eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯 🌸 🌸 از بنـی آدم کــه مـی گفتند اعضـای همنـد تک تکِ اعضای آن با هم غریب است ای دریغ عضـوی از مـا هـم اگـر بـا روزگـار آزرده شـد بیش از مرهم به دل زخمش نصیب است ای دریغ روی دست بیکسی هایت اگر مُردی چه سود؟! بعد مرگ تو رسد آن که طبیب است ای دریغ بی خبر از درد و محنت های همنوعِ خـودی همزبانی نیست بر ما غم صلیب است ای دریغ دوستی هـا ظاهــری و دشمنی ها بی شمـار انتـظاری نیست از اوکه فریب است ای دریغ در سـراشیبی و بـالا رفتـن از ایـن شیبِ تنـد نارفیقی پُـرفــراز و نـا نجیب است ای دریغ ایـن دو روز عمـر هم قـدری بـه کـام ما نشد خنده ها منها و غصه با ضریب است ای دریغ زندگـی هامان شده سبقت گـرفتن در بــدی عالمی آزردگــی ، دردی عجیب است ای دریغ سعدیـا افسـانـه شد دیگـر سخن های شمــا آدم از آدم شده سیر، این مهیب است ای دریغ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌱🍂🌱🕊🌱🌸 🍂🌿🍃🌿🍂 🌱🍃🌼 🕊🌿 🌱🍂 🌸 📚داســـتــان عــبـــرت‌انــگیــز 🌸جوانے تصميم گرفت از دختر مورد پسندش، خواستگارے کند، اما قبـل از اقدام به این‌کار، از مردم در مورد آن دخـتر جـویاے معلومات شــد. مردم چنـیـن جـواب دادنـد: ایـن دخـتـر بـدنـام، بیےادب، بدخـوے و خـشـن اسـت. 🔳🌸آن شـخـص از تـصـمـیـم خود منـصـرف شـده بـه خـانـه‌ی خـود برگشـت و در مـسیر راه با شـیـخ کهـن‌سالی رو به رو شد؛ شـیخ پرسید: فرزندم چی‌شده؟ چرا این‌قدر پریشان و گرفته‌ای؟ آن شخص قـصـه را از اول تا آخـر برای شیـخ بیان نـمـود. 🔳🌸شیخ گفت: بـیا فرزندم من یکی از دخترانم را به عقد تو درمی‌آورم، اما قبل از آن برو و از مردم درباره‌ی دخترانم پرس و جو کـن. شخـص رفت و از مردم محـل در مورد دختران شیخ سؤال کرد و دوباره به نزد شیخ آمد. 🔳🌸شیخ از آن جوان پرسـید: مردم چی‌گفتـند؟ - مردم گفتند: دختران شیخ، بسیار بداخـلاق، بـی‌ادب، بی‌حیا، فاسق و بی‌بندوبارند. شیخ: با من به خـانه بیا! 🔳🌸وقتی‌که آن شخص به خانه‌ی شیخ رفت، به جز یک پیر زن، کسی را ندید و آن پیر زن، همسر شیخ بود که به خاطر عقیم و نازا بودنـش هیچ فرزندی به دنیا نیاورده بود. 🔳🌸زمانی‌که آن شخص از دیدن این حالت شوکه شد، شیخ برایش گفت: فرزندم! مردم به هیچ‌کسی رحم نمی‌کنند و دانسته، یا ندانسته در حق دیگران هرچه و هر قِسمی که خواستند حکم می‌کنند. 🔳 🌸به قضاوت مردم اعتنا نکنید؛ چون آن‌ها به حرف‌زدن و قضاوت‌کردن پشت سر مردم، عادت کرده‌اند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 📖 شعر زیبا 📖 در زمان حضرت موسی کلیم وحی نازل کرد آن ذات کریم گفت یزدان، ای تو موسی رسول هر دعایت را کنم بی شک قبول رو به قومت توبگو قحطی شود چند سالی کار با زحمت رود نان شود کم، نبارد ابر ما قحط سالی می شود بر شهرها هان بگو آماده باشند بر عذاب حکم من برخیر وشر باشدصواب زود برخاست رسول مهربان تا بگوید قوم خویش را آن زمان گفت ای مردم خدایم گفته است قحط آرم بر شما و هر که هست خلق، نان و گندم و آرد و غذا جمع کردند زود در انبارها خانه ها را رو بروی همدگر ساختند تا که شوند از هم خبر صاحب نان رحم کردند بر بینوا هر فقیری را بدادند هم غذا رحم کردند بر یتیمان، حاکمان هم نیامد قحط سالی آن زمان خلق بودند منتظر بر قحط سال کرد موسای حق از ذوالجلال از چه نامدقحط نان ای ذات پاک؟ گفت آن بخشنده خدا براهل خاک چون که بودید مهربان بر یکدگر من گذشتم از عذاب پر خطر تا که خلق باشند دوستدار کسان رحم آرم بر همه خوب و بدان صد عذاب وقحط وسیل و زلزله دور گردد تا که باشند یکدله " إرحموا" گفت آن خداوند رحیم مهر ورزید بر ضعیف و بر یتیم چون که حاکم رحم آرد بر ضعیف من ببخشم مجرمان راچون شریف تا زنا و ظلم باشد هم ربا قحطی آرم هم بلا و هم وبا رحم خواهی رحم کن بر خلق ما وای بر آن حاکم بی رحم و جفا عادل ار رحمت نشد در زندگی سود نبخشد طاعت و هم بندگی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیودو محمود خان نگاهی به چهره زیبای همسرش کرد و جواب داد:
ارباب سرش رو بالا اورد به چشمای محمودخان خیره شد و خیلی محکم گفت : با جوانه ، دختری که بتول سفارش کرد اینجا بیاد کار کنه... سکوت سنگینی اتاق رو پر کرده بود.... خورشید خانوم نگاه ملتمسش را به شوهرش دوخته بود...انگار از اون کمک می طلبید... محمود خان زبانش را روی لبش کشید و با گیجی گفت:اون دختر رو میخوای؟ مهران جدی گفت:بله میخوام زنم بشه... محمود خان بی اختیار گفت:یه کارگر؟ مهران با حرص اما صدایی آرام گفت: بله یه کارگر ... خورشید خانوم نگاهش را به سقف دوخت‌‌ و گفت :اون چیزخورش کرده... مهران بدون اینکه به چهره خشمگین مادرش نگاهی بندازه گفت:اون اصلا خبر نداره ... باز هم سکوت در اتاق حکم فرما شد.... مهران آهی کشید و رو به پدرش گفت: حق دارین دیگه به من اعتماد نداشته باشین..اما اگه یه بار تو زندگیم مطمئن باشم که درست انتخاب کردم،الانه... محمود خان با چهره ای جدی نگاهش رو به چشمهای پسرش دوخت...مهران هم تمام افکارش را در نگاهش ریخت و به پدرش خیره شد... در نهایت محمود خان بود که با صدایی محکم حرف آخر رو زد:اگه انقدر تو تصمیمت مطمئنی من مخالفتی ندارم... نم اشکی تو چشمهای مهران نشست و با قدرشناسی به پدرش نگاه کرد... خورشید خانوم با صدای بلندی گفت:محمود چی داری میگی؟ میخوای پسرم.. محمود خان حرفش را قطع کرد و با خشونت گفت:دیگه نمیخوام حرفی بشنوم خورشید. خورشید خانوم با چشمایی خیس ،بدون نگاه به شوهر و پسرش از اتاق بیرون رفت .. **** استکان های چای رو توی سینی چیدم و به طرف اتاق نشیمن راه افتادم ... خاله همون طور که با انبرذغال ها رو زیرو رو میکرد گفت:سینی رو بزار همونجا دختر،محمودخان گفته من امروز بساط صبحونه رو ببرم.. مثه اینکه کاری داره... به خاله نگاهی کردم گفتم :بازم کارگر جدید میخوان بیارن؟ - نمیدونم دخترم تو برو خودت صبحونتو بخور... ‌‌‌‌‌‌. * -ملیحه بنظرت خاله دیر نکرده؟ مگه ارباب چی میخواد بگه که انقد طول کشیده؟ ملیحه همون طور که به محمد شیر میداد گفت: این بچه که نمیزاره من برم سرو گوش آب بدم، تو برو ببین چی شده ... هنوز حرفش تموم نشده بود که خاله با چهره ای درهم وارد مطبخ شد.... با تعجب به چشمای ملیحه نگاه کردم ، اونم سری تکون داد که یعنی نمیدونه چی شده ... تا حالا خاله رو انقدر عصبی ندیده بودم ، مدتی سکوت کرد ...نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت: لا اله الا الله ، از دست این پسر، باید همون موقعه که شک کرده بودم میفرستادمت بری که الان این طوری نزارن تو کاسمون.... ملیحه با تعجب گفت : بسم الله ،چی شده خاله؟ خاله بتول چشم غره ای به من رفت و گفت : محمود خان جوانه رو ازم خواستگاری کرد.... * نگاهمو توی باغ فندوق چرخوندم....برگی به درختها نمونده و زمینه سبزش،حالا پر از تیغ شده... بود....حالم خوب نبود.....حالم اصلا خوب نبود.... انقدر این مدت اتفاقات مختلف ،پشت سر هم برام پیش اومده که، خودمو میون این همه هیاهو،گم کردم... همه چیز دور سرم میچرخید:عباس....بهرام خان..مهران....شلاق....نگاه پرکینه ی خورشید خانوم....گریه ی محمد....النگوی چوبی....خواستگاری مهران....نصیحت های خاله. دستمو به شاخه ی خشکیده درختی گرفتم‌‌‌نفس بکش جوانه....نفس بکش... نفسم زیر بار این همه فشار خفه شده بود ....بالا نمیومد.......هر کسی برای خودش حرفی میزد.....هیچ کس نمیگفت شاید جوانه هم حرفی داشته باشه... خاله بتول گفت:ارباب،عباس را از من جدا کرده که به هدف خودش برسه... ملیحه میگه: سرت هوو میاره بعد یه مدت...کدوم اربابی با کارگرش وصلت میکنه؟ اکبر آقا میگفت:قبول کن...خوشبخت میشی... نگاه های خورشید خانوم هم که خودش کلی حرف نگفته داشت... نگاهی به عمارت انداختم....کاش میشد دیگه اونجا برنگردم...با بی میلی به خونه برگشتم... از لای پنجره اتاقم ارباب رو میدیدم که سوار بر اسب از حیاط خارج شد....حالا میتونم به مطبخ برگردم... کنار پنجره نشستمو و زانوهامو را تو بغل گرفتم...از روزی که ارباب منو از خاله خواستگاری کرد، یه هفته ای می گذره....این چند وقت مدام ازش فرار می کنم...حتی سفره ناهارو شام را هم ملیحه میندازه... سرم را به دیوار تکیه دادمو و چشمامو بستم...از خودم پرسیدم: تا کی میخوای قائم بشی؟ ** بعد از ناهار،خورشید خانوم با لحن نیش داری از پسرش پرسید:پس چی شد؟ چرا عقدش نمیکنی دختره رو؟ مهران همونطور که سرش پایین بود و با غذاش بازی می کرد جواب داد:گفته بودم که،من میخواستمش،اون خبر نداشت،الان داره فکر میکنه.... خورشید خانوم با صدای بلند و جیغ مانندی گفت:تازه داره فکر میکنه؟وای یعنی من انقدر بدبختم که یه دختر کار برای ازدواج با تک پسرم،ادا بیاد؟
•┄❖🍃✨❖┄••┄❖🍃✨❖┄• 🔹‌وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار. 🔹 یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. 🔹 از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. 🔹 در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای سریع قضاوت نکن. 🔹 هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. 🔹هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن. 🔹هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. 🔹 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. 🔹 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. 🔹 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد. 🔹 هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. 🔹طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. 🔹 بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر. 🔹 هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. 🔹فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود. 🔹 فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌲🌹🌿🌲🌹🌿🌲🌹🌿🌹🌲 🔻اگه میخوای راحت باشی ، کمتر بدون ؛ و اگه میخوای خوشبخت باشی ، بیشتر بخون. 🔺تا پایان کار، از موفقیت در آن ، با کسی صحبت نکن 🔻سکوت" تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد. 🔺نصیحت کردن ، فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.( در بين جمع كسى را نصيحت نكن ) 🔻نه آنقدر کم بخور که ضعیف شوی ، و نه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی. 🔺بدترین شکل دل تنگی آن است ، که در میان جمع باشی و تنها باشی. 🔻شخص محترمی باش ، و بدون اطلاع به خانه و محل کار کسی نرو. 🔺وجدانت را گول نزن، چون درستی و نادرستی کارت را به تو اعلام می کند. 🔻کثیف نکن، اگر حوصله تمیز کردن نداری. 🔺بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است،،، تجربه کردنش را به تو پیشنهاد می کنم. 🔻غرور کسی رو نشکن، چون مثل شیشه ی شکسته برای تو، خطر آفرین است. 🔺عمل خلاف را، نه تجربه کن، نه تکرار. 🔻در جايى كه اشتباهى ازت سر زد ، با شجاعت اقرار کن که اشتباه کردی. 🔺هنگام صحبت کردن با دیگران ، به چشم آنها نگاه کن تا پیام و کلام تو را درک کنند. 🔻کسی را که به تو امیدوار است ، نا امید نکن. 🔻تا ندانی ، نمی توانی ؛ پس بدان 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌿🦋🦋🌿🦋🦋🌿 ❣ 🫧ثانيه به ثانيه عمر را با لذت سپری کن در هر کار و هر حال کار ، تفريح ،رانندگی ،آموختن، مطالعه، آشپزی،نظافت ، خوردن و آشاميدن، حرف زدن، سکوت و تفکر، مهمانی رفتن، نيايش و.... 🫧زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده مابه اشتباه اينگونه ميانديشيم: درسم تمام شود راحت شوم غذايم را بپزم راحت شوم اتاقم را تميز کنم راحت شوم بالاخره رسيدم.... راحت شدم اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم تمام شود که چه شود؟ 