eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ خانه های قدیمی را دوست دارم تاریخ در آنها به زیبایی درحرکت است همه چیز عمر دارد حرف دارد برکت دارد ای کاش محبت و دوستي ها هرگز جديد نميشد و بوي قدیم را میداد ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. هنگ بودم این عوضی ش
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اون شب گذشت فرداش به امیرزنگزدم جریان براش تعریف کردم..امیرگفت من فردامیام شهرتون باپدرت صحبت میکنم..ثانیه به ثانیه اون روزهاباعذاب برام میگذشت استرس بدی داشتم ولی امیرمدام دلداریم میدادمیگفت من درستش میکنم تونگران نباش..فرداش چون میدونستم امیر داره میاد نرفتم مدرسه..وقتی رسید بهم زنگ زد گفت پدرت ساعت چند میاد ناهار گفتم اصولاساعت۲خونست..پدرم اون روزیه کم زودترامدخونه منم به امیرخبردادم..زنگ درکه زدن مثل فنرازجام پریدم رفتم تو اشپزخونه خیلی سعی میکردم ریلکس باشم ولی نمیتونستم انگارتودلم رخت میشستن مامانم که متوجه اشفتگیم شده بودگفت شیرین!!معلوم هست چته؟همون موقع صدای شیما پیچید تو خونه گفت بابادوست داداش علی امده جلوی درکارت داره.. بابام باتعجب گفت کدوم دوستش شیماگفت اقاامیر،بابام گفت تعارف کن بیادتو بعدبه مامانم گفت این اینجاچکارمیکنه..امیروقتی امدتوباپدرم خوش بش کوتاهی کردکنارش نشست وگفت شرمنده حاجی مزاحمتون شدم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃 . سرکلاس استاد از دانشجویان پرسید این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن و میارن ایران... به نظرتون کارخوبیه؟؟ کیا موافقن؟؟؟ کیامخالف؟؟؟؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن!!! بعضی ها میگفتن: کارناپسندیه....نباید بیارن... بعضی ها میگفتن: ولمون نمیکنن ...گیر دادن به چهار تا استخوووون... ملت دیوونن!!" بعضی ها میگفتن: آدم یاد بدبختیاش میفته!!! تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحان جلسه ی قبل نبود! همه سراغ برگه ها رو می گرفتند، ولی استاد جواب نمیداد. یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکارکردی؟؟؟ شما مسئول برگه های مابودی؟؟؟ استاد روی تخته ی کلاس نوشت: من مسئول برگه های شما هستم... استاد گفت: من برگه هاتون رو گم کردم و نمیدونم کجا گذاشتم؟ همه ی دانشجویان شاکی شدن. استاد گفت: چرا برگه هاتون رو میخواین؟ گفتند: چون واسشون زحمت کشیدیم، درس خوندیم، هزینه دادیم، زمان صرف کردیم... . هر چی که دانشجویان میگفتند استاد روی تخته مینوشت... . استاد گفت: برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟ یکی از دانشجویان رفت و بعداز چند دقیقه با برگه ها برگشت ... استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد. صدای دانشجویان بلند شد. استاد گفت: الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین! چون تیکه تیکه شدن! دانشجویان گفتن: استاد برگه ها رو میچسبونیم. برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت:شما از یک برگه کاغذ نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیداشون کردید،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرد و فرستاد جنگ؛ الان منتظره همین چهارتا استخونش نباشه!!؟؟ بچه اش رو میخواد، حتی اگه خاکستر شده باشه. چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد! و همه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن!! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 داستان کوتاه معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است پس لطفاً همدیگرو با منطق خودمون قضاوت نکنیم 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃 🍃🌸🌸 🍃🌸 🍃 📚داستان واقعی از قضا و حکمت خداوندی قسمت اول ✨🍃یکی از جوانان می گوید:من بچه هارو خیلی دوست داشتم و همیشه آرزو میکردم یک بچه ای داشتم که خنکی چشمام باشه.... بعد از اینکه با دختری آشنا شدم، و به خواستگاریش رفتم، من عاشقش بودم و زندگی بدون اون برام معنی نداشت... ✨🍃در یک اداره پُست کار می کردم که یه روز آگهی یکی از اداره ی پُست دیگه که حقوقش بالاتر بود رو تو روزنامه دیدم.... از مدیرم اجازه خواستم اونم اجازه داد تا به اداره ی دیگه برم.... با عجله بطرف اداره حرکت کردم که توی راه از شدت خوشحالی که کار جدید با حقوق بالا برام گیرم اومده بود و اینکه نامزد آیندم رو خوشحال کنم و احتیاجاتش رو برآورده کنم،علی الخصوص که اون خواسته هاش زیاد بود، در همین هنگام ماشینی با سرعت زیاد بهم زد که چیزی نفهمیدم و چشمم رو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و به پای راستم توجهی نکردم... ✨🍃وقتی خوب به هوش اومدم سمت راست رو نگاه کردم یه دختر زیبا رو دیدم که کنار تختم بود که با یه دسته گل قشنگ و رنگارنگ ایستاده بود.... گفتم شما کی هستی ؟ من کجام؟ گفت: صبر کن بوقتش همه چیزو میفهمی... ✨🍃جیغ کشیدم و گفتم که پام خیلی درد میکنه ،دکتر اومد و یه آرامبخش بهم زد دردم آروم شد، و گفت که تو تصادف پات ضربه بدی خورده بود که ما مجبور شدیم پاتو قطع کنیم... با شنیدن حرفای دکتر گریم گرفت... ✨🍃دختری که کنار تختم بود گفت: که من با ماشین به شما زدم و تمام ماجرا رو برام تعریف کرد و ازم معذرت خواهی کرد..... در حالیکه تقصیر از من بود که حواسمو جمع نکرده بودم و بی توجهی من بود که این اتفاق افتاد.... ✨🍃با نامزد آیندم تماس گرفتم و ماجرا رو باهاش در میان گذاشتم، اونم سریعا خودشو به بیمارستان رسوند و وقتی منو با اون حال دیدی، به غیر از این چند کلمه چیزی نگفت: معذرت میخوام امیدوارم زودتر خوب بشی، و بعد از اون رفت.... و بعد از چندین روز یه پیام از طرفش تو گوشیم اومد که شرمنده منو تو دیگه به درد هم نمیخوریم و نمیتونیم ازدواج کنیم... ✨🍃باهاش تماس گرفتم ولی گوشیشو خاموش کرده بود، و بلاخره فهمیدم که خطش رو میخواد عوض کنه... بعد از گذشت دو هفته دکتر منو مرخص کرد و منو روی ویلچر از بیمارستان بیرون آوردن، در حالیکه اون دختر و خانوادش لحظه به لحظه همرام بودن،و منو تا خونه آوردن... ✨🍃وقتی داخل خونه رفتم با صدای بلند فریاد زدم خدایا چراااا؟ چرا نامزد آیندم منو ترک کرد؟؟؟ چرا کارمو از دست دادم؟؟؟ چرا منو ناتوان کردی که هیچ کاری نتونم بکنم؟؟؟ چرا خدایا چرااا؟؟ چشمام پر اشک شد و اون روز خیلی به حال خودم گریه کردم... ✨🍃اون دختری که منو با ماشین زده بود هر روز با خانوادش به ملاقاتم میومد و این برام یه جور قوت قلب بود و غم و اندوهم کمتر میشد... تا اینکه با گذشت زمان به اخلاق ،ایمان و جمالش علاقمند شدم... 💟 ادامه دارد.... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃 🍃🌸🌸 🍃🌸 🍃 قسمت دوم و پایانی ✨🍃یه ماهی گذشت و من آخر مرخصی هامو که از اداره گرفته بودم رو میگذروندم که مدیر اداره بجای من یکی از دوستامو فرستاد تا چنتا بسته هارو برای پست آماده کنه که تو ادراه انفجار مهیبی رخ داد که به سبب اون انفجار دوستم فوت شد (خداوند رحتمش کنه). گریه کردم و خدا رو شکر کردم که اگه من بجاش بودم الآن مرده بودم... ✨🍃و بعداز مدتی بوسیله یکی از دوستام فهمیدم که دختری که باهاش میخواستم ازدواج کنم با پسر همسایه اش ازدواج کرده و باهاش خوب نیست ، چون دختره عقیم هستش پسره هم بچه میخواد، سر همین با هم اختلاف پیدا کردن، براش خیلی ناراحت شدم و گفتم:من که بچه زیاد دوست داشتم اگه با این ازدواج میکردم حالا خبری از بچه نبود خدایا شکرت.... ✨🍃در طول چندین روز که قریب به 70 روز میشد ، و اون دختر با خانوادش هر روز به دیدنم میومدن،و هر چیزی که لازم داشتمو برام مهیاء میکردن چون اونا خیلی ثروتمند بودن ، با خودم فکر کردم که بهش پیشنهاد ازدواج بدم ، اما میترسیدم که ازم ناراحت بشه و دیگه نیاد ملاقاتم.... ✨🍃تا اینکه اتفاقی که خدا میخواست افتاد.... در یکی از ملاقات ها برام گفت: آیا با من ازدواج میکنی بدنم به لرزه در اومد و گفتم:چی میگی تو؟؟؟!!!! ✨🍃دوباره گفت: با من ازدواج میکنی؟؟؟ گفتم من از کسی شفقت و مهربونی نمیخوام. گفت: بخدا قسم شفقت نیست ، من تو رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنی.... ✨🍃و قبل از اینکه با تو حرف بزنم اول خانوادمو در جریان موضوع گذاشتم اونام موافقت کردن... گفتم: با پای قطع شده ام چطور کار کنم ؟؟!!! گفت: در یکی از شرکت های پدرم به عنوان مدیر دفتر مشغول به کار خواهی شد و نیازی نیست که کوچکترین حرکتی بکنی... ✨🍃از حرفش حیرت زده شدم و اشک از چشمانم جاری شد ، با خودم گفتم : یا الله منو ببخش چون من با قضاء و آن چیزی که برایم مقدّر کرده بودی مخالفت کردم.... ✨🍃اگر اون حادثه برام پیش نمی آمد ،من با زن عقیمی ازدواج می کردم که بغیر از خودش هیچکسی را دوست نداشت.... و یا اینکه در اون انفجار فوت می شدم... .. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 داستان کوتاه مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد . در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می‌کرد. سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است. این ما هستیم که زندگی خودمان را میسازیم؛ نگذارید محیط اطرف شما را دچار تغییرات اساسی کند. وقتي باران مي بارد همه پرندگان به سوي پناهگاه پرواز مي كنند بجز عقاب كه براي دور شدن از باران در بالاي ابرها به پرواز در مي آيد. مشكلات براي همه وجود دارد اما طرز برخورد با آن است ﻛﻪ باعث تفاوت مي گردد. ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻋﻘﺎﺏ بلند پرواز باش. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اون شب گذشت فرداش ب
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. امیر گفت شرمنده حاجی مزاحمتون شدم.بابام گفت خوش امدی کاش خبر میدادی به علی هم میگفتم بیاد..امیر گفت با شما کار دارم انشالله بعداخدمت علی هم میرسم،من از استرس تو اشپزخونه راه میرفتم صلوات میفرستادم..مامانم و شیما هم که حس کنجکاویشون گل کرده بود رفتن توحال روبه روی امیرنشستن..امیر یه سرفه ای کرد بعد از صاف کردن سینه اش گفت راستش بخواید من برای امرخیرامدم البته میدونم هرچیزی یه ادابی داره ولی من اول امدم باهاتون درمیان بذارم تابعدباخانوادم مزاحمتون بشم…بابام گفت خیره انشالله بفرمایید..امیرمکث کوتاهی کردگفت امدم خواستگاری شیرین خانم وچون میدونم خواستگار داره باعجله امدم،بابام گفت شماازکجامیدونیدشیرین خواستگارداره،علی بهتون چیزی گفته،گفت نه شیرین بهم گفته،وای خدا کاش اسم منو نمیاورد قلبم داشت ازجاش کنده میشد..بابام بالحن بدی گفت چی !شیرین؟!متوجه نشدم!چراشیرین بایدبه شمابگه خواستگارداره که شماعجله ای بیایدخواستگاریش!یهوسکوت مطلق حکم فرماشدومن عملا داشتم سکته میکردم ... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
- اغواگرترین عطرهای زنانه🌝❤️‍🔥 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 🧪"نارسیسو صورتی"🐳 - لوکس ترین عطر زنانه جهان، با مخش بو و ماندگاری عالی. 🧪"تامفورد بیتربیچ"🍫 - خوشبو با ماندگاری خوب. 🧪"لیبر"🍊 - برای مهمونیا اگه میخوای پخش بوی عطرت فراگیر باشه بهترین انتخابه. 🧪"دیور جادور"💕 - محبوب ترین عطر زنانه در پنج سال پیاپی. 🧪"کازاموراتی"☀️ - دلبرترین عطر بی شک همینه برای هدیه هم بی نظیر و لوکسِ‌. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀 💥داستانک💥 روزی حضرت موسی ( ع ) در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! حضرت موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، حضرت موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !⚜🌼 فردای آن روز حضرت موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، حضرت موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...⚜🌼 کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با حضرت موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به حضرت موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! حضرت موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر حضرت موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی .⚜🌼 سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش حضرت موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با حضرت موسی همنشین شوی ! " چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با حضرت موسی ! حضرت موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد.🌼⚜ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
‌‌✦⃟░⃟❤️✦⃟░⃟❤️✦⃟░⃟❤️✦⃟░⃟✦ ✍👇 🍒🍃۶ سال پیش شنیدیم سرطان داره قلبمون له شد ولی گفتیم سرطان دیگه ترسناک نیست خوب میشی اما رفته رفته بدتر شد دیگه چیزی ازش نمونده بود، همه ناامید شدیم، حتی بعضیا میگفتن چرا تموم نمیشه راحت شه؟ اخه خیلی درد میکشید 🍒🍃وسط شیمی درمانی با موهای نیمه ریخته پسری عاشقش شد، اینم استقبال کرد ولی باباش مخالف بود می گفت شدنی نیست دخترم مسافر امروز و فرداست انصاف نیست پسرِ مردم بدبخت شه ولی پسر هر بار یک جمله رو تکرار میکرد 💟"بدون فاطمه میمیرم" 🍒🍃باباش کم کم کوتاه اومد میگفت خودش از شرایط خسته میشه، عشق از سرش میفته میزاره میره ولی پسر قلب شده بود تو سینه فاطمه می‌تپید، این تپش هر روز فاطمه رو قوی تر و پسر رو مصمم تر میکرد! 🍒🍃یه روز دکتر بعد از کلی آزمایشات گفت فعلا بیماری مهار شده ولی احتمال برگشت هست! البته دیگه هیچ وقت نمیتونه مادر شه! 🍒🍃نمیدونم واسه یه عاشق این چیزا چقدر مهمه؟ واسه اینا که اصلا مهم نبود! بدون ترس از آینده ازدواج کردن، از برگشت سرطان خبری نشد که هیچ، ۴ سال بعدش پسرشونم به دنیا اومد. 💟داستــان هاے زیبــا،و آموزنده ... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀 قاضي : چرا همسرتو کشتی؟ مرد متهم : خانمم یه ماسک صورت واسه خودش درست کرده با عسل و میوه و شیر و خیار اونوقت نهار عدسی گذاشته جلوم قاضي : شما تبرئه شدی 😐😂 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli