❤️هم دلی❤️
یه روز زنعمو اومد مطبخ به زیور گفت: نمیتونیم فعلا کسی دیگه رو بیاریم اشاره کرد به مادرم گفت فعلا خ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
مادرم هول چادرشو سرش انداخت و تعارف کرد عمو اومد داخل نشست منو گلی از اینکه بعد ماه ها یکی اومده بود اتاقمون ذوق زده هرچی خوراکی داشتیم آوردیم گذاشتیم جلو عمو یکم که نشست گفت:
_ زیاد مزاحمت نمیشم زنداداش هم اومدم ازت گله کنم هم معذرت خواهی ما این مدت خیلی در حق شما و بچه ها کوتاهی کردیم گله دارم از اینکه دیگه سفره تو از ما جدا کردی هم اینکه شان و منزلت خودتو آوردی پایین رفتی تو مطبخ قاطی کارگرا ناسلامتی شما عروس خانی اسمت تو شناسنامه منه واسه من افت داره من این مدت زیاد حواسم به داخل عمارت نبوده از اینکه شوکت شمارو با کارگرا همسان کرده مع ذرت میخوام خودم حساب کارو میدم دستش ازتون میخوام دیگه نرین داخل مطبخ واسه کار کردن مردم چی میگن اخه ؟از فردا هم موقع ناهار و شام میفرستم صداتون کنن با بچه ها بیاین سر سفره ما
مادرم معلوم بود معذب شده طبق عادت گفت:
_ نه خان داداش این چه حرفیه من خودم دوس داشتم برم مطبخ پیش زیور اینجوری حوصلمم سر نمیره از شوکت خانمم گله ای ندارم اگر اجازه بدین وعده های ناهار و شامم همینجا با بچه ها داخل اتاق باشیم راحت تریم
ولی عموم قبول نکرد از مادرم خواست دیگه مطبخ نره و سر سفره حضور داشته باشه حرفاشو که زد بلند شد و رفت مادرمم از فرداش با اینکه دلش میخواست ولی دیگه نرفت مطبخ مگه میشد رو حرف عمو نه آورد ....
موقع ناهار یکی از کارگرا اومد دنبالمون گفت:
_ خان گفته تشریف بیارید سر سفره مادرم لباس مرتبی پوشید و تن من و گلی هم لباس مرتبی کرد و رفتیم
داخل اتاق که شدیم زنعمو با چشمایی که ازش خشمش پیدا بود نگاهمون میکرد سیمین و سوسن پشت چشمی برامون نازک کردن سکینه بانو هم فحشی زیرلب نثارمون کرد مراد و خان بابا براشون خیلی اهمیت نداشت حضور ما ولی عمو بهمون تعارف کرد بشینیم مادرم معلوم بود خیلی معذبه گوشه ای از سفره سربزیر نشستیم و مشغول شدیم زنعمو رو کرد به مادرم گفت:
_ خاتون غذاهای تو خوشمزه تر بود کاش خودت تو مطبخ میموندی و برامون غذا آماده میکردی
عمو استغفرالهی گفت و چپ چپ به زنعمو نگاه کرد معلوم بود سر این موضوع حسابی باهاش بحث کرده ولی زن عمو پرروتر از اونی بود که بخواد زبون به دهن بگیره
بعد از ناهار که اصلا زیر نگاه های سنگین بقیه نفهمیدیمچی خوردیم بلند شدیم و سریع به اتاقمون برگشتیم جو اون اتاق نه تنها واسه مادرم بلکه واسه من و گلی هم غیر قابل تحمل بود..
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 نخستین شب جمعه ماه رجب
♨️ لَیلَةُ الرَّغائِب نخستین شب جمعهٔ ماه رجب است که در آن امید به بخششهای فراوان از سوی خداوند است.
لیله به معنای شب است و کلمهٔ «رغائب» جمع «رغیبه» به معنای چیزی است که مورد رغبت و میل و نیز به معنای عطا و بخشش فراوان است.
بنابراین «لیلة الرغائب» هم میتواند به معنای شبی باشد که میل و توجه به آن بسیار است و هم میتواند به معنای شبی باشد که در آن عطا و بخشش خدا بسیار است./دکتر میر باقری
🎥#دکتر_میرباقری
قهرمان گاهی زنی ست که
پایِ همه حرف هایِ پشت سرش ایستاده و برایِ عشقش می جنگد
گاهی مردی ست که تنها و یک تنه با همه می جنگد تا به معشوقه اش برسد
برایِ عشقتان بجنگید
قبل از اینکه دیر بشود
اگر ادعای دوست داشتن دارید
برای تصرف مساحتِ پیراهنش ،
برایِ مرز حلقه یِ آغوشش بجنگید
دفاع از حقتان برایِ عشق
دفاعِ مقدسی ست!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
این متن بسیار زیبا روحتما بخونید
✦❀•┈┈┈•✦❀ ✦❀•┈┈┈•✦❀
✂ از خياطي پرسيدند:
زندگي يعني چه ؟گفت :
دوختن روح به خدا با نخ توبه !!!!
🎄از باغباني پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
کاشت بذر عشق در زمين
دلها زير نور ايمان !!!!!
🔎از باستان شناسي پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
کاويدن جانها براي
استخراج گوهر درون !!!!!
🎑از آيينه فروشي پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
زدودن غبار آيينه دل
با شيشه پاک کن توکل !!!!!
🍎از ميوه فروشي پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
دست چين خوبي ها
در صندوقچه دل !
✦❀•┈┈┈•✦❀ ✦❀•┈┈┈•✦❀
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خدا را شکر که تو خواهر منی که اگر نبودی چقدر غصه میخوردم، چقدر خالی میشد جای کسی شبیه به تو
چقدر تنها میشدم بدون تو.
خدا را شکر که خواهر منی و خواهر آدمِ دیگری نیستی، که اگر بودی حسرت نداشتنت تا همیشه گوشهی قلبم سنگینی میکرد
تو خواهر زیبای منی و دوست داشتنت برای زندهماندنم الزامیست.
بغلت که میکنم، غصهها یکی یکی زرد میشوند و از شاخهی دل، به زمین میافتند، بغلت که میکنم بهار میشود.
خدا مرا دوست داشت که تو را آفرید و این یک معجزه بود که تو خواهر من شدی.
تقدیم کن به خواهرت 🌹
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
پرﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ می گفت:
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩی ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﺩﺭ ﻳک ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭهی ﺑﺎ يک دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎیی ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ،
ﻛﻪ نمیشناختمش ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ. ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ میشناسی؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎی ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨگی ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ میشینه.
گفتم: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ میگی. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴکی ﺗﻨﺶ میکنه
. ﮔﻔﺘﻢ: بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ میکنه.
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ کی ﺑﻮﺩ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ تن ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮنی ﻛﻪ ﺭﻭی ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ میشینه. ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭلی ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭی ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ. ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ
ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋگیهای منفی ﻭ ﻧﻘﺺﻫﺎ ﭼﺸﻢﭘوشی ﻛﻨﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ.
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ میپرﺳﻴﺪ چی میگفتم؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ میگفتم: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ. ﻭقتی ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ، ﺧیلی ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ.
حالا ما چه ديدگاهی نسبت به اطرافيانمون داريم؟ مثبت يا منفی؟!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یه زمانی سقف آرزوهامون خیلی کوتاه بود
مثل آوردن چند قلم گچ از دفتر مدرسه
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم هول چادرشو سرش انداخت و تعارف کرد عمو اومد داخل نشست
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
دوسالی به همین منوال زندگی کردیم خوب و بد میگذشت رفتار بد زنعمو عوض نشده بود که هیچ بدتر هم شده بود
اون زمان دخترا زود میرفتن خونه شوهر بعضی از دخترای روستا که سن من بودن بچه هم داشتن منم خاستگار داشتم بزرگ تر که شده بودم همه میگفتن به مامانم رفتم صورت من از بقیه دخترای اون زمان زیبا تر بود سکینه بانو هر وقت منو میدید میگفت معلوم نیس آدمه یا جن به ننه عفریتش رفته
گلی اما به بابام رفته بود هر خاستگاری که واسم میومد نمیدونم چرا به دفعه دوم نمیرسید یه جورایی پشیمون میشد سیمین و سوسن اما خاستگار زیاد نداشتن دو سه نفر بودن که اونم به قول زنعمو به ما نمیخوردن
تو اون دو سال عموم دور از چشم زنعمو خیلی سعی میکرد به مادرم نزدیک بشه زیور میگفت انگاری عاشق شده حقم داشت مادرم سنی نداشت که هنوز جوون بود و زیبا صورتش گیرایی خاصی داشت زیور میگفت آدم غریبه هم سیر نمیشه از دیدنش جه برسه عمو که بهش محرمم هست
ولی مادرم هیچ وقت روی خوشی به عموم نشون نمیداد هنوزم گاهی مطبخ میرفت به زیور کمک میکرد ولی نه اینکه دائم باشه و به قول زیور باز زنعمو بچسبونش به کارگرا
خان بابا دیگه اکثر کارای روستارو سپرده بود به عمو و خودش بیشتر استراحت میکرد روستای ما کوچیک بود و جمعیتش هم کم بود کار چندانی نداشت سکینه بانو ولی میدید عمو داره کم کم جانشین میشه همش حرص میخورد واسه همین خیلی تو عمارت نمیموند و اکثرا میرفت شهر خونه عمه فرشته
عمه فرشته چند باری بعد از رفتنشون اومده بودن روستا انگار دیگه با محیط شهر جور شده بودن و قصد برگشت نداشتن شیرین هم شروع کرده بود درس خوندن و هر وقت میومد یه کتاب واسم میاورد.....
💟داستان کوتاه
پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانهای برایش بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد.
پیرمرد با شرمندگی گفت:
نمی توانم بخرم،
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست بند جدیدی بخرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد.
پیرمرد فردای آن روز ساعتش را فروخت و شانهای برای همسرش خرید.
وقتی به خانه بازگشت، با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده
و بند ساعت نو برای او گرفته است.
اشک ریزان همدیگر را نگاه می کردند. اشک هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود، بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند
و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.
به یاد داشته باشیم عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد.
عمل است که شدت عشق را به تصویر میکشد.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli