eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃 ⭐️دخالت در زندگی دیگران "کنجاوی" نیست ، اسمش "فضولیه" . ⭐️تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ، اسمش "توهین" است . ⭐️هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرد هست . ⭐️بازی با احساسات مردم "زرنگی" نیست اسمش "هرزگی" هست . ⭐️خراب کردن یه نفر توی "جمع" جوک نیست اسمش "کمبود" هست . 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. خلاصه بعدازاینکه کبود
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. همون شب خانواده هامون به توافق رسیدین.. قرار شد۲هفته بعدش عقدکنیم یه مهمونی خانوادگی بگیریم بریم سرخونه زندگیمون،خانواده امیر۲روزمهمون مابودن بعدرفتن..به پیشنهادخانواده امیرمراسم تهران برگزارمیشد..منوخواهرکوچیکم زودتررفتیم وچندروزبعدشم پدرومادرم امدن،امیرتوخریدعروسی برام سنگ تموم گذاشت گاهی دعواش میکردم میگفتم واجب نیست انقدرولخرجی کنی درجوابم میگفت یکبارعروسی میکنیم دوستدارم ازهمه چی بهترینش برات بخرم..خلاصه منوامیرعقدکردیم ویه شب بعدازعقدمون یه مهمونی دادیم زندگیمون رسماشروع کردیم..منو امیر احتیاج به جهیزیه نداشتیم چون خودمون همه ی وسایل داشتیم،امیر یه واحد اپارتمان داشت که اجاره داد بود خونش حدود ۱۵۰ متر بود قرار شد چندماهی توخونه ی من زندگیم کنیم تامستاجرش بره بعدش جابجا بشیم..خداروشکرزندگی خیلی خوبی کنارهم داشتیم همه چی خوب بودتابرای تعطیلات عیدرفتیم شهرستان،غیر از فامیل درجه یک کسی از ازدواج من خبرنداشت البته من خودم نمیخواستم فعلاکسی چیزی بدونه.... ادامه در پارت بعدی 👇
*💓* ╲\╭┓ ╭🌺╯ ┗╯\. غیرت مردانه این نیست که مدام گوشزد کنی این را بکن، آن کار را نکن این را بپوش، آن را نپوش... این جا برو،آن جا نرو... غیرت مردانه ات را زمانی نشان بده که وقتی میفهمی معشوقه ات غمگین است او را به حال خودش رها نکنی... اجازه ندهی غصه بخورد... او را آرام‌ کنی... در آغوش بگیری غیرت مردانه یعنی اجازه ندهی اشک معشوقه ات از چشمانش سرازیر شود... 👤امیرعلی اسدی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃 این شعر زیباست👌 ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑه ﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ ” ﺁ ” ﺭﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ را ؛ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﺎ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ "جهل" ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ "حقه ی" ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ "عشق" ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ که ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ "خون دل" ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ "شیاد" ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ ﺑﻮﯼ "مرگ"ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ "سرطان" ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ "زیرکی" ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﯾﺎ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ؛ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﻮﺷﮏ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ "محبت" ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” تا " یا" را 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد ! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عوض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد ، سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد ! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری انتخاب گردد . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید ، استاد گفت : دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از « بی امکانی » به عنوان نقطه قوت است 🌸یاد بگیر که در زندگی، به نقاط ضعف خود به دید فرصت نگاه کنی.❤️ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. همون شب خانواده هام
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. البته من خودم نمیخواستم فعلاکسی چیزی بدونه,از بعدازطلاق ازابوالفضل خبرنداشتم اماشنیده بودم رفته شیراز،یادمه پنجم عیدبود داشتیم باامیرازخونه ی عمه ام برمیگشتیم که سرکوچه ابوالفضل باماشین پیچید جلومون..خودش تنهابودوقتی منو امیرباهم دیدپاش گذاشت رو ترمزیهو نگهداشت،چنددقیقه ای مات مبهوت بهمون زول زد..من سعی کردم به روی خودم نیارم ولی امیربهش اخم کرد دست منو محکم فشار دادگفت چراوایستادی راه بیفت..بادیدن ابوالفضل تودلم خالی شد ولی سعی کردم خودم قوی نشون بدم دست امیرمحکم گرفتم گفتم بریم عزیزم،ابوالفضل انگارخشکش زده بودچون تاوقتی مابریم توخونه سرکوچه وایستاده بودنگاهمون میکرد..تا رسیدم توحیاط یه نفس راحت کشیدم به امیرگفتم بهتره برگردیم تهران گفت ازچی میترسی؟!تودیگه الان زن قانونی من هستی اگرابوالفضل دست ازپاخطاکنه بلای به سرش میارم که توکتابهابنویسن نمیخواستم امیر وابوالفضل باهم درگیربشن..... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌
🌱🕊🌱🕊🌱🕊🌱🕊 ⭕️👈حکایتی بسیار زیبا و خواندنی يك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غريب بود و مردم هم غريبه توی خانه‌هاشان راه نمیدادند همين‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد می كنند . از کسی پرسيد ، اينجا چه خبره ؟ گفت زنی درد زايمان دارد و سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه ولی نمیزاد . ما دنبال دعا نويس می گرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم . مرد تا اين حرف را شنيد گفت : بابا دعانويس را خدا براتون رسونده ، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را به طويله بردند ، خودش را هم زير كرسی نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد . مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت : اين كاغذ را در آب بشوريد و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائيد و بچه صحيح و سالم به دنيا آمد . از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند . بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته : خودم بجا ، خرم بجا ، ميخوای بزا ، ميخوای نزا . . . . 👤عبید_زاکانی به امید رهائی بشر از خرافات 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷🔹🔹🔹🔹 کوتاه.. روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیل‌تان را بدهید تا ضوابط کاری‌تان را برای‌تان ارسال کنیم. مرد گفت: من ایمیل ندارم. مدیر گفت: شما می‌خواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم. مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد. از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر می‌فروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد. یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیل‌تان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: ایمیل ندارم. مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی می‌شدین. مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم...... گاهی نداشته‌های ما به نفع ماست.❤️ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 پروین اعتصامی محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست! گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟ گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. البته من خودم نمیخوا
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. نمیخواستم امیر وابوالفضل باهم درگیربشن گفتم همه اینارومیدونم وباوجودت هیچ غمی ندارم ولی الان چندروزه امدیم برگردیم تهران دونفری یه سفرچندروزه بریم..امیر وقتی دید واقعا دوستندارم بمونم گفت باشه برمیگردیم همون شب تمام وسایلمون جمع کردیم که صبح زودبرگردیم...مامانم وقتی این همه عجله منوبرای برگشتن دیدشک کردگفت چی شده؟شمافرداشب خونه خواهرت دعوتی بودیدزشته اینجوری برید،به ناچار جریان برای مامانم تعریف کردم گفتم صلاح مااینکه که برگردیم خودم به خواهرم زنگ میزنم ازش عذرخواهی میکنم..خلاصه مافرداش برگشتیم تهران و۲روزبعدش باخانواده امیرراهی شمال شدیم وتعطیلات خیلی خوبی روپشت سرگذاشتیم،۱۰روزبعدازتعطیلات عیدداشتم ازخونه ی مادرشوهرم تنهای برمیگشتم که احساس کردم یه موتوری داره تعقیبم میکنه مسیرخونه روعوض کردم رفتم سمت بازار یه کم که رفتم..دیگه ندیدمش خیالم که راحت شدرفتم خونه،فرداش بایدیه لباس مجلسی تحویل میدادم به امیرگفتم صبح زودکه میری منم بذارمغازه... ادامه در پارت بعدی 👇
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در کتابی خواندم..... 🌸🍃🍃🍃