eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃 خانم خونه اگه با آقاتون بحثت شد! 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 خانم خونه اگه با آقاتون بحثت شد! همه کبوترای عشق باهم جدل میکنن مهم اینه شما مثل خیلی ها نباشی و انتظار نداشته باشی بیاد و دستت رو ببوسه که بفهمی پشیمونه. همین که میگه: شام چی داریم؟ 🔹🔸یعنی ببخشید همین که میگه: این جورابای من کووو؟ 🔸🔹یعنی پشیمونم حتی ممکنه گاهی هیچکدوم این کارهارو انجام نده. و فقط تلویزیون رو روشن کنه..... و لم بده که یعنی مثلا داره فیلم میبینه جای اینکه غر بزنی که: نگا کن میخواد حرص منو دربیاره و در کابینتو محکم بکوبی به هم برو موهاتو خوشگل کن یه آرایش ملایم دامن کوتاه دو فنجون چای و فقط برو کنارش بشین. اونوقت میبینی آروم آروم یه دستی با عشق داره موهاتو نوازش میکنه خودتو کنار نکش به چشاش نگاه کن و یه لبخند اگه تونستی اون لحظه بهش بگی: قربون آقای خونمون برم بدون که موفقی وگرنه بیشتر تمرین کن. ندیده دوستتون دارم نسیم
داستان کوتاه در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: «در را شکستی! بیا تو.» در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله‌ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: «آقای دکتر! مادرم!» و در حالی که نفس نفس می‌زد، ادامه داد: «التماس می‌کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.» دکتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی‌روم.» دختر گفت: «ولی دکتر، من نمی‌توانم. اگر شما نیایید او می‌میرد!» و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح که علائم بهبود در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: «باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می‌مردی!» مادر با تعجب گفت: «ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!» و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! فرشته ای کوچک و زیبا! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی
تو عمارت زنعمو و بچه هاش که کلا چشم دیدنمونو نداشتن سکینه بانو که تا قبل عقد همه زور. شو زد واسه در اوردن حرص زنعمو مادرمو عقد عموم کنه انگار بعدش تازه یاد پسرش افتاده بود حتی از این که مادرم زن عموم شده شاکی هم بود هر جا مارو میدید زیر لب نفرینمون میکرد خان بابا و عمو هم که زیاد تو عمارت نبودن وقتایی هم که بودن اصن یاد ما نبودن زیورواسه اینکه مادرم از تنهایی در بیاد روزا میبردش مطبخ پیش خودش که هم به کارش برسه هم با مادرم حرف بزنه که فکر و خیال نکنه مادرمم بیکار نمیشست کمک زیور میکرد مطبخ بجز زیور دوتا دختر دیگه هم بودن که کارمیکردن یه جورایی زیور سرآشپز بود و بالا سر اونا با اینکه نمیزاشت مادرم کار کنه ولی مادرم خودش دوست داشت میگفت کار میکنم کمتر فکر و خیال میکنم منو گلی هم سعی میکردیم زیاد تو حیاط نباشیم کسی بهمون گیر نده زنعمو و دختراش اما بهشون خوش میگذشت انگار زنعمو یه خواهر داشت که تهران شوهر کرده بود قبلا زیاد عمارت نمیومد ولی انگار شوهرش همه چیشو تو قمار باخته بود و مجبور شده بودن بیان روستا زندگی کنن یه دختر به اسم لیلا داشت و یه پسر به اسم ابراهیم که ابی صداش میکردن دوتاشونم بزرگ بودن از وقتی اومده بودن حسابی با زنعمو و بچه هاش خوش میگذ‌‌روندن خودشون که یه خونه کوچیک تو روستا زندگی میکردن اخه بابای زنعمو با این که وضعش خوب بود راضی نشده بود به داماد ق ‌‌‌‌‌مار با. زش کمکی کنه اونم زن و بچش و اینجا گزاشته بود دوباره برگشته بود تهران واسه کار واسه همین خواهر زنعمو و بچه هاش بیشتر عمارت ما بودن به هوای سر زدن به زنعمو کسی هم حرفی نمیتونست بزنه فقط سکینه بانو هروقت میدشون غرغرمیکرد و تیکه ای بهشون مینداخت که اوناهم اهمیت نمیدادن کارای مطبخ زیاد شده بود به خاطر این برو بیاها تو این اوضاع یکی از کارگرا هم آب‌ستن شده بود شوهرش گفته بود دیگه کار نکنه اونم رفته بود و سر زیور شلوغتر شده بود مادرم خیلی کمک حالش بود زیور به خان بابا گفته بود یک نفر تو مطبخ نیاز داره تابیاد جای اون کارگر خان بابا هم به عمو گفته بود کسی رو پیدا کنه......
داستان کوتاه خیلی زیباست بخونید لطفا ♦️مرد میانسالی در محله ی ما زندگی میکند که من از بچگی او را میشناسم، آدم تو دار و خنده روییست... همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد میپوشد... او حتی محرم هم پیرهن سفید میپوشه، من هرگز اونو توی هیات و مسجد و امامزاده ها ندیدم... به قول بابام اصلا شاید کافر باشه... ولی هیچوقت کسی ازش بدی ندیده سرش تو کار خودشه... زنش هم تقریبا حجاب آنچنانی نداره خیلی عادی میپوشه، همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اهل مسجد و هیات نیست... تا اینکه یه روز دل و به دریا زدم و توی یه مسیر که با هم بودیم ازش پرسیدم آقا رضا دوست داری یه سفر بری خونه ی خدا... با خنده گفت تو چی، دوست داری؟ گفتم اره چرا که نه... بابام هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا رو داره، گفت انشالا نصیبش میشه... گفتم جوابمو ندادی دوست داری بری؟ گفت من خونه ی خدا زیاد رفتم‌، اصلا هم حسرتش رو ندارم... چشام داشت از کاسه در میومد پرسیدم شوخی میکنی؟ گفت شوخی چرا؟ گفتم اخه ندیدم کسی تو محل بگه شما حج رفته باشید: گفت شما پرسیدید خونه ی خدا ،منم گفتم اره زیاد رفتم، اگه بخوای تو رو هم میبرم... خندم گرفت گفتم چطور، گفت کاری نداره فردا صب آماده باش ببرم خونه ی خدا..اونجا خیلیا هستن خدا هم منتظره دیدنمونه... خلاصه شب تا صب خوابم نبرد، همش فکر میکردم جادوگره یا هم فکرایی تو سرشه... خلاصه صبح که شد رفتم در خونشون و صداش زدم و اونم با صورت تراشیده و پیرهن شاد و موهای براق و سیگار وینستون روی لب اومد بیرون و با ماشینش رفتیم... وسط راه پرسیدم میخای ببریم امامزاده درسته؟ گفت به زودی میبینی... با هزاران سوال بی جواب توی سرم سکوت کردم تا اینکه رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست... داشتم شاخ در میاوردم فقط نگاه میکردم، همینکه رفتیم داخل بچه ها دویدن بغل آقا رضا و اونو عمو صدا میزدن آقا رضا هم از وسایلی که تو مسیر خریده بود بهشون میداد وصدای خنده ی بچه ها بلند شد... آقا رضا برگشت طرف من و گفت اینم خونه ی خدا ،دیدی که چقدر خونش نزدیکه، ادامه داد: خدا توی آسایشگاه معلولان ذهنی، توی بیمارستان محک، توی آسایشگاه سالمندان، و همیشه چشم به راهه... چرا ملاک اعتقاد مردم را از ظاهر تشخیص میدهید، چرا همش فکر میکنید خدا توی امامزاده ها و مساجده... خانه های خدا خیلی نزدیکتره اگه دقت کنیم... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 دختر دارها حظ ببرن: پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم می فرماید: چه خوب فرزندانی هستند دختران هر کس یکی از آنها را داشته باشد، خداوند آن را برای وی پوششی از آتش دوزخ قرار می دهد و هر کس دو تا داشته باشد، خداوند به خاطر آنان، او را وارد بهشت می سازد؛ و هرکس سه دختر یا مانند آن خواهر داشته باشد، جهاد و صدقه ای استحبابی از او بر می دارد. هر خانه‌اي كه در آن دختر باشد، هر روز دوازده بركت و رحمت از آسمان ارزاني‌اش مي شود؛ و زيارت فرشتگان از آن خانه قطع نمي‌گردد، در حالي كه در هر شبانه روز براي پدر آن دختران عبادت يكسال نوشته ميشود. دخترداران شاکر باشید و قدرخودتان را بدانید . / ارزش يک دختر را خدايي ميداند که او را در سنين کودکي براي عبادت برميگزيند. پيامبري ميداند که فرمود: دختر باقيات الصالحات است. امام صادق ع ميداند که فرمود:پسران، نعمت‌ اند و دختران خوبى. خداوند، از نعمت ‌ها سؤال مى ‌کند و به خوبى‌ ها پاداش مى‌ دهد . ارزش دختر را خدايي ميداند که هرکسي را لايق ديدن نکرد. ارزش دختر را خدايي ميداند که به بهترين مخلوقش حضرت محمد ص دختري عطا کرد که هدايت يک جهان به عهده ي فرزندان اوست. " انا اعطيناک الکوثر " و اين هديه ي الهي، يک دختر بود. تقدیم به همه دخترداران😊 دخترای گروه روزتون پیشاپیش مبارک ❤️🌺🌸 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ ✨آتش و آب و آبرو با هم ✨هر سه گشتند در سفر همراه. ✨عهد کردند هر يکى گم شد ✨با نشانى ز خود شود پيدا ✨گفت آتش به هر کجا دود است ✨ميتوان يافتن مرا آنجا ✨آب گفتا نشان من پيداست ✨هر کجا باغ هست و سبزه بيا ✨آبرو رفت و گوشه اى بگرفت ✨گريه سر داد گريه اى جانکاه ✨آتش آن حال ديد و حيران شد ✨آب در لرزه شد ز سر تا پا ✨گفتش آتش که گريه ى تو ز چيست ✨آب گفتا بگو نشانه چو ما ✨آبرو لحظه اى به خويش آمد ✨ديدگان پاک کرد و کرد نگاه ✨گفت محکم مرا نگه داريد ✨گر شوم گُم نميشوم پيدا 💢هیچوقت آبروی کسی رو نبریدکه یه روزی هم آبروی خودتون میره 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان کوتاه ‌«دست نوازش» ‌ روزى در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانش‌آموزان سال اوّل خود خواست تا تصوير چيزى را كه نسبت به آن قدردان هستند، نقاشى كنند. او با خود فكر كرد كه اين بچه‌هاى فقير حتماً تصاوير بوقلمون و يا ميز پُر از غذا را نقاشى خواهند كرد؛ ولى وقتى «داگلاس» نقاشى ساده كودكانه خود را تحويل داد، معلم شوكه شد! ‌او تصوير يك «دست» را كشيده بود، ولى اين دست چه كسى بود؟ ‌بچه‌هاى كلاس هم مانند معلم از اين نقاشى مبهم، تعجب كردند! يكى از بچه‌ها گفت: من فكر مى‌كنم اين دست خداست كه به ما غذا مى‌رساند و يكى ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزى است كه گندم مى‌كارد و بوقلمون‌ها را پرورش مى‌دهد. هركس نظرى مى‌داد تا اينكه معلم، بالاى سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه كسى است، داگلاس؟ ‌داگلاس در حالى كه خجالت مى‌كشيد، آهسته جواب داد: «خانم معلم، اين دست شماست.» ‌معلم به ياد آورد از وقتى كه داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه‌هاى مختلف نزد او مى‌آمد تا خانم معلم دست نوازشى بر سر او بكشد... ‌نکته: شما چطور؟! آيا تا به حال بر سر كودكى يتيم، دست نوازش كشيده‌ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟ ‌ ‌‌" اى پروردگارى كه حيات بخشيده‌اى مرا، قلبى به من ببخش مالامال از قدرشناسى و عشق." / ويليام شكسپير ‌ ‌ 📚 برگرفته از كتاب «تو، تویی؟!» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌾🌸🌾🌸🌾 🌾🌸🌾🌸🌾 🌸🌾🌸🌾 🌾🌸🌾 🌸🌾 🌾 دانش آموز دبیرستان شهاب شهرستان خوی بودم.روزی دبیرادبیات پرسید: _شیرازی، بعد از اتمام تحصیلت می خوای چکاره بشی؟ سریع گفتم: خلبان آقا این را که گفتم چنتا از بچه ها خندیدند دبیرمان گفت: خلبان مسافربری؟ با قاطعیت گفتم: نه آقا! شکاری، جنگنده اینبار همه کلاس خندیدند، بجز دبیرمان که گفت: آفرین، پس سعی کن حتما موفق میشی. از اول ابتدایی تا آنروز همیشه شاگرد اول بودم بعد از دیپلم گرفتن رفتم دنبال آرزویم. یادمه روزی که میخواستم خلبانی ثبت نام کنم پدرم موافق نبود میگفت: آدم عاقل زیر پایش را خالی نمیکند ولی من عاشق پرواز بودم، علتش را پرسید، آن موقع نتونستم جوابشو پیدا کنم ولی بعدا فهمیدم آسمان تنها جایی است که به من آرامش میداد. بالاخره رفتم آزمون خلبانی و باز نفر اول قبول شدم با هزینه دولت و از طرف ارتش شاهنشاهی ایران رفتم آمریکا و بعنوان شاگرد اول با چهار کاپ و تقدیرنامه و دو مقام اولی دوره خلبانی تی-۳۸ برگشتم ایران اینها را نوشتم که بگویم خواستن توانستن است.رویاهایتان را فراموش نکنید اسطوره اف-۵ جناب سرهنگ خلبان غلامعلی شیرازی 💟 کانال داستان کوتاه 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💐🍃🌿🕊🥀🌾🍂🌻🍁🥀 🍃🌺🍂 🌿🍂🕊 🕊 ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﺁﺩﻡ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺎﺵ ﺟﺎﯼ ﻫﺮ ﻏﻤﯽ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺩﻣﻨﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﺮﺩ ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺖ ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﮐﺮﺩ ﯾﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻟﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺩﻣﯿﺪ ﮐﺎﺵ ﺟﻨﺲ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻫﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺵ ﻣﯽﺷﺪ ﮔﻔﺖ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺳﻨﮓﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻧﯿﺮﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﮑﺲ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻗﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩ ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺮﻭﺩ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
تو عمارت زنعمو و بچه هاش که کلا چشم دیدنمونو نداشتن سکینه بانو که تا قبل عقد همه زور. شو زد واسه در
یه روز زنعمو  اومد مطبخ به زیور گفت: نمیتونیم فعلا کسی دیگه رو بیاریم اشاره کرد به مادرم گفت فعلا خاتون کمک دستت باشه تا بعد زیور گفت : _ولی خانم خاتون خانوم بزرگی کردن این چند وقت به من کمک کردن نمیشه که ... ولی زنعمو جوابی نداد و رفت زنعمو که رفت زیور توپید به مادرم که _ چقدر بهت گفتم نکن یه فکری به حال زندگیت کن همینو میخواستی که این زنک بیاد تورو بکنه کارگر عمارت مگه تو هم عروس این خانواده نیستی اصن کی گفته اون تصمیم میگیره برو به خان بگو ولی مادرم چیزی نمیگفت میگفت: _ اشکال نداره من که اینجا هستم کمکت اون هرچی میخواد فکر کنه ولی زیور به این راحتیا کوتاه نیومد یه روز که زنعمو و بچه ها رفته بودن خونه پدر زنعمو زیور رفت سراغ عمو که تازه از سر زمین اومده بود منم دنبالش رفتم ببینم میخواد چیکار کنه چایی عمو رو که گذاشت جلوش گفت : _خانزاده سرتون سلامت میدونم شوکت خانوم گفتن نیازی نیس کسی بیاد واسه کمک به مطبخ و خاتون رو گفتن کمک باشه ولی این خاتون بیچاره جونی نداره خودش به اندازه کافی ضعیف هست تا الانم کمک من میکرده کارای سبک میدادم بهش اونم چون فقط خودش دوس داشت تو مطبخ باشه ولی راستش از پس کارها بر نمیاد عمو اینو که شنید قرمز شد گفت: _ مگه خاتون کلفته که تو مطبخ کار کنه ؟ زیور با صدای مظلوم و شرممنده گفت: _ زبونم لال  ولی اخه شووکت خانوم..... عموم داد زد: _ شوکت غلط کرده همین فردا میگم یکیو پیدا کنن بیاد کمکت زیور که به هدفش رسیده بود یکم چاپلوسی کرد و اومد بیرون شبش تو اتاق نشسته بودیم مادرم برامون از گذشته ها تعریف میکرد که در زدن گلی درو باز کرد عموم بود گفت زنداداش اجازه هست ؟