💕داستان کوتاه
"به کُرسی نشاندنِ حرف" از کجا آمده؟!
"رسم خواستگاری و بله بران" در گذشته ایجاب می کرد که پس از آن که میان خانواده های عروس و داماد درباره ی "مهریه" و دیگر "خرج های" ازدواج توافق به دست می آمد و پیشنهاد های پدر و مادر عروس سرانجام مورد پذیرش خانواده داماد قرار می گرفت و "قباله عقد" نیز نوشته می شد.
آن گاه عروس را بزک کرده بر یک "کرسی" که در آن زمان "جای نشستن مهتران و بزرگان" بود، می نشاندند ( در آن زمان از مبل و صندلی خبری نبود و کهتران نیز بر چهارپایه می نشستند) و او را در برابر تماشای دوشیزگان و بانوان محله و آبادی قرار می دادند.
"نشستن عروس بر کرسی" و نمایش او برای اهالی محل این معنی را داشت که پس خانواده عروس درخواست های خود را به خانواده داماد "قبولانده" و یا "تحمیل" نموده است که اکنون عروس خود را بر کرسی نشانده است.
* از این رو این اصطلاح اندک اندک دامنه ی معنایی گسترده تری یافت و مجازاً در مورد قبولاندن حرف و عقیده به کار رفت...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 عمو و آقاجانم با اینکه ناتنی بودن ولی رابطه خوبی با هم داش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
روزی که خبر فوت آفاجانم رو آوردن یادم نمیره که چه قیامتی تو عمارت برپا شده بود وابستگی زیاد ما به آقاجانم یجورایی مارو از پا در آورد
مخصوصا مادرم که خیلی بیتابی میکرد انگار دیگه تو این دنیا نبود
چهل روز گذشته بود منو گلی و حتی سکینه بانو آروم تر شده بودیم
ولی مادرم مثل روز اول گریه زاری میکرد
اون موقع ها همه اهالی عمارت باید میومدن اتاق اصلی واسه وعده صبحانه و ناهار و شام آقاجان که بود ما هم میرفتیم بعد از اون مادرم دیگه نیومد یعنی دیگه غذایی هم نمیخورد که بیاد اگه زیور نبود مادرم بی شک از بس که آب و غذا نمیخورد جونشو از دست میداد
زیور مادرمو خیلی دوست داشت آخه مادرم برعکس زنعمو خیلی هوای کارگرای خونه رو داشت با همشون مهربون بود هیچ وقت دستور نمیداد بهشون یا از بالا نگاشون کنه واسه همین همه دوسش داشتن مخصوصا زیور که با مامانم خیلی صمیمی بودن
اون روزا خیلی هوای مادرمو داشت بزور بهش اب و غذا میداد دلم واسه مادرم میسوخت واقعا کسی رو نداشت پدر و مادرش هم یک سالی میشد رفته بودن شهر پیش داییم زندگی میکردن تا وقتی که بودن اجازه اومدن به عمارتو نداشتن و مادرم فقط واسه دیدنشون میرفت ولی از وقتی رفتن شهر آقاجان فقط یکی دوبار مادرمو برده بود دیدنشون واسه همین حتی از م. رگ آقاجانم هم خبر نداشتن
زیور هم زیاد نمیتونست وقت بذاره چون درست کردن غذای اهل عمارت با اون بود اون روزا هم که عمارت حسابی شلوغ بود
بازم هر وقت وقتش خالی میشد به مادرم سر میزد و سنگ صبور بود من و گلی طبق روال قبل میرفتیم پیش بقیه واسه غذا خوردن
یادمه بعد از چهلم بود شام رو که خوردیم خان بابا از عموم و سکینه بانو خواست بمونن و بقیه برن فهمیدم یه خبراییه ولی نمیدونستم چی
فرداش سکینه بانو اومد داخل اتاق ما مادرم جلوی پاش بلند شد سکینه بانو با غر. ور بالای اتاق نشست زیاد پیش نمیومد بیاد اتاق مامگر اینکه کار مهمی داشته باشه نگاهی به من و گلی کرد و گفت: _برین بیرون میخوام تنها صحبت کنم با مادرتون
من و گلی ازش حساب میبردیم هیچوقت روی خوشی به ما نشون نداده بود سر بزیر بلند شدیم رفتیم بیرون رو پله ها منتظر نشستم گلی اما گوشش و چسبونده بود به در و داشت گوش میداد هرچی بهش گفتم بیا اینور الان ببینه یکی تنب یه حس ابی میشی به گوشش نمیرفت داشتم به گلی غر میزدم که از اتاق عمو سر و صدا بپا شد صدای زنعمو میومد که داشت به مادرم بد و بیراه میگفت طولی نکشید که صدای گریه مادرم هم بلند شد سکینه بانو که اومد بیرون با گلی سریع رفتیم تو اتاق
🌀چقدر زیباست این متن👌
ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺷﺨﺼﻲ ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ . ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ، ﻭﻟﻲ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ .
ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ ...
" ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ ."
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود.
با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد، با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است، من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای، او لابد غذا یا دارویی را نام می برد، آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید، حالت چه طور است؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم، ناشنوا خدا را شکر کرد.
ناشنوا پرسید چه می خوری؟ بیمار پاسخ داد زهر! زهر کشنده! ناشنوا گفت نوش جانت باشد، راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💐🌼☘🌸
🌼🌺🍃
☘🍃
🌸
✅قانونهایی که باعث میشن زندگی قشنگتری داشته باشیم:
🔹قانوناول
عصر نخواب که مجبور نشی تا صبح بیدار بمونی.
🔹قانوندوم
حتی اگه میدونین کسی جنبه شوخی رو داره، باز هم دست به تخریبش نزنید.
🔹قانونسوم
دلتنگی بهانهی خوبی برای پیام دادن نیست.
🔹قانونچهارم
رو کسی که تمام سعیش خندوندنت بود، عیب نذار و فکر نکن وظیفش بوده.
🔹قانونپنجم
به عقاید بقیه احترام بذار، تو مسئول کاراشون نیستی.
🔹قانونششم
یادت نره که یه روز خوب اومدنی نیست، ساختنیه.
🔹قانونهفتم
هرکاری وقتی داره، وقتی آمادگی شروع کار یا وارد رابطه شدن رو نداری انجامش نده.
🔹قانونهشتم
چون نمیتونی به دستش بیاری به این معنی نیست که غیر ممکنه. فقط به اندازه خواستت تلاش کن.
🔹قانوننهم
با خودت مثل کسی که عاشقشی رفتار کن.
🔹قانوندهم
خودت رو برای اینکه یکی دیگه رو پیدا کنی،گم نکن.
🔹قانونیازدهم
با قلبت فکر نکن.
🔹قانوندوازدهم
یاد بگیر ، با خودت خوشحال باشی.
🔹قانونسیزدهم
تو محدودهی امنِت نمون، گاهی وقتا لازمه بیای بیرون.
🔹قانونچهاردهم
یادتون نره انتخابهاتون باید به درد یک عمر بخوره، نه یک شب!
🔹قانونپانزدهم
تو ذهنت راجع به اتفاقاتی که هنوز نیوفتاده خیالپردازی افراطی نکن. خصوصاً اگه موضوعش دوستداشتن یه نفر باشه.
🔹قانونشانزدهم
مهم نیست الان یا ده سال دیگه اولین بوسه رو تجربه کنی. مهم اینه چند سال بعدش نگی کاش اولین بوسهام با یکی دیگه بود.
🔹قانونهفدهم
از هیچچیزی هیچوقت تعجب نکنید، چون دنیا انقدر میچرخه که یه روز میبینی دقیقاً داری همون کارو انجام میدی.
🔹قانونهجدهم
وقتی خوابت نمیاد چشماتو ببند خوابت ببره.
(بله همینقدر بی منطق.)
🔹قانوننوزدهم
خودتو برای هرکسی توضیح نده، بذار خودشون بفهمنت.
🔹قانونبیستم
فکر کردن زیاد به از دست دادن چیزی یا برعکس مطمئن بودن زیاد از داشتنش ، اونو از تو میگیره.
🔹قانونبیستم و یکم
بعد از هر گریهای که میکنی خودتو تو آیینه ببین.
