eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
⚡️ مردها مگر دل ندارند؟! مردها مگر احساس ندارند؟! همیشه که نمی شود تمام ناز کردن ها و بغض کردن ها برای زن ها باشد! می شود گاهی هم مردها را تصور کرد که زیر سنگینیِ بار زندگی ،بغضشان را روی پشت بام ، میان دودهای سیگارشان می ترکانند... می شود گاهی هم تصور کرد مردهایی را که از بی توجهی همسرانشان عمداً شب ها دیر به خانه بر می گردند تا خیلی شیک و مردانه مثلاً ناز کرده باشند..که دلی برایشان تنگ شود و ذهنی برایشان نگران...! زن ها لطیفند.. اما مردها هم حق دارند گاهی دلشان بگیرد... و حق دارند گاهی باتمام زُمُختی ،وقار و استحکام، در خلوت دونفره شان بچه شوند و دلشان نوازش بخواهد... ما توقعمان از این جنسِ خلقت خیلی زیاد شده... قبول دارم! مردها باید تکیه گاه باشند،، مردها باید مرد باشند،، اصلاًغیر از این باشد، یک جای کار می لنگد... اما همیشه که نمیشود محکم بود!! برای شنا کردنِ درست ، باید به موقع از زیر آب بیرون آمد و نفس گرفت.. مردها هم گاهی فرصتِ تنفس می خواهند... زندگی ها سخت شده! باید کمی بیشتر حواسمان به خستگی ها و کم آوردن هایِشان باشد.. من این روزها .... دلم برای تمامِ آدم هایِ خوبی که نادیده گرفته می شوند میگیرد... خوب بودن؛ زن و مرد نمی شناسد..! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چ
🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چیشد  و چی گفت جواب نمیداد به گلی گفتم بره یه لیوان اب بیاره زیور هم صدا کنه شاید اون فهمید چیشده گلی که رفت در با شتاب باز شد و زنعمو پرید داخل چهره قرمز شده و عصبانیشو که دیدم روح از تنم رفت فک کردم من کاری کردم اومده سراغم ولی رفت طرف مادرم و گرفتش زیر مشتو لگد کاری از دستم بر نمیومد هیکلش درشت بود و من ریزه ولی از پشت میزدم بهش التماس میکردم مادرمو ول کنه سیمین و سوسن که جلو در وایساده بودن تماشا میکردن تا دیدن من دارم زنعمورو میزنم مادرمو ول کنه افتادن سر من و شروع کردن زدن اونا دوتا بودن و من یه نفر احساس میکردم دارم زیر دست و پاشون له میشم نمیدونم این همه حرص از کجا اومده بود یه دفعه دوتاشون ولم کردن سر بلند کردم دیدم خ. یس آب شدن گلی اومده بود اوضاع رو دیده بود آب تو پارچ رو خالی کرده بود رو سیمین و سوسن با پارچ هم محکم زده بود رو کمر زنعمو تا مادرمو ول کنه الحق که از صدتا مرد زرنگ تر بود عمو و خان بابا خونه نبودن سکینه بانو و مراد اومدن زنعمو رو که دستش به کمرش بود و از د‌رد ناله میکرد بردن موندیم منو و گلی و زیور و مامانم که یه گوشه افتاده بود از بس کتک خورده بود نای حرف زدن نداشت زیورکه پیشش نشست زد زیر گ ریه زیرلب از بخت بد ش گله میکرد وقتی واسه زیور تعریف میکرد ماهم فهمیدیم چیشده رسم بود وقتی زنی شوهرشو از دست میده به عقد بر ادر شوهرش در بیاد مادرم باید هو وی زن. عمو میشد و این واسه مادرم که عاشق آقاجانم بود از مرگ هم سخت تر بود مادرم مخالفت کرد یه روز میگفت با هم میریم شهر یه خونه میگیریم سه تایی زندگی میکنیم تو خونه های مردم کار میکنم خرجمونو در میارم یه روز میگفت به خان بابا میگم بزاره بمونیم همینجا یه گوشه زندگی میکنیم کاری به کسی نداریم ولی به این راحتیانبود خان بابام براش افت داشت ناموس پسرش بی سر و صاحاب بمونه شرط کرد یا تا آخر هفته قبول میکنه به عقد عموم در بیاد یا باید مارو بزاره و بره مادرم نه دل داشت از ما جدا بشه نه دل اینکه زن کسی دیگه بشه اونم هووی زنعمو که رفتارش از بد به بد و بدتر تبدیل شده بود هم ش زیر لب فحش و نفرینمون میکرد سوسن و سیمین هم ارث باباشونو از ما میخواستن انگار همش دنبال بهانه واسه دعوا بودن خلاصه که اوضاع بدی بود..
🌷🌷🌷 داستان کوتاه مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد.او می دانست که پدرش توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه ی خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد.پسر کنجکاو ولی نا امید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلا کوب شده بود یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی ای که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد.خانه ی زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگراو را ندیده بود. اما قبل از این که اقدامی بکند ، تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه ی پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آن ها را بررسی نمود و در آن جا همان انجیل قدیمی را بازیافت. در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت.روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است. 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔘داستان کوتاه ماهی سرنوشت صبح تازه شروع شده بود، مرد جوان سوار بر اسب شد تا به بازار شهر برود، در بین راه و کنار رودخانه پیرمردی را دید که نشسته است، از اسب پایین آمد و به سمت آن پیرمرد رفت، سلام کرد و به پیرمرد گفت: غریبه هستی؟ من شمارا هرگز این حوالی ندیده ام، اگر کمکی از دستم بر میاید بگو، پیرمرد گفت: فقط گرسنه ام ، مرد دستش را داخل بقچه ی که همراه داشت کرد و مقداری نان و پنیر و سبزی به پیرمرد داد و کنار او نشست. پیرمرد بعد از خوردن صبحانه ی تعارفی، به مرد گفت: تو از آنچه در بقچه داشتی به من بخشیدی و من نیز از آنچه در بقچه دارم به تو خواهم بخشید. مرد گفت: ای پیرمرد مرا شرمنده نکن ای کاش که طعامی ارزشمند همراه خود داشتم و از آن به تو میدادم. پیرمرد تُنگ شیشه ای را از بقچه اش بیرون آورد و روبروی مرد گذاشت، دستش را در آب رودخانه برد و چهار عدد ماهی زیبا بیرون آورد و در ظرف ریخت، مرد متعجب نگاه میکرد که چگونه بدون تور و قلاب توانست این کار را انجام دهد. در این فکر بود که پیرمرد دستش را روی دست مرد جوان زد و گفت: این ماهی بزرگ تو هستی و ماهی کوچکتر همسرت و آن دو ماهی کوچک پسران تو اند. دوست داری بدانی که کدام از شما زودتر خواهید مُرد، مرد اول از حرف پیرمرد ناراحت شد ولی بعد کنجکاو شد تا ببیند نتیجه ی کار چیست و علی رغم میلش قبول کرد، پیرمرد دستش را روی تُنگ شیشه ای گذاشت و گفت هر زمان که دستم را بردارم یکی از ماهی ها خواهد مُرد نگاه کن تا ببینی اول نوبت کدام ماهی خواهد شد، تمام وجود مرد را نگرانی فراگرفت، صدای طپش قلبش از بیرون سینه شنیده میشد، ناگهان پیرمرد دستش را به آرامی از روی ظرف برداشت و هر دو دیدند که ماهی بزرگ دیگر حرکت نمیکند و مُرده است. مرد بی آنکه چیزی بگوید لبخندی زد و به سمت اسب رفت و با خوشحالی سوار شد، پیرمرد گفت آیا نمیخواهی از سرنوشت بقیه ی اعضای خانواده ات با خبر شوی، مرد لگام اسب رو کشید و گفت بهترین هدیه را از تو گرفتم، همین که میدانم داغ همسر و فرزندانم را نخواهم دید برای من کافیست. از این پس زندگی برایم زیباتر خواهد بود، مرد اسب را تازاند و رفت. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃 داستان کوتاه یک لنگه کفش پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃 ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ؛ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ! ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ...! ﻣﻴﺪﻭنید ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ... ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ» ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ» ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ» ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ» ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ» ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ» ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ. ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯﻭ می کنیم. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃 ⭐️دخالت در زندگی دیگران "کنجاوی" نیست ، اسمش "فضولیه" . ⭐️تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ، اسمش "توهین" است . ⭐️هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرد هست . ⭐️بازی با احساسات مردم "زرنگی" نیست اسمش "هرزگی" هست . ⭐️خراب کردن یه نفر توی "جمع" جوک نیست اسمش "کمبود" هست . 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸دخترک تیزبین روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کردکه باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتادو پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شوداما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان بروداین گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شداو دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت ولی چیزی نگفت! سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است در آخرین لحظات هم راهی وجود دارد که ما باید آنرا ببینیم و امید داشته باشیم که خداوند درهر شرایطی شاهد بر اعمال ماست و مکر هر کس بخودش برمیگرده. ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان چشم ناپاک جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.» حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟» جوان گفت: «آری. حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.» جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟» حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم یه گوشه نشسته بود و گر. یه میکرد هرچی بهش میگفتیم چ
🌱 من کاری به کسی نداشتم ولی از امان روزی که پرشون به پر گلی گیر میکرد مراد هم مثل من سرش به کار خودش بود درسته با ما کاری نداشت ولی رفتارشم دیگه مثل گذشته نبود سعی میکرد باهامون همکلام نشه مامانم دست به دامن عمه فرشته شد میخواست اونو واسطه کنه که خان بابا کوتاه بیاد ولی این مساله ای نبود که بشه بیخیالش شد اگه خان بابا عروسش رو عقد پسر دیگش نمیکرد مردم روستا انگ بی ناموس بودن میزدن بهش مادرم چاره دیگه ای نداشت نمیتونست مارو ول کنه پس باید تن میداد به اینکه هووی زن عموم بشه تا از ما جدا نشه زنعمو هر روز یه دعوا راه مینداخت مادرم که همش تو اتاقش بود جز مواقعی که واسه دستشویی میومد بیرون من و گلی هم نمیزاشت دیگه بریم بیرون غذامونم تو اتاق میخوردیم البته خودمونم جرات اینکه با زنعمو یا دختراش روبه رو بشیم رو نداشتیم شده بودن دشمن خونی ما زنعموم دختر خان بود پدرش از خان های با ابهت اون زمان بود واسه همین خان بابا خیلی احترامشو داشت ولی حتی پدرش هم نمیتونست جلو این رسم رو بگیره عمو اما هیچی نمیگفت نه میگفت موافقم نه مخالف مادرم خیلی تلاش کرد جلوی این رسم مسخره رو بگیره ولی چه کاری از دستش بر میومد تک و تنها تو اون عمارت کسی طرف ما نبود تا آقاجانم بود کسی بهمون چیزی نمیگفت ها ولی فقط اون بود که دوسمون داشت وقتی رفت به معنای واقعی تنها و بیکس شده بودیم خان بابا که آبرو و حرف مردم براش از همه چی مهم تر بود سکینه بانو هم واسه اینکه حرص زنعموم رو در بیاره شده بود اتیش بیاره معرکه همش حرف از آبرو و غیرت و ناموس میزد جلو خان بابا و عمو یادمه یه شب گلی به مادرم گفت بیا سه تایی فر. ار کنیم بریم پیش دایی زندگی کنیم ولی مگه میشد مادرم جرات نمیکرد دوتا دختربچه رو دنبال خودش راه بندازه و فرار کنه بالاخره روز موعود فرا رسید دیگه هیچ چاره ای نبود طلعت ندیمه مخصوص سکینه بانو اومد پی مادرم بر دنش اتاق خان ماروهم راه ندادن زنعمو هم حتی از اتاقش بیرون نیومد انگار دیگه فهمیده بود کاری از دستش بر نمیاد مادرم با دلی پر از غصه و چشمای اشکی شد زنه عمو هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو وقتی از اتاق خان اومد دست مارو گرفت رفتیم سر خاک آقا جانم انقدر گریه کرد که از حال رفت منو گلی دو طرف دستاشو گرفتیم اورد یمش عمارت بعد از اون دیگه واسه وعده های غذایی هم نرفتیم پیش بقیه یه جورایی همه انگار باهامون دشمن شده بودن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 "میخواهم بدانی که تمام نشده ای!" از ذهنم نرفته‌ای و هنوز در قلبم ادامه داری تو حتی همین حالا که نیستی هم از صبح تا شب در کارهای روزمره‌یِ من خلاصه شده ای و رویایِ "اینجا بودنت" به خوابِ همیشگیِ بیداری هایم تبدیل شده است. میخواهم بدانی که همه‌یِ این ها به زبانِ ساده یعنی: "دوستت دارم ". و گمان میکنم این ساده ترین تعبیرِ دوست داشتن است... 👤 زیور شیبانی 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli