eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
حتما بخونید👌 🌹لباسای رنگی رنگی و شاد بپوش 🌹بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح حتما زود بیدار شو 👈بهترین صبحانه یه لیوان آب ولرم و بعد نیم ساعت خوردن مقداری میوه است 🌹وقتی میخوای چیزی بخوری بقیه رو هم صدا بزن سفره بنداز با عشق کنار بقیه بشین 👇👇👇👇 🌹فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که متن مثبت و آرامبخش دارند 👈حتما هر روز ورزش کن حتی شده ده دقیقه 🌹اگه میتونی هر روز دوش بگیر 🌹بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر!لزومی نداره حتما گرون باشه خیلی وقتها ادمها با چیزای ساده بیشتر شاد میشن 👈تلفن رو بردار به دوست قدیمیت به اقوامت که خیلی وقته ازشون خبر نداری زنگ بزن 👈مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش🌹👉 👈قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن و از خدا سپاس گزاری کن و واسه موفقیت همه دعا کن🌹🌹👉 🫵فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله بذار هركی هرچی دوس داره فكر كنه بيخيال تو شاد باش‌و لبخند رو هرگز فراموش نکن به خاطر بسپار 👇 تو رفیقی داری که خیلی بهت نزدیکه و پر از انرژی و عشق و امید و نشاطه 👈خدا میشه با این رفیق دوست داشتنی شاد نبود؟؟ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ا ❀✿🌺❀✿🌺❀✿ ا 🌺❀✿🌺❀✿ ا ❀✿🌺❀✿ ا 🌺❀✿ متن زیبا و آموزنده🌟 زنی که بلند می‌خندد "بی‌حیا" نیست، "سرزنده" است. زنی که وقت طلاق حقوقش را بخواهد "دزد" نیست، "آگاه" است. زنی که بلد است حقش را بگیرد "سلیطه" نیست، "توانمند" است. زنی که هیچ‌گونه مزاحمت و آزار را برنمی‌تابد "مادر فولاد زره" نیست، "آزاده" است. زنی که تنها به سفر و راه‌های دور و دراز می‌رود "ول" نیست، "جهاندیده" است. زنی که طلاق گرفته "مطلقه" نیست، "مجرد" است. دختری که ازدواج نکرده "ترشیده" نیست، "مستقل" است. زنی که شوهرش مرده "بیوه" نیست، زن "مجرد" است. زنی که ظاهر جذابی دارد "جیگر" یا "هلو" نیست، "زیبا" است. زنی که تنها با فرزندانش زندگی می‌کند "بی‌سرپرست" نیست، "سرپرست خانوار" است. زنی که هنرمند فعال در اجتماع است "هرجایی" نیست، " مایه افتخار" است. دختری که باکره باشد "دست‌نخورده" نیست، "دوشیزه" است. دختری که نامزدی‌اش به هم خورده "دست‌خورده" نیست. "دل‌شکسته" است. زنی که نگران زنان سرزمینش باشد "فمنیست کله‌خراب" نیست، "دلسوز" است. فرهنگ لغاتمان را اصلاح کنیم. خشونت‌ها خودبخود کاسته خواهد شد. با هم مهربان باشیم 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 «موجود نازنینی به نام بابا» در داستانهای هزار و یک شب آمده است که " مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند. روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد. پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است. من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام. عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی. او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت. یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد. یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد. اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست که مردان را می برد و می آورد: زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟ بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده و آوای جان بخش عشق من، عشق من را چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است. و آفتاب نگاه این عاشقان است که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند و زنان به ذوق کرشمه معشوقی بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید بیش از پیش دریابند و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند، هر دم بیش از پیش قدر شناسند. قدرآیینه بدانیم چو هست نه درآن وقت که افتاد و شکست 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری خانمها بخوانند خيلى از آقايون كه شب بعد از يه روز كارى به خونه ميان دنبال صلح و آرامش ن و دلشون ميخواد استراحت كنند ولى خانوم هايى كه روزشون رو توى خونه بودن يا از همسرشون دور بودن مشتاق به صحبت كردن هستن! 🔵و معمولاً اين تفاوت نظر با باعث رنجش خانوم ها ميشه چون حس ميكنن همسرشون بى تفاوته و براشون وقت نميذاره يا باعث ميشه آقا گوش كنه به صحبت ها ولى با يه حس مجبور بودن!! 🔵پيشنهاد اينه كه باهم براى زمان صحبت كردن برنامه ريزى كنيد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
..C᭄•..C᭄•..C᭄•..C᭄• 🩵 ﺷﻌﻠﻪ ی ﻋﺸﻖِ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻋﻤﻖِ ﻗﻔﺴﻢ نیستی ﭘﻴﺸﻢ ﻭ ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻧﻔﺴﻢ ﺑِﮕﺬﺭ مثلِ نسیمی ﮐﻪ در ﺍﻳﻦ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻫﺎ ﻫﻮﺱِ ﺭﻭی ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﻫﻞِ ﻫﻮﺳﻢ ﮔﺮ ﺑﻪ ﻋﻤﺮی ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﻟﺐِ ﻣﻦ بر لبِ تو ﻧﺸﻮﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑَﺴﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎنۍﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩی ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺟﺪﺍ ﺑﺮﮒِ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻓﺘـﺎﺩﻩ ی ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫَﺮﺳﻢ ﺩﺭﺩﻫـﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺋﻢ ﻫﻤـﻪ ی ﺛﺎﻧﻴـﻪ ﻫﺎ ﺁﺭﺯﻭ می ﮐﻨـﻢ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑـﻪ ﻭﺻـﺎﻟﺖ ﺑﺮﺳﻢ ﻏﻢِ سی ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻤﺮ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩی ﻣﻦ ﺑـﻮﺗـﻪٔ ﺧﺸﮑﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺩشتِ ﮐﻮﻳﺮِ ﻃﺒﺴﻢ لحظه ای، ای گُلِ من ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺑﻨﻤﺎ ﻏﻴﺮِ ﺗﻮ ﮐَﺲ ﻧﺸﻮﺩ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺍی ﺟﺎیِ ﮐَﺴﻢ ﻓﺮﺻﺖِ ﺯﻧﺪگی ﻭ ﻟﺤﻈﻪٔ ﺁﻏﺎﺯِ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺍی ﻋﺴﻞ ﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭۍﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﺩﺭ نفسم 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍂🍂🍂🍂🍂🍁 💢داستانی زیبا ❣مردی فقیر قاطری داشت که با آن میان دمشق و زَبَدانی کرایه‌کشی می‌کرد. 🌼🍃این مرد داستانش را چنین بازگو نمود: یک بار مردی سوار قاطر من شد؛ بخشی از راه را طی نمودیم و از کنار یک راه پرت گذشتیم. او گفت: از این راه برو که نزدیک‌تر است... گفتم: این راه را نمی‌شناسم. گفت: ولی این راه نزدیک‌تر است... 🌼🍃وارد آن راه شدیم تا جایی که به راهی بسیار ناهموار و دره‌ای عمیق رسیدیم که در آن اجساد کشته شدگانی افتاده بود... به من گفت: سر قاطر را نگه دار تا پیاده شوم... آنگاه پیاده شد و لباسش را جمع کرد و چاقویی را که همراه داشت بیرون آورد و قصد جانم کرد... 🌼🍃از دست او گریختم و او در پی من افتاد... از او به خاطر خدا خواستم دست از من بردارد و گفتم: قاطر و هر آنچه بر آن است را بردار، اما او گفت: بلکه می‌خواهم بکشمت! او را از خدا و عقوبت او ترساندم، اما نپذیرفت... پس تسلیم او شدم و گفتم: اگر می‌پذیری به من مهلت ده تا دو رکعت بگذارم... گفت: عجله کن! 🌼🍃به نماز برخاستم اما از شدت ترس و لرزش حتی یک حرف از قرآن به یادم نیامد! همینطور در حال حیرت ایستاده بودم و او می‌گفت: زود باش، تمامش کن! 🌼🍃در همین حال خداوند این کلام خود را بر زبانم جاری ساخت که ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ﴾ [النمل: 62] «یا [کیست] آنکه درمانده را آنگاه که وی را بخواند اجابت می‌کند و گرفتاری را از بین می‌برد؟» 🌼🍃ناگهان سواری از دهانه‌ی دره بیرون آمد که در دستانش نیزه‌ای بود پس آن را به سوی آن مرد پرتاب کرد که بر قلبش نشست و در جا کشته شد... 🌼🍃به آن سوار آویختم و گفتم: به خاطر خدا بگو تو کیستی؟ گفت: من فرستاده‌ی کسی هستم که «درمانده را آنگاه که او را فرا بخواند اجابت می‌کند و گرفتاری را برطرف می‌سازد»... ❣سپس قاطر و بارم را برداشتم و به سلامت بازگشتم... ❣این داستان را حافظ ابن عساکر در تاریخ دمشق خود آورده است 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانِ " قله‌ای در قعر " نویسندگان: اپیزود اول 💎-باشه قبول این را فرداد گفت و با سیاوش دست داد. هر دو با هم رفیق و عاشق کوهنوردی بودند، سالها در کنار هم قله‌های مختلفی را فتح کرده بودند. حتی با هم به کشورهای ارمنستان، نپال و هندوستان سفر کرده و صعودهای خوب و موفقی را به ثبت رسانده بودند. همه چیز بین آنها خوب بود تا سروکله‌ی بیتا پیدا شد دختری لاغر اندام با چشمانی سبز و گیرا که دل از هر دوی آنها ربوده بود. از آن به بعد رقابت شدید و پنهان و هویدایی، بین این دو دوست دیرینه برای تصاحب بیتا شکل گرفت و هر دو میخواستن به او ثابت کنند که بهتر و توانمند‌تر هستند‌. بیتا تازه به گروه کوهنوردی آنها ملحق شده بود و انگار از تلاش آن دو برای جلب توجه خودش لذت می‌برد. همین بود که چیزی نمی‌گفت و منتظر بود ببیند کدام بهتر می‌تواند دلش را ببرد! مدتها بود در گروه حرف و صحبت این بود که چه کسی بهترین نفر گروه در کوه‌پیمایی هست تا او بعنوان لیدر گروه انتخاب شود. همه‌ی اینها باعث شده بود تا فرداد منتظر فرصت مناسبی باشد تا خودش را به همه به خصوص به سیاوش و بیتا نشان دهد. در یک روزِ اواسط زمستان گروه تصمیم گرفت برای کسی که بتواند یک صعود انفرادی به یکی از قلل معروف داخلی داشته باشد، جایزه هنگفتی تعیین و او را در صورت موفقیت به رهبری گروه منصوب کند. با توجه به شرایط آب و هوایی زمستانی و سختی صعود، سیاوش انصراف خود را اعلام کرد. اما فرداد که همیشه منتظر این فرصت بود قبول کرد تا این صعود سخت را به تنهایی انجام دهد‌ و خودش را به همه ثابت کند. گروه سیصد میلیون جایزه‌ی نقدی تعیین کرده بود اما فرداد می‌خواست تا سیاوش را به شکلی وارد این بازی کند و با او به نوعی برای برد و باخت بر سر این صعود شرط‌بندی کند. چون برای خرید خانه و اتوموبیل بهتر به این پول نیاز داشت. به همین خاطر در جلوی جمع به سیاوش گفت: _حالا که انصراف دادی باید روی برد و باخت من شرط بندی کنیم. تو که مطمئنی من شکست می‌خورم خب بیا سر دویست میلیون شرط ببندیم. سیاوش که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، با اکراه قبول کرد و فقط گفت: -باشه قبول، تو اگه موفق به صعود شدی و روی قله عکس گرفتی و آوردی من دویست میلیون رو بهت میدم ولی اگه شکست خوردی علاوه بر این که باید دویست میلیون بهم بدی، رهبری گروه هم از این به بعد با منه، قبول؟ صبح زودِ روز بعد، فرداد همه‌ی وسایلش را در کوله پشتی یشمی رنگش ریخت و ناگهان یاد روزی افتاد که آن را از یک زنِ کولی دوره گرد، در کشور هندوستان خریده بود که حرفهای عجیبی هم در مورد آینده‌اش می‌زد. از یادآوری این خاطره کمی دچار اضطراب شد اما سریع به خودش مسلط شد و با عزمی جزم به سمت جان‌‌‌پناه اول رهسپار شد. قبلا شرایط هوا را چک کرده و خوشبختانه هوا برای صعود مناسب و مجوز هم برایش صادر شده بود. فرداد که به توانایی‌های خودش ایمان داشت، مصمم و با اراده‌ی قوی گام به گام پیش می‌رفت. مسیر صعود انتخابیش یک دیواره‌ی سخت داشت ولی در عوض، نسبت به سایر مسیرها کوتاه‌تر بود. به جان پناه چهارم نرسیده، هوا به شدت دگرگون شد و دوستانش مرتب به او با پیام در گوشیش اخطار می‌دادند برگردد. اما او بی‌توجه به تمام پیام ها نمی‌خواست این فرصت طلایی را از دست بدهد و حتی این طور تصور می‌کرد اگر در این هوای نامناسب موفق به صعود شود، ارزش کارش چندین برابر خواهد بود. هر طوری بود به جان پناه چهارم رسید. در آنجا بارش برف شروع شد و منطقی بود هر چه سریعتر برگردد. اما حالا فرداد دیگر خیلی به بیتا و رهبری گروه فکر نمی‌کرد و آنها برایش کمرنگ‌تر شده و بیشتر از همه به آن پانصد میلیونی که می‌توانست زندگیش را عوض کند می‌اندیشید. چیزی به قله نمانده و فقط کافی بود تا فرداد بتواند از دیواره عبور کند. اما شرایط سخت جوی با آسمانی سرخ و چشمانِ بی‌خواب به رنگ خونِ فرداد همه و همه اخطار ایست میدادند. اما او تمام این هشدارها را نادیده گرفت و به سمت دیواره حمله کرد. یک اشتباه کوچک کافی بود تا فرداد تعادلش را از دست بدهد و از روی دیواره سقوط و با برخورد شدید به تخته سنگی بیهوش شود که همین اشتباه رُخ داد. عملیات نجات از مرکز آغاز شد ولی امداد گران فقط توانستند پیکر بی‌جان فرداد را پیدا و به پایین انتقال بدهند. در مراسم خاکسپاری فرداد، بیتا و سیاوش دست در دست هم اشک می‌ریختند. کوله پشتی یشمی فرداد اما داستان دیگری داشت و موقع سقوط به پایین‌تر افتاد و با بهمن به کوهپایه رسید و در تابستان سالِ بعد توسط یک کوهنورد آماتور پیدا و بعد از آن که وسایل با ارزشش برداشته شد، در یک بازار محلی بفروش رسید. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانِ " قله‌ای در قعر " اپیزود دوم: 💎درست یکسال و چهار ماه طول کشید تا تمام شد، آدرسِ حاج آقا یوسف را از آبدارچی گرفته بود، همه می‌گفتند اکثر بچه های کارگاه پیش او می‌روند، چون انصافش از بقیه حجره‌دارها کمی بیشتر بود! صبح زود صبحانه نخورده زد بیرون و با مترو خودش را به بازار رساند. سراغ راسته‌ی فرش فروشها را گرفت. وقتی قدم به آنجا گذاشت، متوجه نگاه های بعضی از فروشنده‌ها شد که از بیکاری دم در مغازه هایشان نشسته و زاغ سیاه مردم را می‌زدند... -خانم اگه فرش آوردی برای فروش خریداریما احساس کرد موهای مش کرده‌اش خیلی جلب توجه می‌کند، شال قرمزش را جلوتر آورد و با عجله گفت : -نه، میخوام برم فرش فروشی یوسف آقا صدایی را از پشت سرش شنید -چرا همه میرن اونجا؟! مگه ما دل نداریم؟! قدمهایش را تندتر کرد، برای یکبار دیگه آدرس را از روی گوشی موبایلش خواند: -کوچه مظفر، پلاک ۱۱۲... سرش پایین بود و دفتر بزرگ و قطوری را ورق میزد، پیرمردی تقریبا فربه، صورت گوشتی و چالی در چانه زن داخل شد و سلام کرد: -می‌بخشید از کارگاه غفاری اومدم، آدرس شما رو دادن سریع کوله پشتی یشمی رنگش را روی میز گذاشت همین چند هفته پیش بود که آن را از مغازه‌ی سمساری خریده بود. کمی زیپش مشکل داشت. بلاخره با زحمت بازش کرد، فرش ابریشمی لوله شده در داخلش پیدا بود... پیرمرد گفت: _علیک سلام بانوی زیبا، معلومه با گره‌ی ترکی بافتی که در عین ظرافت، استحکامم داره، آفرین به این همه هنر بعد به چشمان عسلی زن خیره و انگار ظاهر زن چشمش را گرفته باشد، ادامه داد: -حیف از این چشمان زیبا نیست، که نورش کم بشه؟! به نظرم تو فقط باید خانومی کنی و به خودت برسی و خوش بگذرونی ضربان قلب زن شدت گرفت و دستانش لرزید، اما سریع خودش را کنترل کرد و گفت: -مگه شما زن و بچه نداری؟ +تو قبول کن با اونش کاری نداشته باش از زنهای باهوشِ بلند پرواز خوشم میاد، اگه عاقل باشی زندگیت عوض می‌شه، تو خیلی حیفی به خدا زن چشمانش را پایین انداخت و حرفی نزد. پیرمرد که احساس کرد حرفهایش اثر گذاشته و زن دارد خام می‌شود، ادامه داد: -مطمئن باش من می‌تونم پله‌ی ترقی‌ات بشم، یعنی چطور بگم یه رابطه ی برد برده، فقط چون متاهلم روی من نمیشه حسا... زن از این حرف زیاد خوشش نیامد اما به منافعش فکر کرد و بعد از چند روز کلنجار رفتن با وجدانش، به او زنگ زد و رضایت داد... خبر ازدواجش با حاج یوسف در کارگاه عین بمب صدا کرد، اکثر زنهای همکارش از او خواستن منصرف شود، ولی او تصمیم خودش را گرفته بود. احمد پول راننده را داد و سریع به سمت حجره دوید، بهش خبر داده بودند قتلی رخ داده و هر چه زودتر خودش را برساند، از دور چند تا ماشین پلیس و یک آمبولانس دید، نزدیک شد و با نشان دادن کارت شناسایی به او اجازه دادند برود داخل، با دیدن حال اسفناک پدر، در دلش قیامتی به پا شد، حاج یوسف با چاقویی خونی در دست، کف مغازه نشسته و اشک می‌ریخت -پدر چی شده؟ پیرمرد نگاهی از روی درماندگی به پسرش کرد و با اشاره به کوله پشتی گفت: -زیادی بلند پرواز بود این دختر، زیادی! تو هم جای من بودی همچین آدم نمک نشناسی رو می‌کشتی... احمد نفهمید پدرش، چه کسی را می‌گوید. به سمت کوله‌ی یشمی رنگی رفت که وارونه روی فرشی دوازده متری افتاده بود، آن را برداشت نگاه کرد پُر بود از دسته چک و دلار و سکه...، که جایشان درون گاو‌صندوق بود نه آنجا همانطور که کوله‌ی خالی را از پنجره مغازه در طبقه‌ی دوم به بيرون پرت می‌کرد، ناگهان صدای آژیر آمبولانس را شنید که به سرعت دور و دورتر می‌شد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانِ " قله‌ای در قعر " اپیزود سوم: 💎"سلام من سید حسن هسم از روستا ببخش موزاهم میشم، توی زمین سکه قدیمی با چن تا مجسمه دیدم تو رو ب امام حسین کمک کن بفروشم تو هم یه لقمه نان بخور، تو رو به دو دست بریده‌ی هضرت عباس به کسی نگو منتزرم زنگ بزن." الیاس چند بار پیامک را خواند و یک حسی در درونش به او می‌گفت که انگار شانس در خانه‌اش را زده است‌. از لحن ساده و صمیمی و غلط‌های املایی کاملا مشخص بود طرف یک روستایی ساده دل و کم سواد است که احتمالا به گنج بزرگی دست پیدا کرده، فقط کافی بود تا با او تماس بگیرید و اول با مقدار کمی پول، چند سکه و مجسمه از او بخرد و پیش یک عتیقه شناس حرفه‌ای ببرد و اگر او اصالت آنها را تاییدو قیمتش را اعلام می‌کرد به راحتی می‌توانست کل گنج را به یک صدم قیمت از چنگ او درآورد. الیاس به سال‌ها کار کردن و به هیچ جا نرسیدن خودش فکر می‌کرد، کارِ سخت و پُر زحمت گچ کاری و دستمزد کم باعث شده بود او پس از سالها تلاش و زحمت جز یک وانت مدل پایین چیزی نداشته باشد. دیگر وقتش شده بود تا از این فرصت طلایی استفاده کند و یک تکان اساسی به زندگیش بدهد و از شرمندگی زن و بچه‌هایش دربیاید. شماره را گرفت و قرار را گذاشت. مشکل فقط این بود که محل قرار دور و در یک روستای کوهستانی بود. چاره‌ی نداشت جز این که پژو پارس برادرش را قرض بگیرید تا به سر قرار برود. با هیچ کس هیچ حرفی نزد، مقداری پول از حسابش به همراه کوله پشتی یشمی رنگی که پارسال هنگام گذر از خیابانی نزدیک بازار از آسمان درون وانتش افتاده بود! را برداشت و صبح خیلی زود از خانه بیرون زد تا به رویاهایش جامه‌ی عمل بپوشاند. در راه ولوم ضبط ماشین را تا آخر بالا برده و با خواننده دم گرفته بود: "زندگی بهترین از این نمیشه زندگی ......" وقتی به محل قرار رسید ساعت از دوازده ظهر هم گذشته بود. طبق وعده پیامکی داد که به محل مورد نظر رسیده است و برایش جواب آمد، در راه هستم و تا نیم ساعت دیگر می‌رسم. الیاس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و با خودش فکر می‌کرد اگر همه‌چیز خوب پیش برود یک اتوموبیل حتی بهتر از اتومبیل برادرش می‌خرد و همسر و بچه‌هایش را به مسافرت و گردش می‌برد. او حتی به مسافرت خارج از کشور هم فکر می‌کرد دوبی، آنتالیا ، لندن، رُم. در لس‌آنجلس بود که صدای چرخهای اتوموبیلی باعث شد از رویای شیرینش جدا شود. کمی به سمت جلو متمایل شد و از دور مشاهده کرد اتوموبیلی به سمتش می‌آید. آرام پیاده شد و به سمت جاده‌ی خاکی حرکت کرد. الیاس کمی بیشتر دقیق شد و ناگهان دید‌ اتوموبیلی که با سرعت به سمتش می‌آید یک پژوه دویست و شش سفید است و انگار داخل آن پُر از آدم است. این جا بود که حسابی ترسید. با خودش اندیشید، چطور ممکن است یک روستایی ساده دل صاحب همچین اتوموبیلی باشد و از طرفی قرار بود او تنها بیاید. قلبش تیری کشید و هُری ریخت پایین. سریع برگشت تا خودش را به اتوموبیل برساند و از آنجا فرار کند. اما دیگر دیر شده بود و پژو دویست و شش با سرعت مرگباری از راه رسید و ضربه‌ای به او زد که چند متر رو هوا و به سمت جلو پرتاب و در حین فرود سرش محکم به تخته سنگی خورد. الیاس در همان حال فقط به زن و بچه‌هایش فکر می‌کرد و از خدا می‌خواست که بتواند یکبار دیگر آنها را ببیند. سپس‌ چند مرد از اتوموبیل پیاده شدند. یکی از آنها نگاهی به الیاس انداخت و گفت: _این کارش تمومه، من ماشینش رو میارم شمام یکی تون بگردینش هر چی به درد خور داشت وردارید. وقتی گرد وخاک پژوه پارس به هوا برخاست و داشت از پیچ آخر رد می‌شد، الیاس هنوز زنده بود و تماشا می‌کرد. □ □ □ □ مهیار یکبار دیگر نقشه‌ی سرقت از بانک را مرور کرد، سپس برخاست و جلوی آینه ایستاد. عینک آفتابیش را به چشم زد، همه‌ی وسایلش را چک کرد و کوله پشتی یشمی رنگش را که به تازگی دزدیده بود برداشت و از خانه بیرون زد... پایان ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابا به امیر میگفت:
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام خیلی محترمانه امیرازخونه بیرون کردبهش گفت دخترمن نشون کرده یکی دیگست قول قرارهاگذاشته شده به زودی هم نامزدمیکنن لطفاشماهم چشمت دنبال ناموس مردم نباشه..دنیا برام به اخررسیده بود ازترس اینکه باپدرم چشم توچشم نشم خودم تواتاق قایم کردم انصافاهم بابام نیومدسراغم فقط مامانم امدگوشی ازم گرفت جلوی خودم شکوندگفت از روزاول به بابات گفتم برای این دخترگوشی نخر انقدربهش رونده گوش ندادتاشداین ابرو ریزی بعدازاین ماجرا۲روزی نذاشتن مدرسه برم تامدیرمدرسه زنگزدپیگیرشدوبابام اجازه داد دوباره برم مدرسه البته مامانم مثل کلاس اولیها میبرد میاوردم..یک هفته بعدازاین ماجراخانواده ابوالفضل امدن یه انگشترنشون چندتیکه لباس چادر کیف کفش برام اوردن ومن به اجبارخانوادم نامزدابوالفضل شدم این خبرخیلی زودتوفامیل همسایه پیچید بدتربن روزهای عمرمیگذروندم وبی خبری ازامیرعذابم میدادانگارهنوز منتظریه معجزه بودم که بیادنجاتم بده..چندروز بعدازنامزدی باترس لرز به امیرزنگ زدم صدام روکه شنیدگفت مبارکه... ادامه در پارت بعدی 👇
وقت شناسی 🍃🍂از لحاظ خلقی، خود را به ایده‌‌‌ آل همسرتان، نزدیک‌تر کنید 🍃🍂 🖊 و توقعات و نیازهای مالی خود را فقط زمانی مطرح کنید که مطمئن باشید شوهرتان قادر به برآوردن آنهاست.