من به خـانه بیا! 🔳🌸وقتی‌که آن شخص به خانه‌ی شیخ رفت، به جز یک پیر زن، کسی را ندید و آن پیر زن، همسر شیخ بود که به خاطر عقیم و نازا بودنـش هیچ فرزندی به دنیا نیاورده بود. 🔳🌸زمانی‌که آن شخص از دیدن این حالت شوکه شد، شیخ برایش گفت: فرزندم! مردم به هیچ‌کسی رحم نمی‌کنند و دانسته، یا ندانسته در حق دیگران هرچه و هر قِسمی که خواستند حکم می‌کنند. 🔳 🌸به قضاوت مردم اعتنا نکنید؛ چون آن‌ها به حرف‌زدن و قضاوت‌کردن پشت سر مردم، عادت کرده‌اند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 📖 شعر زیبا 📖 در زمان حضرت موسی کلیم وحی نازل کرد آن ذات کریم گفت یزدان، ای تو موسی رسول هر دعایت را کنم بی شک قبول رو به قومت توبگو قحطی شود چند سالی کار با زحمت رود نان شود کم، نبارد ابر ما قحط سالی می شود بر شهرها هان بگو آماده باشند بر عذاب حکم من برخیر وشر باشدصواب زود برخاست رسول مهربان تا بگوید قوم خویش را آن زمان گفت ای مردم خدایم گفته است قحط آرم بر شما و هر که هست خلق، نان و گندم و آرد و غذا جمع کردند زود در انبارها خانه ها را رو بروی همدگر ساختند تا که شوند از هم خبر صاحب نان رحم کردند بر بینوا هر فقیری را بدادند هم غذا رحم کردند بر یتیمان، حاکمان هم نیامد قحط سالی آن زمان خلق بودند منتظر بر قحط سال کرد موسای حق از ذوالجلال از چه نامدقحط نان ای ذات پاک؟ گفت آن بخشنده خدا براهل خاک چون که بودید مهربان بر یکدگر من گذشتم از عذاب پر خطر تا که خلق باشند دوستدار کسان رحم آرم بر همه خوب و بدان صد عذاب وقحط وسیل و زلزله دور گردد تا که باشند یکدله " إرحموا" گفت آن خداوند رحیم مهر ورزید بر ضعیف و بر یتیم چون که حاکم رحم آرد بر ضعیف من ببخشم مجرمان راچون شریف تا زنا و ظلم باشد هم ربا قحطی آرم هم بلا و هم وبا رحم خواهی رحم کن بر خلق ما وای بر آن حاکم بی رحم و جفا عادل ار رحمت نشد در زندگی سود نبخشد طاعت و هم بندگی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیودو محمود خان نگاهی به چهره زیبای همسرش کرد و جواب داد:
ارباب سرش رو بالا اورد به چشمای محمودخان خیره شد و خیلی محکم گفت : با جوانه ، دختری که بتول سفارش کرد اینجا بیاد کار کنه... سکوت سنگینی اتاق رو پر کرده بود.... خورشید خانوم نگاه ملتمسش را به شوهرش دوخته بود...انگار از اون کمک می طلبید... محمود خان زبانش را روی لبش کشید و با گیجی گفت:اون دختر رو میخوای؟ مهران جدی گفت:بله میخوام زنم بشه... محمود خان بی اختیار گفت:یه کارگر؟ مهران با حرص اما صدایی آرام گفت: بله یه کارگر ... خورشید خانوم نگاهش را به سقف دوخت‌‌ و گفت :اون چیزخورش کرده... مهران بدون اینکه به چهره خشمگین مادرش نگاهی بندازه گفت:اون اصلا خبر نداره ... باز هم سکوت در اتاق حکم فرما شد.... مهران آهی کشید و رو به پدرش گفت: حق دارین دیگه به من اعتماد نداشته باشین..اما اگه یه بار تو زندگیم مطمئن باشم که درست انتخاب کردم،الانه... محمود خان با چهره ای جدی نگاهش رو به چشمهای پسرش دوخت...مهران هم تمام افکارش را در نگاهش ریخت و به پدرش خیره شد... در نهایت محمود خان بود که با صدایی محکم حرف آخر رو زد:اگه انقدر تو تصمیمت مطمئنی من مخالفتی ندارم... نم اشکی تو چشمهای مهران نشست و با قدرشناسی به پدرش نگاه کرد... خورشید خانوم با صدای بلندی گفت:محمود چی داری میگی؟ میخوای پسرم.. محمود خان حرفش را قطع کرد و با خشونت گفت:دیگه نمیخوام حرفی بشنوم خورشید. خورشید خانوم با چشمایی خیس ،بدون نگاه به شوهر و پسرش از اتاق بیرون رفت .. **** استکان های چای رو توی سینی چیدم و به طرف اتاق نشیمن راه افتادم ... خاله همون طور که با انبرذغال ها رو زیرو رو میکرد گفت:سینی رو بزار همونجا دختر،محمودخان گفته من امروز بساط صبحونه رو ببرم.. مثه اینکه کاری داره... به خاله نگاهی کردم گفتم :بازم کارگر جدید میخوان بیارن؟ - نمیدونم دخترم تو برو خودت صبحونتو بخور... ‌‌‌‌‌‌. * -ملیحه بنظرت خاله دیر نکرده؟ مگه ارباب چی میخواد بگه که انقد طول کشیده؟ ملیحه همون طور که به محمد شیر میداد گفت: این بچه که نمیزاره من برم سرو گوش آب بدم، تو برو ببین چی شده ... هنوز حرفش تموم نشده بود که خاله با چهره ای درهم وارد مطبخ شد.... با تعجب به چشمای ملیحه نگاه کردم ، اونم سری تکون داد که یعنی نمیدونه چی شده ... تا حالا خاله رو انقدر عصبی ندیده بودم ، مدتی سکوت کرد ...نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت: لا اله الا الله ، از دست این پسر، باید همون موقعه که شک کرده بودم میفرستادمت بری که الان این طوری نزارن تو کاسمون.... ملیحه با تعجب گفت : بسم الله ،چی شده خاله؟ خاله بتول چشم غره ای به من رفت و گفت : محمود خان جوانه رو ازم خواستگاری کرد.... * نگاهمو توی باغ فندوق چرخوندم....برگی به درختها نمونده و زمینه سبزش،حالا پر از تیغ شده... بود....حالم خوب نبود.....حالم اصلا خوب نبود.... انقدر این مدت اتفاقات مختلف ،پشت سر هم برام پیش اومده که، خودمو میون این همه هیاهو،گم کردم... همه چیز دور سرم میچرخید:عباس....بهرام خان..مهران....شلاق....نگاه پرکینه ی خورشید خانوم....گریه ی محمد....النگوی چوبی....خواستگاری مهران....نصیحت های خاله. دستمو به شاخه ی خشکیده درختی گرفتم‌‌‌نفس بکش جوانه....نفس بکش... نفسم زیر بار این همه فشار خفه شده بود ....بالا نمیومد.......هر کسی برای خودش حرفی میزد.....هیچ کس نمیگفت شاید جوانه هم حرفی داشته باشه... خاله بتول گفت:ارباب،عباس را از من جدا کرده که به هدف خودش برسه... ملیحه میگه: سرت هوو میاره بعد یه مدت...کدوم اربابی با کارگرش وصلت میکنه؟ اکبر آقا میگفت:قبول کن...خوشبخت میشی... نگاه های خورشید خانوم هم که خودش کلی حرف نگفته داشت... نگاهی به عمارت انداختم....کاش میشد دیگه اونجا برنگردم...با بی میلی به خونه برگشتم... از لای پنجره اتاقم ارباب رو میدیدم که سوار بر اسب از حیاط خارج شد....حالا میتونم به مطبخ برگردم... کنار پنجره نشستمو و زانوهامو را تو بغل گرفتم...از روزی که ارباب منو از خاله خواستگاری کرد، یه هفته ای می گذره....این چند وقت مدام ازش فرار می کنم...حتی سفره ناهارو شام را هم ملیحه میندازه... سرم را به دیوار تکیه دادمو و چشمامو بستم...از خودم پرسیدم: تا کی میخوای قائم بشی؟ ** بعد از ناهار،خورشید خانوم با لحن نیش داری از پسرش پرسید:پس چی شد؟ چرا عقدش نمیکنی دختره رو؟ مهران همونطور که سرش پایین بود و با غذاش بازی می کرد جواب داد:گفته بودم که،من میخواستمش،اون خبر نداشت،الان داره فکر میکنه.... خورشید خانوم با صدای بلند و جیغ مانندی گفت:تازه داره فکر میکنه؟وای یعنی من انقدر بدبختم که یه دختر کار برای ازدواج با تک پسرم،ادا بیاد؟
•┄❖🍃✨❖┄••┄❖🍃✨❖┄• 🔹‌وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار. 🔹 یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. 🔹 از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. 🔹 در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای سریع قضاوت نکن. 🔹 هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. 🔹هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن. 🔹هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. 🔹 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. 🔹 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. 🔹 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد. 