⚡️🌸
ویژگی های مردایده آل برای ازدواج
👈تکیه گاه شماست
🔹️بیشتر بانوان در زندگی مجردی دوست دارند زمانی که ازدواج می کنند به همسر خود تکیه کنند.
مرد ایده آل تمام زنان مردی قوی است که همواره مراقب آنهاست و از آنها محافظت می کند.
زنان دوست دارند تکیه گاه محکمی داشته باشند.
اگر این تکیه گاه متزلزل شود و مرد ضعیف باشد قطعا زن امیدی به آینده با او نخواهد داشت.
توصیه ما به شما این است این ویژگی را مورد توجه قرار دهید.
❤️
#حرف_مردم یا #هدف ؟
❤️تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا توانایی هات چیه
نه مردم 👥
💛تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا چی باعث شادیت میشه
نه مردم 🗣
💜تو تنها کسی هستی که میدونی هدفت دقیقا چیه
نه مردم👥
💚تو تنها کسی هستی که شوق رسیدن به هدفت رو داری و دوست داری بهش برسی
نه مردم 🗣
🤍تو تنها کسی هستی که میتونه خواسته ی خودت رو عملی کنی
نه مردم 👥
پس بدون همه چیز به خودت بستگی داره
نه مردم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♻️همسرانه
خیلی وقتها مردهایی کاملاً وفادار را دیدهام که فقط بخاطر اینکه همسرشان بیاندازه آنها را متهم به خیانت کرده است، دست به خیانت زدهاند.
آنها به نقطهای رسیدهاند که فکر کردهاند وقتی اینقدر باید برای کاری که نکردهاند متهم شوند، پس بهتر که آن کار را انجام دهند. در چنین مواردی خیلی ناراحتکننده است که ببینیم ترس از خیانت همسر باعث شده که بدترین ترس او به واقعیت تبدیل شود.
وقتی اعتمادی شکسته میشود، دوباره اعتماد کردن خیلی سخت است. همه چیز به گرفتن یک تصمیم هوشیارانه از اعتماد به کسی برمیگردد. باید از خودتان بپرسید، شفافیت در یک رابطه به چه معناست؟
آیا چک کردن گوشیهای همدیگر نشانه شفافیت است یا عدم امنیت؟ این چک کردنهای مضطربانه هیچ جایی در یک رابطه شفاف ندارد
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوپنج یک دفعه بازویم را کشید و همانطور که به سمت در می ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سیوشش
مهران بالای سر جوانه که به خواب آرومی فرو رفته بود ایستاده بود و او را تماشا میکرد...
خاله بتول دستشو روی پیشونی جوانه گذاشت و گفت:شکر خدا امروز تبش پایین اومده..
مهران نگاه نگرانش رو به صورت اون دوخت...از شدت تب گونه هاش سرخ بود..هنوز هم به خاطر دروغی که خاله بتول گفته بود،باهاش سرسنگین بود....
خم شد و پتو را روی جوانه مرتب کرد....
ارباب بدون توجه به او بلند شد چند تیکه هیزم داخل بخاری انداخت و آهسته از اتاق بیرون رفت.
*
آخر شب همگی توی اتاق بزرگ جمع شده بودند و چای می خوردند....
مهران گفت:جوانه بهتر شده...تا آخر هفته میخوام عروسم رو بیاورم...
خورشید خانوم اخم کرد و استکان چایش را روی زمین کوبید...محمود خان دگفت:این همه عجله برای چی؟
مهران با طعنه گفت:میترسم یه بار دیگه از خونه برم بیرون،زنده نبینمش...
محمود خان گفت:شلوغش نکن مهران ...
ارباب که فرصتی پیدا کرده بود تا خشم فروخورده اش رو آزاد کنه گفت:شلوغش نکنم؟ با یه پیراهن نازک و دمپایی تو این سرما فرستادنش توی اون جاده....وقتی پیداش کردم جون تو بدنش نمونده بود..
رو به مادرش گفت:میدونستی که اونجا پر از سگ ولگرده...بازم فرستادیش؟...هر شب کابوس میبینه که سگ دنبالش کرده...
خورشید خانوم با ناراحتی گفت:فعلا که بداقبالی ما رو دنبال کرده...
سپس با لحن سردی ادامه داد:توقع نداری که برات هفت شب و هفت روز جشن بگیرم؟
مهران جوابی نداد و با سردی نگاهش رو از مادرش گرفت....
خورشید خانوم گفت:میتونی عقدش کنی،ولی جشنی در کار نیست...اگه بخوای براش عروسی بگیری من دیگه ساکت نمیشینم...
بعد طوری که انگار با خودش حرف میزنه ادامه داد:چه آرزوها که برای داماد کردن تو داشتم..
*
نگاه کردن به جنگل همیشه برام لذت و آرامش عجیبی داشت...حتی الان که خشک و بی برگه....
بالای تپه نزدیک عمارت نشسته بودم و به جنگلهای روبرویم نگاه میکردم....صدای رود پایین دره تا این جا هم می رسید....
نگاهم به خورشید که در حال غروب بود افتاد...چقدر روزها زود میگذرند....یعنی پس فردا عروسی منه؟
با شنیدن صدای قدمهایی از پشت سرم برمیگردم...ارباب بود...به احترامش بلند شدمو و سلام کردم که با لبخند گرمی جوابمو داد...
به من که بلاتکلیف ایستاده بودم اشاره کرد بشینم..خودش هم کنارم روی سنگ نشست ...
از جیب کتش کیسه ی مخملی قرمز کوچکی را بیرون کشید و به سمتم گرفت:
مال تو..
با تعجب گفتم:مال منه؟
وقتی دید بی حرکت نشسته ام، خودش کیسه را باز کرد و دستبند طلای ظریفی که روی آن سنگ فیروزه کار شده بود رو بیرون کشید...
بی اختیار و با شوق گفتم:چقدر قشنگه ...
نگاه مهربونی به من انداخت و با لحن گوش نوازی گفت:دستت را بیار جلو برات ببندم..
دستم رو جلو بردم..اما با نگاه به زخمهاش، سریع اونو عقب کشیدم و دست دیگه امو جلوش بردم، حداقل مچ این یکی سالم تر مونده...
چند لحظه نگاهم کر....دستم رو توی دامنم مخفی کردم....
دستبند رو روی برام بست....
با چشمهایی خیس نگاهش کردمو و گفتم:ممنون ....
- دیگه هیچ وقت از دستات خجالت نکش ..
نگاهش را سمت جنگل چرخوند و با لحنی که حالا جدی شده بود گفت:
اینو به جای اون النگویی که تو رود انداختم برات گرفتم..
بعد از مکثی ادامه داد:دیگه هیچ وقت نمیخوام یادت بیاد که عباسی تو زندگیت بوده ...
دستم رو روی دستبند گذاشتم و حرفی نزدم...
بی مقدمه پرسید:تو هم دوسم داری؟
با خجالت و صدای آرامی حقیقت رو گفتم:فکر کنم تا حالا علاقه واقعی رو درک نکردم....
با لبخند محوی به سمتم چرخید و گفت:
تو زندگی با من کاری میکنم که علاقه واقعی رو تجربه کنی..
مِن مِن کنان گفتم:ارباب...من...من هنوز آماده زندگی نیستم..
با خونسردی گفت:از این به بعد من مهرانم نه ارباب...
به نیم رخش نگاه کردم....موهاش پرپشت و تا حدودی نامنظم بود....بینی صاف و کشیده و لبهایی
برجسته ...و در نهایت چشمهای سیاه و کشیده ای که همیشه برق خاصی داشتند و گاهی اوقات هم
یک غم...
جوانه سوالی که مدتها فکرش رو درگیر کرده بود رو به زبان اورد:ارباب....شما چرا...غمگینی؟
مهران ابروهایش را بالا انداخت و گفت:کی گفته من غمگینم؟
با خجالت گفتم:چشماتون انگار یه غمی داره....
مهران مکثی کرد و با لبخند گفت:
آها پس بخاطر همین "خونم مثل قبرستونه"؟
لبم را گزیدم و حرفی نزدم....
مهران هم لبخند تلخی زد و گفت:
دیگه هیچوقت نمیخوام اون روزها یادم بیاد..
بعد با لحن جدی گفت:هنوز ته دلم حسابم باهاش تصفیه نشده...میخوام چند نفرو بفرستم سراغش...میدونی هر دفعه دستتو با خجالت عقب میکشی من چه حالی میشم؟
تا خواستم لب به اعتراض باز کنم ، حرفمو قطع کرد و با اخم گفت:
تو دخالت نکن...لازم نکرده برای اون آوم دل بسوزونی ....
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 حرف استاد 🍃🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💎💞 استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی. تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت:
"اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید. اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد. آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتمادبهنفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون
✍ #یلدا_دمیرچی
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐
❤️هم دلی❤️
یک زندگی یک عاشقی👇
عشق این است که توی شیرینی فروشی
چشمت دنبال شیرینی که
عاشقش هستی باشد
اما بگویی نصف جعبه را
با شیرینی مورد علاقه ی او پر کنند.
عشق این است که
برای خرید لباس برای خودت بروی
و با ساکی پر از لباسهایی که بنظرت
او را زیباتر از همیشه می کنند
از خرید برگردی.
عشق این است که
وقتی دوتایی در ماشین نشسته اید
همه ی آهنگ ها را رد کنی
تا به ترک مورد علاقه ی او برسی.
عشق این است که
وقتی خواب است صدای تلویزیون را کم کنی
تا بیدارش نکند و خودت به سختی
از هر جمله ای که میشنوی
فقط دو کلمه را آن هم با هزار تلاش تشخیص دهی.
عشق این است که
شبهایی که از شدت کارهایی
که سرش ریخته نمی تواند بخوابد،
در حالی که چشمان خودت
از شدت خواب بسته میشوند،
پا به پایش بیدار بمانی
و نگذاری لیوان چایش خالی بماند
و گه گاه با شوخی هایت سرحالش بیاوری
تا کارهایش تمام شوند.
عشق این است که
بعد از ده ها سال با هم بودن
باز هم اولویتت او باشد
و او باشد
و او باشد
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
#از_شوهرت_تعریف_نکن
❣هیچ وقت نزد خانواده شوهر تعریف شوهرتون رو نکنین
📛یعنی به مادرشوهریاخواهرشوهرتون نگید که شوهرم درکم می کنه و در وقت بیماری کمک حالم می شه چون این کار شما باعث می شه حسادت اونا افروخته تر بشه
💖به جاش اگر شما پیش خانواده شوهر به شوهرتون بگید که خدا سایه تو رو همیشه بالا سرم نگه داره باعث وجود یه عشق بزرگ در زندگیتون می شه ...
🔷البته سعی کنین زمانی بگین که موقعیتش باشه و انوقته که همسرتون بیشتر از قبل علاقه خودشو بهت نشون میده
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃♥️
🎀#همسرداری🎀
🔹آقایان ترجیح میدهند در مورد احساساتشان، غیرمستقیم صحبت کنند. هیچ مردی از زن خود فقط نوازش طلب نمیکند، اما شما اگر واقعاً زندگی و همسر خود را دوست دارید حتما این کار را انجام دهید.
🔸غرور برای مردان اهمیت زیادی دارد و به هر طریقی اگر غرور او را بشکنید، او را از دست خواهید داد. مردها دوست ندارند که همسرشان آنان را سرزنش کنند و راه درست را به آنان نشان دهند. در حقیقت به زن اندرز دهنده نیاز ندارند.
🔹گاه زنها، اشتباهات مردها را به طور مکرر به آنها گوشزد میکنند. این کار به خصوص اگر در مقابل دیگران انجام شود فاجعه بار
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
اگه هنوز با #چادر_چیت پذیرایی میکنی بیا😱👇
خوراکِ مُحجبه هایی که دربدر دنبالِ چادرای رنگی ان که سرِ هرکسی نباشه 😉
🎐چادر مروارید دوز عروس😍
🎐چادر ۳ بُعدی 😍
🎐چادر طرح هایلایتی😍
برای گرفتن #تخفیفِ_تُپل و دیدن الباقیِ #مدلها ازینجا وارد شوید🥰👇
https://eitaa.com/joinchat/2580611390C40cf25cec0