🍃🍃🍃🍃🌸
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمیتوانی عزیزم!»
گفتم:«میتوانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.»
مادر گفت: «یکی میآید که نمیتوانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.»
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر میکردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفتهاش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر که شدم عاشق شدم. خیال کردم نمیتوانم به قول کودکیام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود.
همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت:«دیدی نتوانستی.»
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر میخواستم. او با آمدنش سلطان قلب من شده بود. من نمیخواستم و نمیتوانستم به قول دوران کودکیام عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم!
رازهای همراهی در زندگی مشترک
- در سختیها دستش را محکم بگیرید و نشان دهید تنها نیست.
- به او اعتماد کنید و این اعتماد را با رفتار و کلامتان ثابت کنید.
- اجازه دهید در کنار شما خودش باشد، بدون نقاب یا فشار.
- از تلاشهایش قدردانی کنید و حتی کوچکترین کارهای خوبش را به زبان بیاورید.
- هرگز عشقتان را با کسی مقایسه نکنید؛ منحصر به فرد بودنش را به او یادآوری کنید.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوپنج پریدم وسط حرفش :کسی با توکاری نداره فقط بگو دیگه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلوشش
آروم از سرجام بلند شدم و گفتم :باز چی شده ؟داری پیاز داغشو زیاد میکنی؟
ملیحه نگاه مردد خودش رو بین منو خاله چرخوند،که خاله بهش تشر زد:د... بگو جون بسرمون کردی...
ملیحه بازبونش لبش رو تر کرد:داشتم از پشت در اتاق خورشید خانوم رد میشدم که شنیدم میخواد برا مهران خان بره خواستگاری ...
بی تفاوت شونه هامو بالا انداختمو گفتم :از روزی که ما عروسی کردیم میخواد بره...
ملیحه وسط حرفم پرید :آخه قرار شده ملا هم بره که همون جا عقد کنند..حرف ملیحه مثل پتک تو سرم کوبیده شد :یعنی مهرانم موافقت کرده؟؟؟ داره بخاطر بچه این کار رو میکنه!؟!
کلافه از سرجام بلند شدم و از مطبخ بیرون اومدم ،فکر اینکه مهران بخواد ازدواج کنه حالم و خراب میکرد . نمیتونستم دست روی دست بزارم و کاری نکنم ،دوباره برگشتم پیش خاله از چهره اش معلوم بود اونم ناراحته...
-خاله...
+جانم ...
نمیدونستم گفتن حرفای حکیمه به خاله کار درستیه یا نه ، خاله قاشقش رو کنار قابلمه گذاشت و توی چشمام نگاه کرد:چی رو ازم پنهون میکنی؟ دل دل نکن بگو!
باترس دهن باز کردم و تموم ماجرا رو براش تعریف کردم...
+پناه برخدا!!!!
کمی مکث کرد:جوانه میدونم غم اولاد سخته، ولی تو چشمام نگاه کن بگو این حرفا رو از خودت درنیوردی!
با حرص به دامنم چنگ زدمو گفتم:خاله چه دروغی دارم بگم؟! اگه میخوای تا ببرمت پیش حکیمه از زبون خودش بشنویی،هان؟!
+کینه از آدم چی که نمیسازه!
-خب خاله بگو چیکار کنم؟ من نمیتونم تحمل بیارم ارباب سرم هووبیاره ! اما خودمم بگم امکان نداره باور کنه!
خاله پوفی کرد و گفت:معلومه که باور نمیکنه از زبون تو ! ولی باید بفهمه نمیشه دست رو دست گذاشت !
با اضطراب نگاش کردم:پس من چیکار کنم؟!
خاله فکری کرد و گفت:باید از زبون خود قابله بشنوه!
فوری گفتم:ولی امکان نداره حکیمه جلو ارباب زبون باز کنه!!
+ مگه از جونش سیر شده که جلو ارباب به حرف بیاد!
مستاصل به خاله نگاه کردم:پس من چیکار کنم؟؟!
خاله کناری نشست و همون طور که دستاش رو با دامنش پاک میکرد گفت:
گوشاتو باز کن ببین چی میگم، فردا صبح که خورشید خانوم نیس پیغوم بفرس عقب حکیمه بگو بیاد !اربابم خودم به یه بهونه میارمش پشت در اتاق بایسته ،تو فقط کاری کن قابله دوباره ماجرا رو تعریف کنه ، فهمیدی چی گفتم؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم . حرص و اضطراب کل وجودمو گرفته بود، اون شب رو نفهمیدم چطور صبح کردم !
صبح که شد ملیحه رو فرستادم پی قابله
+ سلام خانم جان!
