eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد ! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عوض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد ، سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد ! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری انتخاب گردد . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید ، استاد گفت : دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از « بی امکانی » به عنوان نقطه قوت است 🌸یاد بگیر که در زندگی، به نقاط ضعف خود به دید فرصت نگاه کنی.❤️ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. همون شب خانواده هام
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. البته من خودم نمیخواستم فعلاکسی چیزی بدونه,از بعدازطلاق ازابوالفضل خبرنداشتم اماشنیده بودم رفته شیراز،یادمه پنجم عیدبود داشتیم باامیرازخونه ی عمه ام برمیگشتیم که سرکوچه ابوالفضل باماشین پیچید جلومون..خودش تنهابودوقتی منو امیرباهم دیدپاش گذاشت رو ترمزیهو نگهداشت،چنددقیقه ای مات مبهوت بهمون زول زد..من سعی کردم به روی خودم نیارم ولی امیربهش اخم کرد دست منو محکم فشار دادگفت چراوایستادی راه بیفت..بادیدن ابوالفضل تودلم خالی شد ولی سعی کردم خودم قوی نشون بدم دست امیرمحکم گرفتم گفتم بریم عزیزم،ابوالفضل انگارخشکش زده بودچون تاوقتی مابریم توخونه سرکوچه وایستاده بودنگاهمون میکرد..تا رسیدم توحیاط یه نفس راحت کشیدم به امیرگفتم بهتره برگردیم تهران گفت ازچی میترسی؟!تودیگه الان زن قانونی من هستی اگرابوالفضل دست ازپاخطاکنه بلای به سرش میارم که توکتابهابنویسن نمیخواستم امیر وابوالفضل باهم درگیربشن..... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌
🌱🕊🌱🕊🌱🕊🌱🕊 ⭕️👈حکایتی بسیار زیبا و خواندنی يك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غريب بود و مردم هم غريبه توی خانه‌هاشان راه نمیدادند همين‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد می كنند . از کسی پرسيد ، اينجا چه خبره ؟ گفت زنی درد زايمان دارد و سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه ولی نمیزاد . ما دنبال دعا نويس می گرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم . مرد تا اين حرف را شنيد گفت : بابا دعانويس را خدا براتون رسونده ، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را به طويله بردند ، خودش را هم زير كرسی نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد . مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت : اين كاغذ را در آب بشوريد و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائيد و بچه صحيح و سالم به دنيا آمد . از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند . بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته : خودم بجا ، خرم بجا ، ميخوای بزا ، ميخوای نزا . . . . 👤عبید_زاکانی به امید رهائی بشر از خرافات 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷🔹🔹🔹🔹 کوتاه.. روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیل‌تان را بدهید تا ضوابط کاری‌تان را برای‌تان ارسال کنیم. مرد گفت: من ایمیل ندارم. مدیر گفت: شما می‌خواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم. مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد. از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر می‌فروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد. یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیل‌تان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: ایمیل ندارم. مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی می‌شدین. مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم...... گاهی نداشته‌های ما به نفع ماست.❤️ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 پروین اعتصامی محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست! گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟ گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. البته من خودم نمیخوا
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. نمیخواستم امیر وابوالفضل باهم درگیربشن گفتم همه اینارومیدونم وباوجودت هیچ غمی ندارم ولی الان چندروزه امدیم برگردیم تهران دونفری یه سفرچندروزه بریم..امیر وقتی دید واقعا دوستندارم بمونم گفت باشه برمیگردیم همون شب تمام وسایلمون جمع کردیم که صبح زودبرگردیم...مامانم وقتی این همه عجله منوبرای برگشتن دیدشک کردگفت چی شده؟شمافرداشب خونه خواهرت دعوتی بودیدزشته اینجوری برید،به ناچار جریان برای مامانم تعریف کردم گفتم صلاح مااینکه که برگردیم خودم به خواهرم زنگ میزنم ازش عذرخواهی میکنم..خلاصه مافرداش برگشتیم تهران و۲روزبعدش باخانواده امیرراهی شمال شدیم وتعطیلات خیلی خوبی روپشت سرگذاشتیم،۱۰روزبعدازتعطیلات عیدداشتم ازخونه ی مادرشوهرم تنهای برمیگشتم که احساس کردم یه موتوری داره تعقیبم میکنه مسیرخونه روعوض کردم رفتم سمت بازار یه کم که رفتم..دیگه ندیدمش خیالم که راحت شدرفتم خونه،فرداش بایدیه لباس مجلسی تحویل میدادم به امیرگفتم صبح زودکه میری منم بذارمغازه... ادامه در پارت بعدی 👇
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در کتابی خواندم..... 🌸🍃🍃🍃
در کتابی خواندم: وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم دوستی برایم با بغض تعریف کرد: وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا شده، دیدم دیگر لبخند هایش برای من نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم گفتم چرا دیوانه شدی؟ لبخندی درد مند زدو گفت: وقتی که فهمیدم عاشقش هستم دیدم برای من خودکشی کرده مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون میکشید فریاد میزند پرسیدم این قبر کیست؟ گفت: پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع کردم . جلسه که تمام شد با دوستانم به گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به دیدن پدرم رفتم جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی هایم افتاده بود مرد گریه کردو گریه کرد ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم ما همدیگر را فراموش می کنیم ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی اعتماد می کنیم که دیر است، ما گاهی یادمان می رود زندگی چقدر کوتاه است یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم) امید‌وارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک بگویید چقدر دوستشان دارید، تا دیر نشده...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سرگذشت حیرت انگیز یک دختر وقتی فهمیدم پسر مورد علاقه ام قصد دارد همسرش را طلاق بدهد به طور پنهانی به عقد موقت او در آمدم اما زمانی فهمیدم او یک معتاد شیشه ای خطرناک است که ... به گزارش مشرق، دختر ۳۲ساله که به خاطر یک عشق خیابانی آینده اش را به تباهی کشانده بود درباره سرگذشت تلخ خود به کارشناس اجتماعی کلانتری طبرسی شمالی مشهد گفت: تک دختر یک خانواده هفت نفره بودم که چهار برادر بزرگ تر از خودم داشتم و به همین دلیل خانواده ام بیشتر به من توجه می کردند به طوری که پدرم سعی داشت مرا به جوانی باایمان و باکمالات شوهر بدهد به همین خاطر نیز همه خواستگارانم را به دلایل مختلفی رد می کرد. آن زمان ۱۶سال بیشتر نداشتم و می خواستم هرچه زودتر ازدواج کنم تا این که روزی در مسیر مدرسه با یک فروشنده مواد غذایی آشنا شدم. من هر روز هنگام بازگشت ازمدرسه از فروشگاه "اتابک" لواشک می خریدم که این گونه به هم علاقه‌مند شدیم. رابطه پنهانی من و اتابک تا زمان برگزاری آزمون سراسری ادامه داشت. ❗️تاوان وحشتناک گناه: در این مدت او به طور غیرمستقیم مرا خواستگاری کرد ولی پدرم اعتقاد داشت او جوانی خلافکار است و شهرت خوبی ندارد. با وجود این من به ارتباط پنهانی با او ادامه دادم تا این که بالاخره اتابک با یک دختر دیگر ازدواج کرد و از آن محله رفت. من هم دیگر نتوانستم ازدواج کنم چرا که ماجرای ارتباط من با اتابک لو رفته بود و دیگر کسی به خواستگاری ام نمی آمد. خلاصه روزها به همین ترتیب سپری می شد تا این که دو سال قبل زمانی که برای خرید یک گوشی تلفن همراه به منطقه احمدآباد مشهد رفته بودم به طور اتفاقی اتابک را درون فروشگاه دیدم. ابتدا فکر می کردم مغازه گوشی فروشی متعلق به اتابک است ولی بعد فهمیدم او همه سرمایه اش را از دست داده و روزگار سختی دارد. آن روز اتابک از اختلافات با همسرش سخن گفت و از من خواست به او کمک کنم تا از همسرش جدا شود ولی من به او گفتم به خاطر فرزندانش نباید همسرش را طلاق بدهد. با وجود این چند روز بعد اتابک به من پیام داد که همسرش به همراه فرزندانش از زندگی او بیرون رفته اند. من هم که هنوز به "اتابک" علاقه مند بودم دوباره ارتباطم را با او آغاز کردم و به طور مخفیانه و بدون رضایت خانواده ام به عقد موقت او درآمدم. آن جا بود که فهمیدم اتابک خیلی به همسرش بدبین بوده و با شاگردی در موبایل فروشی به سختی هزینه های زندگی اش را تامین می کرده است. با وجود این تصمیم به همراهی با اتابک گرفتم تا تکلیف طلاق همسرش مشخص شود به همین دلیل صبح ها به بهانه رفتن به سرکارم نزد اتابک می رفتم و بعدازظهر به خانه باز می گشتم ولی طولی نکشید که متوجه شدم اتابک به مصرف مواد مخدر صنعتی از نوع شیشه اعتیاد دارد و همه دارایی اش را هزینه اعتیادش کرده است به طوری که دیگر نتوانسته حتی اجاره خانه اش را پرداخت کند. دراین مدت همه پس اندازم را به اتابک دادم و تلاش کردم تا او اعتیادش را ترک کند اما او چند روز بعد دوباره به مصرف مواد روی می آورد هنگامی که دریافتم او عاشق مواد مخدر شده است مجبور شدم برای حفظ آبرویم جنینم را سقط کنم تا کسی در جریان ارتباط پنهانی من و اتابک قرار نگیرد. درهمین حال خواهر بزرگ اتابک از من خواست تا برای آخرین بار به او کمک کنم. آن ها با خرید دارو اتابک را به باغ خودشان بردند و سعی کردند او را ترک بدهند ولی اتابک که در توهم به سر می برد، نه تنها با چاقو به خانواده خواهرش حمله ور شده بلکه خودش را نیز زخمی کرده بود تا با ایجاد رعب و وحشت باز هم شیشه مصرف کند. به همین خاطر من دیگر ارتباطم را به طور کامل با او قطع کردم ولی اتابک حالا مرا تهدید به افشای این رابطه می کند و مدام با مادرم تماس می گیرد. از سوی دیگر نه تنها از این رسوایی بزرگ می ترسم بلکه اگر پدرم در جریان رابطه پنهانی من با اتابک قرار بگیرد نمی دانم چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود و... کسی داستان و سرگذشتش میخواد بفرستع بفرستع ب پی وی ادمین 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💓♡💓♡💗♡💗♡💓♡💓♡ دنیا گلستان میشد اگر یک مادر رهبر بود...! خواهش میکنم نه فقط مادرها، بلکه پدرها و حتی فرزندانتان هم این متن رو تا آخر بخونید تا این حس قشنگ را درک کنید که بهشت فقط جایگاه و منزل ابدی رهبرانی است که حس مادرانه نسبت به فرزندان آب و خاک شان را دارند! ای کاش یک قانونی وجود داشت که در همه ی دنیا مادرها رهبر میشدند! چون مادرها حواسشان به همه‌چیز هست. به بچه‌ها، به بزرگ‌ترها، به كوچك ترها به مهمان‌ها، به همسایه‌ها، به رسم و رسوم، عیدها، عیدی‌ها، ماهیانه‌ی رفتگر، حتی دخل و خرج تا اخر ماه! اگر مادرها رهبر بودند آب در دل کسی تکان نمیخورد! مادرها نمی‌گذارند دلی بگیرد... اگر بگیرد هم نازکِشی میکنند که زود رفع و رجوع شود! مادرها، از سهم خودشان می‌گذرند، که کسی گرسنه نماند، گرسنه نخوابد. مادرها مثل نخ تسبیحند. همه را به هم وصل میکنند. خوابشان از همه دیرتر است، بیداریشان از همه زودتر. مادرها از دعوا، خون و جنگ از مرگ بیزارند... اگر یک قانونی بود که مادرها در کل دنیا رهبر بودند، نمیگذاشتند خون از دماغ کسی بیاید... بالاخر مادر میفهمد داغ چیست؟ بچه ای یتیم شود یعنی چه؟ کشته شود یعنی چه؟ رهبرها که مادر باشند، پولی کنار می‌گذارند، برای جهیزیه‌ی دخترها دامادی پسرها، نو کردن اثاث و پرده‌ها. نمی‌گذارند حیف شود و برود پای هله‌هوله؟ تیر و ترقه؟ مادرها دنبال خوبی هستند... دنبال پاکی...شادی... مصاحبه های خبریشان برای امر خیر است قراری اگر بگذارد برای امر خیر است. بندی اگر ببندد برای رخت‌هاست. آتشی به‌پا کند برای آش است. نه جنگ! آشی بپزد بهانه است برای دورهمی. چیزی ببافند از فکر بلندشان است. برای روزهای سرد. از رهبری مادرهاست که گلدان‌ها شادابند، شیشه‌ها براق، خانه بوی زندگی می‌دهد. نه بوي دعوا همه چیز سر جای خودش است... اگر قانون دنیا این بود که مادرها رهبر باشند، کل دنیاگل دار میشد قانونها عوض میشد میشد از ایالت همسایه زردچوبه قرض گرفت تعارفی برای کشور بغلی کوفته میبردند به هم دلداری میدادند پیراهن های رنگی تابستانه میبردند تا فلان قاره از عزا دربیاید زنگ میزدند به فلان خِطّه که ببینند چرا چند روز است صدای بچه هایشان نمی آید؟ دنیا پر از قابهای عکس بود پر از عطر شمعدانی قهرشان قهر نبود آشتی شان همیشگی بود اگه مادرها درهمه جا همه کاره بودند دنیا چقدر زيبا بود.. خدایا مادرهای مهربان را در پناه خودت محفوظ شان بدار تا رهبرانی تربیت کنند که تا قرنها انسانیت و مودت و صلح و دوستی را به مردم جهان به یادگار بگذارند نه جنگ و خونریزی و شقاوت را، رهبران مادر صفت، میراث دار رحمانیت و رحیمی الهی در تاریخ بشریت بوده و خواهند بود..!❤️ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli