"لطفا همسرتان را به همه ترجیح دهید!!!"
🔹 شما انتخاب کردهاید با همسرتان ازدواج کنید چون او، دختر مورد علاقهتان بوده است. یعنی باید بقیهی عمرتان با او به عنوان دوست داشتنیترین فرد زندگیتان رفتار کنید. شما انتخاب کردهاید که از این به بعد با همسرتان زندگی کنید و با او پیمان محبت و فاداری بستهاید.
🔷 این عهد و پیمان نه تنها ارجمند و مقدس است بلکه، پایبندی به این قول، کلید ایجاد روابطی محکم و پابرجاست. پس اگر دوست دارید روابط شما، همیشگی باشد، باید همسرتان را به همه افراد در زندگیتان ترجیح دهید
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا یه مردی اگه نگاه بکنه میفهمه که...
پروردگارش اینجا همینه (زن)✨️🦋
بهش شیر داده، بهش آغوش گرم میده
بهش محبت میده ✨️❤️
همه چی بهش میده همه برکت ها از طرف زن میاد پیش مرد...
بدون وجود او مرد به برکت نمیرسه
حالا میپرسه، آیا من (زن) پروردگار شما مردها نیستم...؟
همه مردها اگر انصاف داشته باشن
میگن چرا...
تویی.... تو فرشته خونه ما هستی❤️
هیچی بدون تو به درد نمیخوره اصلا
زن
🤍وقتی خدا هستی رو خلق کرد. وقتی ستارگان رو در آسمان گذاشت، گفت:
عالیه. وقتی کوه ها، اقیانوس ها، غروب رو خلق کرد، گفت: عالیه. وقتی حیوانات،
شیر، کرکس، پروانه رو خلق کرد، گفت: عالیه. اما وقتی تو رو آفرید ، وقتی دید چقدر با شکوه، قدرتمند، جذاب،
با استعدادی، بهت نگاهی انداخت و گفت: این یکی فوق العادست.
💚به منظومه ی خورشیدی نگفت فوق العاده. به کوه های با صلابت نگفت فوق العاده
. تنها باری که از این واژه استفاده کرد برای خلقت تو بود.
در قرآن از انسان به عنوان شاهکار پروردگار نام برده شده.
💚وقتی خالق این دنیا از شما به عنوان موجودی فوق العاده نام می بره، وقتی خالق این جهان میگه خیلی خوبی،
معنیش اینه که: ناامیدی، افسردگی، غصه خوردن برای هر چیزی، برای برترین مخلوق خدا بیمعنیه.
پس از فکر کردن به تغییرات کوچک و چیزهایی که ندارین دوری کنین. به اینکه چیزهای کافی تو زندگیم ندارم
، نمیتونم کارهای که بقیه میکنن رو انجام بدم، فکر نکن.
همیشه زیر لب زمزمه کنید:
من شاهکار خداوند هستم. بن بستی برایم وجود ندارد، خدا همیشه حامی من است. 💚
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
یکی از ﺣﺎکمان ﮐﺮﻣﺎﻥ وقتی به حکومت رسید، یکی از بزرگان شهر را دستگیر ﻭ بههمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.
بعد از مدتی ﻓﺮﺯﻧﺪش ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
زندانی به وزیر حاکم ﮔﻔﺖ:
ﺑﻪ حاکم ﺑﮕﻮ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ میدهم و بهجای آن فقط ﭘﺴﺮ خردسالم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ و نمیرد.
حاکم وقتی پیشنهاد مرد را شنید ﮔﻔﺖ:
من که حاکم ﮐﺮﻣﺎﻥ هستم، نظم و ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽﻓﺮﻭشم.
ﻓﺮﺯﻧﺪ آن شخص ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ جلوی چشم پدر جان داد.
اتفاقا سال بعد ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ حاکم ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
حاکم ﺑﺮﺍﯼ شفای پسرش ۵۰۰ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ فرزندش ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﻟﯽ سودی نبخشید ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ وی ﻫﻢ جلوی چشمان پدر جان داد.
ﺭﻭﺯﯼ حاکم، وزیرش ﺭﺍ ﺩﯾﺪ و ﮔﻔﺖ:
ﻋﺠﺐ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺩﻋﺎی ﺧﺎﻧﻮﺍﺩهﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ و گرسنهای ﮐﻪ ﺁنها ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺍﻃﻌﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪﺍﻡ ﺧﻮﺏ میﺷﺪ ﻭ زنده ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ.
وزیر ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ، حاکم ﮐﻞ ﻋﺎﻟﻢ، ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ و نظم ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ گوﺳﻔﻨﺪ حاکم ﮐﺮﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽﻓﺮﻭﺷﺪ.
▫️نشو در حساب جهان سختگیر
▫️که هر سختگیری بود سختمیر
▫️تو با خلق آسان بگیر نیکبخت
▫️که فردا نگیرد خدا بر تو سخت
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
بهار نارنج 🌸🌿🌸🌿🌸🌿
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
دوازده سالم بود که آقاجانم مرد از همون روز بود که زندگی من و مادرم عوض شد آقاجانم پسر خان بود پدربزرگم که ما بهش خان بابا میگفتیم خان یکی از روستاهای گیلان بود روستای ما نسبت به روستاهای اطراف خیلی بزرگ نبود ولی جای خیلی خوش آب و هوایی بود خان بابا یه مرد خشن و مستبد بود که فکر میکنم تنها کسی که تونسته بود خلاف میلش عمل کنه آقاجان من بود آخه اون عاشق مادر من شده بود دختر یکی از رعیت های اون روستا که جزیی از مردم عادی بود و پدرش کشاورز بود مردی ساده و زحمت کش وضع زیاد خوبی نداشتن مثل اکثر مردمان اون روستا آفتاب نزده میرفتن سر کارشون تا دیگه از خستگی پاهاشون گز گز کنه و به خونه برگردن اینهمه کار میکردن بازم چیز زیادی نصیبشون نمیشد آخه همونطور که گفتم روستای ما روستای کوچیکی بود و اکثر زمینای اونجا واسه خان بود سهمی که خان میگرفت از سهمی که واسه خودشون میموند خیلی بیشتر بود من اینارو میدونستم چون از نزدیک دیده بودم تضاد جالبی بود پدر و مادر آقاجانم خان بودن و پدر و مادر مادرم رعیت
اینکه بابام عاشق مامانم شده بود از نظر بقیه سنت شکنی بود شاید خان بابا حق داشت که به هم نمیومدن شاید آقاجانم نباید پا فش اری میکرد و سرنوشت هممونو عوض میکرد
مادرم انقدر زیبا بود که آقاجانم نمیت.ونست ازش دست بکشه میگفتن یک بار که مادرم واسه باباش غذا برده بوده سر زمین بابای من و خان بابا هم اونجا بودن و اولین بار سر زمین همو میبینن و با یک نگاه عاشق هم شده بودن خان بابا و سکینه بانو مادر آقاجانمو میگم اون زمان خیلی مخالفت کرده بودن واسه این وصلت درآخر آقاجانم تهدیدشون کرده بوده که از اونجا میره و سکینه بانو که عاشق یدونه پسرش بوده رضایت میده و خان هم خودش راضی میکنه ولی هیچ وقت دلشون با مادرم صاف نشد همه اون سال ها سعی داشتن آقاجانمو راضی کنن که یه دختر با اصل و نصب و خانزاده مثل خودشون بگیره
پیش خودشون فک میکردن این شور جوانیه مادرمو که عقد بعد یه مدت دلشو میزنه و براش اون زنی که باب میل خودشون باشه میگیرن
ولی اینطور نبود آقا جانم تو تمام اون چهارده سال زندگی که با مادرم داشت و تا لحظه آخر عاشق مادرم موند حتی زمانی که مادرم دیر آب. ستن شد آخه اون زمان همه تازه ع روسا نهایت تا یک سال بعد عروسی حامله میشدن یک سال که می گذشت انگ نازایی بهشون میخوردو مردشون میتونست یه زن دیگه اختیار کنه البته این انگ نازایی خیلی زودتر به مادر من خورد چون اون یه رعیت بود