eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺 جملات مخرب بعضی جملات هستن که وقتی گفته میشن، یه برداشت دیگه ای تو ذهن مخاطب ایجاد میکنه. انگار یه جور دیگه شنیده میشن!! هیچ فرقی هم بین خانوم و آقا نداره. چون روی صحبت ما با خانومهاست، مثالهای زیر آورده شده باید از بکار بردن این طور جملات اجتناب کنی وگرنه مطمئن باش امتیاز منفی میگیری 🔹بیان خانوم: چرا نمی ایستی از یکی آدرس رو بپرسی؟ 🔹شنیدن آقا: تو حتی عُرضه ی پیدا کردن یه آدرس رو هم نداری!! 🔹بیان خانوم: دوست دارم روابطمون بهتر باشه 🔹شنیدن آقا: تو بلد نیستی چطور با من رفتار کنی؛ من اصلا خوشبخت نیستم 🔹بیان خانوم: اگه نمیدونی چطوری اینکار رو انجام بدی، خب از فلانی بپرس 🔹شنیدن آقا: تو داری اشتباه میکنی و به تنهایی از عهده ی کارهات برنمیای از مجموع این طرز بیان خانوم، این برداشت برای آقا بوجود میاد که انگار دارن بهش میگن : نمیشه به تو اعتماد کرد ❌و این خیلی خطرناکه هم برای شما هم برای همسرت هم برای بچه هاتون ♡••࿐@hamsaranh •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. ابوالفضل فکرکرد شوخی
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. سه روزبیمارستان بودم بعدش مرخصم شدم وحدودا۲هفته ای هم توخونه استراحت کردم تایه کم حالم بهترشد،تواین مدت هیچ کدوم ازخانواده ابوالفضل نیومدن دیدنم یازنگبزنن حالم بپرسن برعکس طلبکاربودن پشت سرمم کلی حرف زده بودن که به گوشمون میرسوندن..ابوالفضل اشناداشت چندروزبعدازاین اتفاق باگذاشتن سندامدبیرون..یادمه توحیاط نشسته بودم که امیربهم زنگزدازصداش فهمیدم خیلی سرحال نیست وقتی دلیلش پرسیدم گفت چندشب خوابهای اشفته میبینم نمیدونم تعبیرش چیه،گفتم میشه یکیش برام تعریف کنی..گفت خواب دیدم ابوالفضل باچوب انقدرزدت که تمام صورتت خونی شده سرت دست پات شکسته گاهی توخواب با داد بلندمیشم که مامانم برام اب میاره تایه کم آروم بشم..خیلی تعجب کردم انگارمایه روح بودیم تو دوتابدن،میدونستم امیراهل دروغ گفتن نیست کسی هم بهش چیزی نگفته اخه توشهرمااشنایی نداشت..گفتم خوابت عین حقیقته ازابوالفضل کتک خوردم چندروزی هم بیمارستان بودم گفت عکس بفرست ببینمت...
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
این متن قشنگه بخونید ... 🤍 وقتی یکیو دوست داری ... اشکشو در نیار ... با اشکاش از چشماش میوفتی ... 💜 ازش فاصله نگیر ... اگه سرد شه دیگه درست نمیشه ... 🤍 باهاش قهر نکن ... بی تو بودن رو یاد میگیره ... 💜 تهدیدش نکن ... دعواش نکن ... میره پشته یکی دیگه قایم میشه ! اون آدم پناهش میشه ...!! 🤍 اگه دوستش داری ... همونجوری که هست دوستش داشته باش ، سعی نکن عوضش کنی!! 💜 اگه دوستش داری ... اشتباهاتشو به روش نیار ... آدم جایز و الخطاست...!! 🤍 بذار یاد بگیره دنیاش و زندگیش تویی !؟؟ نذار بره جای دیگه ازدست تو گریه کنه اون موقعست که دیگه تو ، توی قلبش جایی نداری.... ‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚حسودی روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه‌اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى‌برد و مى‌كوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى‌برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى‌الحال مردند. خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. سه روزبیمارستان بودم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. زیرچشمم روی پیشونیم هنوزکبودبود براش عکس فرستادم تاعکسم دید دوباره زنگزدگفت شکایت کردی یاخودم بیام حق این اشغال کف دستش بذارم،گفتم تودخالت نکن اوضاع بدترمیشه نگران نباش بابام دیگه راضی شده طلاق بگیرم..سرتون دردنیارم چندماهی باابوالفضل خانوادش درگیربودیم تابلاخره رضایت دادتوافقی جدابشیم ولی روزی که صیغه طلاق خوندیم بهم گفت فکرنکن دست ازسرت برمیدارم نمیذارم اب خوش ازگلوت پایین بره بلاخره میفهمم خونه روبه کی فروختی وحقم ازت میگیرم من به این راحتی ازاین خونه نمیگذرم..به حرفش اهمیت ندادم گفتم هرغلطی دلت میخوادبکن..روزی که رسمی جداشدیم یه نفس راحت کشیدم هرچندتوخونه ی بابام ارامش نداشتم بخاطررفت امدزیادی که داشتن ولی مجبوربودم یه مدت تحمل کنم تابابام راضی کنم بذاره مستقل زندگی کنم...تواین مدت امیرگاهی بهم زنگ میزدولی اونم درگیرکارهای طلاقش بودبااینکه مهریه زنش داده بودولی زنش راضی نمیشدطلاق بگیره میگفت بایداخلاق رفتارت باب میل باشه هرچی خانوادم میگن گوش بدی وبزرگترین مشکلشون نداشتن تفاهم بودکه خانمش نمیخواست اینوقبول کنه... ادامه در پارت بعدی 👇
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. زیرچشمم روی پیشونی
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. البته من وقتی فهمیدم خانمش راضی به جدایی نیست سعی کردم ازامیریه کم فاصله بگیرم تاخودش تصمیم نهایی روبگیره ودراخرم امیرحاضربه قبول هیچ کدوم ازشرط شروط خانمش نشدبعدازکلی کش مکش جداشدنحالادیگه جفتمون ازادبودیم میتونستیم برای ایندمون تصمیم بگیریم..ارتباط منو امیربعدازجدایی عاشقانه شدبازم مثل قدیم برای دیدنم میومدشهرمون بهم سرمیزدوباهم بیرون میرفتیم کنارهم کلی بهمون خوش میگذشت،البته بازم مجبوربودبم دزدکی بریم چون نمیخواستیم فعلاکسی بفهمه،هشت ماهی ازجدایم گذشت بودکه سرکله یکی دوتاخواستگاربرام پیداشدیکیشون مجردبودچندسال ازخودم بزرگتر بود،یکیشونم یه بچه داشت ازخانمش جداشده بودوقتی مامانم بهم گفت به شدت مخالفت کردم گفتم فعلابه ازدواج فکرنمیکنم میخوام یه کم ارامش داشته باشم..شایدبگیدچرا امیرنمیومدخواستگاری اونم مثل من یه پرسه سخت‌ برای جدای پشت سرگذاشته بودمیخواست یه کم به ارامش برسه بعدواردرابطه ی جدیدبشه یه جورای جفتمون نمیخواستیم فعلامسولیت یه زندگی جدیدروبه عهده بگیریم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
زوجی تنهادوسال اززندگیشان گذشته بودبه تدریج بامشکلاتی درجریان مراودات خودمواجه شدند به گونه ای که زن معتقدبودازاین زندگی بی معنابیزاراست زیراهمسرش طرفداررمانتیسم نبود .بدین سبب روزی ازروزهابه شوهرش گفت:که بایدازهم جداشویم اماشوهرپرسیدچرا...!!!! زن جواب دادمن ازاین زندگی سیر شده ام دلیل دیگری وجودندارد... تمام عصرآنروزشوهربه آرامی سیگارمیکشیدوحرفی نمیزد.. زن بسیار غمگین شده دراین اندیشه بودکه شوهرش حتی برای ماندن، اورامتقاعدنمیسازد تااینکه شوهرازاوپرسید:چطورمیتوانم توراازتصمیم منصرف کنم؟ زن درجواب گفت:توبایدبه یک سوال من پاسخ دهی اگرپاسخ تومراراضی کندمن ازتصمیمم منصرف خواهم شد. سپس ادامه دادمن گلی درکنارپرتگاه رابسیاردوست دارم امانتیجه ی چیدن آن گل مرگ خواهدبودآیاتوآنرابرای من خواهی چید؟ شوهرکمی فکرکردوگفت:فرداصبح پاسخ این سوال تورامیدهم صبح روزبعدزن بیدارشدومتوجه شدکه شوهرش درخانه نیست وروی میزنوشته ایی زیرفنجان شیرگرم دیده میشود زن شروع به خواندن نوشته ی شوهرش کردکه میگفت : عزیزم من آن گل رانخواهم چید.امابگذارعلت آن رابرایت توضیح دهم....... اول اینکه توهنگامی که باکامپیوترتایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکررمیشوی وبجزگریه چاره ی دیگری نداری به همین دلیل من بایدزنده باشم تابتوانم اشتباه توراتصحیح کنم.. دوم اینکه توهمیشه کلیدرافراموش میکنی من بایدزنده باشم تادررابرایت بازکنم.. سوم اینکه توهمیشه به کامپیوترنگاه میکنی این نشان میدهدتونزدیک بین هستی من بایدزنده باشم تاروزی که پیرمیشوی ناخن های توراکوتاه کنم. به همین دلیل مطمئنا" کسی وجودنداردکه بیشترازمن عاشق توباشدومن هرگزآن گل رانخواهم چید..؟ اشکهای زن جاری شداشکهایی که مانندگل درخشان وشفاف بودوی به خواندن نامه ادامه داد. عزیزم اگرتوازپاسخ من خرسندشدی لطفا" دررابازکن زیرا...من نانی که تودوست داری رادردست دارم.. زن دررابازکردودیدشوهرش همچنان درانتظارایستاده است زن اکنون میدانست که هیچکس بیشترازشوهرش اورادوست ندارد... آری" عشـــــــــــــــــق " همان جزئیات ریزمعمولی وعادی زندگی روزانه اس‌ت که خیلی ساده وبی اهمیت ازکنارآنهامیگذریم.....♥
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. البته من وقتی فهمید
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. متاسفانه خانواده من دیدگاه خیلی بسته ای داشتن فکرمیکردن چون من مطلقه ام نبایدزیادتنهابمونم وبایدزودازدواج کنم که پشت سرم حرف حدیث نباشه واین موضوع خیلی اذیتم میکردحتی گاهی بابام بهم میگفت مغازه روپس بده نمیخوادبری سرکار،هرروز در رفت امدی این جماعت یکی رومیبندن بهت!! من مشتری اقا برای تعمیرات زیادداشتم ولی بعدازطلاقم ازترس بابام حرف مردم هیچ کدوم دیگه قبول نمیکردم،یه مدت اینجوری تحمل کردم تایه شب بخاطرکارم دیررسیدم خونه..اون روزبایدیه کارمجلسی روتحویل میدادم وتادیروقت مغازه موندم فکرش بکنیدخسته کوفته برسی خونه غرغرهای پدرومادری روتحمل کنی که ازاول عمرشون برای مردم زندگی کردن،وقتی لباسم عوض کردم مامانم شروع کردبه غرغر زدن که این موقع شب میای خونه یکی ببینه نمیگه سرکاربودی میگن لابد دنبال بی بندباری هستی ووو بابام ازاون ورشروع کرد..دیگه واقعاتحملشون نداشتم،بدون اینکه شام بخورم برگشتم تواتاقم به امیرپیام دادم مثل همیشه سریع جوابم دادگفتم دیگه نمیتونم شرایط خونه روتحمل کنم میخوام بیام تهران زندگی کنم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش امشب همون شبی باشه که فرداش پر از خبرای خوب و دلخوشی باشه.... شبت پر از آرامـش ✨ و معجزه‌های قشنگ خـدا