داستان چشم ناپاک
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند.
وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم.
چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلختر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.
حکیم گفت: «اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله شما از آنها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی میگویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست.
مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمعکار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد،
محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند.
آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی گیر میکرد مراد هم مثل من سرش به کار خودش بود درسته با ما کاری نداشت ولی رفتارشم دیگه مثل گذشته نبود سعی میکرد باهامون همکلام نشه مامانم دست به دامن عمه فرشته شد میخواست اونو واسطه کنه که خان بابا کوتاه بیاد ولی این مساله ای نبود که بشه بیخیالش شد اگه خان بابا عروسش رو عقد پسر دیگش نمیکرد مردم روستا انگ بی ناموس بودن میزدن بهش مادرم چاره دیگه ای نداشت نمیتونست مارو ول کنه پس باید تن میداد به اینکه هووی زن عموم بشه تا از ما جدا نشه
زنعمو هر روز یه دعوا راه مینداخت مادرم که همش تو اتاقش بود جز مواقعی که واسه دستشویی میومد بیرون من و گلی هم نمیزاشت دیگه بریم بیرون غذامونم تو اتاق میخوردیم البته خودمونم جرات اینکه با زنعمو یا دختراش روبه رو بشیم رو نداشتیم شده بودن دشمن خونی ما زنعموم دختر خان بود پدرش از خان های با ابهت اون زمان بود واسه همین خان بابا خیلی احترامشو داشت ولی حتی پدرش هم نمیتونست جلو این رسم رو بگیره عمو اما هیچی نمیگفت نه میگفت موافقم نه مخالف مادرم خیلی تلاش کرد جلوی این رسم مسخره رو بگیره ولی چه کاری از دستش بر میومد تک و تنها تو اون عمارت کسی طرف ما نبود تا آقاجانم بود کسی بهمون چیزی نمیگفت ها ولی فقط اون بود که دوسمون داشت وقتی رفت به معنای واقعی تنها و بیکس شده بودیم خان بابا که آبرو و حرف مردم براش از همه چی مهم تر بود سکینه بانو هم واسه اینکه حرص زنعموم رو در بیاره شده بود اتیش بیاره معرکه همش حرف از آبرو و غیرت و ناموس میزد جلو خان بابا و عمو
یادمه یه شب گلی به مادرم گفت بیا سه تایی فر. ار کنیم بریم پیش دایی زندگی کنیم ولی مگه میشد مادرم جرات نمیکرد دوتا دختربچه رو دنبال خودش راه بندازه و فرار کنه
بالاخره روز موعود فرا رسید دیگه هیچ چاره ای نبود طلعت ندیمه مخصوص سکینه بانو اومد پی مادرم بر دنش اتاق خان ماروهم راه ندادن زنعمو هم حتی از اتاقش بیرون نیومد انگار دیگه فهمیده بود کاری از دستش بر نمیاد مادرم با دلی پر از غصه و چشمای اشکی شد زنه عمو هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو وقتی از اتاق خان اومد دست مارو گرفت رفتیم سر خاک آقا جانم انقدر گریه کرد که از حال رفت منو گلی دو طرف دستاشو گرفتیم اورد یمش عمارت
بعد از اون دیگه واسه وعده های غذایی هم نرفتیم پیش بقیه یه جورایی همه انگار باهامون دشمن شده بودن
🌷🌷🌷
"میخواهم بدانی که تمام نشده ای!"
از ذهنم نرفتهای و هنوز در قلبم
ادامه داری تو حتی همین حالا
که نیستی هم از صبح تا شب در
کارهای روزمرهیِ من
خلاصه شده ای و رویایِ
"اینجا بودنت" به خوابِ همیشگیِ
بیداری هایم تبدیل شده است.
میخواهم بدانی که همهیِ این ها
به زبانِ ساده یعنی: "دوستت دارم ".
و گمان میکنم این ساده ترین
تعبیرِ دوست داشتن است...
👤 زیور شیبانی
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❖
بخونین قشنگه♥️
یکی از دوستانِ کاناداییم، یه قانونِ جالب واسه خودش داشت!
قانونش این بود که:
با وجودِ داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کارِ پر مسئولیت ماهی «یک شب» باید خونه پدر و مادرش باشه!
میگفت که کارهای بچههارو انجام میدم و میرم خودم تنهایی، مثل دورانِ بچگی و نوجوانی ... چندین ساله این قانون رو دارم، هم خودم و هم همسرم!
میگفت: خیلی وقتها هم کار خاصی
نمیکنیم! پدرم تلویزیون نگاه میکنه
و من کتاب میخونم، مادرم تعریف میکنه، من گوش میدم، من حرف میزنم و مـادرم یا پدرم چرت میزنند و شب میخوابیم... صبح صبحانهای میخوریم، بعد برمیگـردم به زندگی!
دیروز روی فیسبوکش دیدم یه "عکس" گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماه پیش فوت شده. براش پیام دادم که بابتِ درگذشت مادرت متاسفم و همیشـه ماهی یک شبی رو که گفتـه بودی به یاد دارم...
جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که: «مادرم توی خاطراتِ محدودش از اون شبها به عنوانِ بهترین ساعتهای سالها و ماههای گذشته اش یاد کرده»
و اضافه کرد که:
اگه راستش رو بخوای "بیشتر" از مادرم برای خودم خوشحالم که از این «فرصت و شانس»
نهایتِ استفاده رو بردهام...!!
✅قوانینِ خوب رو دوست دارم... برای خودتون؛ دلتون؛ حالتون و خانوادتون قانون های قشنگ بذارید؛ بعدا حسرت قانون های گذاشته نشده رو نداشته باشید.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان کوتاه
روزی گدایی به دیدن درویشی رفت و دید که او روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طنابهایش به گلمیخهای طلایی گره خوردهاند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریفهای زیادی از زهد و وارستگی شما شنیدهام، اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خندهای کرد و گفت: من آمادهام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم، با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپاییهایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییام را در چادر تو جا گذاشتهام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
درویش خندید و گفت: دوست من، گلمیخهای طلای چادر من در زمین فرو رفتهاند، نه در دل من اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند.
در دنیا بودن وابستگی نیست، وابستگی حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود به آن وارستگی میگویند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🌸
خانم خونه اگه با آقاتون بحثت شد!
همه کبوترای عشق باهم جدل میکنن
مهم اینه شما مثل خیلی ها نباشی و
انتظار نداشته باشی بیاد و دستت رو ببوسه
که بفهمی پشیمونه.
همین که میگه:
شام چی داریم؟
🔹🔸یعنی ببخشید
همین که میگه:
این جورابای من کووو؟
🔸🔹یعنی پشیمونم
حتی ممکنه گاهی هیچکدوم این کارهارو انجام نده.
و فقط تلویزیون رو روشن کنه..... و لم بده که یعنی مثلا داره فیلم میبینه
جای اینکه غر بزنی که:
نگا کن میخواد حرص منو دربیاره و در کابینتو محکم بکوبی به هم
برو موهاتو خوشگل کن
یه آرایش ملایم
دامن کوتاه
دو فنجون چای
و فقط برو کنارش بشین.
اونوقت میبینی آروم آروم یه دستی با عشق داره موهاتو نوازش میکنه
خودتو کنار نکش
به چشاش نگاه کن و یه لبخند
اگه تونستی اون لحظه بهش بگی:
قربون آقای خونمون برم
بدون که موفقی
وگرنه بیشتر تمرین کن.
ندیده دوستتون دارم
نسیم
داستان کوتاه
در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: «در را شکستی! بیا تو.»
در باز شد و دختر کوچولوی نه سالهای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: «آقای دکتر! مادرم!» و در حالی که نفس نفس میزد، ادامه داد: «التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»
دکتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.»
