❤️ زن و شوهر، هرچه بیشتر به هم محبّت کنند، نه تنها کم نمیشود بلکه زیبایی زندگیشان افزونتر میگردد. محبّت میان آنان، سرچشمهی آرامش و اعتماد است؛ نوری که دلها را روشن میکند و پیوندشان را استوارتر میسازد.
🌹 این عشق و محبّت، از جنس محبّتهای خدایی است؛ پاک، بیپایان و پر برکت. هرچه افزونتر شود، زندگی شیرینتر و دلها آرامتر میشوند. چه زیباست وقتی زن و شوهر، با هر نگاه و هر لبخند، محبّت را در دل یکدیگر میکارند و باغ زندگیشان را شکوفا میسازند.
✨ محبّت حقیقی، سرمایهای است که هرچه بیشتر شود، نور و صفا در خانه جاریتر خواهد شد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتاد_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. همون موقع صدای ابو
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتاد_هفت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
نمیتونم بگم چقدرحالم بدبود انقدرحس بی کسی تنهای میکردم که پناه بردم به گوشیم بعدازچک کردن برنامه های مجازی متوجه شدم امیرانلاین دل به دریازدم بهش پیام دادم تاپیام دیدسریع جواب داد...فکرمیکردتنهام میخواست زنگبزنه گفتم نمیتونم حرف بزنم ابوالفضل زنش خونم هستن..امیر گفت شوخی میکنی!گفتم نه کاملاجدیم وحالم خیلی بد بود...امیرگفت چراانقدرخودت خوار خفیف کردی بدبخت بالاتراز سیاهی که رنگی نیست نهایتش اینه باباتم بیرونت میکنه میای پیش خودم بخدامن سرحرفم هستم وهمه جوره ازحمایت میکنم فقط بایدخودت بخوای بروازابوالفضل شکایت کن مهریه اتم بذار اجرا...گفتم اگربفهمه خونه روفروختم به این راحتی کوتاه نمیادمخصوصا اگربو ببره پشت این ماجرا تویی..گفت توخونه روبه من نفروختی نترس اون نمیتونه تهش دربیاره،دیگه موندنت تواون زندگی بی فایده است خودت نجات بده..حق باامیربودولی خب من هنوزم ازاتفاقات بعدازاین رسوایی میترسیدم...
ادامه در پارت بعدی 👇
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتاد_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. نمیتونم بگم چقدرح
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتاد_هشت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
میخواستم دوستانه ازابوالفضل جدابشم ولی یه جورای محال بود..اون شب اصلانتونستم راحت بخوابم دم صبح خوابم برده بودکه باصدای ابوالفضل بیدارشدم پشت دربودصدام میکردصبحانه روبراشون اماده کنم!!ازاتاق امدم بیرون دیدم منیژه بایه لباس بازروی مبل لم داده داره به پسرش شیرمیده بدون اینکه محلش بدم رفتم سمت اشپزخونه ابوالفضل پشت سرم بودباصدای بلندگفت زبون نداری سلام کنی باخشم برگشتم سمتش گفتم دهن منوبازنکن،خندیدگفت مثلادهنت بازکنی چه غلطی میخوای بکنی!؟همون موقع منیژه باعشوه گفت ابوالفضل جان سرصبح اوقات خودت تلخ نکن عشقم!!..ابوالفضل باچاپلوسی گفت باشه عزیزم فقط بخاطرتوکوتاه میام..باسرصدای زیادکه نشونه ی اعتراضم بودصبحانه روبراشون اماده کردم رفتم تواتاق یکساعتی که گذشت،ابوالفضل امدتواتاق گفت بامنیژه دارم میرم بیرون لباسهای نیکان بشوربرای شامم یه غذای رژیمی بذار منیژه شبهاغذای سبک میخوره
وقاحتشون حدحساب نداشت بدون اینکه جوابش بدم دراز کشیدم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#کودکانه
هرگز از هوش خوب فرزندمان نگوییم، از تلاش زیادش بگوییم.
اگر از هوشش گفتیم، دیر یا زود، با هر شکست یا اشتباه، باور خود را به هوش بالایش و به حرفهای ما از دست خواهد داد.
زندگی جایی نیست که شکست یا اشتباه، اجتناب پذیر باشد. اما وقتی از تلاش زیادش گفتیم، اگر هم شکست یا اشتباه کرد، باورش را به خودش از دست نمیدهد. بلکه تصمیم میگیرد که بهتر و بیشتر تلاش کند. هر شکستی او را محکمتر و پرتلاشتر خواهد کرد.
ضمن اینکه به تدریج خواهد آموخت، که چیزی باعث افتخار است که برای تلاشش، زحمت کشیده باشد. نه چیزی که با آن، به دنیا آمده باشد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#ایده_های_زنونه🦩🌿*-*
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿
گلبانو ها توجه کنید
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ
👈 مرد ها نه دوست دارند خیلی خیلی رمانتیك و احساساتی باشند و نه این كه احساسات شان را كاملا پنهان و سركوب كنند. یك مرد برای این كه از احساساتش حرف بزند، باید در مقابل همسرش احساس امنیت كند. او باید فكر كند، احساساتش برای شما ملموس و قابل پذیرش است و بدون این كه در موردشان قضاوت كنید آن ها را می شنوید. در بسیاری مواقع مرد ها فكر می كنند، با همسرشان زبان مشتركی ندارند و حرف زدن از احساسات شان به قیمت یك سوء تفاهم بزرگ تمام می شود. به همین دلیل آن ها تا نشانه های درست نبودن این موضوع را در شما و زندگی شان نبینند، از آنچه درون شان می گذرد حرف نمی زنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️ زن و شوهر، هرچه بیشتر به هم محبّت کنند، نه تنها کم نمیشود بلکه زیبایی زندگیشان افزونتر میگردد. محبّت میان آنان، سرچشمهی آرامش و اعتماد است؛ نوری که دلها را روشن میکند و پیوندشان را استوارتر میسازد.
🌹 این عشق و محبّت، از جنس محبّتهای خدایی است؛ پاک، بیپایان و پر برکت. هرچه افزونتر شود، زندگی شیرینتر و دلها آرامتر میشوند. چه زیباست وقتی زن و شوهر، با هر نگاه و هر لبخند، محبّت را در دل یکدیگر میکارند و باغ زندگیشان را شکوفا میسازند.
✨ محبّت حقیقی، سرمایهای است که هرچه بیشتر شود، نور و صفا در خانه جاریتر خواهد شد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتاد_هشت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. میخواستم دوستانه
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتاد_نه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
بدون اینکه جوابش بدم درازکشیدم روتخت،وقتی رفتن به مامانم زنگزدم تلفن خونه روجواب ندادبه گوشی بابام زنگزدم گفت توراه مشهدیم گفتم چرابی خبررفتید!!؟ گفت مامانت یهویی هوس زیارت کردماهم صبح زودراه افتادیم گفتم کی میاید؟گفت چهارپنج روزه برمیگردیم،نمیخواستم سفرشون خراب کنم چیزی بهش نگفتم بایدصبرمیکردم تابرگردن..برای اینکه خونه نمونم رفتم مغازه خودم رومشغول کردم هواتاریک شده بودکه برگشتم خونه..دیدم منیژه داره اشپزی میکنه ابوالفضلم بانیکان بازی میکرد بدون اینکه محلشون بدم رفتم تواتاق،ازگشنگی داشتم میمردم ولی چون منیژه تو اشپزخونه بود نرفتم چیزی بخورم که باهاش چشم توچشم نشم..تااخرشب منتظرموندم وقتی مطمئن شدم رفتن بخوابن ازاتاق امدم بیرون،رو گاز چیزی نبود تو یخچال نگاه کردم اونجاهم غذای نبود یهورفتم شراغ سطل زباله دیدم اضافه غذای تویخچال ریخته توسطل یعنی چاقو بهم میزدی خونم نمیومد،یه کم نون پنبرخوردم رفتم تواتاق..دیگه کم کم داشت کاسه صبرم لبریزمیشد...فرداشم صبح زودازخونه زدم بیرون.....
ادامه در پارت بعدی 👇
📚 #داستان_کوتاه
✍پسربچه ای پرنده زيبايی داشت و به آن پرنده بسيار دلبسته بود.
حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش میگذاشت و میخوابید.
اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار میكشیدند.
🔹هر وقت پسرک از كار خسته میشد و نمیخواست كاری را انجام دهد، او را تهديد میکردند كه الان پرندهاش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرک با التماس
میگفت : نه، كاری به پرندهام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام میدهم.
🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت :
خستهام و خوابم مياد.
برادرش گفت :
الان پرندهات را از قفس رها میکنم، كه پسرک آرام و محكم گفت :
🔹خودم ديشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم.
اين حكايت همه ما است.
تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است كه به آن دلبستهایم.
🔸پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پارهای زيبایی و جمالشان، عدهای مدرک و عنوان آكادمیک و خلاصه شيطان و نفس، هر كسی را به چيزی بستهاند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند.
🚨#پرندهات را آزاد کن
🔸میدونی ﭼﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻧﺴﻞ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﺮﺭﻭ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻦ؟
ﭼﻮﻥ ﻗﻨﺪﺍﻕ ﻧﻤﯿﺸﻦ، ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻗﻨﺪﺍﻕ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﺵ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﻣﻌﻨﯽ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺭﻭ می فهمه 😂😂
ﻣﺎﺭﻭ قنداق ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺗﻮ 2 ﻣﺘﺮ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭼﻨﺎﻥ می پیچیدند ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﭘﺴﺘﻤﻮﻥ ﮐﻨﻦ هاوایی ... ﻭﺍلله😕
الان بچه شیش ماهه تخت دو نفره داره، واسش موزیک لایت میذارن با نور کم تا بخوابه.
اونوقت زمان ما می ذاشتنمون رو پاهاشون به حالت سانترفیوژ ...😖
انقد تکونمون می دادن تا پلاسمای خونمون جدا می شد می رفتیم تو کما ... 😂😂
اينا رو بخونین و اگه لبخندی زدین به دیگرون هم هدیه کنین:
🔸بی سر و صدا وسايلتونو جمع کنيد، با صف بريد توو حياط، امروز معلم نداريد
یادش بخیر ...😌
✅یادتونه
توو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان باید نفر وسطی میرفت زیر میز 😐
✅یادتونه
نوک مداد قرمزای سوسمار که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد😌
✅یادتونه
موقع امتحان باید کیف میذاشتیم بینمون که تقلب نکنیم😁
✅یادتونه
یه مدت از این مداد تراشای رومیزی مد شده بود هر کی از اونا داشت خیلی با کلاس بود😀
✅یادتونه
پاک کن های جوهری ک یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش میخواستیم خودکار رو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره میکردیم یا سیاه و کثیف می شد😣
✅یادتونه
گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون نقاشی میکشیدیم بعد تند برگ میزدیم می شد انیمیشن😌
✅یادتونه
زنگ تفریح که تموم می شد ناظم دیگه نمیذاشت آب بخوریم😣
✅یادتونه
تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود خانه شوتش میکردیم😌
✅یادتونه
وقتی معلم می گفت برو گچ بیار انگار مشعل المپیک دستمون میدادن 😁
یادش ب خیر
یادت میاد؟ وقتی کوچیک بودیم...
؟ تلویزیون...
؟ با شام سبک...
؟با پنکه شماره 5...
مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین
//////// \\\\\\\\\
||| \\\\\\\ //////
؟ اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت.
؟ یادت میاد؟؟؟
وقتی صدای هواپیما رو میشندیم...
می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم✈️...
می نشستیم به انتظارکلاس سوم تا با خودکار بنویسیم✏...
یادت میاد؟؟؟
؟ وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو۱۲ و کوچکه رو4
؟یادت میاد؟؟؟
😍😍
وقتی نقاشی می کردی خورشیدو رو زاویه برگه می کشیدی... ✏؟؟؟ یاد ت میاد؟؟؟
فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه❤
یادت میاد؟؟؟
😍😍😍
در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه.☺؟
? یادت میاد؟؟؟
اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی و دهنتو با دستت پاک میکردی... ☺؟؟؟
? بگذارش به اشتراک تا لبخند رولب همه جاری کنی.
اين متن آرامش خوبی به آدم میده.،
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم؟
هر کجا خندیدی، هر کجا خنداندی
انجا خانه خوشبختى است
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli