#سیاستهای_همسرداری
گاهی برای نزدیکتر شدن به دلِ همسر، لازم نیست کوهها را جابهجا کنیم یا کارهای بزرگ انجام دهیم.
کافیست وقتی از درد دلها و مشکلاتش میگوید، فقط گوش باشیم…
گوشی که نمیخواهد قضاوت کند، نمیخواهد راهحل بدهد، فقط میخواهد آرامش باشد.
گاهی سکوتِ همراه با توجه، زیباترین هدیهایست که میتوان به او داد.
نصیحت کردن را کنار بگذار، و بگذار احساس کند شنیده میشود…
همین شنیدن، پلی میشود میان دلها 💞
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
"زن ذلیل؟!!! نه جانـم بگـو؛ زن عـزيـز...!"
گفت: «فلانی خیلی زن ذلیله!» گفتم: «از کجا فهمیدی؟!!!» گفت: «خانمش به خانم من گفته که فلانی توی کارهای خونه کمک میکنه!»
گفتم: «چه اشکالی داره؟!» گفت: «مرد خلق شده واسه اینکه آچار بگیره دستش بره زیر تریلی، نه اینکه توی خونه ظرف بشوره و سبزی پاک کنه!»
گفتم: «این چیزی که تو میگی نشونه مرد بودن نیست و اون کارهاییام که فلانی توی خونه انجام میده نشونه زن ذلیل بودن نیست!»
گفت: «علّامه دهر! تو بگو به کی میگن زن ذلیل؟!» گفتم: «زن ذلیل به کسی میگن که زنش رو خوار و ذلیل کنه...!»
گفت: «اِاِاِ نه بابا! ما تا دیروز فکر میکردیم زن ذلیل به آدم بدبختی میگن که ذلیلِ زنش باشه!»
گفتم: «کسی که توی کارهای خونه به زنش کمک می کنه، ذلیلِ زنش نیست، زنش براش عزیزه...»
•┈┈••✾❀🧚♀️❀✾••┈┈•
منظم کردن اتاق و وسائل برای کودک خستهکننده است!
تلاش کنید نظم و ترتیب دادن را برای کودک سرگرمکننده و شادیآور کنید.
بعنوان مثال با او برای مرتب کردن رقابت به راه بیندازید. روحیه رقابت در کودکان میتواند محرک خوبی برای آنها باشد.
« تو اتاقت رو مرتب کن و من بخشهای دیگه رو مرتب میکنم، ببینیم چه کسی زودتر میتونه این کار رو انجام بده و برنده بشه؟!»
#فرزندپروری
#رقابت_سالم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💟همسرانه
خانم گلم اگه قدردانی اتفاق بیفته،
مرد حس میکنه که تلاشهــــاش
بیفایده نبوده؛
پس دلگرم میشه تا بیشتر تلاش کنه
و به همسرش هم بیشتر محبت میکنه و احترام میذاره،
مجددا خانم خونه قدردانی
میکنه و...🥰😍
♻️ و این چرخه و تعامل دوسویه ادامه
داره و پیوند زناشویی رو تقویت و تثبیت
میکنه👌🏻
💯 اینجاست که محیط خونه و خونواده
محیط آرامش و عشق و محبت میشه❤️
❤️
#سیاستهای_زنانه
#چقدر_محبت_کنیم؟
🔴دوست عزیز یادت باشه که محبت کردن به معنای اطاعت مطلق و نادیده گرفتن تمام حقوق خودت نیست!!!
🔴 محبت بی انتظار خیلی قشنگه و معجزه میکنه، محبت بی انتظار سنگ سخت و سیاه رو نرم و انعطاف پذیر میکنه.
اما فراموش نکنیم که سیاست های زنونه رو چاشنی این محبت کنیم تا برای اطرافیان خودمون ایجاد حق نکنیم.
🔴با اون ظرافت های زنونه طوری رفتار کنیم که دیگران تشنه محبت ما باشند نه اینکه کارهای ما رو انجام وظیفه بدونن !!!
🔵 واست یه مثال میزنم که بهتر قضیه رو درک کنی.
❌مثال:
🔹امروز میخوایی خرید خونه رو خودت انجام بدی!