دختر گفت: «ولی دکتر، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد!» و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح که علائم بهبود در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: «باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما میمردی!»
مادر با تعجب گفت: «ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!» و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! فرشته ای کوچک و زیبا!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی
تو عمارت زنعمو و بچه هاش که کلا چشم دیدنمونو نداشتن سکینه بانو که تا قبل عقد همه زور. شو زد واسه در اوردن حرص زنعمو مادرمو عقد عموم کنه انگار بعدش تازه یاد پسرش افتاده بود حتی از این که مادرم زن عموم شده شاکی هم بود هر جا مارو میدید زیر لب نفرینمون میکرد
خان بابا و عمو هم که زیاد تو عمارت نبودن وقتایی هم که بودن اصن یاد ما نبودن زیورواسه اینکه مادرم از تنهایی در بیاد روزا میبردش مطبخ پیش خودش که هم به کارش برسه هم با مادرم حرف بزنه که فکر و خیال نکنه مادرمم بیکار نمیشست کمک زیور میکرد مطبخ بجز زیور دوتا دختر دیگه هم بودن که کارمیکردن یه جورایی زیور سرآشپز بود و بالا سر اونا با اینکه نمیزاشت مادرم کار کنه ولی مادرم خودش دوست داشت میگفت کار میکنم کمتر فکر و خیال میکنم
منو گلی هم سعی میکردیم زیاد تو حیاط نباشیم کسی بهمون گیر نده
زنعمو و دختراش اما بهشون خوش میگذشت انگار
زنعمو یه خواهر داشت که تهران شوهر کرده بود قبلا زیاد عمارت نمیومد ولی انگار شوهرش همه چیشو تو قمار باخته بود و مجبور شده بودن بیان روستا زندگی کنن یه دختر به اسم لیلا داشت و یه پسر به اسم ابراهیم که ابی صداش میکردن دوتاشونم بزرگ بودن از وقتی اومده بودن حسابی با زنعمو و بچه هاش خوش میگذروندن خودشون که یه خونه کوچیک تو روستا زندگی میکردن اخه بابای زنعمو با این که وضعش خوب بود راضی نشده بود به داماد ق مار با. زش کمکی کنه اونم زن و بچش و اینجا گزاشته بود دوباره برگشته بود تهران واسه کار واسه همین خواهر زنعمو و بچه هاش بیشتر عمارت ما بودن به هوای سر زدن به زنعمو کسی هم حرفی نمیتونست بزنه فقط سکینه بانو هروقت میدشون غرغرمیکرد و تیکه ای بهشون مینداخت که اوناهم اهمیت نمیدادن
کارای مطبخ زیاد شده بود به خاطر این برو بیاها تو این اوضاع یکی از کارگرا هم آبستن شده بود شوهرش گفته بود دیگه کار نکنه اونم رفته بود و سر زیور شلوغتر شده بود مادرم خیلی کمک حالش بود زیور به خان بابا گفته بود یک نفر تو مطبخ نیاز داره تابیاد جای اون کارگر خان بابا هم به عمو گفته بود کسی رو پیدا کنه......
داستان کوتاه
خیلی زیباست بخونید لطفا
♦️مرد میانسالی در محله ی ما زندگی میکند که من از بچگی او را میشناسم، آدم تو دار و خنده روییست...
همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد میپوشد...
او حتی محرم هم پیرهن سفید میپوشه،
من هرگز اونو توی هیات و مسجد و امامزاده ها ندیدم...
به قول بابام اصلا شاید کافر باشه...
ولی هیچوقت کسی ازش بدی ندیده سرش تو کار خودشه...
زنش هم تقریبا حجاب آنچنانی نداره خیلی عادی میپوشه، همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اهل مسجد و هیات نیست...
تا اینکه یه روز دل و به دریا زدم و توی یه مسیر که با هم بودیم ازش پرسیدم آقا رضا دوست داری یه سفر بری خونه ی خدا...
با خنده گفت تو چی، دوست داری؟
گفتم اره چرا که نه...
بابام هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا رو داره، گفت انشالا نصیبش میشه...
گفتم جوابمو ندادی دوست داری بری؟
گفت من خونه ی خدا زیاد رفتم، اصلا هم حسرتش رو ندارم...
چشام داشت از کاسه در میومد پرسیدم شوخی میکنی؟ گفت شوخی چرا؟
گفتم اخه ندیدم کسی تو محل بگه شما حج رفته باشید: گفت شما پرسیدید خونه ی خدا ،منم گفتم اره زیاد رفتم، اگه بخوای تو رو هم میبرم...
خندم گرفت گفتم چطور، گفت کاری نداره فردا صب آماده باش ببرم خونه ی خدا..اونجا خیلیا هستن خدا هم منتظره دیدنمونه...
خلاصه شب تا صب خوابم نبرد، همش فکر میکردم جادوگره یا هم فکرایی تو سرشه...
خلاصه صبح که شد رفتم در خونشون و صداش زدم و اونم با صورت تراشیده و پیرهن شاد و موهای براق و سیگار وینستون روی لب اومد بیرون و با ماشینش رفتیم...
وسط راه پرسیدم میخای ببریم امامزاده درسته؟ گفت به زودی میبینی...
با هزاران سوال بی جواب توی سرم سکوت کردم تا اینکه رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...
داشتم شاخ در میاوردم فقط نگاه میکردم، همینکه رفتیم داخل بچه ها دویدن بغل آقا رضا و اونو عمو صدا میزدن آقا رضا هم از وسایلی که تو مسیر خریده بود بهشون میداد وصدای خنده ی بچه ها بلند شد...
آقا رضا برگشت طرف من و گفت اینم خونه ی خدا ،دیدی که چقدر خونش نزدیکه، ادامه داد: خدا توی آسایشگاه معلولان ذهنی، توی بیمارستان محک، توی آسایشگاه سالمندان، و همیشه چشم به راهه...
چرا ملاک اعتقاد مردم را از ظاهر تشخیص میدهید، چرا همش فکر میکنید خدا توی امامزاده ها و مساجده...
خانه های خدا خیلی نزدیکتره اگه دقت کنیم...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
دختر دارها حظ ببرن:
پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم
می فرماید:
چه خوب فرزندانی هستند دختران
هر کس یکی از آنها را داشته باشد، خداوند آن را برای وی پوششی از آتش دوزخ قرار می دهد و هر کس دو تا داشته باشد، خداوند به خاطر آنان، او را وارد بهشت می سازد؛ و هرکس سه دختر یا مانند آن خواهر داشته باشد، جهاد و صدقه ای استحبابی از او بر می دارد.
هر خانهاي كه در آن دختر باشد، هر روز دوازده بركت و رحمت از آسمان ارزانياش مي شود؛ و زيارت فرشتگان از آن خانه قطع نميگردد، در حالي كه در هر شبانه روز براي پدر آن دختران عبادت يكسال نوشته ميشود.
دخترداران شاکر باشید و قدرخودتان را بدانید .
/ ارزش يک دختر را خدايي ميداند که او را در سنين کودکي براي عبادت برميگزيند.
پيامبري ميداند که فرمود: دختر باقيات الصالحات است.
امام صادق ع ميداند که فرمود:پسران، نعمت اند و دختران خوبى. خداوند، از نعمت ها سؤال مى کند و به خوبى ها پاداش مى دهد .
ارزش دختر را خدايي ميداند که هرکسي را لايق ديدن نکرد.
ارزش دختر را خدايي ميداند که به بهترين مخلوقش حضرت محمد ص دختري عطا کرد که هدايت يک جهان به عهده ي فرزندان اوست.
" انا اعطيناک الکوثر "
و اين هديه ي الهي، يک دختر بود.
تقدیم به همه دخترداران😊
دخترای گروه روزتون پیشاپیش مبارک ❤️🌺🌸
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli