بچه که بودم یه همسایه داشتیم یه پسر داشت اسمش مصطفی بود ، فکر کنم یه دو سه سالی از من بزرگ تر بود.
با دوستاش همیشه توو پارک بود و نمیذاشت بقیه تاب بازی کنن.
پارک پر از سنگ های کوچیک کوچیک بود و هر کی میرفت سمتشون با سنگ میزدنشون.
من همیشه میترسیدم!
یا نمیرفتم یا زمانی میرفتم که اون و دوستاش نبودن!
یه روز نمیدونم چی شد که رفتم جلوش وایستادم و گفتم بزن ! سنگت به من نمیخوره!
چند تای اول بهم نخورد!
ولی یکیش محکم خورد توو صورتم
و همینجوری که از شدت درد اشک توو چشمام جمع شده و دلم ضعف رفته بود، دیدم دستم پر از خون شد!
گریه نکردم! بدو بدو رفتم سمتش محکم هولش دادم و خورد زمین و بعدشم بدو بدو رفتم سمت خونمون.
توو راه خونه گریه میکردم !
دردم اومده بود!
صورتم پر از خون بود!
ولی ته دلم راضی بودم! دلم خنک شده بود!
حتی وقتی رفتم خونه و مامانم منو دید گفتم هیچی نشده خوبم خوبم!
از فرداش مصطفی دیگه کاریم نداشت!
تازه یه بارم اومد و کمکیِ دوچرخه ام رو درست کرد!
من توو زندگیم، از این مصطفی ها زیاد داشتم!
ولی رفتم جلو و سنگ خورد توو صورتم و ازش عبور کردم!
بابام یادم داد که هر چی هست بعد از پشت سر گذاشتن ترسام هستش!
واقعنم همینه!
اون تاب بازی بدونِ ترس، حاصل سنگ خوردنم بود!
ترس آدمو میکشه! حتی اگه اون موضوع اصلا کشنده نباشه:)
از مصطفی های زندگیتون رد بشید:)
🔹همسرانه
🔰 ۶ روش کاملا عملی برای حل دعوا بین زوجین:
گام اول: از اینکه همیشه حق با شماست دست بکشید
گام دوم: به طرف مقابل خود فضای بیان دیدگاه بدهید
گام سوم: باید همیشه با آرامش صحبت کنید
گام چهارم: فقط در جهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید
گام پنجم: شفافانه راه حل های بالقوه را بیان کنید
گام ششم: به سمت راه حلی که به نفع هر دو طرف باشد پیش بروید
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_دهم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دوتاازدخترخاله هام گفتم
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_یازده
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
چند قدمی که دورشدم خواهربزرگم نیشگونی ازم گرفت گفت ورپریده چی بهت گفت،ازاونجای که خبلی دهن لق بودگفتم وا توهم زدی چیزی نگفت!!گفت به هیچی خندیدی!خلاصه باکلی ذوق رفتیم دنبال عروس بعدازچنددور زدن توشهررفتیم سمت خونه،اینبار خواهرم موقع پیاده شدن الکی لفتش دادکه من پیاده بشم خیلی دوستداشتم یه شماره تماس ازامیربگیرم ولی هم روم نمیشدهم خواهرم خیلی حواسش جمع بودنشد..عروسی به خوبی خوشی تموم شد فرداش امیر میخواست برگرده،خیلی کلافه عصبی بودم ای کاش میتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم،امیرامد دیدن پدرومادرم کادوش داد کلی تشکرکردرفت..رفت اما قلب روح منم باخودش برد..ازعروسی داداشم۱۰روزگذشته بودکه تلفن خونه زنگ خورد همه توحال نشسته بودن چای میخوردن..من گوشی برداشتم گفتم بفرمایید،صدام شناخت گفت سلام شیرین خانم اگرنمیتونی حرف بزنی بگواشتباه گرفتی قطع کن فقط شماره ای که افتاده روی گوشی بردارتاغروب بهم زنگبزن!انقدرهول شده بودم که گفتم باشه خداحافظ!!
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ثروت واقعی
در روزگاران قدیم، بازرگانی ثروتمند به نام حاج کریم در شهری بزرگ زندگی میکرد. او صاحب کاروانهای متعدد و تجارتهای گسترده بود، اما با تمام داراییاش، هرگز طعم خوشبختی را نمیچشید.
روزی، در مسیر بازگشت از سفر، کاروانش به دهکدهای کوچک رسید. حاج کریم خسته و تشنه وارد خانهی پیرمردی شد که با رویی گشاده از او پذیرایی کرد. پیرمرد، که ابراهیم نام داشت، خانهای محقر اما دلانگیز داشت. او با همسر و فرزندانش در کمال سادگی و شادی زندگی میکرد.
حاج کریم با تعجب از او پرسید: «ابراهیم! تو هیچ مال و منالی نداری، اما از چهرهات پیداست که از من شادتر هستی. راز این خوشبختی چیست؟»
ابراهیم تبسمی کرد و گفت: «ای حاجی، من ثروتی دارم که تو نداری.»
حاج کریم با حیرت گفت: «کدام ثروت؟ من که خانهای بزرگتر و دارایی بیشتری دارم!»
پیرمرد دستی به محاسنش کشید و گفت: «تو گنجهای بسیاری داری، اما لحظهای آرامش نداری. من اما قلبی پر از قناعت، زبانی شکرگزار و خانوادهای مهربان دارم. ثروت واقعی اینهاست، نه سکه و زر.»
حاج کریم در فکر فرو رفت. آن شب را در خانهی پیرمرد گذراند و صبح هنگام، با دلی سبکتر، راهی دیار خود شد. از آن پس، سعی کرد به جای افزودن به زر و مال، دلش را از محبت و آرامش لبریز کند و آن روز بود که فهمید ثروت واقعی در دل آدمیست، نه در صندوقخانهها!
#راهِ_بخشیدنِ_خودت_اینه:
🍂بفهم از چی ناراحتی — دلیل احساست رو دقیق بنویس
🍁یادت بیاد انسان هستی — اشتباه یعنی رشد، نه بد بودن
🍂با مهربونی با خودت حرف بزن — نگو «خراب کردم»، بگو «یاد گرفتم»
🍁اگه میتونی جبران کن — نه با مجازات، با عمل خوب یا یادگیری
🍂بخشش تدریجیه — هر روز یادآوری کن «دارم یاد میگیرم خودم رو ببخشم.»
🍁🍂همین پنج قدم ساده، شروع آرام شدن قلبته
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرداری
#یکدیگر_را_دلگرم_کنید.
💫💫💫💫💫💫
یکی از پایه های یک رابطه عمیق، دلگرمی است که شما زوج گرامی می توانید آن را به یکدیگر منتقل کنید. آنچه در دلگرمی وجود دارد، امنیت روانی است. امنیتی که از نظر ما روان شناسان بنیادهای روابط عمیق مانند رابطه با پدر و مادر را زنده می کند. در این زمان هر دو طرف برای مشکلات مختلف احساس نیاز به تکیه گاه می کنند. در واقع اگر تا پیش از این وقتی دچار مشکل می شدید به پدر و مادر خود تکیه می کردید، امروز به همسری مهربان تکیه کنید. فراموش نکنید زوج هایی که به یکدیگر دلگرمی می دهند یکی از اصول روابط عمیق و صمیمی را رعایت می کنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💫تاثیرگذاری نگرش برزندگی مشترک؛
👥 رفتار ما با همسر مان متاثر از سه #نگرش زیر است ؛
🔸️نگرش به زندگی
🔸️نگرش به ازدواج
🔸️نگرش به همسر
👈این ها مواردی هستند که هر کس پیش از ازدواج باخود دارد،
و آن ها را با خود وارد زندگی مشترک می کند،
🎭اگر شما فردی هستید که حتی از قبل از ازدواج با نگرش منفی یا مثبت افراطی به این موارد نگاه می کنید، می توان به خوبی حدث زد که #احساس_موفیقت در زندگی مشترک را تجربه نخواهید کرد.
🌷🌸🍃🌼🍃🌸🌷
❤️
🔸از خدا پرسید: «خوشبختی را
کجا میتوان یافت؟»
خدا گفت: «آن را در خواستههایت
جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.»
با خود فکر کرد: «اگر خانهای
بزرگ داشتم بیگمان خوشبخت بودم.»
خداوند به او داد.
«اگر پول فراوان داشتم یقیناً
خوشبختترین مردم بودم.»
خداوند به او داد.
اگر... اگر... و اگر...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود.
از خدا پرسید: «حالا همه چیز
دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.»
خداوند گفت: «باز هم بخواه.»
گفت: «چه بخواهم؟ هر آنچه را که هست دارم.»
خدا گفت: «بخواه که دوست بداری،
بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه
که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.»
او دوست داشت و کمک کرد و در کمال
تعجب دید لبخندی را که بر لبها مینشیند
و نگاههای سرشار از سپاس به او لذت میبخشد.
رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا خوشبختی اینجاست؛ در نگاه و لبخند دیگران.»💙❤️