🔴 اول لیست کامل خریدت رو روی کاغذ بنویس و بزار کنار میز صبحانه،وقتی دارین صبحانه میل میکنین بگو:
🔵(عزیزم اینم لیست خریدمون ،میدونم زیاده و خستت میکنه ولی چاره ای نیست دیگه باید انجام بشه😐)
🔴بعد از چند دقیقه
( حالا اشکالی نداره ،عشقم میدونم که کارت خیلی زیاده و خسته میشی واسه همین این دفعه رو من میرم خرید 😊)
🔵تو این لحن گفتار چند تا نکته رو به صورت نامحسوس به همسرت گوشزد کردی
❌اینکه خرید کردن وظیفه شما نیست براش عادت نشه!
❌سختی کار رو یاد اوری کردی که وقتی انجامش دادی ازت تشکر کنه.
❌اینکه دوستش داری و گرفتاری و خستگیش واست مهمه
❌محبت خودت رو بهش ابراز کردی.
🔵حالا به همین منوال فکر کن و حتما سیاست ها و ظرافت های گفتاری رو چاشنی محبت بی انتظار خودت کن تا بهتر نتیجه گیری بگیری
#تجربیات_مادرانه ❤️💙
ده جمله زیباوکاربردی
گاهی باید فرو ریخته شوی
برای ” بنای جدید”
بعضی ها آنقدر فقیر هستند
که تنها چیزی که دارند پول است
همیشه خودت باش…
دیگران به اندازه کافی هستند…
روی بالشی که از مرگ پرنده ها
پر است نمی توان خواب پرواز دید…
انسانهای خوب همانند گلهای قالیند،
نه انتظار باران را دارند و
نه دلهره ی چیده شدن، دائمی اند!
بعضی آدما نقش صفر رو بازی
میکنن تو زندگی، اگه ضرب بشن
تو زندگیت همه چیزت رو از بین میبرن!
ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ…
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ
ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ…
طلا باش تا اگه روزگار آبت کرد..
روز به روز طرح های زیباتری
از تو ساخته شود…
سنگ نباش...تا اگر زمانه خردت کرد،
تیپا خورده هر بی سر و پایی بشوی !
ای کاش یاد بگیریم واسه
خالی کردن خودمون....کسی رو
لبریز نکنیم ...!
داشتن مغز دلیل بر انسان بودن
نیست، پسته و بادام هم مغز دارند…
برای انسان بودن باید شعور داشت....
┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️🌿
🌿
✅ یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من درمیان بگذارد. لبخندی زد و گفت: موفقیت من زمانی آغاز شد که نبردهای کوچک را به جنگجویان کوچک واگذار کردم.
🎀 دست از جنگدین با کسانی که غیبتم را می کردند برداشتم. دست از جنگیدن با خانواده همسرم کشیدم . دیگر به دنبال جنگیدن برای جلب توجه نبودم، سعی نکردم انتظارات دیگران را برآورده کنم و همه را شاد و راضی نگه دارم . دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم که درباره من اشتباه می کند.
آنگاه شروع کردم به جنگیدن برای اهداف، رویاهایم، ایده هایم و سرنوشتم. روزی که جنگ های کوچک را متوقف کردم، روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد. هر نبردی ارزش زمان و روزهای زندگی ما را ندارد.
نبردهایمان را عاقلانه انتخاب کنیم.
همسرانه
❤️
قهرمان گاهی زنی ست که
پایِ همه حرف هایِ پشت سرش ایستاده و برایِ عشقش می جنگد
گاهی مردی ست که تنها و یک تنه با همه می جنگد تا به معشوقه اش برسد
برایِ عشقتان بجنگید
قبل از اینکه دیر بشود
اگر ادعای دوست داشتن دارید
برای تصرف مساحتِ پیراهنش ،
برایِ مرز حلقه یِ آغوشش بجنگید
دفاع از حقتان برایِ عشق
دفاعِ مقدسی ست!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زندگی مشترک مثل باغی آرام است؛ باغی که ریشههایش با اعتماد جان میگیرند و شاخههایش با احترام سایه میسازند. برای نگهداری این باغ، باید گاهی اجازه ندهیم دستهای بیاجازه شاخههایش را لمس کنند؛ کافی است با یک "نه" آرام، مرزها را روشن کنیم.
"نه" گفتن یعنی:
- ما میخواهیم مسیر رشد عشقمان را خودمان تعیین کنیم.
- آرامش و صمیمیتمان ارزشمندتر از هر دخالت بیرونی است.
- احترام به دیگران را پاس میداریم، اما اولویت نخست ما رابطهی دونفرهمان است.
وقتی زن و شوهر کنار هم بایستند و با مهربانی مرزهایشان را مشخص کنند، هیچ صدای بیرونی نمیتواند سکوت و زیبایی باغشان را برهم زند.
این هنر ساده، راز شکوفایی عشق است: "نه" گفتن با احترام، یعنی "بله" گفتن به آرامش.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوسه ارباب سرش رو بالا اورد به چشمای محمودخان خیره شد و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سیوچهار
مهران با کلافگی گفت:اون گیجه شده مادر من...فرصت میخواد ...همین ....
همین موقع ملیحه سینی به دست وارد شد تا سفره را جمع کند...خورشید خانوم با دست بهش اشاره کرد که بیرون بره...
وقتی ملیحه از اتاق خارج شد،خورشید خانوم با لبخند کجی ادامه داد:شاید دلش هنوز پیش اون نامزدش گیره..
صورت مهران از خشم سرخ شد و قاشقش را در بشقاب انداخت و سریع از اتاق خارج شد.
*
روزها پشت سر هم میگذشت و مهران هر روز کلافه تر می شد....جوانه همیشه خودشو قائم میکرد و نیش و کنایه های خورشید خانم تمامی نداشت...
غروب بود....باینکه هنوز اواسط پاییز بود،اما چهره کوه، کاملا زمستونی شده بود....جنگل خشک و بیروح شده و رو کوههای بالاتر حتی برف ،نشسته بود...
ارباب روی ایوان ایستاده بود ....
حرف مادرش مثل خوره به جونش افتاده بود..دستی به صورتش کشید....
یعنی هنوز جوانه به عباس فکر میکنه؟
با خودش گفت....اگه این جور باشه وای به حال جوانه...
با خشمی که تو وجودش زبانه می کشید،به سمت اتاق جوانه رفت و در رو با مشتی باز کرد...
جوانه با وحشت به سمتش برگشت...
با این که مهران حرکتی نکرد بود،جوانه به وضوح می لرزید و شونه چوبیش از دستش افتاد...
مهران با صدای نسبتا بلندی گفت:تا کی میخوای این بازی را با من ادامه بدی جوانه؟
جوانه آب دهانش را قورت داد و گفت:
کدوم بازی؟
مهران با کلافگی گفت؛میدونی چی میگم..
جوانه سرشو پایین انداخت و حرفی نزد...با این کار،خشم مهران دوباره شعله ور شد و گفت بگو ....
گفت:ارباب...چی بگم؟خودتون هم میدونید..
کمی فکر کرد تا واژه های درستی را پیدا کنه....با خجالت ادامه داد:ما..یعنی من...نمیشه...ما برا هم نیستیم...
مهران داد کشید:وقتی من میگم هستیم،یعنی هستیم،بهونه نیار....
جوانه سکوت کرد....
مهران گفت:حرف دلتو بزن جوانه...
جوانه داشت فکر میکرد منظورش چیه، که دوباره خودش ادامه داد:هنوز به اون پسره فکر میکنی؟نه؟و با لحن ترسناکی پرسید:دلت پیششه؟
جوانه فقط تونست سرش رو به معنی" نه" تکون بده...
مهران مشت محکمی به دیوار زد که باعث شد جوانه تکون سختی بخوره....دادکشید:هستی، دروغ نگو... -
جوانه با صدای محکمی که خودشو هم متعجب کرد، گفت:من خیلی وقته عباسو رها کردم....باورم شده که.. دوستم نداشت...و با چشمایی خیس گفت:
اگه دوستم داشت میموند...میموند که من این همه تنها نباشم...
مهران صداقتو از چشمهاش خوند...حرفش را باور کرد و این باور،براش مثه آبی روی آتیش
شد...
مهران پشتش رو به اون کرد و به سمت در رفت.. قبل از اینکه خارج بشود به
آرومی گفت:من دوست دارم..باورم کن....
اشکهای جوانه روی صورتش می چکیدند...
مهران گفت:بازم بهت فرصت میدم..زودتر فکراتو بکن...
مهران از در خارج شد....هوای سرد به صورتش خورد و احساس خوبی بهش دست داد..
****
لباس دیگه ای رو روی بند پهن کردم...زیر نگاه سنگین خورشید خانوم که روی ایوان ایستاده،دست و پایم را
گم کرده بودم...
زیرچشمی اون رو که به طرفم میومد نگاه میکردم ...مثل همیشه زیبا...با اون پیراهن بلند سرمه ای و رفتارهای ظریفش،هنوز هم از خیلی از دخترهای جوان ده،سرتر بود....نفسهام تندتر شده بود اما سعی میکردم عادی رفتار کنم..
به اون که به چند قدمی من رسیده بود سلامی کردم...
جوابی نداد و همچنان خیره،به من نگاه می کرد...
خم می شدم تا لباس دیگه ای بردارم....هنوز کمرمو صاف نکرده بودم که گفت:چی از جون پسرمن میخوای؟
خشکم زد...انتظار نداشتم انقدر مستقیم حرفشو بزنه...
همونطور که لباس را با دستایی لرزون روی بند،مرتب می کردم جواب دادم:
این حرف رو نزنید خانوم ...
با لحن خشنی گفت:من مهران نیستم که خامت شم دختر جون..
جوابی ندادم....کمی ازش فاصله گرفتم تا بقیه لباسها رو روی بند پهن کنم..
بی مقدمه گفت:از این جا برو....
دستهام روی بند بی حرکت موندند...
ادامه داد:اگه برای پسرم نقشه ای نداری از این خونه برو ...
سعی کردم اشکهام نریزه و سرمو بالا بگیرم...گفتم:کجابرم؟
چشمهاش برای لحظه ای برق زد و با لحنی که به طور بی سابقه ای ملایم شده بود جواب داد:میری خونه خواهرم...چند روز اون جا میمونی،بعدم میفرستمت ده پایین.حسابی سفارشتو هم می کنم..
با خودم فکر کردم...چه نقشه ی بی نقصی..
همونطور که او با من حرف می زد نگاهم به در حیاط بود...به امید اینکه مهران سر
برسه...میدونستم صبح برای رسیدگی به کارچند نفر از خانه بیرون رفته بود.......
خورشید خانوم مقابلم ایستاد و گفت:
کجا را نگاه میکنی دختر؟شنیدی چی گفتم؟
با گیجی سری تکون دادم و با صدای آرومی گفتم:بله ...
خودش رو به من نزدیکتر کرد و زمزمه وار گفت:تو دختر عاقلی هستی....
دستش را آروم روی بازوم گذاشت....
نفرتی که در نگاهم بود را نمیتونستم مهار کنم...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوچهار مهران با کلافگی گفت:اون گیجه شده مادر من...فرصت م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سیوپنج
یک دفعه بازویم را کشید و همانطور که به سمت در می برد گفت:زود باش..وقت تنگه...
با بهت گفتم:الان باید برم؟من با خالم خدافظی نکردم...وسایلام؟
من را از در به بیرون هل داد و گفت:
فردا خالت را میفرستم بیاد ببینیش...وسایلات رو هم میدم بیارن ...
تا خواستم حرفی بزنم گفت:خونه خواهرمو که بلدی...بری پایین محله از هرکی بپرسی نشونت میده...حالا برو..برو.
در را بست.
چند ضربه به در زدم...پس اکبرآقا کجا بود؟
با بهت به در بسته شده خیره شدم..چند قدمی به سمت جاده برداشتم ،باد سردی بهم خورد، لرز وجودمو گرفت ،جز یه لایه پیرهن چیزی تنم نبود ..دوباره به سمت عمارت برگشتم ،مدتی پشت در منتظر موندم، ولی کسی در رو باز نمیکرد هوا گرگ و میش بود ...
شاید اگه تا اونجا بدوام به تاریکی نخورم. از روی تخته سنگ بلند شدمو به سمت جاده که داشت توی تاریکی فرو میرفت دوییدم...
***
صدای فریاد مهران یه بار دیگه خونه رو لرزوند:جوانه کجاست؟
پریشون به حیاط رفت و داد کشید:اکبر...اکبر ...
اکبرآقا گفت:بله آقا جان؟
مهران با صدایی که در اثر داد کشیدن خش دار شده بود گفت:مگه تو خونه نبودی؟جوانه کجا رفت؟ اکبرآقا گفت:
آقا جان نمیدونم...تا ظهر که خونه بود..بعدش من رفتم هیزم بیارم از جنگل....دیگه نمیدونم ...
همه ی کارگرها دور مهران تو حیاط جمع شده بودند...محمود خان و خورشید خانوم هم به ایوان اومده بودند تا ببینند عاقبت چی میشه؟
مهران با خشم به طرف خاله بتول رفت و گفت:حرف بزن...تو میدونی اون کجاست..
خورشید خانوم نگاه نگرانش را به چهره خاله بتول دوخت...خاله بتول هم نیم نگاهی به اون انداخت و دوباره نگاهش را به مهران دوخت...به نظر اون هم این جدایی برای جوانه بهتر بود..
با صدای آرومی گفت:.من نمیدانم آقا جان و تو دلش بخاطر دروغش از خدا معذرت خواست....
مهران نگاه به خون نشسته اش را به سمت ملیحه چرخوند...ملیحه کمی خودش را پشت شوهرش
مخفی کرد... علیرضا میان آن همه هیاهو ،غیرتی شد و با اخم جواب مهران را داد... کسی حق نداشت به ملیحه او چشم غره بره...
ارباب دوباره غرید:حرف بزنین..
لحظه ای نگاهش به مادرش افتاد که دستهایش را به هم می فشارد...عادت همیشگی مادرش در مواقع نگرانی...
اکبر آقا را از سر راه کنار زد و با قدمهایی محکم به سمت ایوان رفت...چشم تو چشم مادرش پرسید:جوانه کجاست؟
خورشید خانوم نگاهش رو دزدید و با اخم گفت:من از کجا بدونم اون دختره کجاس..
مهران بدون اینکه چشم از مادرش بردارد پرسید:مادر،جوانه کجاست؟
خورشید خانوم به شوهرش نگاه کرد و گفت:محمود،جلوی پسرت را بگیر..
محمود خان جوابی نداد...
مهران حرف آخر را زد:اگه یه روز بفهمم بهم دروغ گفتین،همه چیو میزارمو از اینجا میرم ...
حتی فکر قهر مهران هم تن خورشید خانوم رو میلرزوند...مهران برگشت تا به سمت بقیه بره که خورشید خانوم گفت:
صبر کن مهران...
نفسش رو بیرون فرستاد و ادامه داد:فرستادمش خونه خواهرم..
همه نگاه ها به خورشید خانوم بود...محمود خان هم با چهره ای خشمگین به همسرش نگاه می کرد...
مهران نگاهی به آسمان ابری شب انداخت و با صدای بلندی گفت:اکبر اسبم را بیار...
بارون به حدی شدید بود که تمام جاده خاکی را گلی کرده بود و اسبها به سختی حرکت می کردند...
مهران اسبشو متوقف کرد و در حالی که آب از سر و روش میچکید گفت:غیر از این راه،جاده ی دیگه ای برای پایین محله هست؟
اکبرآقا گفت:یه راه از جنگل هست..ولی معمولا کسی از اون طرف نمیره...
مهران کمی فکر کرد و گفت:اکبر،تو برو اون سمت...من هم از این راه میرم..
اکبرآقا در حالی که اسبش را میچرخوند،گفت:چشم آقا..
مهران گفت:وجب به وجبشو میگردی ...
اکبرآقا سری به نشانه تایید تکان داد در جهت مخالف حرکت کرد...نگاهش را به آسمون چرخوند....تو دلش گفت:کجایی؟
ارباب نگاه نگرانشو به هر این طرف و اون طرف می چرخوند...با خودش گفت...شاید به خانه خاله رسیده
است...اما عقلش حقیقت را بر سرش می کوبید:این راه طولانی،پای پیاده و شب با این هوای بارونی....امکان نداشت که به اونجا رسیده....
اشکهاش بی وقفه روی صورتش سر میخوردند....خوب بود که باران،غرور مردونه اش رو حفظ میکرد و کسی اونها رو نمیدید...
در اوج نا امیدی چشمش به جسم آبی رنگی در گوشه جاده افتاد....
سریع به سمتش رفت و از اسب پیاده شد...خودش بود....جوانه ... خودش بود.....بی جون بر روی گِل ها افتاده بود...چانه ارباب می لرزید ....با تردید نگاهی بهش انداخت...بیهوش بود و به صورتش رنگی نمونده بود...مهران با ناباوری به چهره اش نگاه کرد،لبهایش به کبودی میزد...با پیراهنی نازک ....دمپایی پایش بود و به همین خاطر پاهایش گلی و سرخ شده بودند...
مهران با بغض گفت:چی بلایی سرت اومده جوانه من؟