-بیا تو حکیمه.
+خانوم ملیحه میگفت ناخوشین، درد دارین منم سریع اومدم...
کمی تو جام جا به جا شدم و گفتم :بخاطر اون جوشونده هاس که خوروندی بهم برا افتادن بچه!
قابله با وحشتی که به وضوح از صورتش پیدا بود گفت:خانم به جون تک بچم من نداد ! من نمیدونستم توش چیه براتون گفتم خورشید خانوم داد!!
نگاه گیجی بهش انداختم و گفتم:خاطرم نیس اون روز چی گفتی از بس حرص کرده بودم یادم رفته دوباره بگو!
قابله دوباره اشک از چشماش سرازیر شد:خانم جان تورا خدا از من بگذر !من چی بگم آخه زبون باز کنم تو این خونه کسی حرفی بشنوه منو از بین میبرن!
دستشو گرفتم و گفتم :کسی نیس خورشیدخانوم از صبح رفته مهمونی ،اربابم که کاره!هیچ کس نیس ...
حکیمه با ترس شروع کرد به دوباره تعریف کردن،جمله آخرش تموم نشده بود که ارباب با لگد در اتاق رو باز کرد چه کردی ؟با چه جراتی به زن من چیز خوروندی ...
تا حالا ارباب رو انقدر عصبانی ندیده بودم، سفیدی چشماش شده بود کاسه خون !از ترس عقب عقب رفتم !نگاهی به قابله کردم که از وحشت سرجاش میخ کوب شده بود .
ارباب به سمتش هجوم برد ،قابله لب زد:بیخود کردم آقا،رحم کنید..
حکیمه داشت کبود میشد که پریدم وسط دست مهران رو کشیدم ولی فایده ای نداشت...
+توراخدا ولش کن این بخت برگشته که تقصیر نداره، مجبور بوده!مهران تورا خدا ولش کن...
ارباب دستش رو برداشت...
حکیمه سرفه کنان پخش زمین شد ،
ارباب پیرهنش رو گرفت و کشون کشون از در بیرون برد، قابله جیغ میکشد و التماس میکرد...
پرتش کرد وسط حیاط و زیر مشت و لگد گرفتش...
تموم اهل خونه تو حیاط جمع شده بودن
+ آقا رحم کنین ، امونم بدید...
جلو رفتم تا شاید بتونم جلشو بگیرم، ولی ارباب با یه حرکت پرتم کرد اون طرف، اصلا انگار نه کسی رو میدید نه چیزی میشنید ...
به سمت خاله دوییدم :خاله تورا خدا یه کاری بکن !
خاله فریاد زد:علیرضا برو محمودخان رو بیار ! مگه اون جلوشو بگیره...
+چی شده علیرضا؟این جیغ و داد ها برا چیه؟
-قیامت شده آقا!
محمود خان که به ایوان رسیده بود با صدای بلندی داد زد:چیکارمیکنی مهران؟ خجالت بکش یه ضعیفه رو گرفتی زیر مشت و لگد؟
ارباب که انگار تازه بخودش اومده باشه سرش رو بالا اورد و با چشمایی که از شدت عصبانیت بیرون زده بود به محمودخان نگاه کرد:این حقشه...
چیکار کنم همسرم به من بیشتر محبت کنه؟
❣یکی از کارهایی که میشه انجام داد اینه وقتی همسر شما کار محبت آمیز انجام داد ازش تشکر و تعریف کنید.
❣یعنی ابراز کنید که چقدر از اون کارش خوشحال شدین و ازش قدردانی کنید. تشکر کردن خدمت را همیشگی میکنه.
❣به عبارت دیگه وقتی از طرف مقابلت تشکر میکنی یعنی ارزش کار همسرت رو درک کردی و این باعث رفع خستگی همسرت میشه و به اون انرژی میده و انگیزه اون فرد رو تقویت می کنه.
هر دو بخوانیم
همسرداری
خبر ، جانسوز و جانکاه است، ای وای
دلم ، درگیرِ صد آه است.... ، ای وای
بگو با من که این کابوس و خواب است
سراپایم ، سوالِ بی جواب است
اگر خوابم ، که بیدارم نمایید
اگر کابوس ، هشیارم نمایید
مرا این رنجِ حیرانی ست مشکل
دلم را ، داغ و ویرانی ست مشکل
خبر میگفت، مرد کار هم رفت
همان پر کارِ بی تکرار هم رفت
همان که خادم شمس الشموس است
همان که رهبرش را دست بوس است
همان قاضی القضات کشور جان
رئیس جمهور مردمدارِ ایران
غلام و خادمِ آقا رضا جان
شهید خدمت و یار ضعیفان
همان که زنده کرد آیین خدمت
سقوط بالگردش حین خدمت
نشد یک لحظه، در آرام و راحت
مگر اکنون،که سهمش شد شهادت
رئیسی را ، ریاست در نگنجد
بجز خدمت به ملت در نگنجد
رئیسی، خادمی را ، کرده ثابت
خدومِ واقعی را ، کرده ثابت
زهی این بخت و اقبال و سعادت
گوارا و حلالت ...، این شهادت
عجب مزدی گرفتی از رضاجان ع
چه خیری شد نصیبت خط پایان
بحق رای ما.... ، یار ولایت ،
بکن روز جزا ، از ما شفاعت....
۱۴۰۲/۰۲/۳۱
✍️احمد زارع شیرازی( مهجور)
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
💞💞💞
من عاشقتم!
عاشق حرف زدنت ، عاشق دیوونه بازیات
عاشق خندیدنت ، عاشق مهربونیات
عاشق موهات ، عاشق اخمات
عاشق دستات ، عاشق چشات
عاشق قلبت ، عاشق روحت
عاشق خودتم!
دقیقا همینجوری که هستی
چون برای من بهترینی و اینو بدون
با هیچکس عوضت نمیکنم اَبدی من..
🫠🖇🌱🔥'
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوشش آروم از سرجام بلند شدم و گفتم :باز چی شده ؟داری پی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلوهفت
لحظه ای سکوت کرد و بدون اینکه متوجه باشه همه کارگرها تو حیاطن ادامه داد:اینو بزنم یا مادری که نقشه از بین بردن نوه اشو میکشه؟
روی زانو هاش افتاد و شروع کرد به گریه کردن...محمود خان بهت زده سرجاش خشکش زده بود، چند لحظه گذشت تا متوجه حرف مهران بشه،رو کرد به علیرضا و پرسید
چی میگه؟
آقا جان خدا لالم کنه، ولی مثل اینکه خورشید خانوم دارو میداده جوانه تا بچه بیوفته!
هنوز حرف علیرضا تموم نشده بود که محمودخان بی تعادل شد و با صورت روی زمین می افته
همه به سمتش دوییدند ، مهران سریع از پله ها بالا رفت و خودش رو به محمودخان رسوند: یا امام هشتم ،آقا جان تو روبه خدا بلند شو ...
ارباب محمودخان رو تند تند تکون میداد و اشک میریخت ...
+یکی یکم آب بیاره ..علیرضا پاهاشو بگیر بالا...
ملیحه با هول لیوان آبی به دست ارباب داد، مهران دستشو تر کرد و به صورت محمودخان کشید ،ولی بازم بیهوش بود .
علیرضا مِن ...مِن کنان لب زد:آقا زبونم لال بشه ولی سینه محمودخان بالا پایین نمیشه ...
ارباب با وحشت به محمودخان زل زد ،لحظه ای بی حرکت موند و مات به چهره سفید شده پیر مرد زل زد ، بعد از چند لحظه سرش رو روی قفسه سینه محمود خان گذاشت و با تردید به من نگاه کرد:نمیزنه!قلب آقام نمیزنه ... خدایا به فریادم برس.... نمیزنه!
ارباب روی پدرش افتاده بود و بلند بلند ضجه میزد همه با ناباوری بهم خیره بودند.
ارباب فریاد کشید :یکی بره طبیب خبر کنه....!
ولی کسی از جاش تکون نخورد ، همه میدونستیم محمود خان از بین ما رفته !
نفس های ارباب به شماره افتاده بود که حاج اکبر دستی زیر کتفش کرد و گفت:بلندشو آقا داری خودتو هلاک میکنی...
بعد با چشم به علیرضا اشاره ای داد تا کمک کنه ارباب رو بلند کنن.
در همین حین صدای کوبیدن در بلند شد،قلبم به تپش افتاده بود، شک نداشتم خورشید برگشته... با دستم به دامن خاله که کنارم بود چنگی زدم و با نگرانی بهش نگاهی انداختم خاله با چشمای اشکی گفت:هرکی هر چی گفت تو زبون به دهن بگیر و بعد به سمت در راه افتاد.
خورشید خانوم بی خبر از همه جا با همون اداهای همیشگی وارد عمارت شد... غم سنگینی فضا رو پر کرده بود...
+چطونه همتون جمع شدین تو حیاط؟ انگار گرد مرگ پاشیدن تو این خونه....
ارباب با چشمای به خون نشسته جوری که کسی نمیشنید زمزمه کرد:آره گرد مرگ پاشیدن... مادرم این گرد رو پاشیده.... مادرم!!!!
خورشید با تعجب به مهران نگاهی کرد، تازه متوجه محمود خان شد که توی ایوان رو به قبله شده ،توی سرش کوبید و تند تند از پله ها بالا رفت،مبهوت لب زد:
+مهران فقط بگو چه خاکی به سرم شده؟ شوهرم چرا این جوری شده؟
ارباب که چشم از مادرش گرفته بود از شدت خشم و غم فقط سرشو پایین انداخته بود و اشک میریخت...
خورشید شروع کرد به کوبیدن توی سر و صورتش ...خاله بتول و ملیحه به طرفش رفتن، ولی کسی جلو دارش نبود.
ارباب با خشم و نفرت به مادرش نگاه میکرد، ولی چیزی نمیگفت ...از سنگینی نگاه مهران خورشید سرش رو بالا آورد:
این بلا از کجا به سرمون اومد پسرم؟
مهران که انگار حرف های مادرش رو نشنیده باشه ،بادست صورتش رو پاک کرد و رو به حاج اکبر گفت:خوب نیس جنازه رو زمین بمونه... بتول غذا رو آماده کن امروز خونه شلوغ میشه... چندتا از مردهام بیان کمک کنین تا جنازه رو ببریم...
همون طور که محمود خان روی شونه های ارباب و بقیه بود وارد روستا شدیم، خورشید خانوم هلهله کنان عقب تر از همه میومد .
با سر و صدایی که به پا شده بود مردم از خونه هاشون بیرون می اومدن و با بغض و گریه پشت سرمون راه میفتادن....
با چشمای پر از اشک به صحنه رو بروم زل زده بودم و گور کن خاک رو روی صورت مردی میریخت که بعد از ازدواجم با مهران برام پدری میکرد .دوباره غم از دست دادن پدر رو حس میکردم انگار چیزی تو دلم سنگسنی میکرد.
اون روز من شکستن مهران رو دیدم روزی که مرد زندگیم توی یک روز به اندازه یه عمر پیر شد...
گوشه ای نشسته بودم و اشک میریختم و به خورشید که صورتش رو میکند و خاک ها رو روی سر و صورتش میریخت خیره شده بودم،توی دلم زمزمه کردم:مرگ محمود خان پای توئه .... مرگ بچم هم پای توئه....
+ بخاطر یه کینه ی مسخره باعث مرگ دو نفر شدی ....
جمعیت کم کم پراکنده میشد به خودم اومدم که جز من و ارباب بالاسرخاک کسی نبود ...
به طرفش رفتم ...
بعد از چند لحظه مهران لب زد:امروز خورد شدم جوانه........حالا من باید چیکار کنم؟!
***
آفتاب غروب کرده بود که به عمارت برگشتیم... با باز شدن در چشمم به خورشید خانم افتاد که بالای ایوان ایستاده بود.
با دیدن من انگار آتیش دلش گر گرفته باشه شروع کرد:خیالت دارحت شد؟ محمودخان هم رفت ... همینو میخواستی؟
🤍وقتی خدا هستی رو خلق کرد. وقتی ستارگان رو در آسمان گذاشت، گفت:
عالیه. وقتی کوه ها، اقیانوس ها، غروب رو خلق کرد، گفت: عالیه. وقتی حیوانات،
شیر، کرکس، پروانه رو خلق کرد، گفت: عالیه. اما وقتی تو رو آفرید ، وقتی دید چقدر با شکوه، قدرتمند، جذاب،
با استعدادی، بهت نگاهی انداخت و گفت: این یکی فوق العادست.
💚به منظومه ی خورشیدی نگفت فوق العاده. به کوه های با صلابت نگفت فوق العاده
. تنها باری که از این واژه استفاده کرد برای خلقت تو بود.
در قرآن از انسان به عنوان شاهکار پروردگار نام برده شده.
💚وقتی خالق این دنیا از شما به عنوان موجودی فوق العاده نام می بره، وقتی خالق این جهان میگه خیلی خوبی،
معنیش اینه که: ناامیدی، افسردگی، غصه خوردن برای هر چیزی، برای برترین مخلوق خدا بیمعنیه.
پس از فکر کردن به تغییرات کوچک و چیزهایی که ندارین دوری کنین. به اینکه چیزهای کافی تو زندگیم ندارم
، نمیتونم کارهای که بقیه میکنن رو انجام بدم، فکر نکن.
همیشه زیر لب زمزمه کنید:
من شاهکار خداوند هستم. بن بستی برایم وجود ندارد، خدا همیشه حامی من است. 💚