🫧مادامی که زنده هستيم و زندگی ميکنم هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است.... 🫧پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنيم نه مانند يک ربات فقط به انجام دادن بپردازيم به تمام شدن و فارغ شدن.... 🫧 حتی هنگاميکه دستها را ميشوييم نيز ميتوانيم بالذت اينکار را انجام دهيم يکبار امتحان کنيد آب چه زيبا آرام پوست دستتان را نوازش ميکند 🫧به آب نگاه کنيد و لذت ببريد وآنجاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان ميايد... لذت باعث قدرتمند شدن ميشود به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس ميشود... 🫧لذت بردن هدف زندگی است تا ميتوانی همه کارها و فعاليت ها را با لذت همراه کن... حتی نفس کشيدن که کمترين فعاليت توست... 🫧داستان جالبي وجود دارد دربارهٔ مردي که به سرعت و چهار نعل بااسبش مي تاخت. اين طور به نظر ميرسيد که جاي بسيار مهمي مي رفت. 🫧مردي که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا مي روي؟ » مرد اسب سوار جواب داد: « نمي دانم، از اسب بپرس! » اين داستان زندگي خيلي از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجامي روند. وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگي تان را در مسير رسيدن به جايي قرار دهيد که واقعاً مي خواهيد به آنجا برسيد. ❣عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠👌نکته ناب امروز ⭕️ "کوری عاطفـی چیسـت؟" کوری عاطفی یعنی اینکه؛ زن و مرد در زندگی زناشویی حرفی برای گفتن ندارند و هرکدام از آنها در عین اینکه در خانه هستند اما هرکدام در اتاق خودشان و یا مشغول کار خودشان هستند.... اما به محض رسیدن به دوست و قوم خویش زبان باز می‌کنند و کلی حرف نگفته دارند؛ حتی در باره‌ی همسرشان....! 👈اگر به این مرحله رسیدید؛ دچار کوری عاطفی شدید و خیلی زود باید به فکر چاره باشید. ❣💍❣ ❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌺🦋🍃🌼 🦋💐🌸 🍃🌸 🌼 ─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─ 💢*کشیش سوار هواپیما شد. سمینارش تازه به پایان رسیده بود و او می‌رفت تا در سمینار بعدی شرکت کند و دیگران را به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد* 💢هواپیما از زمین برخاست . مدتی گذشت . همه به گفتگو مشغول بودند . کشیش در افکارش غوطه‌ور که در جلسه‌ی بعدی چه‌ بگوید و چگونه بر مردم تأثیر بگذارد. ناگاه ، چراغ بالای سرش روشن شد : *«کمربندها را ببندید»* اندکی بعد ، صدایی از بلندگو به گوش رسید : « لطفاً همگی در صندلی‌های خود بنشینید . طوفان بزرگی در پیش است.» موجی از نگرانی به دلها راه یافت ، امّا همه کوشیدند ظاهر خود را آرام نشان دهند. کمی گذشت 💢طوفان شروع شد صاعقه زد و نعره رعد برخاست . کم کم نگرانی از درون دلها به چهره‌ها راه یافت بعضی دست به دعا برداشتند . طولی نکشید که هواپیما در طوفانی خروشان بالا و پایین می‌رفت . گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‌کند و از هم متلاشی می‌گردد. 💢کشیش نیز نگران شد. اضطراب به جانش چنگ انداخت . از آن همه مطالب که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود ، هیچ باقی نماند سعی کرد اضطراب را از خود دور کند امّا سودی نداشت 💢نگاهی به دیگران انداخت . همه آشفته بودند و نگران که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد؟ 💢ناگاه نگاهش به دخترکی خردسال افتاد آرام و بی‌صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند . آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود 💢هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‌کرد ، انگار طوفان مشت‌های خود را به هواپیما می‌کوفت. امّا هیچکدام اینها در دخترک تأثیری نداشت. گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‌خورد و در آن آرامش بی‌مانند به خواندن کتابش ادامه می‌داد. کشیش ابداً نمی‌توانست باور کند . او چگونه می‌توانست چنین ساکت و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند؟ 💢بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد و فرود آمد . مسافران شتابان هواپیما را ترک کردند ، امّا کشیش می‌خواست راز این آرامش را بداند همه رفتند . او ماند و دخترک. 💢کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و سپس از آرامش او پرسید و سؤال کرد که چرا هیچ هراسی در دلش نبود زمانی که همه آشفته بودند؟ 💢دخترک به سادگی جواب داد: *«چون خلبان پدرم بود . او داشت مرا به خانه می‌برد . اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند.»* 💢گویی آب سردی بود بر بدن کشیش ، سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن ، این است راز آرامش و فراغت از اضطراب 💢*به خدای مهربانی ها* *اعتماد کنیم حتی در* *سهمگین ترین طوفانها و بدانیم* *او خلبان ماهری است* 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 بعضی وقتا هدف‌هایی برای زندگیمون داریم که از جایی که هستیم خیلی دور و بزرگ به نظر می‌رسه و همین انگیزه‌ی جلو رفتن رو ازمون میگیره. یا اینکه با انرژی زیادی شروع می‌کنیم ولی پس از یکی دو هفته انرژی‌مون ته می‌کشه. این جور وقتا باید هدف رو به قطعات کوچک‌تر تقسیم کنیم. تصور کنید کسی اضافه وزن بالایی داره ولی دوست داره توی ماراتن شرکت کنه در حالی که تاحالا یک کیلومتر تمرین دو نداشته. خب تصویری که تو ذهنش شکل میگیره اینه که نمیشه! من رو چه به مارتن! ۴۲ کیلومتر! ولی کاری که باید بکنه اینه که اون ۴۲ کیلومتر رو تقسیم کنه به قدم‌های کوچیکتر. تمرین رو شروع کنه و بگه من سر سه ماه اول باید به هدف ۵ کیلومتر بدون توقف برسم. در شش ماه اول بتونم ۱۰ کیلومتر رو راحت بدوم. سر یکسال بتونم وزنم رو X مقدار کم کرده باشم و راحت بتونم ۲۰ کیلومتر رو بدوم. اهداف هفتگی اینطور میشه: سه بار در هفته دویدن و تمرین کردن. وقتی این قدم‌های کوچیک رو انجام میدی و جلو میری، همین انجام دادنش بهت انگیزه میده که یه رکورد دیگه‌ای از خودت به جا بذاری و هم اینکه این حس رضایت فردی باعث میشه انگیزه‌ت قوی‌تر بشه برای پیشرفت. پروسه یعنی همین. اینکه امروزت از دیروزت بهتره بهت انگیزه‌ میده. وقتی می‌بینی یکی توی اینستاگرام یک میلیون فالور داره، برای تو شاید خیلی دست نیافتنی برسه این تعداد ولی خب اونم از صفر فالور شروع کرده. هدف‌گذاری می‌کنی برای هفته، ماه و سال و قدم به قدم جلو میری. با هر قدم سعی میکنی یک ذره از قدم قبلی بهتر عمل کنی. همین. یا میخوای یک زبان جدید یاد بگیری، مثلا آلمانی، خیلی پیچیده و سخت به نظر میاد. اما تو یک هدف دو ساله پیش پای خودت قرار میدی و سعی میکنی هر هفته به یک سطح جزئی برسی و اون رو فتح کنی. اصل مطلب اینه که: باید یاد بگیریم که به دست آوردن هر چیزی یک پروسه‌ست. تو دنیای سریع امروز خیلی طبیعیه که همه خیال یک شبه رسیدن رو تو ذهن داریم ولی هیچ میان‌بری در راه نیست. مطلقا هیچی. رسیدن به این درک که بلد باشیم یک فرآیند رو طراحی کنیم و طبق اون جلو بریم، رسیدن به هرچیزی رو برای ما آسون میکنه. از کم کردن وزن گرفته تا یادگیری زبان و هر کاری. این قضیه برای خودم طی سالیان بارها به وجود اومده. کاری رو شروع کردم و دیدم که یکی چند صد برابر من داره بهتر کار میکنه. حسادت و ناامیدی می‌تونه انسان رو از شروع کردن منع کنه. اما خب می‌بینی که طرف سه سال قبل‌تر از تو شروع کرده و بطور مداوم اون کار رو انجام داده. داشتن برنامه‌ی هفتگی و ماهیانه، استمرار و تداوم، و جشن گرفتن پیروزی‌های کوچیک میتونه بهت تو این مسیر انگیزه‌ی جلورفتن بده. به جای اینکه یک هدف رو از دور نگاه کنیم، کافیه اون رو به قطعات کوچک تبدیل کنیم 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli