eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
همسرداری 💭همه زوج‌ها با هم مشاجره می‌کنند، اما تفاوت بین زوج‌های موفق و ناموفق در این است که: زوج‌های موفق مهارت حل مساله بلدند و مشاجره‌ای منصفانه دارند، اما زوج های ناموفق فقط دنبال کسب پیروزی در مشاجره اند! ❤️
روزی پسر و دختری به اتفاق همسرانشون مهمون خونه مادرشوهر شدند و به اصرار مادرشوهر شب همگی در منزل مادرشوهر موندند. در زمانهای قدیمی مرسوم بود برای خواب به پشت بام میرفتند. اگه تابستون بود پشه بند هم میزدند . خلاصه وقت خواب شد... مدتی نگذشته بود که مادرشوهر سرشو بلند کرد از روی بالش و دو طرفش را نگاه کرد. دید دختر و دامادش با فاصله از هم خوابیدن! بعد رو به سمت دیگه کرد و دید! به به! عروس و پسرش صمیمانه همو در آغوش گرفتند و چیزی نمونده که خوابشون ببره! زن رو به دختر و دامادش کرد و گفت: واه واه! چه هوای سردیه!! دخترم شوهرت را محکم بغل کن مبادا سرما بخوری! بعد از آن ، رو به عروسش کرد و گفت: ای وای هوااا به این گرمی...گرمازده میشین. وای یه ذره فاصله بگیرین... عروس که دید وضع از این قراره، خنده ای کرد و گفت: قربون برم خدا رو، یک بوم و دو هوا رو!!! این ور بوم گرما رو!! اون ور بوم سرما رو!!
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
🌱 عمو و آقاجانم با اینکه ناتنی بودن ولی رابطه خوبی با هم داشتن برعکس زنعمو که چون خانزاده بود خودشو همیشه از مادرم بالاتر میدونست و این بعد از به دنیا اومدن مازیار بدتر هم شده بود این حس به بچه هاشم منتقل شده بود نه خودش با ما خوب بود و نه مازیار و سوسن و سیمین همیشه یه حس برتری نسبت به ما داشتن جز مراد پسر کوچیکش که خیلی واسش این چیزا مهم نبود و بیشتر وقتش در حال شیطنت و یاد گرفتن تیر اند ازی و سوار کاری بود زنعمو تا چش. م مادرم و آقاجان و دور میدید به هر بهونه ای زهرشو به ما میریخت و باهامون بد. رفتاری میکرد و این رفتار بدش بعد از. فوت آقاجانم بیشتر هم شد هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر از ما کی. نه داره با اینکه ما هیچ وقت کاری به کارشون نداشتیم زیور، سر آشپز عمارتمون میگفت چون آقاجان خیلی مادرمو من و گلی رو دوست داره و باهامون خوش اخلاقه زنعمو حس. ادت میکنه آخه عمو فوق العاده مرد بداخلاق و عبوسی بود و تا بحال ندیده بودم محبتی به بچه هاش بکنه بیشتر وقت ما تو عمارت با بچه های عمه فرشته میگذشت عمه فرشته یه دختر به اسم شیرین داشت که همبازی بچگی ما بود و دوتا پسر من از همون بچگی دختر آروم و حرف گوش کنی بودم برعکس گلی که شیطنت پسرارو داشت و یه جا بند نمیشد من گلدوزی و خیاطی یاد میگرفتم و گلی یواشکی با محمد و علی پسر عمه فرشته سوار کاری و تیر اندازی بیچاره مادرم چقدر. حرص گلی رو میخورد و به هر روشی بود میخواست اونو از کارایی که به قول خودش پسرونه بود دور کنه و سر به راهش کنه ولی حریفش نمیشد خلاصه که زندگی تو اون عمارت جریان داشت تا قبل فوت آقاجانم همه چی خوب بود و بعد از اون دیگه زندگی روی خوششو به ما نشون نداد .....
🌸 گذشته‌ی همسرت را رها کن. گذشته درست مانند غباری است که بر قالی کهنه نشسته؛ هرچه بیشتر آن را بتکانی، تنها گرد و خاکی را بلند می‌کنی که در نهایت خودت را می‌آزارد. آدم‌ها و خاطرات گذشته اگر قرار بود سهمی در زندگی امروزت داشته باشند، اکنون در کنارت بودند. پس بگذار در همان جایگاه خود باقی بمانند و نگاهت را به اکنون و آینده بدوز. امروز، انتخاب تو تنها همسرت است؛ کسی که در کنارت ایستاده و با او می‌توانی مسیر تازه‌ای بسازی. ارزش رابطه در این است که به جای تکرار گذشته، با هم برای فردایی روشن تلاش کنید.
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 حکایت 🍃🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 💞مردی كه باغهای بهشت را به دنيا فروخت! مرد مسلمانی بود كه شاخه يكی از درختان خرمای او به حياط خانه مرد فقير و عيال مندی رفته بود، صاحب درخت گاهی بدون اجازه وارد حياط خانه می شد و برای چيدن خرماها بالای درخت می رفت، گاهی تعدادی خرما به حياط مرد فقير می افتاد و كودكانش خرماها را بر می داشتند، مرد از درخت پايين می آمد و خرماها را از دست آنها می گرفت و اگر خرما را در دهان يكی از بچه ها می ديد انگشتش را در داخل دهان می كرد و خرما را بيرون می آورد. مرد فقير خدمت پيامبر رسيد و از صاحب درخت شكايت كرد. پيامبر (صلی الله عليه و آله) فرمود: برو تا به شكايتت رسيدگی كنم. سپس پيامبر صاحب درخت را ديد و به او فرمود: اين درختی كه شاخه هايش به خانه فلان كس آمده است به من می دهی تا در مقابل آن، درخت خرمايی در بهشت از آن تو باشد؟ مرد گفت: نمی دهم! من خيلی درختان خرما دارم و خرمای هيچ كدام به خوبی اين درخت نيست. حضرت فرمود: اگر بدهی من در مقابلش باغی در بهشت به تو می دهم. مرد گفت: نمی دهم! ابو دحداح يكی از صحابه پيامبر بود، سخن رسول خدا را شنيد. و عرض كرد: يا رسول الله اگر من اين درخت را از او بخرم و به شما واگذار كنم آيا شما آنچه را كه به آن مرد می دادی به من مرحمت می كنی؟ فرمود: آری. ابو دحداح رفت با صاحب درخت صحبت كرد مرد گفت: محمد (صلی الله عليه و آله) می خواست مقابل اين درخت درختهايی در بهشت به من بدهد من نپذيرفتم چون خرمای اين درخت بسيار لذيذ است. ابو دحداح گفت: آيا حاضری بفروشی يا نه؟ گفت نه، مگر اينكه چهل درخت به من بدهی. ابو دحداح گفت: چه بهای سنگينی برای درخت كج شده مطالبه می كنی. ابو دحداح پس از سكوت كوتاه گفت خيلی خوب چهل درخت به تو می دهم. مرد طمع كار گفت: اگر راست می گويی چند نفر بعنوان شاهد بياور! ابو دحداح عده ای را برای انجام معامله شاهد گرفت آنگاه به محضر پيامبر آمد و عرض كرد: يا رسول الله درخت خرما را خريدم ملك من شده است، تقديم خدمت مباركتان می كنم، تقاضا دارم آن را از من بپذير و باغ بهشتی كه به آن مرد می دادی قبول نكرد اينك به من عنايت فرما. پيامبر فرمود: ای ابو دحداح! نه يك باغ بلكه تعدادی از باغهای بهشت در اختيار شماست. پيامبر به سراغ مرد فقير رفت و به او گفت اين درخت از آن تو و فرزندان تو است.به اين ترتيب مرد كوتاه نظر برای زندگی چند روزه دنيا، باغ بهشتی را از دست داد و ابو دحداح مالك آن باغ و باغهای ديگر شد. 📚 بحار ج 22، ص 60 99 و ج 96، ص 117 و ج 103، ص127 ‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾ 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔹 مهمترین نیازهای عاطفی همسرتان را بشناسید و بر طرف کنید. تنها عاملی که باعث می‌شود که عشق را در یک رابطه زن و شوهری زنده نگه دارد و طراوت و شادابی خود را حفظ کند، توجه دائمی زوجین به یکدیگر و به نیازهای عاطفی یکدیگر است. 🔸 حال این نیازهای عاطفی در هر دوره‌ای از زندگی شکلی خاص به خود گرفته و اولویت‌ها مورد تغییر و تحول قرار می‌گیرد اما مساله مهم همان «اصل توجه» است که احساس عشق را در زندگی مشترک زنده نگه می‌دارد. 🔹 پس سعی کنید، اول نیازهای عاطفی همسرتان را بشناسید و سپس یاد بگیرید که چگونه آن نیازها را برطرف کنید که برای خودتان هم لذت بخش خواهد بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ حکایتی زیبا در مورد قبر عمر بن عبدالعزیز برای تشییع جنازه‌ی یکی از فرزندانش خارج شد، وقتی او را در خاک قرار داد و به کرم‌ها سپرد رو به مردم کرد و گفت: «ای مردم، قبر از پشت مرا صدا زد آیا به شما نگویم به شما چه گفت؟». گفتند: بگو. گفت: «قبر مرا صدا زد و گفت: ای عمر بن عبدالعزیز، آیا از من نمی‌پرسی با دوستان چه کردم؟ گفتم: بله. گفت: کفن‌ها را پاره کرده‌، بدن‌ها را دریده، خون را مکیده و گوشت را خوردم، آیا از من نمی‌پرسی با بند‌ها چه کردم؟ گفتم: بله. گفت: دو دست را از دو ساق جدا کردم، دو ساق را از دو بازو، دو باسن را از دو ران، دو ران را از دو زانو، دو زانو را از دو ساق و دو ساق را از دو پا». سپس عمر گریست و گفت: «آگاه باشید که ماندگاری دنیا اندک است، عزتش ذلت است، جوانش پیر می‌شود، زنده‌اش می‌میرد و فریب خورده کسی است که فریبش را بخورد.» ساکنانش که شهر‌ها را ساخته‌اند کجا هستند؟ خاک با بدن‌هایشان چه کرد؟ کرم‌ها با استخوان‌ها و گوشت‌هایشان چه کرد؟ بدن‌ها بر تخت‌های صاف و فرش‌های نرم بودند، خدمت‌کاران به آنان خدمت می‌کردند و همسران آنان را گرامی می‌داشتند. زمانی که از کنارشان گذشتی اگر می‌خواهی آنان را صدا بزن و اگر می‌خواهی آنان را بخوان، به قبرها و جایگاهشان نگاه کن، از ثروتمند بپرس از ثروتش چه مانده؟ از فقیر بپرس از فقرش چه مانده؟ از آنان بپرس، از زبان‌هایی که با آن صحبت می‌کردند، چشم‌هایی که با آن‌ها به لذت‌ها نگاه می‌کردند، پوست‌های نرم، چهره‌های زیبا و بدن‌های ملایم که کرم‌ها با آن‌ها چه کرده‌اند؟ رنگ‌ها محو شد، گوشت‌ها خورده شد، چهره‌ها خاکی شد، زیبایی‌ها محو شد، پشت شکسته شد، استخوان‌ها ظاهر شد، پیکر‌ها پاره شد، خدمت کاران و بردگانشان کجا هستند؟ ثروت و گنجینه‌هایشان کجاست؟ به خدا قسم فرشی به آنان ندادند، متکایی برای آنان نگذاشتند، مگر تنها نیستند، در زیر طبق‌های خاک نیستند؟ مگر شب و روز برای آن‌ها برابر نیست؟ در میان آنان و عمل مانع افتاده است، از دوستان و خانواده جدا شده‌اند، زنانشان ازدواج کرده‌اند، بچه‌هایشان در راه‌ها رها هستند، نزدیکان ثروت و میراثشان را تقسیم کرده‌اند. به خدا قسم بعضی قبرشان وسیع است، در قبر چیزهای تر و تازه دارند و از آن‌ها لذت می‌برند، سپس عمر گریست و گفت: ای کسی که فردا در قبر ساکن می‌شوی چه چیز تو را در دنیا گول زده است؟ لباس‌های نرم و نازکت کجاست؟ عطرهایت کجاست؟ وضعیتت با درشتی خاک چگونه است؟ نمی‌دانم کرم از کدام گونه‌ات شروع می‌کند؟ نمی‌دانم وقتی از دنیا خارج می‌شوم ملک الموت با چه چیزی با من رو به رو می‌شود؟ چه پیامی از پروردگارم برای من می‌آورد؟ سپس به شدت گریست تا این که نتوانست چیزی بگوید، سپس رفت و بعد از آن فقط یک جمعه زنده بود و مرد. (( خدا او را رحمت کند.)) 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانی بسیار اموزنده از شمس و مولانا👌 روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی مولانا رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟! شمس پاسخ داد:بلی. مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!! ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟! ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. - پس خودت برو و شراب خریداری کن. - در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟! ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم. مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد. مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد. هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.” رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.” شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟ شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli