eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍وقتی خدا هستی رو خلق کرد. وقتی ستارگان رو در آسمان گذاشت، گفت: عالیه. وقتی کوه ها، اقیانوس ها، غروب رو خلق کرد، گفت: عالیه. وقتی حیوانات، شیر، کرکس،  پروانه رو خلق کرد، گفت: عالیه. اما وقتی تو رو آفرید ، وقتی دید چقدر با شکوه، قدرتمند، جذاب، با استعدادی، بهت نگاهی انداخت و گفت: این یکی فوق العادست. 💚به منظومه ی خورشیدی نگفت فوق العاده. به کوه های با صلابت نگفت فوق العاده . تنها باری که از این واژه استفاده کرد برای خلقت تو بود. در قرآن از انسان به عنوان شاهکار پروردگار نام برده شده. 💚وقتی خالق این دنیا از شما به عنوان موجودی فوق العاده نام می بره، وقتی خالق این جهان میگه خیلی خوبی، معنیش اینه که: ناامیدی، افسردگی، غصه خوردن برای هر چیزی، برای برترین مخلوق خدا بی‌معنیه. پس از فکر کردن به تغییرات کوچک و چیزهایی که ندارین دوری کنین. به اینکه چیزهای کافی تو زندگیم ندارم ، نمیتونم کارهای که بقیه میکنن رو انجام بدم، فکر نکن. همیشه زیر لب زمزمه  کنید: من شاهکار خداوند هستم. بن بستی برایم وجود ندارد، خدا همیشه حامی من است. 💚
عجـب دنیایسـت بی وفا باشـی شکـایت میڪنند با وفـا باشـی خیانـت میکـنند مهربان باشـی رهایت میکـنند... ‌ ༻‌༻‌🦋༺༺
🎀سیاست های زنانه🎀 با مادر شوهرتون خیلی خوب برخورد کنین. مردا خیلی رو مادرشون حساسن وقتی ببینن شما بهشون میذارین منزلت تون پیشش بالا میره. ✅ مثلا یه کاری که من انجام میدم اینکه هروقت میرم خونه مادرشوهرم از در که میام، بوسشون میکنم. وقتی هم میخوام برم بازم میبوسمشون. ✅ یا هرچند وقت یکبار زنگ میزنم و میگم دلم براتون تنگ شده بود. یا اگه براتون کاری انجام دادن فرداش تماس بگیرین و ازشون کنین. ✅ بگردین ببنین مادرشوهرتون به چی علاقه داره درمورد همون موضوع خلاقیت بکار ببرین. مثلا مادرشوهرم کاکتوس دوست دارن. منم هرچند وقت یکبار براشون یه کاکتوس میبرم. ✅یاهرازگاهی یه مسافرتم با مادرشوهرم میرم. ✅خونه مادرشوهر که میرین کمک کنین. به نظر من که خیلی زشته ادم بشینه و مادر شوهر که سنی ازش گذشته و جای مادره، جلومون پاشه و بشینه. شاید کارای کوچیکی باشن ولی محبت بین شما و مادرشوهر و مهم تر از همه، بین شما و شوهرتونا بیشتر میکنه.. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یکی از مشکلات امروز خانواده ها این است که زن ها نمی دانند چطور باید زن باشند و مردها هم نمی دانند چطور باید نقش مردی خود را ایفا کنند. برای مثال، برخی از خانم ها در زندگی فقط نقش خدمتکار و برخی آقایان نیز نقش عابر بانک رو ایفا می کنند و به وظایف دیگرشان در زندگی مشترک عمل نمی کنند🍂 به طور کلی، هرچه زن و مرد به وظایف حقیقی خود بهتر عمل نمایند با ملاقات یکدیگر به آرامش دیداری بیشتری می رسند. هرچه بتوانیم خوبی های بیشتری داشته باشیم، آرامش بیشتری به طرف مقابل می دهیم🍀
