🌸
گذشتهی همسرت را رها کن.
گذشته درست مانند غباری است که بر قالی کهنه نشسته؛ هرچه بیشتر آن را بتکانی، تنها گرد و خاکی را بلند میکنی که در نهایت خودت را میآزارد.
آدمها و خاطرات گذشته اگر قرار بود سهمی در زندگی امروزت داشته باشند، اکنون در کنارت بودند. پس بگذار در همان جایگاه خود باقی بمانند و نگاهت را به اکنون و آینده بدوز.
امروز، انتخاب تو تنها همسرت است؛ کسی که در کنارت ایستاده و با او میتوانی مسیر تازهای بسازی. ارزش رابطه در این است که به جای تکرار گذشته، با هم برای فردایی روشن تلاش کنید.
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#حکایت
💞مردی كه باغهای بهشت را به دنيا فروخت!
مرد مسلمانی بود كه شاخه يكی از درختان خرمای او به حياط خانه مرد فقير و عيال مندی رفته بود، صاحب درخت گاهی بدون اجازه وارد حياط خانه می شد و برای چيدن خرماها بالای درخت می رفت، گاهی تعدادی خرما به حياط مرد فقير می افتاد و كودكانش خرماها را بر می داشتند، مرد از درخت پايين می آمد و خرماها را از دست آنها می گرفت و اگر خرما را در دهان يكی از بچه ها می ديد انگشتش را در داخل دهان می كرد و خرما را بيرون می آورد.
مرد فقير خدمت پيامبر رسيد و از صاحب درخت شكايت كرد. پيامبر (صلی الله عليه و آله) فرمود: برو تا به شكايتت رسيدگی كنم.
سپس پيامبر صاحب درخت را ديد و به او فرمود: اين درختی كه شاخه هايش به خانه فلان كس آمده است به من می دهی تا در مقابل آن، درخت خرمايی در بهشت از آن تو باشد؟ مرد گفت: نمی دهم! من خيلی درختان خرما دارم و خرمای هيچ كدام به خوبی اين درخت نيست. حضرت فرمود: اگر بدهی من در مقابلش باغی در بهشت به تو می دهم. مرد گفت: نمی دهم!
ابو دحداح يكی از صحابه پيامبر بود، سخن رسول خدا را شنيد. و عرض كرد: يا رسول الله اگر من اين درخت را از او بخرم و به شما واگذار كنم آيا شما آنچه را كه به آن مرد می دادی به من مرحمت می كنی؟ فرمود: آری.
ابو دحداح رفت با صاحب درخت صحبت كرد مرد گفت: محمد (صلی الله عليه و آله) می خواست مقابل اين درخت درختهايی در بهشت به من بدهد من نپذيرفتم چون خرمای اين درخت بسيار لذيذ است. ابو دحداح گفت: آيا حاضری بفروشی يا نه؟ گفت نه، مگر اينكه چهل درخت به من بدهی. ابو دحداح گفت: چه بهای سنگينی برای درخت كج شده مطالبه می كنی. ابو دحداح پس از سكوت كوتاه گفت خيلی خوب چهل درخت به تو می دهم. مرد طمع كار گفت: اگر راست می گويی چند نفر بعنوان شاهد بياور! ابو دحداح عده ای را برای انجام معامله شاهد گرفت آنگاه به محضر پيامبر آمد و عرض كرد: يا رسول الله درخت خرما را خريدم ملك من شده است، تقديم خدمت مباركتان می كنم، تقاضا دارم آن را از من بپذير و باغ بهشتی كه به آن مرد می دادی قبول نكرد اينك به من عنايت فرما.
پيامبر فرمود: ای ابو دحداح! نه يك باغ بلكه تعدادی از باغهای بهشت در اختيار شماست. پيامبر به سراغ مرد فقير رفت و به او گفت اين درخت از آن تو و فرزندان تو است.به اين ترتيب مرد كوتاه نظر برای زندگی چند روزه دنيا، باغ بهشتی را از دست داد و ابو دحداح مالك آن باغ و باغهای ديگر شد.
📚 بحار ج 22، ص 60 99 و ج 96، ص 117 و ج 103، ص127
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرداری
#هر_دو_بدانیم
🔹 مهمترین نیازهای عاطفی همسرتان را بشناسید و بر طرف کنید. تنها عاملی که باعث میشود که عشق را در یک رابطه زن و شوهری زنده نگه دارد و طراوت و شادابی خود را حفظ کند، توجه دائمی زوجین به یکدیگر و به نیازهای عاطفی یکدیگر است.
🔸 حال این نیازهای عاطفی در هر دورهای از زندگی شکلی خاص به خود گرفته و اولویتها مورد تغییر و تحول قرار میگیرد اما مساله مهم همان «اصل توجه» است که احساس عشق را در زندگی مشترک زنده نگه میدارد.
🔹 پس سعی کنید، اول نیازهای عاطفی همسرتان را بشناسید و سپس یاد بگیرید که چگونه آن نیازها را برطرف کنید که برای خودتان هم لذت بخش خواهد بود.
✅ حکایتی زیبا در مورد قبر
عمر بن عبدالعزیز برای تشییع جنازهی یکی از فرزندانش خارج شد، وقتی او را در خاک قرار داد و به کرمها سپرد رو به مردم کرد و گفت: «ای مردم، قبر از پشت مرا صدا زد آیا به شما نگویم به شما چه گفت؟».
گفتند: بگو.
گفت: «قبر مرا صدا زد و گفت: ای عمر بن عبدالعزیز، آیا از من نمیپرسی با دوستان چه کردم؟
گفتم: بله.
گفت: کفنها را پاره کرده، بدنها را دریده، خون را مکیده و گوشت را خوردم، آیا از من نمیپرسی با بندها چه کردم؟
گفتم: بله.
گفت: دو دست را از دو ساق جدا کردم، دو ساق را از دو بازو، دو باسن را از دو ران، دو ران را از دو زانو، دو زانو را از دو ساق و دو ساق را از دو پا».
سپس عمر گریست و گفت:
«آگاه باشید که ماندگاری دنیا اندک است، عزتش ذلت است،
جوانش پیر میشود،
زندهاش میمیرد
و فریب خورده کسی است
که فریبش را بخورد.»
ساکنانش که شهرها را ساختهاند کجا هستند؟
خاک با بدنهایشان چه کرد؟
کرمها با استخوانها و گوشتهایشان چه کرد؟
بدنها بر تختهای صاف و فرشهای نرم بودند، خدمتکاران به آنان خدمت میکردند و همسران آنان را گرامی میداشتند. زمانی که از کنارشان گذشتی اگر میخواهی آنان را صدا بزن و اگر میخواهی آنان را بخوان، به قبرها و جایگاهشان نگاه کن،
از ثروتمند بپرس از ثروتش چه مانده؟
از فقیر بپرس از فقرش چه مانده؟
از آنان بپرس، از زبانهایی که با آن صحبت میکردند، چشمهایی که با آنها به لذتها نگاه میکردند، پوستهای نرم، چهرههای زیبا و بدنهای ملایم که کرمها با آنها چه کردهاند؟
رنگها محو شد،
گوشتها خورده شد،
چهرهها خاکی شد،
زیباییها محو شد،
پشت شکسته شد،
استخوانها ظاهر شد،
پیکرها پاره شد،
خدمت کاران و بردگانشان کجا هستند؟
ثروت و گنجینههایشان کجاست؟
به خدا قسم فرشی به آنان ندادند، متکایی برای آنان نگذاشتند، مگر تنها نیستند، در زیر طبقهای خاک نیستند؟
مگر شب و روز برای آنها برابر نیست؟
در میان آنان و عمل مانع افتاده است، از دوستان و خانواده جدا شدهاند، زنانشان ازدواج کردهاند، بچههایشان در راهها رها هستند، نزدیکان ثروت و میراثشان را تقسیم کردهاند. به خدا قسم بعضی قبرشان وسیع است، در قبر چیزهای تر و تازه دارند و از آنها لذت میبرند، سپس عمر گریست و گفت: ای کسی که فردا در قبر ساکن میشوی چه چیز تو را در دنیا گول زده است؟
لباسهای نرم و نازکت کجاست؟
عطرهایت کجاست؟
وضعیتت با درشتی خاک چگونه است؟
نمیدانم کرم از کدام گونهات شروع میکند؟
نمیدانم وقتی از دنیا خارج میشوم ملک الموت با چه چیزی با من رو به رو میشود؟
چه پیامی از پروردگارم برای من میآورد؟
سپس به شدت گریست تا این که نتوانست چیزی بگوید، سپس رفت و بعد از آن فقط یک جمعه زنده بود و مرد.
(( خدا او را رحمت کند.))
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانی بسیار اموزنده از شمس و مولانا👌
روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی مولانا رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد.
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💕داستان کوتاه
"به کُرسی نشاندنِ حرف" از کجا آمده؟!
"رسم خواستگاری و بله بران" در گذشته ایجاب می کرد که پس از آن که میان خانواده های عروس و داماد درباره ی "مهریه" و دیگر "خرج های" ازدواج توافق به دست می آمد و پیشنهاد های پدر و مادر عروس سرانجام مورد پذیرش خانواده داماد قرار می گرفت و "قباله عقد" نیز نوشته می شد.
آن گاه عروس را بزک کرده بر یک "کرسی" که در آن زمان "جای نشستن مهتران و بزرگان" بود، می نشاندند ( در آن زمان از مبل و صندلی خبری نبود و کهتران نیز بر چهارپایه می نشستند) و او را در برابر تماشای دوشیزگان و بانوان محله و آبادی قرار می دادند.
"نشستن عروس بر کرسی" و نمایش او برای اهالی محل این معنی را داشت که پس خانواده عروس درخواست های خود را به خانواده داماد "قبولانده" و یا "تحمیل" نموده است که اکنون عروس خود را بر کرسی نشانده است.
* از این رو این اصطلاح اندک اندک دامنه ی معنایی گسترده تری یافت و مجازاً در مورد قبولاندن حرف و عقیده به کار رفت...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 عمو و آقاجانم با اینکه ناتنی بودن ولی رابطه خوبی با هم داش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
روزی که خبر فوت آفاجانم رو آوردن یادم نمیره که چه قیامتی تو عمارت برپا شده بود وابستگی زیاد ما به آقاجانم یجورایی مارو از پا در آورد
مخصوصا مادرم که خیلی بیتابی میکرد انگار دیگه تو این دنیا نبود
چهل روز گذشته بود منو گلی و حتی سکینه بانو آروم تر شده بودیم
ولی مادرم مثل روز اول گریه زاری میکرد
اون موقع ها همه اهالی عمارت باید میومدن اتاق اصلی واسه وعده صبحانه و ناهار و شام آقاجان که بود ما هم میرفتیم بعد از اون مادرم دیگه نیومد یعنی دیگه غذایی هم نمیخورد که بیاد اگه زیور نبود مادرم بی شک از بس که آب و غذا نمیخورد جونشو از دست میداد
زیور مادرمو خیلی دوست داشت آخه مادرم برعکس زنعمو خیلی هوای کارگرای خونه رو داشت با همشون مهربون بود هیچ وقت دستور نمیداد بهشون یا از بالا نگاشون کنه واسه همین همه دوسش داشتن مخصوصا زیور که با مامانم خیلی صمیمی بودن
اون روزا خیلی هوای مادرمو داشت بزور بهش اب و غذا میداد دلم واسه مادرم میسوخت واقعا کسی رو نداشت پدر و مادرش هم یک سالی میشد رفته بودن شهر پیش داییم زندگی میکردن تا وقتی که بودن اجازه اومدن به عمارتو نداشتن و مادرم فقط واسه دیدنشون میرفت ولی از وقتی رفتن شهر آقاجان فقط یکی دوبار مادرمو برده بود دیدنشون واسه همین حتی از م. رگ آقاجانم هم خبر نداشتن
زیور هم زیاد نمیتونست وقت بذاره چون درست کردن غذای اهل عمارت با اون بود اون روزا هم که عمارت حسابی شلوغ بود
بازم هر وقت وقتش خالی میشد به مادرم سر میزد و سنگ صبور بود من و گلی طبق روال قبل میرفتیم پیش بقیه واسه غذا خوردن
یادمه بعد از چهلم بود شام رو که خوردیم خان بابا از عموم و سکینه بانو خواست بمونن و بقیه برن فهمیدم یه خبراییه ولی نمیدونستم چی
فرداش سکینه بانو اومد داخل اتاق ما مادرم جلوی پاش بلند شد سکینه بانو با غر. ور بالای اتاق نشست زیاد پیش نمیومد بیاد اتاق مامگر اینکه کار مهمی داشته باشه نگاهی به من و گلی کرد و گفت: _برین بیرون میخوام تنها صحبت کنم با مادرتون
من و گلی ازش حساب میبردیم هیچوقت روی خوشی به ما نشون نداده بود سر بزیر بلند شدیم رفتیم بیرون رو پله ها منتظر نشستم گلی اما گوشش و چسبونده بود به در و داشت گوش میداد هرچی بهش گفتم بیا اینور الان ببینه یکی تنب یه حس ابی میشی به گوشش نمیرفت داشتم به گلی غر میزدم که از اتاق عمو سر و صدا بپا شد صدای زنعمو میومد که داشت به مادرم بد و بیراه میگفت طولی نکشید که صدای گریه مادرم هم بلند شد سکینه بانو که اومد بیرون با گلی سریع رفتیم تو اتاق
🌀چقدر زیباست این متن👌
ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺷﺨﺼﻲ ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ . ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ، ﻭﻟﻲ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ .
ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ ...
" ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ ."
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود.
با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد، با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است، من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای، او لابد غذا یا دارویی را نام می برد، آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید، حالت چه طور است؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم، ناشنوا خدا را شکر کرد.
ناشنوا پرسید چه می خوری؟ بیمار پاسخ داد زهر! زهر کشنده! ناشنوا گفت نوش جانت باشد، راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli