eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
..#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوچهار از بین بردی... ملیحه بطرفش رفت:خورشید خانوم ای
پریدم وسط حرفش :کسی با توکاری نداره فقط بگو دیگه چه کردی که نمیدونم ... + خانم جان اون روزم که ملیحه رو فرستادن عقبم، خورشید خانوم از قبل گفته بود موقع زایمان دیر بیام تا مطمئن باشه بچه از بین میره... دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم ،نفسم بالا نمیومد ،چطور یه آدم بخاطر کینه با من حاضر نوه خودشو از بین ببره... حرفای حکیمه مثل خنجر به قلبم فرو میرفت ... برگشتم سمتش و گفتم: از اومدن من به اینجا به هیچ کس حرفی نمیزنی فهمیدی؟ از اومدن من به اینجا به هیچ کس حرفی نمیزنی فهمیدی؟ قابله تند تند سرش رو به نشونه تایید بالا پایین کرد. با سرعت به سمت عمارت میدوییدم ، اشک هام از روی گونه هام پایین میریخت ، امکان نداشت کسی حرف منو باور کنه ، حتی مهران! توی یک چشم به هم زدن به پشت در عمارت رسیدم ...با باز شدن در مهران رو توی حیاط دیدم شاید برگشت ارباب تنها اتفاق خوبی بود که می تونست کمی از دردم کم کنه ، بی اختیار به سمتش دویدم و از ته دل باریدم. مهران درحالی که معلوم بود از چیزی خبر نداره ، با ذوق خاص ازم پرسید: بچهمون دنیا اومد؟کجاس؟ دوباره حرفای قابله مثل فیلم از جلو چشم هام رد شد، اشک توی چشمام حلقه زد و سرمو انداختم پایین ... گفت :چی شده جوانه؟ تا اومدم حرف بزنم خورشید از توی اتاقش بیرون اومد و توی ایوان فریاد کشید:کجایی مهران خان؟کجایی محمودخان !!!!!! کجایی ببینی گل پسرت از بین رفت! با حرف خورشید خانم ،ارباب با ناباوری به سمتم برگشت :چی شده؟ در همون حین علیرضا و چندتا از مردها که داشتن محمودخان رو به سمت اتاقش میبردند سرجاشون ایستادن،محمودخان سرفه ای زد و گفت: چی میگی خورشید! چی شده؟ +من از همون روز اول گفتم این دختر علیله ،رعیت زاده اس ،هنر اوردن وارث نداره برامون ! به سینه اش کوبید و ادامه داد: اول پسرمو ازم گرفت حالام نوه امو !نبودی محمود خان ! نبودی ببینی چه بچه ای بود ، عین قرص ماه ،شازده پسر بود... ولی رعیت که توان دنیا اوردن خانزاده نداره .... انقدر بی هنر بود که بچه تو شکمش خفه شده بود، پسرمون از بین رفت محمودخان و شروع کرد به پهنای صورت اشک ریختن! محمودخان با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد:راه بیفتین میخوام برم تو اتاق.. مات و مبهوت به خورشید خانوم نگاه میکردم ،انقدر خوب نقش بازی میکرد که داشتم خودم به حرفای قابله شک میکردم... ارباب دستی توی صورتش کشید و نفسش رو با ناراحتی بیرون داد، افسار اسبش رو از حاج اکبر گرفت و بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت ... * شب از نیمه گذشته بود که با صدای در اتاق به خودم اومدم، با وارد شدن مهران سرم رو از زیر پتو بیرون اوردم ... حرفی نمیزد کتش رو از تنش دراورد و دراز کشید... همون طور که خیره نگاهش میکردم لب زدم:توهم فکر میکنی من رعیت زاده ام هنر اوردن خان زاده ندارم... مهران دستش رو زیر سرش گذاشته بود و همون طور که به سقف خیره بود گفت: از بین رفتن اون بچه خواست خدا بود نه تقصیر تو ... کمی مکث کرد و گفت: اگه کسی مقصر باشه اون منم ! منم که خوب مراقبت نبودم! منم که ماه های آخر پیشت نموندم!قابله به مادرم گفته بود ضعیف شدی... کوتاهی از من بود! با خودم دل دل میکردم که حرفای امروز حکیمه رو به مهران بگم یا نه که دوباره لب زد:از حرفای مادر من ناراحت نشو اون دست خودش نیس !من میفهمم.... با تعجب بهش نگاه کردم: +چی دست خودش نیس؟ من که همیشه باهاش با احترام بودم ولی.... پوفی کرد که باعث شد ادامه حرفمو بخورم.... -مادر من یه عمر خانزاده بود ،تک دختر خان بالا ده .... پدرم عاشقش شده بود ولی خان بالا نمیزاشت دخترش رو برا زن دوم ببرن ... زن اول آقام بچه اش نمیشد ... تا این که تصمیم میگیرن بعد چند سال براش استین بالا بزنن دوباره... خلاصه با بخشیدن کلی زمین و ملک خان بالا را راضی میکنن ... با اومدن مادرم به این خونه دوباره داستان زن اول آقام تکرار میشه و تا چند سال بچه دار نمیشن ... بعد از ده سال خدا بهشون یه بچه میده که تو همون چند ماه اول از بین میره ... خلاصه بعد از کلی نذر و دعا من به دنیا میام و میشم نورچشمشون... بعد از اومدن من به دنیا زن اول آقام که دیگه کاملا متروکه شده بود دق میکنه میمیره ، ولی تو همه این سال ها مادرمحمود خان خیلی مادرمو اذیت کرد ،من بچه بودم، ولی یادم میاد چند باری که محمود خان میرفت از عمارت به بهونه های مختلف مادرمو جلو نوکر و کلفت این خونه کتک زد ... به چهره غمگینش نگاهی کردم موهامو رو پشت گوشم زد و گفت: قسمت این بود خدا بخواد بازم بهمون بچه میده... (چند روز بعد) کنار خاله تو مطبخ نشسته بودم که ملیحه با هول توی چارچوب ظاهر شد... خاله با ترس نگاهی بهش انداخت:بسم الله چته دختر قلبم ایستاد... -خاله بدبخت شدیم ....
🍃🌸🍃 دعا برای اثر نکردن سحر هر ساحر جنی یا انسی 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 دعا برای اثر نکردن سحر هر ساحر جنی یا انسی خداوند متعال در شب معراج به پیامبر رحمت (صل الله علیه و آله ) فرمود هر که می خواهد از اهل سلامت بوده و از سحر مصؤن باشد و هیچ سحر ساحری در او اثر نکند خواه ساحر جنی باشد یا انسی این دعا را بخواند این دعا مجرب است اللَّهُمَ‌ رَبَ‌ مُوسَى‌ وَ خَاصَّةِ كَلَامِهِ وَ هَازِمَ مَنْ كَادَهُ بِسِحْرِهِ بِعَصَاهُ وَ مُعِيدَهَا بَعْدَ الْعَوْدِ ثُعْبَاناً وَ مُلْقِفَهَا إِفْكَ أَهْلِ الْإِفْكِ وَ مُفْسِدَ عَمَلِ السَّاحِرِينَ وَ مُبْطِلَ كَيْدِ أَهْلِ الْفَسَادِ مَنْ كَادَنِي بِسِحْرٍ أَوْ بِضُرٍّ عَامِداً أَوْ غَيْرَ عَامِدٍ أَعْلَمُهُ أَوْ لَا أَعْلَمُهُ أَخَافُهُ أَوْ لَا أَخَافُهُ فَاقْطَعْ مِنْ أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ عَمَلَهُ حَتَّى تُرْجِعَهُ عَنِّي غَيْرَ نَافِذٍ وَ لَا ضَارٍّ وَ لَا شَامِتٍ بِي إِنِّي أَدْرَأُ بِعَظَمَتِكَ فِي نُحُورِ الْأَعْدَاءِ فَكُنْ لِي مِنْهُمْ مُدَافِعاً أَحْسَنَ مُدَافَعَةٍ وَ أَتَمَّهَا يَا كَرِيمُ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃 🚨حرف‌های نابجا... 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 🚨حرف‌های نابجا... 🍃
🚨حرف‌های نابجا... گاهی خانم خانه یک حرفی می‌زند که اساس زندگی یک نفر از هم پاشیده می‌شود. حرف راست هم می‌زند؛ مثلاً به کسی که در زندگیش دعوا و اختلاف دارد، می‌گوید: من با آقایمان خیلی خوبم؛ آقای ما خانه که می‌آید بچه را از اول بغل می‌کند؛ خانه را جارو می‌زند تا آخر! این دروغ‌ها و حتی راستش هم باعث می‌شود که او در آن‌جا پُزش را بدهد، اما زندگی دیگری خراب شود. این‌جا باید از تحمل‌های خودش بگوید و در کل چیزی بگوید که او به زندگی‌اش وابسته شود نه چیزی که او وقتی پیش شوهرش می‌آید، بگوید: ببین دیگران برای زنشان چه می‌کنند، چه می‌خرند و ... از کسانی نباشیم که با حرفمان، با سکوتمان، با کلاممان، با اشاره‌هایمان دیگران را به زحمت بیندازیم. 📚 خانه فریب
🍃🍃🍃🍃🌸 در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!» گفتم:«می‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.» مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.» نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می‌کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته‌اش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر که شدم عاشق شدم. خیال کردم نمی‌توانم به قول کودکی‌ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد. سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت:«دیدی نتوانستی.» من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می‌خواستم. او با آمدنش سلطان قلب من شده بود. من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم به قول دوران کودکی‌ام عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم!
رازهای همراهی در زندگی مشترک - در سختی‌ها دستش را محکم بگیرید و نشان دهید تنها نیست. - به او اعتماد کنید و این اعتماد را با رفتار و کلامتان ثابت کنید. - اجازه دهید در کنار شما خودش باشد، بدون نقاب یا فشار. - از تلاش‌هایش قدردانی کنید و حتی کوچک‌ترین کارهای خوبش را به زبان بیاورید. - هرگز عشق‌تان را با کسی مقایسه نکنید؛ منحصر به فرد بودنش را به او یادآوری کنید. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💟 آدميزاد فقط با آب و نان و هوا نيست كه زنده است ! اين را دانستم و می‌دانم كه آدم به آدم زنده است. آدم به عشقِ آدم زنده است ... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوپنج پریدم وسط حرفش :کسی با توکاری نداره فقط بگو دیگه
آروم از سرجام بلند شدم و گفتم :باز چی شده ؟داری پیاز داغشو زیاد میکنی؟ ملیحه نگاه مردد خودش رو بین منو خاله چرخوند،که خاله بهش تشر زد:د... بگو جون بسرمون کردی... ملیحه بازبونش لبش رو تر کرد:داشتم از پشت در اتاق خورشید خانوم رد میشدم که شنیدم میخواد برا مهران خان بره خواستگاری ... بی تفاوت شونه هامو بالا انداختمو گفتم :از روزی که ما عروسی کردیم میخواد بره... ملیحه وسط حرفم پرید :آخه قرار شده ملا هم بره که همون جا عقد کنند‌..حرف ملیحه مثل پتک تو سرم کوبیده شد :یعنی مهرانم موافقت کرده؟؟؟ داره بخاطر بچه این کار رو میکنه!؟! کلافه از سرجام بلند شدم و از مطبخ بیرون اومدم ،فکر اینکه مهران بخواد ازدواج کنه حالم و خراب میکرد . نمیتونستم دست روی دست بزارم و کاری نکنم ،دوباره برگشتم پیش خاله از چهره اش معلوم بود اونم ناراحته... -خاله... +جانم ... نمیدونستم گفتن حرفای حکیمه به خاله کار درستیه یا نه ، خاله قاشقش رو کنار قابلمه گذاشت و توی چشمام نگاه کرد:چی رو ازم پنهون میکنی؟ دل دل نکن بگو! باترس دهن باز کردم و تموم ماجرا رو براش تعریف کردم... +پناه برخدا!!!! کمی مکث کرد:جوانه میدونم غم اولاد سخته، ولی تو چشمام نگاه کن بگو این حرفا رو از خودت درنیوردی! با حرص به دامنم چنگ زدمو گفتم:خاله چه دروغی دارم بگم؟! اگه میخوای تا ببرمت پیش حکیمه از زبون خودش بشنویی،هان؟! +کینه از آدم چی که نمیسازه! -خب خاله بگو چیکار کنم؟ من نمیتونم تحمل بیارم ارباب سرم هووبیاره ! اما خودمم بگم امکان نداره باور کنه! خاله پوفی کرد و گفت:معلومه که باور نمیکنه از زبون تو ! ولی باید بفهمه نمیشه دست رو دست گذاشت ! با اضطراب نگاش کردم:پس من چیکار کنم؟! خاله فکری کرد و گفت:باید از زبون خود قابله بشنوه! فوری گفتم:ولی امکان نداره حکیمه جلو ارباب زبون باز کنه!! + مگه از جونش سیر شده که جلو ارباب به حرف بیاد! مستاصل به خاله نگاه کردم:پس من چیکار کنم؟؟! خاله کناری نشست و همون طور که دستاش رو با دامنش پاک میکرد گفت: گوشاتو باز کن ببین چی میگم، فردا صبح که خورشید خانوم نیس پیغوم بفرس عقب حکیمه بگو بیاد !اربابم خودم به یه بهونه میارمش پشت در اتاق بایسته ،تو فقط کاری کن قابله دوباره ماجرا رو تعریف کنه ، فهمیدی چی گفتم؟ سرمو به نشونه تایید تکون دادم . حرص و اضطراب کل وجودمو گرفته بود، اون شب رو نفهمیدم چطور صبح کردم ! صبح که شد ملیحه رو فرستادم پی قابله + سلام خانم جان! -بیا تو حکیمه.‌‌ +خانوم ملیحه میگفت ناخوشین، درد دارین منم سریع اومدم... کمی تو جام جا به جا شدم و گفتم :بخاطر اون جوشونده هاس که خوروندی بهم برا افتادن بچه! قابله با وحشتی که به وضوح از صورتش پیدا بود گفت:خانم به جون تک بچم من نداد ! من نمیدونستم توش چیه براتون گفتم خورشید خانوم داد!! نگاه گیجی بهش انداختم و گفتم:خاطرم نیس اون روز چی گفتی از بس حرص کرده بودم یادم رفته دوباره بگو! قابله دوباره اشک از چشماش سرازیر شد:خانم جان تورا خدا از من بگذر !من چی بگم آخه زبون باز کنم تو این خونه کسی حرفی بشنوه منو از بین میبرن! دستشو گرفتم و گفتم :کسی نیس خورشیدخانوم از صبح رفته مهمونی ،اربابم که کاره!هیچ کس نیس ... حکیمه با ترس شروع کرد به دوباره تعریف کردن،جمله آخرش تموم نشده بود که ارباب با لگد در اتاق رو باز کرد چه کردی ؟با چه جراتی به زن من چیز خوروندی ... تا حالا ارباب رو انقدر عصبانی ندیده بودم، سفیدی چشماش شده بود کاسه خون !از ترس عقب عقب رفتم !نگاهی به قابله کردم که از وحشت سرجاش میخ کوب شده بود . ارباب به سمتش هجوم برد ،قابله لب زد:بیخود کردم آقا،رحم کنید.. حکیمه داشت کبود میشد که پریدم وسط دست مهران رو کشیدم ولی فایده ای نداشت... +توراخدا ولش کن این بخت برگشته که تقصیر نداره، مجبور بوده!مهران تورا خدا ولش کن... ارباب دستش رو برداشت... حکیمه سرفه کنان پخش زمین شد ، ارباب پیرهنش رو گرفت و کشون کشون از در بیرون برد، قابله جیغ میکشد و التماس میکرد... پرتش کرد وسط حیاط و زیر مشت و لگد گرفتش... تموم اهل خونه تو حیاط جمع شده بودن + آقا رحم کنین ، امونم بدید... جلو رفتم تا شاید بتونم جلشو بگیرم، ولی ارباب با یه حرکت پرتم کرد اون طرف، اصلا انگار نه کسی رو میدید نه چیزی میشنید ... به سمت خاله دوییدم :خاله تورا خدا یه کاری بکن ! خاله فریاد زد:علیرضا برو محمودخان رو بیار ! مگه اون جلوشو بگیره... +چی شده علیرضا؟این جیغ و داد ها برا چیه؟ -قیامت شده آقا! محمود خان که به ایوان رسیده بود با صدای بلندی داد زد:چیکارمیکنی مهران؟ خجالت بکش یه ضعیفه رو گرفتی زیر مشت و لگد؟ ارباب که انگار تازه بخودش اومده باشه سرش رو بالا اورد و با چشمایی که از شدت عصبانیت بیرون زده بود به محمودخان نگاه کرد:این حقشه...
چیکار کنم همسرم به من بیشتر محبت کنه؟ ❣یکی از کارهایی که میشه انجام داد اینه وقتی همسر شما کار محبت آمیز انجام داد ازش تشکر و تعریف کنید. ❣یعنی ابراز کنید که چقدر از اون کارش خوشحال شدین و ازش قدردانی کنید. تشکر کردن خدمت را همیشگی می‌کنه. ❣به عبارت دیگه وقتی از طرف مقابلت تشکر می‌کنی یعنی ارزش کار همسرت رو درک کردی و این باعث رفع خستگی همسرت میشه و به اون انرژی میده و انگیزه اون فرد رو تقویت می کنه. هر دو بخوانیم همسرداری