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃 📛👈🏻 هرگز دعوا را کش ‌ندهید _ وقتی بحثتون میشه و دلخوری پیش میاد نزار دلخوری به روز بعد بکشه از دلش دربیار و بی تفاوت نخواب این حس بی تفاوتی از تلخ تریناست که روان همسرتو ازار میده. همون شب ناراحتیو چالش کن و روز بعدتونو با شادی و رضایت از هم شروع کن وگرنه روزی که با ناراحتی از شب قبل شروع بشه، اون روز هم هدر میره 💌 *با مهربونی از دلش در بیار* اگه گذشت آدمو کوچیک میکرد خدا با این همه گذشتش انقد بزرگ نبود ... احسنت به این زن و شوهرایی که حتی تو لحظات ناراحتی و دلخوری کنار هم هستن و جاشون رو از هم جدا نمیکنند. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❗️خط فاصله برخی از مردها گمان می کنند زن ها، نیازی به آراستگی شوهر خود در محیط خانه ندارند. به گمان آنها تنها این زن است که موظف به آراستن خود در مقابل همسرش است در صورتی که آراستگی مرد برای همسرش، از چیزهایی است که عفت زن را افزون می کند🍀 آقایانی که شغلشان به گونه ای است که وقتی به خانه می آیند، ظاهر جذابی برای همسرشان ندارند لطف کنند کمی به خودشان برسند. هم مرد و هم زن برای حفاظت از سلامت اخلاقی همسر خود، باید به نیازهای جسمی و روحی یکدیگر، توجه داشته باشند
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوهفت لحظه ای سکوت کرد و بدون اینکه متوجه باشه همه کارگ
بهت زده بهش نگاه میکردم و اون پشت سر هم میگفت:این دروغ ها رو سر هم کردی که منو خراب کنی؟چی از جون ما میخوای؟ اول پسرمو ازم گرفتی ... بعد نوه امو ،حالام نوبت محمود خان بود؟ از وقتی شدی عروس این خونه بدبختی داره از زمین و آسمون رو سرمون میباره.. بعد از رفتن ارباب به طرف خورشید رفتم و جوری که فقط اون صدام رو بشنوه لب زدم:بهتره دیگه کاری به کار من نداشته باشی چون قرار نیس از این به بعد ساکت بشینم ! * چند ماهی از مرگ محمود خان میگذشت، با اینکه کم کم به غم از دست دادنش عادت کرده بودیم، ولی هنوزم جای خالیش رو میشد توی عمارت حس کرد. اومدن بهار خبر از شکسته شدن سرمای استخون سوز کوهستان میداد.در مطبخ رو باز کردمو وارد حیاط شدم که نگاهم روی خورشید خانوم ثابت موند،داشت از اتاق منو مهران بیرون میومد! متوجه حضور من نشده بود که دوباره خودمو توی مطبخ انداختم... - بسم الله چته دختر؟ بند دلم پاره شد! با صدای خاله به خودم اومدم ، آب دهنمو غورت دادمو گفتم :همین الان خورشید خانم دیدم که از اتاق منو مهران بیرون اومد.. -خب ! حتما پی تو میگشته! نگاه معنا داری به خاله بتول انداختم:آخه خاله جان قربون شکلت ، خورشید خانوم از کی تا حالا خودش میاد عقب من؟تازه اون با من حتی حرفم نمیزنه مبادا هم کلامی با عروس رعیت زاده اش براش بد یمنی بیاره! ملیحه همون طور که سبزی ها رو توی قابلمه میریخت دستی به کمرش زد انگار مردد بود حرفش رو بزنه... +حرفتو بزن ملیحه! من من کنان گفت:گناهش پای خودش ولی...ولی برو اتاقو بگرد... با نگاهی پرسشگر بهش خیره بودم که ادامه داد:چه میدونم... میگم ....نکنه دعایی چیزی گذاشته... خاله سرزنش کنان سری تکون داد:انقد گناه بقیه رو نشور ملیحه! وحشت تموم وجودمو گرفته بود ،به نظرم ملیحه بی راه نمیگفت ،با حرص از جام بلند شدم:راست میگی... بلندشو ملیحه ... خاله پوفی کرد و لب زد:چی بگم والا ... برید بگردید به این زن اعتمادی نیس! تموم اتاق رو زیر و رو کردیم ولی چیزی نبود که نبود . -چیزی نیس جوانه ! من اشتباه کردم تهمت زدم ، خورشید خانوم از بعد مرگ خان خیلی آروم شده ،حتما فکر کرده ارباب خونه اس اومده ،یا شاید اشتباه دیدی اصلا... پوزخندی زدمو نگاهمو ازش گرفتم:دستت درد نکنه ملیحه جان! برو به کارت برس حتما همین جوره... شروع کردم به جمع کردن دشک و بالشت ها که دستم با تیزی چیزی برید! خوب نگاه کردم چشمم به کاغذی افتاد که توی درز بالشت مهران چپونده شده بود ،کاغذ بیرون کشیدمو به سمت حیاط دوییدم..کاغذ توی دستمو نشون خاله بتول و ملیحه دادم:خاله اینو برا چی گرفته؟ نکنه خواسته مهرانو ازم دلسرد کنه!یا نکنه دیگه بچم نشه؟ هان؟ خاله همونطور که کاغذ رو از دستم می گرفت گفت:واسه هرچی گذاشته ،ملیحه بروسر چشمه اینم بده آب روون ببره ، امشبم سمنو درست میکنیم خیرات میدیم مردم، توکل بخدا چیزی نمیشه ... ملیحه اومد حرفی بزنه که خاله دستشو به نشونه سکوت بالا اورد:کم آسمون ریسمون ببافین! با حرص به خاله نگاه میکردم و لبمو میگزیدم از مطبخ خارج شدم، رفتم سمت اتاق خورشید خانوم حرص تموم وجودمو گرفته بود ،نمیتونسم بشینم و کاری نکنم تا مهرانم ازم بگیره ! از وقتی فهمیده بودم افتادن بچه ام تقصیر خورشیده دیگه باهاش کنار نمیومدم‌. بالگدی در رو باز کردم که خورشید خانوم با تعجب و خشم دهن باز کرد:چته ! فکر کردی اینجام همونجایی که ازش اومدی؟ با دست به سینه اش کوبیدم ‌‌.. مات و مبهوت نگام میکرد باور نمیشد من باشم همون جوانه ای که هرچی میگفت سکوت میکرد... +خوب گوش بده ببین چی میگم پیرزن! اون جوانه که میشناختی با بچه اش مرد! بهت گفتم کاری به کار من نداشته باش حالا واسه من دعا میگیری؟!میخوای دیگه بچه ام نشه یا شوهرم ازم دلسرد شه هان؟ خورشید جیغ میکشید و ناسزا میداد ، میدونسم الانه که از سر وصدا همه کارگرا بیان تو اتاق و خدا میدونست چی میخواستن برا ارباب از ماجرا تعریف کنن،دستمو ازش کشیدمو همون طور که از اتاق خارج میشدم گفتم :این خونه رو پر میکنم از بچه های قد و نیم قدی که میدونم چشم دیدنشونو نداری... در اتاقو که باز کردم معصومه و یکی از مردها پشت در بودن:چیزی شده خانوم جان؟ +آره خورشید خانوم حالش خوب نیس براش آب قند بیارین ... خاله از پایین پله ها چشم غره ای بهم رفت * ارباب گفت:جوانه... +جانم.... ارباب نگاهی به چشمام کرد:میگن امروز با مادرم دعوا کردی... +آره ولی چیزی نبود، مثه همون موقع هایی که محمودخان خدابیامرز زنده بود ... مهران گفت:من دلم باهاش صاف نمیشه ولی هر باشه مادرمه ...تو هم باهاش مدارا کن... به نشونه تایید سرمو بالا پایین کردم و قطره اشک سمج کنار چشمش رو با دستم پاک کردم..
حتی تاریکترین شب⭐️ نیز پایان خـواهـد یـافـت⭐️ و خورشید خواهد درخشید⭐️ روزهای خـوب خواهند آمـد ⭐️ بـه امید فردایی روشن کـه ⭐️ به تمام آرزوهامان برسیم⭐️ شبتون در سایه الهی⭐️ شب خوش ⭐️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا