eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوشش آروم از سرجام بلند شدم و گفتم :باز چی شده ؟داری پی
لحظه ای سکوت کرد و بدون اینکه متوجه باشه همه کارگرها تو حیاطن ادامه داد:اینو بزنم یا مادری که نقشه از بین بردن نوه اشو میکشه؟ روی زانو هاش افتاد و شروع کرد به گریه کردن...محمود خان بهت زده سرجاش خشکش زده بود، چند لحظه گذشت تا متوجه حرف مهران بشه،رو کرد به علیرضا و پرسید چی میگه؟ آقا جان خدا لالم کنه، ولی مثل اینکه خورشید خانوم دارو میداده جوانه تا بچه بیوفته! هنوز حرف علیرضا تموم نشده بود که محمودخان بی تعادل شد و با صورت روی زمین می افته‌‌‌‌ همه به سمتش دوییدند ، مهران سریع از پله ها بالا رفت و خودش رو به محمودخان رسوند: یا امام هشتم ،آقا جان تو روبه خدا بلند شو ... ارباب محمودخان رو تند تند تکون میداد و اشک میریخت ... +یکی یکم آب بیاره ‌..علیرضا پاهاشو بگیر بالا... ملیحه با هول لیوان آبی به دست ارباب داد، مهران دستشو تر کرد و به صورت محمودخان کشید ،ولی بازم بیهوش بود . علیرضا مِن ...مِن کنان لب زد:آقا زبونم لال بشه ولی سینه محمودخان بالا پایین نمیشه ... ارباب با وحشت به محمودخان زل زد ،لحظه ای بی حرکت موند و مات به چهره سفید شده پیر مرد زل زد ، بعد از چند لحظه سرش رو روی قفسه سینه محمود خان گذاشت و با تردید به من نگاه کرد:نمیزنه!قلب آقام نمیزنه ... خدایا به فریادم برس.... نمیزنه! ارباب روی پدرش افتاده بود و بلند بلند ضجه میزد همه با ناباوری بهم خیره بودند. ارباب فریاد کشید :یکی بره طبیب خبر کنه....! ولی کسی از جاش تکون نخورد ، همه میدونستیم محمود خان از بین ما رفته ! نفس های ارباب به شماره افتاده بود که حاج اکبر دستی زیر کتفش کرد و گفت:بلندشو آقا داری خودتو هلاک میکنی... بعد با چشم به علیرضا اشاره ای داد تا کمک کنه ارباب رو بلند کنن. در همین حین صدای کوبیدن در بلند شد،قلبم به تپش افتاده بود، شک نداشتم خورشید برگشته... با دستم به دامن خاله که کنارم بود چنگی زدم و با نگرانی بهش نگاهی انداختم خاله با چشمای اشکی گفت:هرکی هر چی گفت تو زبون به دهن بگیر و بعد به سمت در راه افتاد. خورشید خانوم بی خبر از همه جا با همون اداهای همیشگی وارد عمارت شد... غم سنگینی فضا رو پر کرده بود... +چطونه همتون جمع شدین تو حیاط؟ انگار گرد مرگ پاشیدن تو این خونه.... ارباب با چشمای به خون نشسته جوری که کسی نمیشنید زمزمه کرد:آره گرد مرگ پاشیدن... مادرم این گرد رو پاشیده.... مادرم!!!! خورشید با تعجب به مهران نگاهی کرد، تازه متوجه محمود خان شد که توی ایوان رو به قبله شده ،توی سرش کوبید و تند تند از پله ها بالا رفت،مبهوت لب زد: +مهران فقط بگو چه خاکی به سرم شده؟ شوهرم چرا این جوری شده؟ ارباب که چشم از مادرش گرفته بود از شدت خشم و غم فقط سرشو پایین انداخته بود و اشک میریخت... خورشید شروع کرد به کوبیدن توی سر و صورتش ...خاله بتول و ملیحه به طرفش رفتن، ولی کسی جلو دارش نبود. ارباب با خشم و نفرت به مادرش نگاه میکرد، ولی چیزی نمیگفت ...از سنگینی نگاه مهران خورشید سرش رو بالا آورد: این بلا از کجا به سرمون اومد پسرم؟ مهران که انگار حرف های مادرش رو نشنیده باشه ،بادست صورتش رو پاک کرد و رو به حاج اکبر گفت:خوب نیس جنازه رو زمین بمونه... بتول غذا رو آماده کن امروز خونه شلوغ میشه... چندتا از مردهام بیان کمک کنین تا جنازه رو ببریم... همون طور که محمود خان روی شونه های ارباب و بقیه بود وارد روستا شدیم، خورشید خانوم هلهله کنان عقب تر از همه میومد . با سر و صدایی که به پا شده بود مردم از خونه هاشون بیرون می اومدن و با بغض و گریه پشت سرمون راه میفتادن.... با چشمای پر از اشک به صحنه رو بروم زل زده بودم و گور کن خاک رو روی صورت مردی میریخت که بعد از ازدواجم با مهران برام پدری میکرد .دوباره غم از دست دادن پدر رو حس میکردم انگار چیزی تو دلم سنگسنی میکرد. اون روز من شکستن مهران رو دیدم روزی که مرد زندگیم توی یک روز به اندازه یه عمر پیر شد... گوشه ای نشسته بودم و اشک میریختم و به خورشید که صورتش رو میکند و خاک ها رو روی سر و صورتش میریخت خیره شده بودم،توی دلم زمزمه کردم:مرگ محمود خان پای توئه .... مرگ بچم هم پای توئه.... + بخاطر یه کینه ی مسخره باعث مرگ دو نفر شدی .... جمعیت کم کم پراکنده میشد به خودم اومدم که جز من و ارباب بالاسرخاک کسی نبود ... به طرفش رفتم ... بعد از چند لحظه مهران لب زد:امروز خورد شدم جوانه........حالا من باید چیکار کنم؟! *** آفتاب غروب کرده بود که به عمارت برگشتیم... با باز شدن در چشمم به خورشید خانم افتاد که بالای ایوان ایستاده بود. با دیدن من انگار آتیش دلش گر گرفته باشه شروع کرد:خیالت دارحت شد؟ محمودخان هم رفت ... همینو میخواستی؟
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
🤍وقتی خدا هستی رو خلق کرد. وقتی ستارگان رو در آسمان گذاشت، گفت: عالیه. وقتی کوه ها، اقیانوس ها، غروب رو خلق کرد، گفت: عالیه. وقتی حیوانات، شیر، کرکس،  پروانه رو خلق کرد، گفت: عالیه. اما وقتی تو رو آفرید ، وقتی دید چقدر با شکوه، قدرتمند، جذاب، با استعدادی، بهت نگاهی انداخت و گفت: این یکی فوق العادست. 💚به منظومه ی خورشیدی نگفت فوق العاده. به کوه های با صلابت نگفت فوق العاده . تنها باری که از این واژه استفاده کرد برای خلقت تو بود. در قرآن از انسان به عنوان شاهکار پروردگار نام برده شده. 💚وقتی خالق این دنیا از شما به عنوان موجودی فوق العاده نام می بره، وقتی خالق این جهان میگه خیلی خوبی، معنیش اینه که: ناامیدی، افسردگی، غصه خوردن برای هر چیزی، برای برترین مخلوق خدا بی‌معنیه. پس از فکر کردن به تغییرات کوچک و چیزهایی که ندارین دوری کنین. به اینکه چیزهای کافی تو زندگیم ندارم ، نمیتونم کارهای که بقیه میکنن رو انجام بدم، فکر نکن. همیشه زیر لب زمزمه  کنید: من شاهکار خداوند هستم. بن بستی برایم وجود ندارد، خدا همیشه حامی من است. 💚
عجـب دنیایسـت بی وفا باشـی شکـایت میڪنند با وفـا باشـی خیانـت میکـنند مهربان باشـی رهایت میکـنند... ‌ ༻‌༻‌🦋༺༺
🎀سیاست های زنانه🎀 با مادر شوهرتون خیلی خوب برخورد کنین. مردا خیلی رو مادرشون حساسن وقتی ببینن شما بهشون میذارین منزلت تون پیشش بالا میره. ✅ مثلا یه کاری که من انجام میدم اینکه هروقت میرم خونه مادرشوهرم از در که میام، بوسشون میکنم. وقتی هم میخوام برم بازم میبوسمشون. ✅ یا هرچند وقت یکبار زنگ میزنم و میگم دلم براتون تنگ شده بود. یا اگه براتون کاری انجام دادن فرداش تماس بگیرین و ازشون کنین. ✅ بگردین ببنین مادرشوهرتون به چی علاقه داره درمورد همون موضوع خلاقیت بکار ببرین. مثلا مادرشوهرم کاکتوس دوست دارن. منم هرچند وقت یکبار براشون یه کاکتوس میبرم. ✅یاهرازگاهی یه مسافرتم با مادرشوهرم میرم. ✅خونه مادرشوهر که میرین کمک کنین. به نظر من که خیلی زشته ادم بشینه و مادر شوهر که سنی ازش گذشته و جای مادره، جلومون پاشه و بشینه. شاید کارای کوچیکی باشن ولی محبت بین شما و مادرشوهر و مهم تر از همه، بین شما و شوهرتونا بیشتر میکنه.. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یکی از مشکلات امروز خانواده ها این است که زن ها نمی دانند چطور باید زن باشند و مردها هم نمی دانند چطور باید نقش مردی خود را ایفا کنند. برای مثال، برخی از خانم ها در زندگی فقط نقش خدمتکار و برخی آقایان نیز نقش عابر بانک رو ایفا می کنند و به وظایف دیگرشان در زندگی مشترک عمل نمی کنند🍂 به طور کلی، هرچه زن و مرد به وظایف حقیقی خود بهتر عمل نمایند با ملاقات یکدیگر به آرامش دیداری بیشتری می رسند. هرچه بتوانیم خوبی های بیشتری داشته باشیم، آرامش بیشتری به طرف مقابل می دهیم🍀
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃 📛👈🏻 هرگز دعوا را کش ‌ندهید _ وقتی بحثتون میشه و دلخوری پیش میاد نزار دلخوری به روز بعد بکشه از دلش دربیار و بی تفاوت نخواب این حس بی تفاوتی از تلخ تریناست که روان همسرتو ازار میده. همون شب ناراحتیو چالش کن و روز بعدتونو با شادی و رضایت از هم شروع کن وگرنه روزی که با ناراحتی از شب قبل شروع بشه، اون روز هم هدر میره 💌 *با مهربونی از دلش در بیار* اگه گذشت آدمو کوچیک میکرد خدا با این همه گذشتش انقد بزرگ نبود ... احسنت به این زن و شوهرایی که حتی تو لحظات ناراحتی و دلخوری کنار هم هستن و جاشون رو از هم جدا نمیکنند. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❗️خط فاصله برخی از مردها گمان می کنند زن ها، نیازی به آراستگی شوهر خود در محیط خانه ندارند. به گمان آنها تنها این زن است که موظف به آراستن خود در مقابل همسرش است در صورتی که آراستگی مرد برای همسرش، از چیزهایی است که عفت زن را افزون می کند🍀 آقایانی که شغلشان به گونه ای است که وقتی به خانه می آیند، ظاهر جذابی برای همسرشان ندارند لطف کنند کمی به خودشان برسند. هم مرد و هم زن برای حفاظت از سلامت اخلاقی همسر خود، باید به نیازهای جسمی و روحی یکدیگر، توجه داشته باشند
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوهفت لحظه ای سکوت کرد و بدون اینکه متوجه باشه همه کارگ
بهت زده بهش نگاه میکردم و اون پشت سر هم میگفت:این دروغ ها رو سر هم کردی که منو خراب کنی؟چی از جون ما میخوای؟ اول پسرمو ازم گرفتی ... بعد نوه امو ،حالام نوبت محمود خان بود؟ از وقتی شدی عروس این خونه بدبختی داره از زمین و آسمون رو سرمون میباره.. بعد از رفتن ارباب به طرف خورشید رفتم و جوری که فقط اون صدام رو بشنوه لب زدم:بهتره دیگه کاری به کار من نداشته باشی چون قرار نیس از این به بعد ساکت بشینم ! * چند ماهی از مرگ محمود خان میگذشت، با اینکه کم کم به غم از دست دادنش عادت کرده بودیم، ولی هنوزم جای خالیش رو میشد توی عمارت حس کرد. اومدن بهار خبر از شکسته شدن سرمای استخون سوز کوهستان میداد.در مطبخ رو باز کردمو وارد حیاط شدم که نگاهم روی خورشید خانوم ثابت موند،داشت از اتاق منو مهران بیرون میومد! متوجه حضور من نشده بود که دوباره خودمو توی مطبخ انداختم... - بسم الله چته دختر؟ بند دلم پاره شد! با صدای خاله به خودم اومدم ، آب دهنمو غورت دادمو گفتم :همین الان خورشید خانم دیدم که از اتاق منو مهران بیرون اومد.. -خب ! حتما پی تو میگشته! نگاه معنا داری به خاله بتول انداختم:آخه خاله جان قربون شکلت ، خورشید خانوم از کی تا حالا خودش میاد عقب من؟تازه اون با من حتی حرفم نمیزنه مبادا هم کلامی با عروس رعیت زاده اش براش بد یمنی بیاره! ملیحه همون طور که سبزی ها رو توی قابلمه میریخت دستی به کمرش زد انگار مردد بود حرفش رو بزنه... +حرفتو بزن ملیحه! من من کنان گفت:گناهش پای خودش ولی...ولی برو اتاقو بگرد... با نگاهی پرسشگر بهش خیره بودم که ادامه داد:چه میدونم... میگم ....نکنه دعایی چیزی گذاشته... خاله سرزنش کنان سری تکون داد:انقد گناه بقیه رو نشور ملیحه! وحشت تموم وجودمو گرفته بود ،به نظرم ملیحه بی راه نمیگفت ،با حرص از جام بلند شدم:راست میگی... بلندشو ملیحه ... خاله پوفی کرد و لب زد:چی بگم والا ... برید بگردید به این زن اعتمادی نیس! تموم اتاق رو زیر و رو کردیم ولی چیزی نبود که نبود . -چیزی نیس جوانه ! من اشتباه کردم تهمت زدم ، خورشید خانوم از بعد مرگ خان خیلی آروم شده ،حتما فکر کرده ارباب خونه اس اومده ،یا شاید اشتباه دیدی اصلا... پوزخندی زدمو نگاهمو ازش گرفتم:دستت درد نکنه ملیحه جان! برو به کارت برس حتما همین جوره... شروع کردم به جمع کردن دشک و بالشت ها که دستم با تیزی چیزی برید! خوب نگاه کردم چشمم به کاغذی افتاد که توی درز بالشت مهران چپونده شده بود ،کاغذ بیرون کشیدمو به سمت حیاط دوییدم..کاغذ توی دستمو نشون خاله بتول و ملیحه دادم:خاله اینو برا چی گرفته؟ نکنه خواسته مهرانو ازم دلسرد کنه!یا نکنه دیگه بچم نشه؟ هان؟ خاله همونطور که کاغذ رو از دستم می گرفت گفت:واسه هرچی گذاشته ،ملیحه بروسر چشمه اینم بده آب روون ببره ، امشبم سمنو درست میکنیم خیرات میدیم مردم، توکل بخدا چیزی نمیشه ... ملیحه اومد حرفی بزنه که خاله دستشو به نشونه سکوت بالا اورد:کم آسمون ریسمون ببافین! با حرص به خاله نگاه میکردم و لبمو میگزیدم از مطبخ خارج شدم، رفتم سمت اتاق خورشید خانوم حرص تموم وجودمو گرفته بود ،نمیتونسم بشینم و کاری نکنم تا مهرانم ازم بگیره ! از وقتی فهمیده بودم افتادن بچه ام تقصیر خورشیده دیگه باهاش کنار نمیومدم‌. بالگدی در رو باز کردم که خورشید خانوم با تعجب و خشم دهن باز کرد:چته ! فکر کردی اینجام همونجایی که ازش اومدی؟ با دست به سینه اش کوبیدم ‌‌.. مات و مبهوت نگام میکرد باور نمیشد من باشم همون جوانه ای که هرچی میگفت سکوت میکرد... +خوب گوش بده ببین چی میگم پیرزن! اون جوانه که میشناختی با بچه اش مرد! بهت گفتم کاری به کار من نداشته باش حالا واسه من دعا میگیری؟!میخوای دیگه بچه ام نشه یا شوهرم ازم دلسرد شه هان؟ خورشید جیغ میکشید و ناسزا میداد ، میدونسم الانه که از سر وصدا همه کارگرا بیان تو اتاق و خدا میدونست چی میخواستن برا ارباب از ماجرا تعریف کنن،دستمو ازش کشیدمو همون طور که از اتاق خارج میشدم گفتم :این خونه رو پر میکنم از بچه های قد و نیم قدی که میدونم چشم دیدنشونو نداری... در اتاقو که باز کردم معصومه و یکی از مردها پشت در بودن:چیزی شده خانوم جان؟ +آره خورشید خانوم حالش خوب نیس براش آب قند بیارین ... خاله از پایین پله ها چشم غره ای بهم رفت * ارباب گفت:جوانه... +جانم.... ارباب نگاهی به چشمام کرد:میگن امروز با مادرم دعوا کردی... +آره ولی چیزی نبود، مثه همون موقع هایی که محمودخان خدابیامرز زنده بود ... مهران گفت:من دلم باهاش صاف نمیشه ولی هر باشه مادرمه ...تو هم باهاش مدارا کن... به نشونه تایید سرمو بالا پایین کردم و قطره اشک سمج کنار چشمش رو با دستم پاک کردم..