باید یادت بمونه تا چه حد چقدر قوی هستی.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#داستان_واقعی
مردی 9 دختر داشت؛ وقتی همسرش به طفل دهم باردار شد، او را به بیمارستان منتقل کرد در راه به او گفت:
اگر کودک دهم نیز دختر بود، پس جدایی بین من وتو حتمی است.
بعد از تولد از بیمارستان با او تماس گرفتند و برایش مژده دادند كه همسرش پسری به دنیا آورده است.
او خوشحال شده و مثل رعد و برق خود را به شفاخانه برای دیدن نوزاد پسرش رساند.
وقتی نوزاد تازه متولد شده پسر را دید صورتش سیاه شد،"اما خشم خود را فروبرد وکنترل نمود" زیرا پسر قدکوتاه ومعیوب بود...
دکتر نزدش آمد و بخاطر تولد پسرش به او تبریک گفت، مرد گفت من پسر میخواستم اما این پسر کاملاً معیوب است و درد دامان برای من خواهد بود.
دکتر به او گفت: اگر او دخترمیبود و کاملاً زیبا وسالم متولد میشد چه میکردی آیا راضی میبودی؟
او گفت بله.!
دکتر پاسخ داد: "تبریک میگویم ، زیرا آنچه در دست شما است از تولد همسرتان نیست.
همسرتان دختر به دنیا آورده،
سپس آیاتی از سوره مبارکه شوریٰ برای او تلاوت کرد:
( لِلَّٰهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ ۚ يَهَبُ لِمَن يَشَاءُ إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ (49)
فرمانروایی آسمانها وزمین از آن خداست, هر چه را بخواهد می آفریند, به هر کس بخواهد دختر می بخشد, وبه هرکس بخواهد پسر می بخشد.
( أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا ۖ وَيَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيمًا ۚ إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (50)
یا پسر و دختر ـ هر دو ـ با هم می دهد, وهرکس را که بخواهد عقیم می گرداند, بی گمان او دانای قادر است.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
𖡹➰◈▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌼𖡹➰◈
#تلنگرانه
#سخنی_دوستانه_با_خانومها!
🔻راستش میخوام یه صحبت کنم راجب همین مسئله که اقا اصلا مگه ما ازدواج نمیکنیم که تکمیل کننده هم باشیم!
💢پس چرا همیشه میگیم تکمیل باش خوب بپز خوب بگرد خوب به شوهرت برس متین باش خانوم باش شوهره نپره!
شوهر که میره شلوارش دوتا میشه مقصر زنس،ولی زنه یه خطایی کنه زن نیس!جنسش خرابه!!!
💢چرا ما همش مراقب باشیم که دل شوهرمونو نزدن! شوهره نباید بترسه که دل زنشو بدزدن؟ نباید بترسه که زنش بره سمت یه مرد دیگه؟
💢ما زنها از هم جنسای خودمون زخم میخوریم از حرفا و عمل ها و رفتار ها وتوصیه های خودمون!
از ماست که بر ماست...
💢خوب بحث رسیدن به خودت !
ماشاالله الان دیگه با این حجم ارایشا و عملا و غیره و غیره کیه که بخودش نرسه
پس اینهمه طلاق سر چیه؟ این همه فساد از کجاست؟
💢نه عزیز من
اینهمه نگو برم باشگاه فلان شم ک نظر جنس مخالف جذب شه نظر شوهر جلب شه!
بگو میخوام خودم سر حال بیام خودم خوب باشه حالم. تمیزی و نظافت و پاکیزه بودن رو همش نسبت میدین به زن!
مگه این وظیفه همه انسانا نیست؟
💢کدوم مرد حاضره برا زنش بره پروتز لب بره پروتز بدن بره زیر هزار جور عمل و تزریق؟ که نظر جنس مخالفشو جذب کنه؟ که نظر همسرشو جذب کنه!
💢بله اقایون یه رازی دارن و اون اعتماد بنفسشونه!
خودشونو همونطور که هستن قبول دارن. یاد گرفتن روحشونو بزرگ کنن نه ظاهرشونو...
برعکسه خانوما که اعتماد بنفسشون صفر شده و فکر میکنن با ظاهره که زندگی پایدار میشه!
💢برس به خودت اما به اندازه و بجا برا حال خوب دلت. حالت خوب باشه میتونی انرژی مثبتشو به بقیه هم بدی.
خود مادر من از اینکه یکم زیر چشمش چروک شه یکم موهاش سفید شه ترس داره
ولی همیشه بهش میگم اینا تغییرات طبیعیه و قشنگه باید باشه...تو همه اتفاق میفته...
💢ولی وقتی ۹۹ درصد خانوما خودشونو میبرن زیر عمل و تزریق و ارایش، اون یه بنده خدایی که بدلیل عقایدش به هر دلیلی اینکارو نمیکنه همه میگن شکسته شدی! به خودت نمیرسی!
همینه توقع اقایون میره بالا و فکر میکنن اینا وظایف یه زنه!
💢کاش میشد روح ها رو هم عمل کرد
اگه قرار بود با ظاهر درست شه همه چی الان گل و بلبل بود رابطه ها!
امیدوارم یکم از رفتار اقایون الگو بگیریم اعتماد کنیم به خودمون و روحمونو بزرگ کنیم❤️
🌷🌷🌷
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی
مادر جون یکی از زنهای مسن فامیل بود که ما زیاد میدیدیمش.
در میانسالی از هر دو چشم نابینا شده بود
و حسرتش این بود که نوهای را که همه میگفتند خیلی زیباست نمیتوانست ببیند.
عاشق سریال اوشین بود. از جمعه روزشماری و حتی لحظهشماری میکرد برای رسیدن به شب یکشنبه، برای صدای مجری که شروع سریال را اعلام کند و برای صدای پرطنینی که میگفت
"سالهای دور از خانه"
وقت سریال، مینشست کنار تلویزیون و تکیه میداد به همان دیواری که تلویزیون به آن پشت داده بود.
و اوشین را گوش میداد، رادیویی، با ششدانگ حواس.
یکشنبه شبی همه دور هم بودیم.
هندوانه وسط، سماور کنار و تلویزیون روشن.
موسیقی شروع شد. مادر جون صاف نشست. میخواست هیچچیز را از دست ندهد، حتی موسیقی تیتراژ را...
ناگهان سکوت شد و مادر جون ندید که همزمان با سکوت، تاریک هم شد.
یکی گفت؛ "اع! برق رفت."
یکی دیگر گفت: : "تو روحت ریوزو!"
بقیه خندیدند و مناسک شبهای بیبرقی شروع شد:
یکی بچهی کوچک را از وسط برداشت تا زیر دست و پا نماند. یکی گردسوز آورد، آن یکی کبریت زد، این یکی شیشه را برداشت.
فتیله آتش زده شد، شیشه سرِ جایش برگشت، گردسوز گذاشته شد روی میز وسط و تازه همه دیدیم مادرجون دارد گریه میکند.
پیرزن بیصدا اشک میریخت، انگار که بالای مجلس عزای عزیزی نشسته باشد.
برای او، اوشین فقط سریال هفتهای یکبار نبود که پی بگیرد ببیند بالاخره زنِ اون یارو پولداره شد یا نه، بالاخره تاناکورا به سود افتاد یا نه، بالاخره دختره که رفته بود برگشت یا نه...
برای مادرجون، اوشینشنیدن حکم درد دل با خواهری داشت که هفتهای یک بار، یک ساعت فرصت دیدارش فراهم میشود.
برای او اوشین دیدن، تنها تفریح کل هفتهاش بود، سبک کردن دل بود، دلیلی بود که هفته را به هفته برساند و خیال کند که هفتهها از یکشنبه شروع میشوند.
از گریهی مادر جون، بزرگترها هم زدند زیر گریه و یکی که سبیلش کلفت بود و دلش نازک، ماشین را روشن کرد، مادر جون را اورژانسی سوار کرد و رساند دو محله آنطرفتر، خانهی یکی از آشناها که برق داشتند.
گاهی، یک چیز کوچک، دمدستی، هلهپوک میشود دلخوشیِ بزرگ یک انسان.
گاهی آدم با چیزی میشکند که برای دیگری کمارزش است.
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی.
هنوز صدای دعای مادرجون برای کسی که فهمیده بود که اوشین برای او بیشتر از اوشین است و گاز داده بود که پیش از تمام شدن سریال او را به سریال برساند توی گوشم است.
"الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده مادر."
#سودابه_فرضی_پور
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💐🌼☘🌸
🌼🌺🍃
☘🍃
🌸
🔸اون وقتا با نوکِ پنجه بابا ،از خواب بیدار میشدیم که بلند شو برو نون بخر .
الان با نوک پنجه از خونه بیرون میریم که نون بخریم تا بچه ها و جوونامون بیدار نشن .
🔸اون وقتا اختیار تلویزیون با دوتا کانال دست بابا بود
الان کنترل تلویزیون با دهها کانال دست بچهها ست .
🔸 اون وقتا سر سفره باید چهار زانو میشستیم تا بابا بیاد و شروع کنیم به غذا خوردن .
الان میشینیم سر سفره و اونقدر بچه ها را صدا میکنیم تا راضی بشن بیان سر سفره .
🔸اون وقتا مادر با مواد موجود تو خونه غذا می پخت و ماهم بی چون وچرا غذا را میخوردیم .
الان بچه ها به مادرا منوی غذایی میدن اما بازم سر سفره از غذا ایراد میگیرن .
🔸اون وقتا موقع عروسی پدر داماد یه اتاق خونه رو خالی میکرد و عروس هم کل جهیزیه اش رو توی همون اتاق میچید و یک عمر با هم زندگی میکردند.
الان یک دستگاه آپارتمان که خودش یه پا فروشگاه وسایل برقی و یه نمایشگاه مبل و فرش و تیر و تخته است برای عروس و داماد فراهم میشه اما چند ماه بیشتر باهم زندگی نمیکنند .
🔸اون وقتا خونه ها خالی از مبل و وسایل تزیینی بود ولی پر از مهمان .
الان خونهها پر از مبل و وسایل تزیینیه ولی خالی از مهمون .
🔸اون وقتا با یه پیکان جوانان ده پونزده نفر میرفتیم خونه فامیل و کلی بهمون خوش میگذشت.
الان هر خونواده اگه دوسه تا ماشین نداشته باشه حتماً یه دونه رو داره و هیچ کس خونه کسی نمیره .
🔸اون وقتا هیچکس اطلاعات پزشکی نداشت اما همه سالم بودند.
الان همه اطلاعات پزشکی دارند (از تلویزیون و تلگرام و ....) ولی خیلی ها مریضند.
اون وقتا.....
الان ......
راستی چرا...؟!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
شخصی تنها کفشی را که داشت برای تعمیر نزد پینه دوز برد...
از آنجا که پینه دوز در صدد تعطیل کردن دکانش بود، به او گفت:
فردا برای تحویل کفشهایت بیا...
با ناراحتی گفت: اما من کفش دیگری ندارم که تا فردا بپوشم.!
پینه دوز شانه بالا انداخت و گفت:
به من ربطی ندارد، اما می توانم یک جفت
کفش مستعمل تا فردا به تو قرض بدهم.
فریاد کشید: چی؟!
تو از من می خواهی کفشی را بپوشم که قبلا پای کس دیگری بوده؟!
پینه دوز با خونسردی جواب داد:
حمل افکار و باورهای دیگران تو را ناراحت نمیکند، ولی پوشیدن یک جفت کفش دیگری تو را میآزارد؟!!
"داشتن ذهن پاک، نعمتی است بس بزرگ..."
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📔#داستانی_زیبا_و_خواندنی
مردی خانه ای زیبا با حیاطی
پر از درختان میوه داشت.
در همسایگی او مردی حسود منزل
داشت و همیشه سعی می کرد اوقات
او را تلخ کند و بنحوی او را آزار دهد.
همسایه خوب یک روز صبح که خواست
از در خانه خارج شود دید یک سطل پر
از زباله کنار در است. فهمید که مال مرد
حسود همسایه است , پس سطل را تمیز
کرد و آن را از میوه های حیاط خود پر
کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر
کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را باز کرد مرد میوه های
تازه را به او داد و گفت:
هرکس آن چیزی رابا دیگری
قسمت میکند که از آن بیشتر دارد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli