eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷🌷 داستان کوتاه مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد . در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می‌کرد. سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است. این ما هستیم که زندگی خودمان را میسازیم؛ نگذارید محیط اطرف شما را دچار تغییرات اساسی کند. وقتي باران مي بارد همه پرندگان به سوي پناهگاه پرواز مي كنند بجز عقاب كه براي دور شدن از باران در بالاي ابرها به پرواز در مي آيد. مشكلات براي همه وجود دارد اما طرز برخورد با آن است ﻛﻪ باعث تفاوت مي گردد. ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻋﻘﺎﺏ بلند پرواز باش. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اون شب گذشت فرداش ب
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. امیر گفت شرمنده حاجی مزاحمتون شدم.بابام گفت خوش امدی کاش خبر میدادی به علی هم میگفتم بیاد..امیر گفت با شما کار دارم انشالله بعداخدمت علی هم میرسم،من از استرس تو اشپزخونه راه میرفتم صلوات میفرستادم..مامانم و شیما هم که حس کنجکاویشون گل کرده بود رفتن توحال روبه روی امیرنشستن..امیر یه سرفه ای کرد بعد از صاف کردن سینه اش گفت راستش بخواید من برای امرخیرامدم البته میدونم هرچیزی یه ادابی داره ولی من اول امدم باهاتون درمیان بذارم تابعدباخانوادم مزاحمتون بشم…بابام گفت خیره انشالله بفرمایید..امیرمکث کوتاهی کردگفت امدم خواستگاری شیرین خانم وچون میدونم خواستگار داره باعجله امدم،بابام گفت شماازکجامیدونیدشیرین خواستگارداره،علی بهتون چیزی گفته،گفت نه شیرین بهم گفته،وای خدا کاش اسم منو نمیاورد قلبم داشت ازجاش کنده میشد..بابام بالحن بدی گفت چی !شیرین؟!متوجه نشدم!چراشیرین بایدبه شمابگه خواستگارداره که شماعجله ای بیایدخواستگاریش!یهوسکوت مطلق حکم فرماشدومن عملا داشتم سکته میکردم ... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
- اغواگرترین عطرهای زنانه🌝❤️‍🔥 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 🧪"نارسیسو صورتی"🐳 - لوکس ترین عطر زنانه جهان، با مخش بو و ماندگاری عالی. 🧪"تامفورد بیتربیچ"🍫 - خوشبو با ماندگاری خوب. 🧪"لیبر"🍊 - برای مهمونیا اگه میخوای پخش بوی عطرت فراگیر باشه بهترین انتخابه. 🧪"دیور جادور"💕 - محبوب ترین عطر زنانه در پنج سال پیاپی. 🧪"کازاموراتی"☀️ - دلبرترین عطر بی شک همینه برای هدیه هم بی نظیر و لوکسِ‌. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀 💥داستانک💥 روزی حضرت موسی ( ع ) در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! حضرت موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، حضرت موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !⚜🌼 فردای آن روز حضرت موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، حضرت موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...⚜🌼 کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با حضرت موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به حضرت موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! حضرت موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر حضرت موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی .⚜🌼 سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش حضرت موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با حضرت موسی همنشین شوی ! " چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با حضرت موسی ! حضرت موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد.🌼⚜ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
‌‌✦⃟░⃟❤️✦⃟░⃟❤️✦⃟░⃟❤️✦⃟░⃟✦ ✍👇 🍒🍃۶ سال پیش شنیدیم سرطان داره قلبمون له شد ولی گفتیم سرطان دیگه ترسناک نیست خوب میشی اما رفته رفته بدتر شد دیگه چیزی ازش نمونده بود، همه ناامید شدیم، حتی بعضیا میگفتن چرا تموم نمیشه راحت شه؟ اخه خیلی درد میکشید 🍒🍃وسط شیمی درمانی با موهای نیمه ریخته پسری عاشقش شد، اینم استقبال کرد ولی باباش مخالف بود می گفت شدنی نیست دخترم مسافر امروز و فرداست انصاف نیست پسرِ مردم بدبخت شه ولی پسر هر بار یک جمله رو تکرار میکرد 💟"بدون فاطمه میمیرم" 🍒🍃باباش کم کم کوتاه اومد میگفت خودش از شرایط خسته میشه، عشق از سرش میفته میزاره میره ولی پسر قلب شده بود تو سینه فاطمه می‌تپید، این تپش هر روز فاطمه رو قوی تر و پسر رو مصمم تر میکرد! 🍒🍃یه روز دکتر بعد از کلی آزمایشات گفت فعلا بیماری مهار شده ولی احتمال برگشت هست! البته دیگه هیچ وقت نمیتونه مادر شه! 🍒🍃نمیدونم واسه یه عاشق این چیزا چقدر مهمه؟ واسه اینا که اصلا مهم نبود! بدون ترس از آینده ازدواج کردن، از برگشت سرطان خبری نشد که هیچ، ۴ سال بعدش پسرشونم به دنیا اومد. 💟داستــان هاے زیبــا،و آموزنده ... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀 قاضي : چرا همسرتو کشتی؟ مرد متهم : خانمم یه ماسک صورت واسه خودش درست کرده با عسل و میوه و شیر و خیار اونوقت نهار عدسی گذاشته جلوم قاضي : شما تبرئه شدی 😐😂 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 داستان کوتاه 🌸نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺵ ﺑﻮﺩ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺵ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ. 🌸ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ 🌸ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ! ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ .ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ... 🌸ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩ ماﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. امیر گفت شرمنده ح
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یهوسکوت مطلق حکم فرماشدومن عملا داشتم سکته میکردم انقدرحالم بدبودکه اگرازجام بلندمیشدم باسر می افتادم زمین تمام بدنم میلرزید دست پام یخ کرده بود.بابام گفت، چراجواب منو نمیدیدنکنه باشیرین دوستی؟!امیرگفت من شیرین دوستدارم الانم اگراینجام میخوام این دوستداشتن ثابت کنم..بابام گفت کسی که حرمت یه خونه رونگه نداره دزدکی ازچشم دیگران باناموس اون خونه ارتباط برقرارکنه ازدیدمن هیچ ارزشی نداره ودوست داشتنشم کشکه شمااگرشیرین دوست داشتید صبر نمیکردید براش خواستگار بیاد بعد تازه یادت بیفته باید بیای خواستگاریش!!به جای رابطه دوستی میومدید صادقانه حرفتون میزدید حیف که حرمت نون نمک مارو نگه نداشتی،در ضمن ماحرفامون باخانواده محترم اقاابوالفضل زدیم الان نمیتونیم دبه کنیم امیرگفت هنوز اتفاقی نیفتاده اوناهم مثل من امدن خواستگاری،بابام یه کم صداش بلندکردگفت مثل شماااا ؟ نه اشتباه نکن اون مثل تونیست بااینکه همسایه بودولی بادخترمن رابطه دوستی برقرار نکرد مثل مرد باخانوادش امدحرفش زد اما شماچی!! ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌
🌷🌷🌷 یک استاد ذن از خیابانی میگذشت. مردی در حال دویدن به او خورد. استاد به زمین افتاد. سپس برخاست و در همان جهت قبلی شروع به راه رفتن کرد بدون آنکه به عقب نگاه کند. شاگردی با استاد همراه بود. متعجب شد. پرسید : این مرد که بود؟ این چه بود؟ اگر اینطور زندگی کنید آنگاه هر کسی ممکن است از راه برسد و شما را بکشد. و شما حتی به صورت او نگاه نکرده اید، اینکه چه کسی بود و چرا این کار را کرد. استاد پاسخ داد : «این مشکل اوست و نه مشکل من.» ممکن است با کسی درگیری پیدا کنید که به بیداری رسیده است اما این مشکل شماست و نه مشکل او و اگر از این تصادم و درگیری صدمه ای بخورید آن نیز مشکل شماست. او نمیتواند به شما صدمه ای وارد کند. این کار شما مثل مشت کوبیدن به دیوار است. شما صدمه میبینید ولی دیوار به شما صدمه نزده است. نفس همیشه دنبال دردسر میگردد. چرا؟ زیرا اگر هیچ کس به شما توجه نکند نفس گرسنه میشود. نفس از توجه تغذیه میکند. پس حتی اگر کسی از شما عصبانی است و با شما میجنگد این نیز خوب است زیرا دست کم به شما توجه کرده است. اگر دوستتان داشته باشد خوب است اگر دوستتان نداشته باشد عصبانی بودنش هم خوب است. حد اقل توجهش را دریافت کرده اید. اما اگر هیچ کس هیچ توجهی به شما نکند، هیچ کس شما را مهم نداند چطور به نفس خود خوراک میرسانید؟ به توجه دیگران نیاز دارید. میلیونها روش برای کسب آن وجود دارد؛ لباستان یکی از این راههاست، تلاش میکنید زیبا به نظر آیید، مراقب رفتارتان هستید، مودب میشوید، تغییر میکنید. وقتی وضعیت را می سنجید بلادرنگ عوض میشوید تا مردم به شما توجه کنند. این گدایی است. گدای واقعی کسی است که، تقاضای توجه میکند. و امپراطور واقعی کسی است که، درون خودش زندگی میکند برای خودش مرکزی دارد و به دیگری وابسته نیست. برای بودا که زیر درختی نشسته است آیا اگر تمام جهان دفعتا ناپدید شود فرقی میکند؟ هیچ فرقی نمیکند. اگر تمام جهان ناپدید شود برای او که به مرکز واقعیش دسترسی دارد فرقی نمیکند. اگر همسرتان فرار کند، طلاقتان دهد، با کس دیگری همراه شود، خُرد میشوید. زیرا او پیش از این به شما توجه میکرد محبت میکرد، عشق میورزید، دور و برتان بود، کمک میکرد احساس کنید کسی هستید. تمام امپراطوری شما از دست رفته است. شما خرد شده اید. به خودکشی فکر میکنید. چرا؟ چرا اگر همسرتان ترکتان کند باید به خودکشی فکر کنید؟ زیرا هیچ مرکزی از خودتان ندارید. همسرتان به شما مرکزی میداد. مردم بدینسان زندگی میکنند. به دیگری وابسته میشوند. این یک بردگی عمیق است. نفس باید برده باشد. به دیگران وابسته است. و تنها، کسی که هیچ نفسی ندارد یک ارباب است و برده نیست. سعی کنید این را بفهمید. اشو 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
•🍃🔘• 🕊این داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. 🍂داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. 🥀او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد.. 💫سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. 🍃 حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند: 🌱“خدایا کمکم کن”. 💕ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ – نجاتم بده. – واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم. – البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی. – پس آن طناب دور کمرت را ببر برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!! 👌و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟ 💕هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نکنید. هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است. هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید 😍خدا همواره مراقب شماست👌 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀🥀⃟❥ᬉᭂ🌹ᬉᭂᭂ❥⃟🥀 وصیت نامهِ خواندنی و زیبای آلبرت انیشتین : 👌👌 ✍روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. ✍آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. ✍در چنین روزی ، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. ✍چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. ✍قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. ✍خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند. ✍کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. ✍استخوان هایم ، عضلاتم ، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. ✍هر گوشه از مغز مرا بکاوید ، سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. ✍آن چه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. ✍گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست ، کلام محبت آمیزی بگویید. ✍اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند …👉 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
☆ ⚘الهـی امشب هـر چـی خوبیه ⚘خــدا بـراتـون رقم بـزنـه ⚘آرامش مهمان همیشگی ⚘خـونـه‌ هـاتـون بـاشـه ⚘در آغـوش پر از مهر خدا باشید        " شبتـون رویـایـی🌹"