📅 تقویم نجومی اسلامی روز دوشنبه
✴️ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴
📆 ۲۴ جمادیالثانی ۱۴۴۷ | ۱۵ دسامبر ۲۰۲۵
🕌 مناسبتها و امور دینی و اسلامی
🌙⭐️ احکام و توصیههای دینی و نجومی روز دوشنبه
📛 تقارن نحسین
صدقه دادن در ابتدای صبح برای دفع نحوست روز بسیار توصیه شده است.
🌔 قمر در عقرب
⏰ امروز ساعت ۷:۲۲ بامداد قمر وارد برج عقرب میشود.
⏰ روز چهارشنبه ساعت ۲۰:۰۹ قمر از برج عقرب خارج خواهد شد.
📛 در مدت زمان قمر در عقرب، انجام امور مهم و اساسی زندگی مانند:
عقد و ازدواج
معاملات کلان
شروع کارهای سرنوشتساز
❌ توصیه نمیشود.
🚘 مسافرت
مسافرت در این روز شدیداً مکروه است و در صورت ضرورت حتماً با صدقه همراه باشد.
🤕 وضعیت بیماران
بیمارانی که بیماری آنها از امروز آغاز شود، نیاز به مراقبت بیشتر دارند.
👶 زایمان
برای زایمان روز مناسبی محسوب نمیشود.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌓 با وجود قمر در برج عقرب، از نظر نجومی انجام امور زیر مناسب و نیک است:
✅ خرید باغ، زمین کشاورزی و مزرعه
✅ بذر افشانی و کاشت
✅ شخم زدن زمین
✅ آبیاری
✅ کندن چاه، کانال و آبراه
✅ از شیر گرفتن کودک
✅ جراحی چشم (آب مروارید و مشابه)
✅ کشیدن دندان
✅ استحمام
👩❤️👨 مباشرت و مجامعت
به دلیل قمر در عقرب، از مجامعت به نیت فرزندآوری احتیاطاً پرهیز شود.
💇♂ اصلاح سر و صورت
طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در این روز قمری باعث بهبود و اصلاح امور زندگی میشود.
🔴 حجامت و خوندادن
#حجامت یا #خون_دادن در این روز موجب دفع صفرا است و در ایام قمر در عقرب منع روایی ندارد.
🔵 ناخن گرفتن
دوشنبه روز مناسبی برای گرفتن ناخن است و از برکات آن، توفیق در امور معنوی از جمله قاری یا حافظ قرآن شدن ذکر شده است.
👕 دوخت و دوز لباس
دوشنبه برای بریدن و دوخت لباس نو روزی بسیار مبارک است و آن لباس موجب برکت خواهد بود.
✴️ استخاره
⏰ زمانهای مناسب استخاره در روز دوشنبه:
از طلوع فجر تا طلوع آفتاب
از ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر
از ساعت ۱۶ عصر تا زمان خواب (عشای آخر)
❇️ اذکار روز دوشنبه
🔹 ذکر روز:
یا قاضیالحاجات – ۱۰۰ مرتبه
🔹 ذکر بعد از نماز صبح:
یا لطیف – ۱۲۹ مرتبه
(موجب گشایش رزق و یافتن مال کثیر)
💠 فضیلت روز دوشنبه
طبق روایات، روز دوشنبه منسوب به
🌸 حضرت امام حسن (ع) و حضرت امام حسین (ع)
است و سفارش شده اعمال خیر و نیک این روز به محضر نورانی ایشان هدیه گردد تا ثواب آن دوچندان شود.
😴 تعبیر خواب
تعبیر خوابی که شب سهشنبه دیده شود، بر اساس آیه ۲۵ سوره مبارکه فرقان است:
یوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملائکه تنزیلا...
📌 مفهوم آیه نشان میدهد ممکن است خواببیننده دچار خصومت یا گفتوگوی ناپسند شود؛ صدقه دادن سبب رفع آن خواهد شد.
تعبیر خواب خود را در این معنا قیاس نمایید.
🌸 زندگیتان مهدوی 🌸
📚
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/9/24
دوشنبهی پاییزیتون عالی
امیدوارم
اتفاقهای خوب زندگی
آروم و پیوسته
در لحظههای
زندگیتون جاری باشه
روزتـون زیبـا و دلانگیز
🌺رفتاری هایی که به #دعواهاتون خاتمه میده :
💢ازاینکه همیشه فکر کنید حق با شماست دست بردارید ، به طرف مقابلتون فضا بدید که اونم دیدگاهش رو بگه.
💢با آرامش صحبت کنید ، این یک مهارته ، پس من نمیتونم و من اینطوری ام و بد حرف میزنم ولی تو دلم چیزی نیست رو بزارید کنار و این مهارت رو یاد بگیرید و بحث رو به حاشیه نبرید .
💢درجهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید راه حل هارو که پیداکردید شروع کنید به صورت شفاف ،دربارشون صحبت کنید و ریز خواسته هاتون رو بگید ، راه حلی که به نفع هر دو نفرتونه رو انتخاب کنید .
💢راه حلی که برای هر دوتون برد_برد باشه و حال هر دوبعد از مکالمتون خوب باشه.
این متن عالیه با اوضاع الانمون کاملا همخوانی داره!!😄👌
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد هیچ مشکلی قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا شرایط اقتصادی.لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم.
یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات خوب را نشر دهیم.
برای شروع همین متن را برای دیگرانی که دوستشان داریم بفرستیم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_شصت_هشت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام گفت توالان عص
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_شصت_نه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
باورم نمیشدبابام بخاطرابروش چشمش رو روی همه چی بسته بود!خیلی راحت ازم خواست برگردم سرخونه زندگیم ویه جوری رفتارکنم که هیچ اتفاقی نیفتاده؟!!
البته یه جورایی هم راست میگفت بعدازطلاق اوضاعم بدترمیشدولی بهترنمیشدحتی شایدمجبورمیشدم برای همیشه خونه نشین بشم ومن دیگه شیرین چندسال پیش نبودم که بخوام توخونه بشینم کار نکنم..نمیخواستم تحت هیچ شرایطی ازشرایط قبلیم بیرون بیام..واقعابرام سخت بودبرای چندرغازدستم جلوی بابام درازکنم ازطرفی هم مطمئن بودم خانوادم اجازه نمیدن تنهازندگی کنم,تودوراهی بدی گیرکرده بودم بایدفکرام میکردم ویه تصمیم درست میگرفتم!!؟بعداز۲روزکلنجاررفتن فهمیدم چاره ای جزپذیرفتن این شرایط ندارم بقول بابام بهتربودفکرکنم ابوالفضل میره سفر!!وبلاخره باپادرمیونی خانواده ابوالفضل برگشتم سرخونه زندگیم.. البته دیگه اشتیاقی برای ادامه زندگی نداشتم چون امیدم ازدست داده بودم من برگشتم که اسیرزندانی تفکرات بعدازطلاق خانوادم نشم وتنهاهدفم این بودانقدرکارکنم پس اندازداشته باشم که بتونم دراینده بدون حمایت خانوادم ازپس خودم بربیام مستقل بشم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📖داستان کوتاه
در روستایی کشاورزی زندگی می کرد که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود و باید هرچه زودتر به او پس می داد
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد معامله ای پیشنهاد داد
او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشد
دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:
اصلا یک کاری می کنیم
من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم
دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد
اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود
و بدهی بخشیده می شود
و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند
و بدهی نیز بخشیده می شود
اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود
این گفت و گو در جلوی خانه ی کشاورز انجام شد
زمین آنجا پر از سنگریزه بود
پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
که او دو سنگریزه ی سیاه از زمین برداشته است
ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون آورد
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند
2ـ هر دو سنگریزه را در آورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون آورده
با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد
لحظه ای به این شرایط فکر کنید
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید
اگر شما بودید چه کار می کردید؟
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت
و به سرعت و بدون اینکه سنگریزه دیده شود
وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود
در همین لحظه دختر گفت:
آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !
اما مهم نیست
اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است درآوریم
معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاده چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود
پس باید طبق قرار، سنگریزه ی گم شده سفید باشد
پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند
و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت
و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود
1ـ همیشه یک «راه حل» برای مشکلات پیچیده وجود دارد
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه ی «خوب» به مسایل نگاه نمی کنیم
3ـ همه ی شما می توانید سرشار از «افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه» باشید.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
⚜️حکایت ⚜️
روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت: " امروز میخواهیم بازی کنیم!"
سپس از آنان خواست که فردی بصورت داوطلبانه به سمت تخته برود.
خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.
آن خانم اسامی اعضای خانواده, بستگان, دوستان , هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.
زن ,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
سپس استاد دو باره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.
زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.
این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;
نام : مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش ...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود. چون حالا همه میدانستند این دیگر برای آن خانم صرفا یک بازی نبود.
استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای آن خانم بود.
او با بی میلی تمام , نام پدر و مادرش را پاک کرد.
استاد گفت: " لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
زن مضطرب و نگران شده بود.
با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد. و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست ...
استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید: "چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"
والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا آوردید.
شما همیشه میتوانید همسر دیگری داشته باشید!!دو باره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.
زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد :"روزی والدینم از کنارم خواهند رفت. پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری ,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم میکند , همسرم است!!
همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن , حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود برایش کف زدند..
🌸🍃🍃🍃🍃🍃
#قشنگه_بخونید
‹ تو دقیقا همون قسمت قشنگ زندگیِ
منی که همیشه به وجودش میبالم ؛
تو همون یه نفری هستی ک دلم
میخواد پا به پاش پیر بشم ؛
تو همون یاری هستی ک شهریار میگه
بدون وجودش شهر ارزش دیدن نداره !
تو آغاز و انتهایِ منی ؛ یه جوری ک
بند بندِ وجودم دیوونهوار تو رو میپرسته !
آرومِ جونِ من ؛ تو خوش قلب ترین آدمِ
دنیایی و قطعا خدا خیلی منو دوس داشته
که تورو بهم داده ؛ )♥︎’
❖
زندگی،،،،
ده درصدش آن چیزیست
که برای شما اتفاق میافتد ؛
و نود درصدش نحوه
پاسخ و واکنش شما نسبت
به آن اتفاق است..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli