eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ ✅عمری را که همچون دقایق می‌گذرد غنیمت شمار ✍پدر پیری در حال احتضار و در بستر بیماری فرزندش را نصیحتی کرد. پدر گفت: پسرم! هرگز منتظر هیچ دستی در هیچ‌جای این دنیا مباش و اشک‌هایت را با دستان خود پاک کن، چراکه همه رهگذرند. پسرم! زبان استخوانی ندارد ولی این‌قدر قوی است که بتواند به‌راحتی سری سخت را بشکند. پس مراقب حرف‌هایت باش. فرزندم! به کسانی‌ که پشت‌ سرت حرف می‌زنند بی‌اعتنا باش؛ آن‌ها جایشان همانجاست، دقیقا پشت‌ سرت، و هرگز نمی‌توانند از تو جلوتر بیفتند. پس نسبت به آنان گذشت داشته باش. پسرم! سن من ۸۰ سال است ولی مانند هشت دقیقه گذشت و دارد به پایان می‌رسد؛ پس در این دقیقه‌های کوتاه زندگی، هرگز کسی را از خودت ناراحت نکن و مرنجان! پسر عزیزم! قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته‌هایت را پیش خدا شکوه و گلایه کنی، نظری به پایین بینداز و از داشته‌هایت شاکر باش!
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلویک حالا بیا ببین هم آبروی تو رو برد هم خودش رو ....
ملیحه نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به ما نیست در گوشم پچ پچ کرد:عباس رو دیدم.. با تعجب گفتم:کجا دیدیش؟ _الان که از چشمه میومدم ... با اینکه تو دلم غوغایی بود خودمو به بیخیالی زدم وگفتم:خب به من ربطی نداره ؟ _میدونم...ولی آخه یه جوری بود...همه سر و صورتش کبود بود...یه پاشم شکسته بود.. چشمهام گرد شد ...سعی کردم ظاهر بیخیالموحفظ کنم،گفتم:ملیحه نمیدونم...من حوصله این حرفا رو ندارم .... به منم ربطی نداره... چند روزیه که اصلا نمیتونم به مطبخ برم...بوی غذا حالمو بد میکنه..نمیدونم چمه، مدام بی حوصله وکلافم و روزها که مهران نیست بی دلیل گریه میکردم... به ایوان رفتم تا کمی حالم جا بیاد...خاله نفس نفس زنان با کوزه ای در دست از پله ها بالا اومد...به کمکش رفتم و کوزه رو از دستش گرفتم.. _سلام خاله جان ... _سلام دخترم،خوبی ؟ _شکر خدا.. _چرا اینجا ایستادی دخترجان،برو تو ،هوا سرده ... بی هوا گفتم:گرممه... خاله بتول نگاهی به صورتم انداخت....کوزه رو گوشه ی ایوان گذاشتو دوباره از پله هاپایین اومد...از کنارم که میگذشت آروم و با لبخند دلنشینی گفت: مبارکه.. کلافه گفتم: چی مبارکه ؟ خاله دوباره لبخندی زد و گفت :مادر شدنت عزیزم.. با تعجب نگاش کردم که نزدیک اومد و پیشونیمو بوسید ،دستمو گرفت و گفت بیا بریم داخل خاله چیز درست حسابی تنت نی ،سرما میخوری... *** مهران کنار پنجره ایستاده بود ... حالم خوب نبود... گفت:چت شده تو امروز؟ بغض کردم و اشک به چشمهام اومد....مثل این چند روز که بی دلیل و با دلیل،زود، گریه ام میگرفت..مهران با تعجب گفت:جوانه چی شده؟ مادرم باز کاری کرده؟ چیزی بهت گفته؟ با همون چشمهای اشکی سرم روبه معنی نه تکون دادم... مهران که کلافه به نظر میرسید گفت:پس چیه؟ یه خبراییه.. مهران با گیجی نگاهم کرد...در چشمهایش بیقراری موج میزد.. لبخندی به رویش زدم و برای تایید فکرهاش،چشمهام رو بار باز و بسته کردم...و برای دومین بار اشک مهران رو دیدم... خبر باردار بودنم فضای خانه رو کاملا عوض کرده بود....درست مثل گلهای وحشی کوچکی که این روزهای آخر زمستان از زیر برف ها بیرون میان و آمدن روزهای گرم آینده را بشارت میدهند.... هرکسی به نوعی شادیش رو نشون میداد..اکبرآقا چند روزیه که تو حیاط مشغول ساختن گهواره چوبی است... خاله بتول هر روز با سینی غذا، به اتاقم می آید...دستش درد نکند اما نمیدانم چرا از بین غذاهای مقوی همیشه آنهایی که دوست ندارمو می پزه.. علیرضا هم دوباره دلش بچه خواسته و این وسط ملیحه منو مقصر تصمیم علیرضا میدونس...دیروز که ملیحه رو دلداری میدادم ... ولی محمود خان هر روز پیشونیم رو می بوسید و وقت غذا من رو کنار خودش می نشوند..و ....خورشید خانوم...سکوت کرده بود! نه کنایه میزد نه حرف ،یا محبت...من که باز هم راضی بودم.. اما مهران... انقدر بانشاط و سرحال شده که همه ی اهل عمارت رو سرشوق می اورد...تازه میفهمم وقتی خاله بتول میگفت که مهران خیلی پرشور بوده یعنی چه...از رفتارهایش با حسن فهمیده بودم که بچه دوست است... خدایا هیچ وقت نمیتوانم شکرت را بجا بیاورم...چقدر آسمان چشمان سیاهش، پر ستاره شده.. چند شبی بود که قبل ازخواب با ملیحه به اتاق خاله بتول میرفتیم و دور هم چایی میخوردیم..شب نشینی های سه نفره که واقعا میچسبید... از پله ها بالا می رفتم تا به اتاقم برگردم....هوا سوز داشت...شالم رو دور خودم پیچیدم ...به پشت در اتاق که رسیدم صدای صحبت مهران و مادرش توجهمو جلب کرد.. خورشید خانوم:مهران،من فکر میکردم که بالاخره میفهمی که این دختره،هیچی نداره... مهران:الان این حرفا را برای چی میزنی مادر من؟ خورشید خانوم با حرص گفت:برای اینکه نمیتونم دست روی دست بگذارم و بدبختی تو رو ببینم .. مهران با خونسردی گفت:کی گفته من بدبختم ؟ خورشید خانوم با صدای بلندی جواب داد:من میگم...من...مادرت.. مهران کلافه گفت:الان میگید من چیکارکنم با یه زن حامله؟ خورشید خانوم با لحن محکمی گفت: صبرمیکنی،بچتو که به دنیا آورد،مهرش روبده بره سراغ زندگیش،بعدم من یه فکری برای تو میکنم.. مهران جواب داد: باشه مادر،حالا بگذار بچشو زمین بگذاره...بعد... دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم...پله ها را یکی یکی پایین آمدم ...خدایا نمیتوانم نفس بکشم... گوشه ی تاریکی از حیاط روی سنگی نشستم و به گهواره نیمه کاره بچه ام نگاه میکنم....اشکی از گوشه چشمم چکید...یعنی فرصتی دارم برای بچه ی تو گهواره ام،لالایی بگم؟ وقتی خورشید خانوم به اتاقش برگشت دوباره از پله ها بالا رفتم... خدایا مگه خودش مادر نیست؟پس چرا انقدر راحت از جدا کردن من از بچه ام حرف میزد؟.....مهران چرا به این راحتی قبول کرد!
ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ! ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩم ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ، ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ... ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ... ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ بی تابی و ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ... ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ همیشگی ﻧﯿﺴﺖ... ﭘﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ، ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯾﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ؛ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﯼ... @actorsgallery💖
آقایان بدانند 🥰 باید برای همسرشان بیشتر از فرزندان ارزش قائل شوند. کاری کنید که بچه‌ها بدانند شما اول از همه به همسرتان توجه دارید. چنین توجهی از جانب شما انرژی مضاعف به همسرتان می‌بخشد و هر دوی شما را نسبت به اداره مشکلات، هماهنگ و همدل می‌سازد. علاوه بر اینکه بسیار در حل اختلافات و نیز تولید محبت جدید کارساز است.😍 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن زیرک با این رفتارها ملکه همسرش میشه🙉⚠️ نکته ی مهم: یادت باشه مردها ساده تر از اون چیزی هستن که ما فکر میکنیم، کافیه رگ خوابشون رو پیدا کنیم تا گوش به فرمان ما بشن😉
🌹همسرانه شما همان مردی هستید که قرار است از همسرتان محافظت کنید و راحتی و آرامشش را فراهم کنید. پس اگر از او سوءاستفاده کنید، چه کلامی، چه فیزیکی، این بدرفتاری آسیب شدیدی به رابطه تان خواهد زد. وقتی با هم بحث می کنید، هرگز صدایتان را بالا نبرید❌️ یا سر همسرتان فریاد نزنید. سرزنش کردن و طعنه زدن درباره ی مسائلی که نمیتوانید راجع به آنها به تصمیم مشترکی برسید، مطلقاً ممنوع است❌️❌️. توصیه ی آخر این که هیچ گاه نباید روی همسرتان دست بلند کنید. برای اینکه یک شوهر رومانتیک باشید، محبتان را به همسرتان ابراز کنید، آتش عشق تان را همیشه گرم نگه دارید،🫶 گاهی ناز همسرتان را بکشید، او را در فعالیت مورد علاقه اش همراهی کنید و در زمان بیماری از او مراقبت کنید. همچنین اگر میخواهید شوهر جذابی برای همسرتان باشید، شوخ و بذله گو باشید، 🤠برای همسرتان تیپ بزنید و یک جنتلمن واقعی باشید. برای اینکه یک مرد نمونه باشید، سعی کنید بهترین دوست همسرتان باشید، شنونده خوبی برای او باشید،👂 به عقاید و دیدگاه هایش احترام بگذارید و او را با تمام نقاط منفی و مثبتش بپذیرید. 👌در زندگی مشترک به او اعتماد داشته باشید، برای کسب مهارت های ارتباط موثر تلاش کنید و مردی فعال و مسئولیت پذیر باشید. آل او را حمایت کنید و در زندگی تکیه گاهش باشید، اگر میخواهید مرد خوبی برای همسرتان باشید، پنهان کاری نکنید،‌ دروغ نگویید و خیانت نکنید، خودخواه و خودرای نباشید و هرگز او را کلامی یا فیزیکی آزار ندهید
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلودو ملیحه نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی حو
-آقاجان بهتر نیس بزارید آفتاب بزنه بعد راهی بشید؟ + نه حاج اکبر، الان بریم بهتره ،علیرضا بیا کمک کن محمود خان رو بیاریم! با کمک چندتا از مردها محمودخان رو توی اتاقکی که پشت اسب ها درست کرده بودند گذاشتند... خاله بتول بقچه ی غذا رو به علیرضا داد و رو به ارباب گفت:انشالله به سلامتی برگدید آقا جان... ملیحه درحالی که محمد رو بغل گرفته بود با چشمایی از گریه قرمز شده بود از شوهرش خداحافظی کرد... خورشید خانم با ناراحتی پولی از لای قرآن برداشت و دور سر ارباب چرخوند:بلا ازت دورباشه پسرم مواظب خودتون باشید.. ارباب لبخندی زد و گفت:شماهم ، جوانه و بچمو بعد از خدا به شما میسپارم ... این رو گفت و به طرف من برگشت، اشکی که از چشمم افتاد رو پاک کرد :بیشتر ازهمه مراقب خودت باش، مراقب خودت و بچمون ! آهسته لب زدم :توهم... توی چشم بهم زدنی راهی شدن ‌.. خاله بتول کاسه ای آب پشت سرشون پاشید و در رو بست ... خیره شدم به خورشید خانم ، کسل به سمت اتاقش را افتاد... **** چند روزی ار رفتن ارباب می گذشت ولی هیچ خبری نبود... برا اینکه کمتر فکر و خیال کنم شب ها تا دیر وقت پیش خاله میموندمو باهاش حرف میزدم ... خورشید خانم هم کاری بهم نداشت ،گه گداری به کنایه میزد ولی آرومتر از قبل بود (دوهفته بعد) نزدیکای غروب بود، شکمم به شدت درد میکرد ،توان بلند شدن از جام رو نداشتم، سعی کردم خاله رو صدا کنم ولی صدام از اتاق به مطبخ نمیرسید! عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود دلم بهم میپیچید و دردم هر لحظه بیشتر میشد. دیگه تاب نیوردم شروع به جیغ کشیدن کردم ،ملیحه با هول پرید تو اتاق..‌ _ملیحه بچه داره دنیا میاد... هول کرده بودم ، ملیحه با عجله دووید سمت حیاط:خاله خاله .... بچه داره دنیا میاد.. خاله بتول نفس زنان از پله های مطبخ بالا اومد:برو قابله رو خبرکن یالا .. خورشیدخانم .... خورشید خانم.... خورشید خانم با خونسردی از اتاقش بیرون اومد و بالای ایوان ایستاد:چه خبرتونه .... میخواد بزاد دیگه انقد داد و بیداد نداره... خاله با حرص ازش چشم برداشت و به سمت اتاق جوانه رفت... قابله خیلی دیر از راه رسید، از درد زیاد داشتم از حال میرفتم ، خاله دستمو گرفته بود و مدام زیر لب ذکر میگفت. خورشید خانم با قابله وارد اتاق شد ،دنیا دور سرم میچرخید از درد آروم و قرار نداشتم . داشتم از حال میرفتم که قابله سیلی محکمی توی صورتم کوبید:چشمات رو باز کن دختر... خاله دستاشو رو به آسمون گرفته بود: خدایا خودت کمک بچم کن .... خورشید پارچه ای رو سمت خاله پرت کرد و گفت :اینو بچپون دهنش تا هفت تا ده اونور تر فهمیدن این هنر زاییدن نداره.. خاله بتول پارچه رو روی دهنم گذاشت:خاله به قربونت بره اینو گاز بگیر.. +چی شد دنیا نیومد ؟! قابله سری تکون داد گفت:نه خانم جان جون نداره میترسم هم خودش هم بچه اش از بین برن! خاله بتول دستمو که تودستش گرفته بود آروم فشار داد :تلاش کن خاله... خورشیدخانوم باعصبانیت فریاد کشید: +د یالا .... وای به حالت بلایی سر بچه ام بیاد‌.. رمقی توی تنم نمونده بود.. ملیحه و خاله بتول دعا میکردند و اشک میریختند .... خورشید خانم رو به قابله :بچه سالم دنیا نیاد روزگارتو سیاه میکنم.. اشاره ای به من کرد وادامه داد:این هر بلایی سرش اومر چیزی نیست... از حرفش خاله بتول و ملیحه با تعجب بهش زل زدن، ولی اون از اتاق بیرون رفت و در رو بست. خاله بتول دستمو روی قلبش گذاشت و دست دیگه اشو رو به آسمون گرفت:خدایا دخترمو و بچش سالم باشن ، بعد رو به قابله کرد و گفت تورا جان عزیزت نجاتش بده... قابله نگاهی به چشمای گریون خاله انداخت و محکم به پام کوبید:د... یالا... سری تکون دادمو، جیغ بلندی کشیدم و از حال رفتم... چشم که باز کردم همه دورم جمع شده بودند ،نگاهمو دور اتاق چرخوندم ... خبری از خورشید خانوم و بچه ام نبود! لب های خشکیدمو به زور تکون دادمو گفتم:ملیحه بچه ام کجاس؟بیارش میخوام ببینمش.. ملیحه مردد به خاله نگاهی کرد :نگران نباش پیش خورشیدخانمه... +برو بیارش میخوام ببینمش ملیحه دوباره نگاهی نگران به خاله انداخت:تو استراحت کن ،حالا میارمش برات... سرمو سمت خاله چرخوندم نگاهش رو ازم میدزدید... +خاله بگو بچه امو بیارن... خاله بتول با گوشه چارقدش اشکش رو پاک کرد و گفت :میارن خاله جان میارن... -بیا برات کاچی پختم بخور جون بیاد تو بدنت.. دستش رو پس زدمو با صدای بلندی گفتم:چی شده که به من نمیگین ؟چرا بچمو نمیارین ببینم ، به خورشید خانوم بگید بیارتش... جمله ام تموم نشده بود که در به شدت باز شد و خورشید وارد اتاق شد:چته خونه رو گذاشتی رو سرت؟... بچم بچم میکنی! کدوم بچه ؟ تو هنر نداشتی یه بچه دنیا بیاری،نوه امو از بین بردی ،گل پسرمو...
وقتی از عزیزت عصبانی هستی، سکوت کن ... آدم در زمان عصبانیت حرف هاشو با صداقت کامل می زنه، و همه اینو میدونید که هیچ انسانی بی عیب نیست! 🍂مبادا در زمان عصبانیت، دست روی معایب کسی بزاری و بعد از آروم شدن، پشیمون بشید از حرف هاتون. همسرانه ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد . و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود ولی نشد ... بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت : "این لباس چِرک مرده شده!" گفت : "بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !" چرک مُرده شد ... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت ! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید ! حواست که نباشد لکه می شود ؛ وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد" 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 * ┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوسه -آقاجان بهتر نیس بزارید آفتاب بزنه بعد راهی بشید؟ +
.. از بین بردی... ملیحه بطرفش رفت:خورشید خانوم این دختر خودشم داشت از بین میرفت.... ایشالا یکی دیگه دنیا میاره... از حرفای خورشید انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریختن با گیجی به خاله نگاه کردم:بچه ام مرده؟ خورشید ملیحه رو به عقب هول داد :پس چی انقد بی هنری.. .... الهی تو به جاش میرفتی... ‌ معلوم نیست از کجا سر و کلت پیدا شد اول پسرمو ازم گرفتی حالام که نوه امو... من همون روز اول به مهران گفتم این دختر علیله، هنرش نمیشه برامون وارث بیاره... گیج و مات به خورشید خانوم نگاه میکردم ،حرفاش برام گنگ شده بود، فقط زیر لب با خودم تکرار میکردم:بچه ام مرده!! پسرم مرده دنیا اومده اصلا نمی فهمیدم دورم چی میگذره ،گوشام کر شده بود فقط دیدم خاله بتول و ملیحه دارن خورشید خانوم رو از اتاق بیرون میبرند (چند روز بعد) دیگه سر پا شده بودم هنوز خبری از مهران و محمودخان نبود، غمی رو دلم سنگینی میکرد توی این چند روز هرکاری میکردم نمیتونستم مرگ بچه امو باور کنم... - خاله !؟ +جانم دخترم... -تو بچه امو دیدی مگه نه؟ +لا اله الله دختر از فکرش بیا بیرون ، حکمت خدا بوده.... -خاله جواب منو بده دیدیش مگه نه؟ +آره دختر دیدم ، بچه ضعیفی بود ،نفس نمیکشید ، هرچی زدیم تو کمرش بازم نفسش راه نگرفت کامل کبود شده بود! بغضمو قورت دادمو گفتم:اگه قابله زودتر بچه رو در میورد الان زنده بود! - خاله دستی تو صورتم کشید :بچه ضعیفی بود اگه نفس هم میکشید بازم از بین میرفت ،ایشالا یکی دیگه دنیا میاری سالم و سلامت... به گوشه مطبخ خیره شده بودم، یهویی فکری از تو سرم رد شد که لرز به جونم انداخت:کار خورشیده، قابله از عمد دیر اومد، خودم بارها دیدم بعد از معاینه من میرفت پیش خورشید ‌..کار خورشیده تا بگه من هنر وارث اوردن ندارم... +چی میگی جوانه صدات رو بیار پایین ،نمیگی کسی بشنوه ! این چرت و پرت ها رو از فکرت بیرون کن، خورشید خانوم هر چقدر از تو بدش بیاد نمیخواد بلایی سر نوه اش بیاد !دیگه این حرف ها رو ازت نشنوم!! سری تکون دادمو از مطبخ اومدم بیرون . باید برم پیش قابله باید هر جور شده دهنشو باز کنم... -اکبرآقا... +بله دخترم؟ -من یه سر میرم کنار رودخونه دلم گرفته ، کسی سراغ گرفت اونجام +باشه خانم جان... **** بعد از چند دقیقه قابله توی چارچوب در ظاهر شد،معلوم بود از دیدنم جا خورده - سلام خانم جان شما اینجا چیکار میکنین؟ خیره نگاش کردم و مطمئن لب زدم : تو خودت خیلی خوب میدونی اینجا چیکار میکنم... به وضوح لرزش رو تو بدنش میدیدم، ولی انقدر غم بچه ام برام سنگین بود که شده بودم یه آدم دیگه.. -برو کنار میخوام بیام داخل ، حرف دارم! با تردید از چارچوب در فاصله گرفت ... نگاهی دور تا دور خونه انداختم ، خونه ی کوچیکی بود کسی هم داخل نبود جز یه دختر بچه چهار ،پنج ساله که داشت برا خودش بازی میکرد... برگشتم سمتش و بی مقدمه گفتم: روزی که دردم گرفته بود کجا بود؟ +هیج جا خانم جان خونه بودم... -پس چرا انقدر دیر اومدی؟ از این جا تا عمارت ارباب پنج تا خونه فاصله نیس ! حکیمه کمی این پا اون پا کرد:خانم بخدا تا خبر اوردن اومدم ! دیر خبر اوردن .... خدا شاهده.... دستی توی سینه اش زدمو گفتم:بببین حکیمه حالم خوب نبود اون روز ولی میفهمیدم دورم چه خبره!ملیحه اومده بود پی ات ولی تنها برگشت عمارت ! گفته بودی باید بری بالاسر یکی ولی زود میای...!هیچ زنی تو ده اون روز وقتش نبود بزاد... کی از زن ارباب واجب تره؟! پس برا من قسم دروغ نخور! نگاهی به دخترش کردم و گفتم :بچه قشنگی داری! حیفه آواره بشه ...پس درست حرف بزن! با تردید نگاهی بهم کرد که ادامه دادم: ارباب بفهمه بخاطر تو بچه اش از بین رفته ... بدبخت میشی... این آخرین تهدیدی بود که به ذهنم میرسید تا بتونم باهاش قابله رو به حرف بیارم... اشک از چشماش راه افتاد:بخدا خانم جان من بی تقصیرم به ارواح خاک آقام خورشید خانوم تهدیدم کرد!گفت بچه رو بندازم ..... میگفت شما رعیت زاده ایید ، نمیخواد وارثش گدازاده باشه ...بخدا تموم اون جوشونده هایی که گفت بدم بتول رو خودش داد ، من اصلا نمیدونستم چیه! مثل برق گرفته ها نگاش کردمو گفتم: کدوم جوشونده ها؟! حکیمه یه قدم به عقب رفت و دستش رو دهنش گرفت مثل ابربهار گریه میکرد -حرف بزن ببینم چه کردی؟! +خانوم جان ،همون چند ماه پیش که اومدم دیدنتون خورشید خانوم تهدیدم کرد گفت :برم پیش بتول و بهش اون جوشونده ها رو بدم بگم شما ضعیفی برا تقویتته ولی امام هشتم قسم نمیدونسم چی توشه.... با حرفای حکیمه انگار دنیا دور سرم میچرخید قلبم هر لحظه داشت از جا کنده میشد ... با التماس رو کرد بهم :خانم توراخدا کاری نکنین منو بچه ام آواره بشیم .... تو را خدا امونمون بدین...
°• همسرانه❤️ گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد. این کار هم همسرتان را به شما دلگرم می‌کند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر می‌کند ◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیت‌تان بردارند. ▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد. ▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد. •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• یکی از بزرگ‌ترین مشکل زوج‌ها در روابط ‌شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یک‌دیگر است. هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمی‌دهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکوم‌کردن و خاموش‌کردنِ طرف مقابل دارند. باید بدانید که بی‌اهمیتی به این موضوع باعث می‌شود زندگی‌تان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکل‌گیری کند.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
~•°🔹💠🔹°•~ باش ؛ هنگامی که فقیری ! باش ؛ وقتی که ثروتمندی ! باش ؛ وقتی در قدرتی! و کن ؛ هنگامی که عصبانی هستی! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