🔹 هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. 🔹طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. 🔹 بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر. 🔹 هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. 🔹فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود. 🔹 فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌲🌹🌿🌲🌹🌿🌲🌹🌿🌹🌲 🔻اگه میخوای راحت باشی ، کمتر بدون ؛ و اگه میخوای خوشبخت باشی ، بیشتر بخون. 🔺تا پایان کار، از موفقیت در آن ، با کسی صحبت نکن 🔻سکوت" تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد. 🔺نصیحت کردن ، فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.( در بين جمع كسى را نصيحت نكن ) 🔻نه آنقدر کم بخور که ضعیف شوی ، و نه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی. 🔺بدترین شکل دل تنگی آن است ، که در میان جمع باشی و تنها باشی. 🔻شخص محترمی باش ، و بدون اطلاع به خانه و محل کار کسی نرو. 🔺وجدانت را گول نزن، چون درستی و نادرستی کارت را به تو اعلام می کند. 🔻کثیف نکن، اگر حوصله تمیز کردن نداری. 🔺بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است،،، تجربه کردنش را به تو پیشنهاد می کنم. 🔻غرور کسی رو نشکن، چون مثل شیشه ی شکسته برای تو، خطر آفرین است. 🔺عمل خلاف را، نه تجربه کن، نه تکرار. 🔻در جايى كه اشتباهى ازت سر زد ، با شجاعت اقرار کن که اشتباه کردی. 🔺هنگام صحبت کردن با دیگران ، به چشم آنها نگاه کن تا پیام و کلام تو را درک کنند. 🔻کسی را که به تو امیدوار است ، نا امید نکن. 🔻تا ندانی ، نمی توانی ؛ پس بدان 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌿🦋🦋🌿🦋🦋🌿 ❣ 🫧ثانيه به ثانيه عمر را با لذت سپری کن در هر کار و هر حال کار ، تفريح ،رانندگی ،آموختن، مطالعه، آشپزی،نظافت ، خوردن و آشاميدن، حرف زدن، سکوت و تفکر، مهمانی رفتن، نيايش و.... 🫧زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده مابه اشتباه اينگونه ميانديشيم: درسم تمام شود راحت شوم غذايم را بپزم راحت شوم اتاقم را تميز کنم راحت شوم بالاخره رسيدم.... راحت شدم اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم تمام شود که چه شود؟ 🫧مادامی که زنده هستيم و زندگی ميکنم هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است.... 🫧پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنيم نه مانند يک ربات فقط به انجام دادن بپردازيم به تمام شدن و فارغ شدن.... 🫧 حتی هنگاميکه دستها را ميشوييم نيز ميتوانيم بالذت اينکار را انجام دهيم يکبار امتحان کنيد آب چه زيبا آرام پوست دستتان را نوازش ميکند 🫧به آب نگاه کنيد و لذت ببريد وآنجاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان ميايد... لذت باعث قدرتمند شدن ميشود به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس ميشود... 🫧لذت بردن هدف زندگی است تا ميتوانی همه کارها و فعاليت ها را با لذت همراه کن... حتی نفس کشيدن که کمترين فعاليت توست... 🫧داستان جالبي وجود دارد دربارهٔ مردي که به سرعت و چهار نعل بااسبش مي تاخت. اين طور به نظر ميرسيد که جاي بسيار مهمي مي رفت. 🫧مردي که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا مي روي؟ » مرد اسب سوار جواب داد: « نمي دانم، از اسب بپرس! » اين داستان زندگي خيلي از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجامي روند. وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگي تان را در مسير رسيدن به جايي قرار دهيد که واقعاً مي خواهيد به آنجا برسيد. ❣عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli