♥️🌿
🌿
✅ یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من درمیان بگذارد. لبخندی زد و گفت: موفقیت من زمانی آغاز شد که نبردهای کوچک را به جنگجویان کوچک واگذار کردم.
🎀 دست از جنگدین با کسانی که غیبتم را می کردند برداشتم. دست از جنگیدن با خانواده همسرم کشیدم . دیگر به دنبال جنگیدن برای جلب توجه نبودم، سعی نکردم انتظارات دیگران را برآورده کنم و همه را شاد و راضی نگه دارم . دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم که درباره من اشتباه می کند.
آنگاه شروع کردم به جنگیدن برای اهداف، رویاهایم، ایده هایم و سرنوشتم. روزی که جنگ های کوچک را متوقف کردم، روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد. هر نبردی ارزش زمان و روزهای زندگی ما را ندارد.
نبردهایمان را عاقلانه انتخاب کنیم.
همسرانه
❤️
قهرمان گاهی زنی ست که
پایِ همه حرف هایِ پشت سرش ایستاده و برایِ عشقش می جنگد
گاهی مردی ست که تنها و یک تنه با همه می جنگد تا به معشوقه اش برسد
برایِ عشقتان بجنگید
قبل از اینکه دیر بشود
اگر ادعای دوست داشتن دارید
برای تصرف مساحتِ پیراهنش ،
برایِ مرز حلقه یِ آغوشش بجنگید
دفاع از حقتان برایِ عشق
دفاعِ مقدسی ست!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زندگی مشترک مثل باغی آرام است؛ باغی که ریشههایش با اعتماد جان میگیرند و شاخههایش با احترام سایه میسازند. برای نگهداری این باغ، باید گاهی اجازه ندهیم دستهای بیاجازه شاخههایش را لمس کنند؛ کافی است با یک "نه" آرام، مرزها را روشن کنیم.
"نه" گفتن یعنی:
- ما میخواهیم مسیر رشد عشقمان را خودمان تعیین کنیم.
- آرامش و صمیمیتمان ارزشمندتر از هر دخالت بیرونی است.
- احترام به دیگران را پاس میداریم، اما اولویت نخست ما رابطهی دونفرهمان است.
وقتی زن و شوهر کنار هم بایستند و با مهربانی مرزهایشان را مشخص کنند، هیچ صدای بیرونی نمیتواند سکوت و زیبایی باغشان را برهم زند.
این هنر ساده، راز شکوفایی عشق است: "نه" گفتن با احترام، یعنی "بله" گفتن به آرامش.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوسه ارباب سرش رو بالا اورد به چشمای محمودخان خیره شد و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سیوچهار
مهران با کلافگی گفت:اون گیجه شده مادر من...فرصت میخواد ...همین ....
همین موقع ملیحه سینی به دست وارد شد تا سفره را جمع کند...خورشید خانوم با دست بهش اشاره کرد که بیرون بره...
وقتی ملیحه از اتاق خارج شد،خورشید خانوم با لبخند کجی ادامه داد:شاید دلش هنوز پیش اون نامزدش گیره..
صورت مهران از خشم سرخ شد و قاشقش را در بشقاب انداخت و سریع از اتاق خارج شد.
*
روزها پشت سر هم میگذشت و مهران هر روز کلافه تر می شد....جوانه همیشه خودشو قائم میکرد و نیش و کنایه های خورشید خانم تمامی نداشت...
غروب بود....باینکه هنوز اواسط پاییز بود،اما چهره کوه، کاملا زمستونی شده بود....جنگل خشک و بیروح شده و رو کوههای بالاتر حتی برف ،نشسته بود...
ارباب روی ایوان ایستاده بود ....
حرف مادرش مثل خوره به جونش افتاده بود..دستی به صورتش کشید....
یعنی هنوز جوانه به عباس فکر میکنه؟
با خودش گفت....اگه این جور باشه وای به حال جوانه...
با خشمی که تو وجودش زبانه می کشید،به سمت اتاق جوانه رفت و در رو با مشتی باز کرد...
جوانه با وحشت به سمتش برگشت...
با این که مهران حرکتی نکرد بود،جوانه به وضوح می لرزید و شونه چوبیش از دستش افتاد...
مهران با صدای نسبتا بلندی گفت:تا کی میخوای این بازی را با من ادامه بدی جوانه؟
جوانه آب دهانش را قورت داد و گفت:
کدوم بازی؟
مهران با کلافگی گفت؛میدونی چی میگم..
جوانه سرشو پایین انداخت و حرفی نزد...با این کار،خشم مهران دوباره شعله ور شد و گفت بگو ....
گفت:ارباب...چی بگم؟خودتون هم میدونید..
کمی فکر کرد تا واژه های درستی را پیدا کنه....با خجالت ادامه داد:ما..یعنی من...نمیشه...ما برا هم نیستیم...
مهران داد کشید:وقتی من میگم هستیم،یعنی هستیم،بهونه نیار....
جوانه سکوت کرد....
مهران گفت:حرف دلتو بزن جوانه...
جوانه داشت فکر میکرد منظورش چیه، که دوباره خودش ادامه داد:هنوز به اون پسره فکر میکنی؟نه؟و با لحن ترسناکی پرسید:دلت پیششه؟
جوانه فقط تونست سرش رو به معنی" نه" تکون بده...
مهران مشت محکمی به دیوار زد که باعث شد جوانه تکون سختی بخوره....دادکشید:هستی، دروغ نگو... -
جوانه با صدای محکمی که خودشو هم متعجب کرد، گفت:من خیلی وقته عباسو رها کردم....باورم شده که.. دوستم نداشت...و با چشمایی خیس گفت:
اگه دوستم داشت میموند...میموند که من این همه تنها نباشم...
مهران صداقتو از چشمهاش خوند...حرفش را باور کرد و این باور،براش مثه آبی روی آتیش
شد...
مهران پشتش رو به اون کرد و به سمت در رفت.. قبل از اینکه خارج بشود به
آرومی گفت:من دوست دارم..باورم کن....
اشکهای جوانه روی صورتش می چکیدند...
مهران گفت:بازم بهت فرصت میدم..زودتر فکراتو بکن...
مهران از در خارج شد....هوای سرد به صورتش خورد و احساس خوبی بهش دست داد..
****
لباس دیگه ای رو روی بند پهن کردم...زیر نگاه سنگین خورشید خانوم که روی ایوان ایستاده،دست و پایم را
گم کرده بودم...
زیرچشمی اون رو که به طرفم میومد نگاه میکردم ...مثل همیشه زیبا...با اون پیراهن بلند سرمه ای و رفتارهای ظریفش،هنوز هم از خیلی از دخترهای جوان ده،سرتر بود....نفسهام تندتر شده بود اما سعی میکردم عادی رفتار کنم..
به اون که به چند قدمی من رسیده بود سلامی کردم...
جوابی نداد و همچنان خیره،به من نگاه می کرد...
خم می شدم تا لباس دیگه ای بردارم....هنوز کمرمو صاف نکرده بودم که گفت:چی از جون پسرمن میخوای؟
خشکم زد...انتظار نداشتم انقدر مستقیم حرفشو بزنه...
همونطور که لباس را با دستایی لرزون روی بند،مرتب می کردم جواب دادم:
این حرف رو نزنید خانوم ...
با لحن خشنی گفت:من مهران نیستم که خامت شم دختر جون..
جوابی ندادم....کمی ازش فاصله گرفتم تا بقیه لباسها رو روی بند پهن کنم..
بی مقدمه گفت:از این جا برو....
دستهام روی بند بی حرکت موندند...
ادامه داد:اگه برای پسرم نقشه ای نداری از این خونه برو ...
سعی کردم اشکهام نریزه و سرمو بالا بگیرم...گفتم:کجابرم؟
چشمهاش برای لحظه ای برق زد و با لحنی که به طور بی سابقه ای ملایم شده بود جواب داد:میری خونه خواهرم...چند روز اون جا میمونی،بعدم میفرستمت ده پایین.حسابی سفارشتو هم می کنم..
با خودم فکر کردم...چه نقشه ی بی نقصی..
همونطور که او با من حرف می زد نگاهم به در حیاط بود...به امید اینکه مهران سر
برسه...میدونستم صبح برای رسیدگی به کارچند نفر از خانه بیرون رفته بود.......
خورشید خانوم مقابلم ایستاد و گفت:
کجا را نگاه میکنی دختر؟شنیدی چی گفتم؟
با گیجی سری تکون دادم و با صدای آرومی گفتم:بله ...
خودش رو به من نزدیکتر کرد و زمزمه وار گفت:تو دختر عاقلی هستی....
دستش را آروم روی بازوم گذاشت....
نفرتی که در نگاهم بود را نمیتونستم مهار کنم...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوچهار مهران با کلافگی گفت:اون گیجه شده مادر من...فرصت م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سیوپنج
یک دفعه بازویم را کشید و همانطور که به سمت در می برد گفت:زود باش..وقت تنگه...
با بهت گفتم:الان باید برم؟من با خالم خدافظی نکردم...وسایلام؟
من را از در به بیرون هل داد و گفت:
فردا خالت را میفرستم بیاد ببینیش...وسایلات رو هم میدم بیارن ...
تا خواستم حرفی بزنم گفت:خونه خواهرمو که بلدی...بری پایین محله از هرکی بپرسی نشونت میده...حالا برو..برو.
در را بست.
چند ضربه به در زدم...پس اکبرآقا کجا بود؟
با بهت به در بسته شده خیره شدم..چند قدمی به سمت جاده برداشتم ،باد سردی بهم خورد، لرز وجودمو گرفت ،جز یه لایه پیرهن چیزی تنم نبود ..دوباره به سمت عمارت برگشتم ،مدتی پشت در منتظر موندم، ولی کسی در رو باز نمیکرد هوا گرگ و میش بود ...
شاید اگه تا اونجا بدوام به تاریکی نخورم. از روی تخته سنگ بلند شدمو به سمت جاده که داشت توی تاریکی فرو میرفت دوییدم...
***
صدای فریاد مهران یه بار دیگه خونه رو لرزوند:جوانه کجاست؟
پریشون به حیاط رفت و داد کشید:اکبر...اکبر ...
اکبرآقا گفت:بله آقا جان؟
مهران با صدایی که در اثر داد کشیدن خش دار شده بود گفت:مگه تو خونه نبودی؟جوانه کجا رفت؟ اکبرآقا گفت:
آقا جان نمیدونم...تا ظهر که خونه بود..بعدش من رفتم هیزم بیارم از جنگل....دیگه نمیدونم ...
همه ی کارگرها دور مهران تو حیاط جمع شده بودند...محمود خان و خورشید خانوم هم به ایوان اومده بودند تا ببینند عاقبت چی میشه؟
مهران با خشم به طرف خاله بتول رفت و گفت:حرف بزن...تو میدونی اون کجاست..
خورشید خانوم نگاه نگرانش را به چهره خاله بتول دوخت...خاله بتول هم نیم نگاهی به اون انداخت و دوباره نگاهش را به مهران دوخت...به نظر اون هم این جدایی برای جوانه بهتر بود..
با صدای آرومی گفت:.من نمیدانم آقا جان و تو دلش بخاطر دروغش از خدا معذرت خواست....
مهران نگاه به خون نشسته اش را به سمت ملیحه چرخوند...ملیحه کمی خودش را پشت شوهرش
مخفی کرد... علیرضا میان آن همه هیاهو ،غیرتی شد و با اخم جواب مهران را داد... کسی حق نداشت به ملیحه او چشم غره بره...
ارباب دوباره غرید:حرف بزنین..
لحظه ای نگاهش به مادرش افتاد که دستهایش را به هم می فشارد...عادت همیشگی مادرش در مواقع نگرانی...
اکبر آقا را از سر راه کنار زد و با قدمهایی محکم به سمت ایوان رفت...چشم تو چشم مادرش پرسید:جوانه کجاست؟
خورشید خانوم نگاهش رو دزدید و با اخم گفت:من از کجا بدونم اون دختره کجاس..
مهران بدون اینکه چشم از مادرش بردارد پرسید:مادر،جوانه کجاست؟
خورشید خانوم به شوهرش نگاه کرد و گفت:محمود،جلوی پسرت را بگیر..
محمود خان جوابی نداد...
مهران حرف آخر را زد:اگه یه روز بفهمم بهم دروغ گفتین،همه چیو میزارمو از اینجا میرم ...
حتی فکر قهر مهران هم تن خورشید خانوم رو میلرزوند...مهران برگشت تا به سمت بقیه بره که خورشید خانوم گفت:
صبر کن مهران...
نفسش رو بیرون فرستاد و ادامه داد:فرستادمش خونه خواهرم..
همه نگاه ها به خورشید خانوم بود...محمود خان هم با چهره ای خشمگین به همسرش نگاه می کرد...
مهران نگاهی به آسمان ابری شب انداخت و با صدای بلندی گفت:اکبر اسبم را بیار...
بارون به حدی شدید بود که تمام جاده خاکی را گلی کرده بود و اسبها به سختی حرکت می کردند...
مهران اسبشو متوقف کرد و در حالی که آب از سر و روش میچکید گفت:غیر از این راه،جاده ی دیگه ای برای پایین محله هست؟
اکبرآقا گفت:یه راه از جنگل هست..ولی معمولا کسی از اون طرف نمیره...
مهران کمی فکر کرد و گفت:اکبر،تو برو اون سمت...من هم از این راه میرم..
اکبرآقا در حالی که اسبش را میچرخوند،گفت:چشم آقا..
مهران گفت:وجب به وجبشو میگردی ...
اکبرآقا سری به نشانه تایید تکان داد در جهت مخالف حرکت کرد...نگاهش را به آسمون چرخوند....تو دلش گفت:کجایی؟
ارباب نگاه نگرانشو به هر این طرف و اون طرف می چرخوند...با خودش گفت...شاید به خانه خاله رسیده
است...اما عقلش حقیقت را بر سرش می کوبید:این راه طولانی،پای پیاده و شب با این هوای بارونی....امکان نداشت که به اونجا رسیده....
اشکهاش بی وقفه روی صورتش سر میخوردند....خوب بود که باران،غرور مردونه اش رو حفظ میکرد و کسی اونها رو نمیدید...
در اوج نا امیدی چشمش به جسم آبی رنگی در گوشه جاده افتاد....
سریع به سمتش رفت و از اسب پیاده شد...خودش بود....جوانه ... خودش بود.....بی جون بر روی گِل ها افتاده بود...چانه ارباب می لرزید ....با تردید نگاهی بهش انداخت...بیهوش بود و به صورتش رنگی نمونده بود...مهران با ناباوری به چهره اش نگاه کرد،لبهایش به کبودی میزد...با پیراهنی نازک ....دمپایی پایش بود و به همین خاطر پاهایش گلی و سرخ شده بودند...
مهران با بغض گفت:چی بلایی سرت اومده جوانه من؟
⚡️🌸
ویژگی های مردایده آل برای ازدواج
👈تکیه گاه شماست
🔹️بیشتر بانوان در زندگی مجردی دوست دارند زمانی که ازدواج می کنند به همسر خود تکیه کنند.
مرد ایده آل تمام زنان مردی قوی است که همواره مراقب آنهاست و از آنها محافظت می کند.
زنان دوست دارند تکیه گاه محکمی داشته باشند.
اگر این تکیه گاه متزلزل شود و مرد ضعیف باشد قطعا زن امیدی به آینده با او نخواهد داشت.
توصیه ما به شما این است این ویژگی را مورد توجه قرار دهید.
❤️
#حرف_مردم یا #هدف ؟
❤️تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا توانایی هات چیه
نه مردم 👥
💛تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا چی باعث شادیت میشه
نه مردم 🗣
💜تو تنها کسی هستی که میدونی هدفت دقیقا چیه
نه مردم👥
💚تو تنها کسی هستی که شوق رسیدن به هدفت رو داری و دوست داری بهش برسی
نه مردم 🗣
🤍تو تنها کسی هستی که میتونه خواسته ی خودت رو عملی کنی
نه مردم 👥
پس بدون همه چیز به خودت بستگی داره
نه مردم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♻️همسرانه
خیلی وقتها مردهایی کاملاً وفادار را دیدهام که فقط بخاطر اینکه همسرشان بیاندازه آنها را متهم به خیانت کرده است، دست به خیانت زدهاند.
آنها به نقطهای رسیدهاند که فکر کردهاند وقتی اینقدر باید برای کاری که نکردهاند متهم شوند، پس بهتر که آن کار را انجام دهند. در چنین مواردی خیلی ناراحتکننده است که ببینیم ترس از خیانت همسر باعث شده که بدترین ترس او به واقعیت تبدیل شود.
وقتی اعتمادی شکسته میشود، دوباره اعتماد کردن خیلی سخت است. همه چیز به گرفتن یک تصمیم هوشیارانه از اعتماد به کسی برمیگردد. باید از خودتان بپرسید، شفافیت در یک رابطه به چه معناست؟
آیا چک کردن گوشیهای همدیگر نشانه شفافیت است یا عدم امنیت؟ این چک کردنهای مضطربانه هیچ جایی در یک رابطه شفاف ندارد
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوپنج یک دفعه بازویم را کشید و همانطور که به سمت در می ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سیوشش
مهران بالای سر جوانه که به خواب آرومی فرو رفته بود ایستاده بود و او را تماشا میکرد...
خاله بتول دستشو روی پیشونی جوانه گذاشت و گفت:شکر خدا امروز تبش پایین اومده..
مهران نگاه نگرانش رو به صورت اون دوخت...از شدت تب گونه هاش سرخ بود..هنوز هم به خاطر دروغی که خاله بتول گفته بود،باهاش سرسنگین بود....
خم شد و پتو را روی جوانه مرتب کرد....
ارباب بدون توجه به او بلند شد چند تیکه هیزم داخل بخاری انداخت و آهسته از اتاق بیرون رفت.
*
آخر شب همگی توی اتاق بزرگ جمع شده بودند و چای می خوردند....
مهران گفت:جوانه بهتر شده...تا آخر هفته میخوام عروسم رو بیاورم...
خورشید خانوم اخم کرد و استکان چایش را روی زمین کوبید...محمود خان دگفت:این همه عجله برای چی؟
مهران با طعنه گفت:میترسم یه بار دیگه از خونه برم بیرون،زنده نبینمش...
محمود خان گفت:شلوغش نکن مهران ...
ارباب که فرصتی پیدا کرده بود تا خشم فروخورده اش رو آزاد کنه گفت:شلوغش نکنم؟ با یه پیراهن نازک و دمپایی تو این سرما فرستادنش توی اون جاده....وقتی پیداش کردم جون تو بدنش نمونده بود..
رو به مادرش گفت:میدونستی که اونجا پر از سگ ولگرده...بازم فرستادیش؟...هر شب کابوس میبینه که سگ دنبالش کرده...
خورشید خانوم با ناراحتی گفت:فعلا که بداقبالی ما رو دنبال کرده...
سپس با لحن سردی ادامه داد:توقع نداری که برات هفت شب و هفت روز جشن بگیرم؟
مهران جوابی نداد و با سردی نگاهش رو از مادرش گرفت....
خورشید خانوم گفت:میتونی عقدش کنی،ولی جشنی در کار نیست...اگه بخوای براش عروسی بگیری من دیگه ساکت نمیشینم...
بعد طوری که انگار با خودش حرف میزنه ادامه داد:چه آرزوها که برای داماد کردن تو داشتم..
*
نگاه کردن به جنگل همیشه برام لذت و آرامش عجیبی داشت...حتی الان که خشک و بی برگه....
بالای تپه نزدیک عمارت نشسته بودم و به جنگلهای روبرویم نگاه میکردم....صدای رود پایین دره تا این جا هم می رسید....
نگاهم به خورشید که در حال غروب بود افتاد...چقدر روزها زود میگذرند....یعنی پس فردا عروسی منه؟
با شنیدن صدای قدمهایی از پشت سرم برمیگردم...ارباب بود...به احترامش بلند شدمو و سلام کردم که با لبخند گرمی جوابمو داد...
به من که بلاتکلیف ایستاده بودم اشاره کرد بشینم..خودش هم کنارم روی سنگ نشست ...
از جیب کتش کیسه ی مخملی قرمز کوچکی را بیرون کشید و به سمتم گرفت:
مال تو..
با تعجب گفتم:مال منه؟
وقتی دید بی حرکت نشسته ام، خودش کیسه را باز کرد و دستبند طلای ظریفی که روی آن سنگ فیروزه کار شده بود رو بیرون کشید...
بی اختیار و با شوق گفتم:چقدر قشنگه ...
نگاه مهربونی به من انداخت و با لحن گوش نوازی گفت:دستت را بیار جلو برات ببندم..
دستم رو جلو بردم..اما با نگاه به زخمهاش، سریع اونو عقب کشیدم و دست دیگه امو جلوش بردم، حداقل مچ این یکی سالم تر مونده...
چند لحظه نگاهم کر....دستم رو توی دامنم مخفی کردم....
دستبند رو روی برام بست....
با چشمهایی خیس نگاهش کردمو و گفتم:ممنون ....
- دیگه هیچ وقت از دستات خجالت نکش ..
نگاهش را سمت جنگل چرخوند و با لحنی که حالا جدی شده بود گفت:
اینو به جای اون النگویی که تو رود انداختم برات گرفتم..
بعد از مکثی ادامه داد:دیگه هیچ وقت نمیخوام یادت بیاد که عباسی تو زندگیت بوده ...
دستم رو روی دستبند گذاشتم و حرفی نزدم...
بی مقدمه پرسید:تو هم دوسم داری؟
با خجالت و صدای آرامی حقیقت رو گفتم:فکر کنم تا حالا علاقه واقعی رو درک نکردم....
با لبخند محوی به سمتم چرخید و گفت:
تو زندگی با من کاری میکنم که علاقه واقعی رو تجربه کنی..
مِن مِن کنان گفتم:ارباب...من...من هنوز آماده زندگی نیستم..
با خونسردی گفت:از این به بعد من مهرانم نه ارباب...
به نیم رخش نگاه کردم....موهاش پرپشت و تا حدودی نامنظم بود....بینی صاف و کشیده و لبهایی
برجسته ...و در نهایت چشمهای سیاه و کشیده ای که همیشه برق خاصی داشتند و گاهی اوقات هم
یک غم...
جوانه سوالی که مدتها فکرش رو درگیر کرده بود رو به زبان اورد:ارباب....شما چرا...غمگینی؟
مهران ابروهایش را بالا انداخت و گفت:کی گفته من غمگینم؟
با خجالت گفتم:چشماتون انگار یه غمی داره....
مهران مکثی کرد و با لبخند گفت:
آها پس بخاطر همین "خونم مثل قبرستونه"؟
لبم را گزیدم و حرفی نزدم....
مهران هم لبخند تلخی زد و گفت:
دیگه هیچوقت نمیخوام اون روزها یادم بیاد..
بعد با لحن جدی گفت:هنوز ته دلم حسابم باهاش تصفیه نشده...میخوام چند نفرو بفرستم سراغش...میدونی هر دفعه دستتو با خجالت عقب میکشی من چه حالی میشم؟
تا خواستم لب به اعتراض باز کنم ، حرفمو قطع کرد و با اخم گفت:
تو دخالت نکن...لازم نکرده برای اون آوم دل بسوزونی ....
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 حرف استاد 🍃🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💎💞 استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی. تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت:
"اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید. اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد. آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتمادبهنفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون
✍ #یلدا_دمیرچی
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