💏 #سیاست_های_همسرداری
رابطه مثل آلاکلنگ میمونه
باید نوبتی یکی کوتاه بیاد
اگه همیشه فقط یک نفر کوتاه بیاد
هر دو نفر زده میشن
یکی از بالا موندن
و دیگری از پایین موندن
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🎋🎋🎋🎋🎋🎋
آقاجون میگفت:❤️
همیشہ دوست داشتن جواب نمیدہ، همیشہ عاشق بودن جواب نمیده،
همیشہ عاشقت هستم و دوستت دارم گفتن جواب نمیده!
باید ڪسے ڪہ دوستش دارے و عاشقشے رو بلد باشی..
نہ اینڪہ الان ناراحتِ یا الان ڪہ خوشحالِ باید چے ڪارڪنی..
باید بفهمے الان ڪہ ناراحتِ یا خوشحالِ دلیلش چیه؟!🌸🍃
باید بدونے چیہ ڪہ اذیتش میڪنه،
چیہ ڪہ حالش رو خوب میڪنه،چیہ ڪہ میتونہ بیشتر عاشقش ڪنه؟!
آقاجون میگفت:
باید زن رو فهمید..
اگہ غذاش نمڪ نداره،
اگہ غذاش تہ گرفته،
اگہ وقتے دارہ خیاطے میڪنہ سوزن تو دستش میره،
اگہ حتے وقتے میبریش بازار حوصلہ خرید ڪردن نداره!🌸🍃
باید دلیل همہ اینارو بدونی
ولے واے بہ حالت اگہ خودت،دلیل یڪے از این ناراحتے هاش باشی!
هیچ وقت ندیدم آقا جون بہ مادربزرگ دوستت دارم بگہ و قربون صدقش بره
باهاش شوخے ڪنہ و ازش دل ببره
اما هروقت مادرجون ناراحت بود و سرحال نبود،🌸🍃
آقا جون تو فڪر بود!
حتے روزے ڪہ مادرجون مریض شد و مرد،
آقاجون تب و لرز ڪرد و بہ شب نڪشید ڪہ رفت پیشش..
آقاجون،مادرجون رو فقط دوست نداشت و عاشقش نبود
اون مادرجون رو بلد بود
حتے بلد بود براش بمیره🌸🍃
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✨جوانی با دوچرخه اش با پيرزنی برخورد کرد
و به جاي اينکه از او عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جايش بلندشود، شروع به خنديدن و مسخره کردن او نمود؛
🔹سپس راهش را کشيد و رفت! پيرزن صدايش زد و گفت:
چيزی از تو افتاده است.
🔸جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پيرزن به او گفت: زياد نگرد؛
مروت و مردانگی ات به زمين افتاد و هرگز آن را نخواهی يافت..
🔹"زندگی اگر خالي از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هيچ ارزشی ندارد"
🔸"زندگی حکايت قديمي کوهستان است!
صدا می کنی و مي شنوی؛پس به نيکی صدا کن، تا به نيکی به تو پاسخ دهند"
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلونه قرار بود مهران چند روزی برای کارهای آبادی به شهر ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_پنجاه
پیش از ظهر بود که ارباب به عمارت برگشت، قشنگترین لباسی که داشتمو پوشیدمو به استقبالش رفتم...
-خوش اومدی!
مهران سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد:چقدر قشنگ شدی جوانه!
هنوز هم وقتی ازم تعریف میکرد، لپام گل مینداخت ... به اتاقمون رفتیم سفره رو با وسواس خاصی چیده بودم نگاهی به مهران کردمو گفتم:امروز حتی نون ها رو هم خودم پختم ..
+دست خانومم درد نکنه و با اشتها شروع به خوردن کرد!
داشتم با خودم کنجار میرفتم که قضیه حال بدمو بهش بگم یا نه، که باز بوی غذا حالمو بد کرد، سریع از سر سفره بلند شدمو خودمو به حیاط رسوندم،
مهران هم بدون مکث پشت سرم دویید ....
مهران نگاهی بهم انداخت:چت شده جوانه؟
از شدت اضطراب مردمک چشم هاش میلرزید ..با بغض کمی من من کردم، وقتی مکثم طولانی شد ارباب با کلافگی گفت:جون به لبم کردی ،کسی باز چیزی به خوردت داده؟!
سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:من بار دارم مهران...
جرات نمیکردم به چشم هاش نگا کنم، وقتی سکوتش طولانی شد سرم رو بالا اوردم اشکی از گوشه چشمش چکید ،بالاخره به حرف اومد:راست میگی جوانه؟
با بغض سرمو پایین بالا کردم ...
گفت: جوانه این بهترین خبری بود که میتونسی بهم بدی، از امروز خودم حواسم بهت هست،حواسم به هر دوتون هست..
ازصدای منو مهران خورشید خانوم از اتاقش به ایوان اومد...
خیلی سریع و آروم گفتم:مادرت نمیدونه ،توراخدا چیزی بهش نگو فعلا..
-خیر باشه پسرم انگار سر دماغی!
ارباب با تردید به منی که پشت به خورشید و روبروش ایستاده بودم نگاهی کرد ،گفت:چی بیشتر از دیدن همسر و مادرم میتونه منو سردماغ کنه؟ دلتنگتون بودم!
خورشید خانوم ابرویی بالا انداخت و باطعنه جواب دادحالیت نیس که برای یه کلفت نطور ذوق میکنی ...
برگشت و در اتاقش رو محکم به هم کوبید...
ارباب گفت:تو تاج سر منی جوانه ....همه زندگی منی... خودم مواظبتم!
از حرفای ارباب دلم گرم میشد.
قرار شد تا وقتی شکمم بالانیومده کسی چیزی ندونه...
چند ماهی میگذشت ،دیگه داشت توی ظاهرم مشخص میشد که بارشیشه دارم.
*
آخر شب جاهارو انداختم و از خستگی دراز کشیدم ،ارباب اومد...گفتم:مهران!
+جانم..
-دیگه نمیشه بیشتر این بارداریمو مخفی کرد ...
+چرا؟چی شده؟
-امروز مادرت بهم گفت شبیه زنای حامله شدم...
ارباب نفسش رو صدا دار بیرون داد و گفت :تو به این چیزا فکر نکن بسپارش به من
*
(روز بعد)
جلو آینه نشسته بودم و موهامو شونه میکردم که در با شدت زیادی باز شد، از ترس بالا پریدم که دیدم خورشید خانوم توی چارچوب ایستاده:همش نقشه توعه آره؟!!
با تعجب بهش زل زدم:از چی حرف میزنین؟
به طرفم حمله کرد و گفت:تو میخوای منو از خونم بیرون کنی ... ها؟!
با حرص هولش دادم عقبمو گفتم:بهت میگم نمیدونم از چی حرف میزنی، درست بگو ببینم چی شده؟
-آره .... نمیدونی، خوب بلدی خودتو به مظلومیت بزنی...
دوباره به سمتم حمله کرد که خاله و ملیحه با شنیدن سر وصدا وارد اتاق شدن:بسم الله، چی شده خانم جان ..
خورشید موهامو که توی پنجه اش گرفته بود رها کرد :این دختر رو تو توی کاسمون گذاشتی بتول !دستش رو بالا اورد و سیلی محکمی توی صورت خاله کوبید...
با دیدن جای انگشتاش توی صورت خاله دیگه نفمیدم چی شد ،فقط یادمه ملیحه و اکبر آقا بزور از روی خورشید بلندم کردن....
غروب با برگشت ارباب همه توی اتاق بزرگ جمع شده بودیم ...
خاله کنار دیوار نزدیک در ایستاده بود و اشک هاشو با گوشه چارقدش پاک میکرد..
ارباب رو تا به امروز انقدر عصبانی ندیده بودم، جرات نداشتم بهش نگاه کنم..
خورشید کناری نشسته بود ، زیر لب چیزی زمزمه میکرد و رو پاهاش میکوبید..
فریاد ارباب که توی اتاق پیچید لرزه ای به تنم افتاد:جلو یه مشت نوکر و کلفت افتادین جون هم؟
-جوانه...! تو خجالت نکشیدی؟ مادر منو گرفتی زیر کتک؟
+مادر مگه من نگفتم جوانه چیزی از این قضیه نمیدونه! تا کی میخوای به این کینه و دشمنیت ادامه بدی؟اون عروس این خونس چه بخوای چه نخوای!
سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود هیچ کس جرات حرف زدن نداشت...
هنوزم نمیدونستم خورشید خانوم چرا میگفت میخوام از خونش بیرونش کنم!
که ارباب دهن باز کرد:دیگه پنهون کاری بسه..
درحالی که مادرش رو مخاطب قرار میداد
گفتم چند ماهی بری مشهد خونه برادرت، هم زیارتی میکنی هم به اون سر میزنی،براش پیغوم هم فرستادم که میری!هیچ کس شما را بیرون نکرده !میری و بعد از چند ماه بر میگردی...
خورشید خانوم در حالی که روی پاش میکوبید گفت:چرا برم؟ نمیخوام برم ! اگه اسم این بیرون کردن نیس پس چیه؟این زنت پرت کرده...
ارباب دستش رو به نشونه سکوت بالا اورد :جوانه بارداره !نمیخوام مثل دفه قبلی بچه ام از بین بره!
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🔷 سخن بزرگان
این جملات را حفظ کنید بعد بیندیشد.
*استالین (ژوزف)*:
«تصمیم» با «رأیدهندگان» نیست؛ با کسانی است که «رأی»ها را «شمارش» میکنند!
*بزرگ علوی*:
با کشتنِ «شپش»، سر از «خارش» خلاص نمیشود، شپشِ دیگری، همان «مأموریت» را انجام میدهد؛ سر را باید «ضدِعفونی» کرد!
*جرج اورول*:
مردمی که «سیاستمدارانِ فاسد» را انتخاب میکنند «شریکِ جرم» هستند، نه قربانی!
*چرچیل (وینستون)*:
وقتی «اسب»ها را به «میدان مسابقه» راه نمیدهند، هر «خر»ی میتواند «پیروزِ» مسابقه باشد!
*سقراط*:
انسان به اندازهای که «پرسش»،«نقد» و«شک» میکند؛ «خردمند» است!
وقتی «سایه»ی آدمهای «کوچک» در حال «بلند» شدن است؛ «آفتابِ» آن سرزمین، دارد «غروب» میکند!
*عزیز نسین*:
انسان فقط در قبال «گفته»هایش «مسؤول» نیست، در برابرِ «سکوت»هایش هم «مسؤولیت» دارد!
*فرانکلین روزولت*:
در سیاست، هیچ پدیدهای «اتفاقی» نیست؛ هراتفاقی، «برنامهریزی» شده است!
*مارتین لوترکینگ*:
تا «خَم» نشوید، کسی «سوار»تان نمیشود!
کسانی که «اجرای عدالت» را بارها به «تأخیر» میاندازند، قصدِ «تحقق» آنرا ندارند!
اگر کسی یک بار، مرا فریب داد، شرم بر او باد؛ اگر دو بار مرا فریب داد، شرم بر من باد!
*مارک تواین*:
آنجا که «آزادی» وجود ندارد، اگر«رأی دادن»، چیزی را «تغییر» میداد اجازه نمیدادند کسی رأی بدهد!
*مهاتما گاندی*:
اگر«جرأت» نداری «حرف ِحق» بزنی، دستکم برای کسی که «حرف ناحق» میزند، «کف» نزن!
*نيچه(فردریش)*:
«آینده» از آنِ کسانی است که به «استقبال»اش میروند!
*هانا آرنت*:
انتخاب از میان «بد» و «بدتر» ، «فرصت»ی است که برای «بدتر» شدن ، به «بد»ها میدهیم.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
C᭄•..C᭄•..C᭄•..C᭄•
قشنگترین متنی که خوندم
وﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳپیدﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!
ﻭ پدﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴپارﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!
ﻫِـــــــــــــــــﻪ ......!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ
ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ
می ماند...!!!
👈 پس برای خودت و برای دلت زندگی کن 👉
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.
❤☘❤☘❤☘❤
☘
❤
☘
برای خوشبختی
راه درازی نروید ...
دنبال داشتن آدم خاصی ...
شغل خاصی ...
موقعیت و
مدرک و
قیافه ی خاصی نباشید ...!
خوشبختی یعنی که
از همین چیزهای مثلا معمولی و
دم دستی ، لذت ببرید ...!
از همین چیزهای ساده ای که یادتان رفته
روزی ...
شبی ...
وقتی ...
داشتنش آرزویتان بود ...!
خوشبختی را
با همین چیزهای معمولی
به خانه هایتان بیاورید .
☘
❤
☘
❤☘❤☘❤☘❤
❤️
#ایده_های_زنونه🦩🌿*-*
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿
مواردی که نشون میده شما در یک رابطه عاطفی سالم هستین:
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ
۱.شما برای فضای شخصی و خصوصی همدیگه احترام قائل هستین؟
۲. شما به هم اعتماد دارین؟
٣. مهر و منزلت در رابطه شما وجود داره!
۴. شما میتونین راجب به همه چیزی با هم صحبت کنین!
۵. شما در وجود همدیگه شور و شوق به وجود میارین!
۶.شما قدردان هم هستین!
۷. شما همدیگه رو همون طوری که هستین میپذیرن و به دنبال تغییر هم نیستین!
۸. شما در شرایط سخت کنار هم دیگه هستین!
۹.شما قادرين گذشته رو رها کنین و تمرکزتون روی رابطه عاطفی الأنتونه!
۱۰. رابطه شما با گذر زمان بهتر میشه!
۱۱. برای همدیگه همیشه وقت میذارین!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هر بار که پدرم برنج جدیدی می خرید ، مادرم پیمانه را کمتر از همیشه می گرفت .
می گفت طریقه ی طبخِ برنج ها ، با هم فرق دارد ، همه شان یک جور ، دم نمی کشند ، نمی شود طبقِ یک اصل و برنامه ، پیش رفت !
برای همین بود که بارِ اول ، مقدارِ کمتری می پخت تا به قولی برایِ دفعاتِ بعدی پیمانه "دستش بیاید" ، یا اگر خراب می شد ، اسراف نکرده باشد !
آدم ها هم دقیقا همینند .
قبل از اعتماد و بذلِ محبت ، آن ها را خوب بشناسید ،
از تنهاییِ تان ، به هرکس و ناکس پناه نبرید !
نه هر آدمی لایقِ همنشینی است ،
نه می شود با تمامِ آدم ها ، یک جور تا کرد !
بعضی ها جنسشان از همان اولش خراب است و با هیچ اصل و منطقی اندازه ی باورهای شما قد نخواهند کشید ...
حواستان باشد ؛
مبادا محبت و توجهِ خودتان را اسراف کنید