❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_یک اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام گفت ابوالفضل خ
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نود_دو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
ابوالفضل فکرکرد شوخی میکنم گفت همچین دل جراتی نداری،گفتم دارم خوبشم دارم حالاکه اینجوری شدازمهریه ام نمیگذرم..گذشت تافرداش که رفتم مغازه داشتم الگولباس مشتری میکشیدم که یهوابوالفضل امدتومغازه دربست
بادیدنش گفتم چی میخوای؟حرفم تموم نشده بودکه باکمربندتودستش افتادبه جونم ازدردجیغ میزدم فحش های رکیک بهم میدادمیگفت باکی ریختی روهم خونه روبه کی فروختی زنیکه هرزه،باسرصدام همسایه امدن پشت درمغازه که کمکم کنن ولی درقفل بودبه ناچاربه پلیس زنگزدن وقتی پلیس امدبازم ابوالفضل دربازنکردبه اوناهم فحش میداد..انقدر با سگک کمربند به سر صورتم زده بودکه نیمه بی هوش بودم نا نداشتم ازجام بلند بشم پلیس قفل درشکوندواردمغازه شد،بادیدن حال روزم به اورژانس زنگدزدن ابوالفضلم دستگیرکردن بردن کلانتری..وقتی منوبردن بیمارستان به خانوادم خبردادن مامانم تامنودیدازحال رفت بابام زدزیرگریه هرکس بهم دست میزجیغ میزدم تمام بدنم زخم بود،پلیس امدبیمارستان صورت جلسه کردبابام ازابوالفضل شکایت کرد.....
ادامه در پارت بعدی 👇
#انگیزشی
وقتی به چیزای منفی فکر نکنی..
وقتی سعی میکنی کتاب بخونی..
وقتی تلاش میکنی که هر روز بهتر از دیروز باشی..
وقتی شکرگزار چیزهایی که داری، باشی..
وقتی هدف داشته باشی و براش قید خیلی از بیرون رفتن ها و خوش گذرونیاتو میزنی..
و وقتی ساده و مهربونی و سعی میکنی هر روز به همه کمک کنی؛ تو یکی از کسایی هستی که دنیارو قشنگ تر میکنه و قطعا به هدفش میرسه..
اصلا واسه چی به آرزوهات نرسی؟!همینجوری خوب باش!دنیا به مثل تو زیاد نیاز داره...
مثبت فکر کنید ...
♥️🍃
ﺍﺯ #ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ_ﺳﻤﯿﻌﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
چرﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟!!!
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﻳﺎ ، ﻣﺮﻏﺎبی ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ؛ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ
ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺱ ﻣﺎﻟﻴﺪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ
ﻭ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺳﻤﺖ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﮔﻞ ﺧﺸﮏ شود ؛ ﺍﻳﻨﻄﻮﺭﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺖ ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ !!!/ پروفسور سمیعی
#پروفسور_سمیعی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
شخصی میگفت:سرم توگوشی بود و مشغول بودم،برادرم اومد پیشم و گفت:خواهردلم گرفته،میخوام کمی باهات حرف بزنم!گفتم:باشه حالا برو شب صحبت میکنیم
🍃🥀برادرم رفت و عصر همون روز تصادف کرد و مرد و من نتونستم باهاش حرف بزنم ببینم چرا دلش گرفته بود و حرفش چی بود؟!
🍃🥀گوشیو همون روز زد شکست و گفت این گوشی ای که منو از برادرم جدا کرد رو نمیخوام(ولی چه فایده)
🍃🥀میگفت: حسرت به دلم موند که فقط یه لحظه فقط یه لحظه بشینم با برادرم حرف بزنم!
🍃🥀قدر آدمهای واقعی اطرافمون رو بدونیم و کارهامون رو اولویت بندی کنیم،فراموش نکنیم که این گوشی و تکنولوژی ها و این شبکه های اجتماعی برای استفاده بهینه و اوقات فراغته،نباید بشن رکن اصلی زندگی هامون و مارو ازاصلی ترین های زندگی مون جدا کنند.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺
جملات مخرب
بعضی جملات هستن که وقتی گفته میشن، یه برداشت دیگه ای تو ذهن مخاطب ایجاد میکنه. انگار یه جور دیگه شنیده میشن!!
هیچ فرقی هم بین خانوم و آقا نداره.
چون روی صحبت ما با خانومهاست، مثالهای زیر آورده شده باید از بکار بردن این طور جملات اجتناب کنی وگرنه مطمئن باش امتیاز منفی میگیری
🔹بیان خانوم:
چرا نمی ایستی از یکی آدرس رو بپرسی؟
🔹شنیدن آقا:
تو حتی عُرضه ی پیدا کردن یه آدرس رو هم نداری!!
🔹بیان خانوم:
دوست دارم روابطمون بهتر باشه
🔹شنیدن آقا:
تو بلد نیستی چطور با من رفتار کنی؛ من اصلا خوشبخت نیستم
🔹بیان خانوم:
اگه نمیدونی چطوری اینکار رو انجام بدی، خب از فلانی بپرس
🔹شنیدن آقا:
تو داری اشتباه میکنی و به تنهایی از عهده ی کارهات برنمیای
از مجموع این طرز بیان خانوم، این برداشت برای آقا بوجود میاد که انگار دارن بهش میگن :
نمیشه به تو اعتماد کرد
❌و این خیلی خطرناکه
هم برای شما
هم برای همسرت
هم برای بچه هاتون
♡••࿐@hamsaranh
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. ابوالفضل فکرکرد شوخی
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نود_سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
سه روزبیمارستان بودم بعدش مرخصم شدم وحدودا۲هفته ای هم توخونه استراحت کردم تایه کم حالم بهترشد،تواین مدت هیچ کدوم ازخانواده ابوالفضل نیومدن دیدنم یازنگبزنن حالم بپرسن برعکس طلبکاربودن پشت سرمم کلی حرف زده بودن که به گوشمون میرسوندن..ابوالفضل اشناداشت چندروزبعدازاین اتفاق باگذاشتن سندامدبیرون..یادمه توحیاط نشسته بودم که امیربهم زنگزدازصداش فهمیدم خیلی سرحال نیست وقتی دلیلش پرسیدم گفت چندشب خوابهای اشفته میبینم نمیدونم تعبیرش چیه،گفتم میشه یکیش برام تعریف کنی..گفت خواب دیدم ابوالفضل باچوب انقدرزدت که تمام صورتت خونی شده سرت دست پات شکسته گاهی توخواب با داد بلندمیشم که مامانم برام اب میاره تایه کم آروم بشم..خیلی تعجب کردم انگارمایه روح بودیم تو دوتابدن،میدونستم امیراهل دروغ گفتن نیست کسی هم بهش چیزی نگفته اخه توشهرمااشنایی نداشت..گفتم خوابت عین حقیقته ازابوالفضل کتک خوردم چندروزی هم بیمارستان بودم گفت عکس بفرست ببینمت...
این متن قشنگه بخونید ...
🤍 وقتی یکیو دوست داری ...
اشکشو در نیار ...
با اشکاش از چشماش میوفتی ...
💜 ازش فاصله نگیر ...
اگه سرد شه دیگه درست نمیشه ...
🤍 باهاش قهر نکن ...
بی تو بودن رو یاد میگیره ...
💜 تهدیدش نکن ...
دعواش نکن ...
میره پشته یکی دیگه قایم میشه !
اون آدم پناهش میشه ...!!
🤍 اگه دوستش داری ...
همونجوری که هست دوستش داشته باش ،
سعی نکن عوضش کنی!!
💜 اگه دوستش داری ...
اشتباهاتشو به روش نیار ... آدم جایز و الخطاست...!!
🤍 بذار یاد بگیره دنیاش و زندگیش تویی !؟؟
نذار بره جای دیگه ازدست تو گریه کنه اون موقعست که دیگه تو ، توی قلبش
جایی نداری....
📚حسودی
روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایهاى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مىبرد و مىكوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمىبرد و خواجه به حال خود باقى بود.
عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.
خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فىالحال مردند.
خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.
این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. سه روزبیمارستان بودم
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نود_چهار
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
زیرچشمم روی پیشونیم هنوزکبودبود
براش عکس فرستادم تاعکسم دید دوباره زنگزدگفت شکایت کردی یاخودم بیام حق این اشغال کف دستش بذارم،گفتم تودخالت نکن اوضاع بدترمیشه نگران نباش بابام دیگه راضی شده طلاق بگیرم..سرتون دردنیارم چندماهی باابوالفضل خانوادش درگیربودیم تابلاخره رضایت دادتوافقی جدابشیم ولی روزی که صیغه طلاق خوندیم بهم گفت فکرنکن دست ازسرت برمیدارم نمیذارم اب خوش ازگلوت پایین بره بلاخره میفهمم خونه روبه کی فروختی وحقم ازت میگیرم من به این راحتی ازاین خونه نمیگذرم..به حرفش اهمیت ندادم گفتم هرغلطی دلت میخوادبکن..روزی که رسمی جداشدیم یه نفس راحت کشیدم هرچندتوخونه ی بابام ارامش نداشتم بخاطررفت امدزیادی که داشتن ولی مجبوربودم یه مدت تحمل کنم تابابام راضی کنم بذاره مستقل زندگی کنم...تواین مدت امیرگاهی بهم زنگ میزدولی اونم درگیرکارهای طلاقش بودبااینکه مهریه زنش داده بودولی زنش راضی نمیشدطلاق بگیره میگفت بایداخلاق رفتارت باب میل باشه هرچی خانوادم میگن گوش بدی وبزرگترین مشکلشون نداشتن تفاهم بودکه خانمش نمیخواست اینوقبول کنه...
ادامه در پارت بعدی 👇