eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا را شکر که تو خواهر منی که اگر نبودی چقدر غصه می‌خوردم، چقدر خالی می‌شد جای کسی شبیه به تو چقدر تنها می‌شدم بدون تو. خدا را شکر که خواهر منی و خواهر آدمِ دیگری نیستی، که اگر بودی حسرت نداشتنت تا همیشه گوشه‌ی قلبم سنگینی می‌کرد تو خواهر زیبای منی و دوست داشتنت برای زنده‌ماندنم الزامی‌ست. بغلت که می‌کنم، غصه‌ها یکی یکی زرد می‌شوند و از شاخه‌ی دل، به زمین می‌افتند، بغلت که می‌کنم بهار می‌شود. خدا مرا دوست داشت که تو را آفرید و این یک معجزه‌ بود که تو خواهر من شدی. تقدیم کن به خواهرت 🌹 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 پرﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ می گفت: ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ‌‌ی ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﺩﺭ ﻳک ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭهی ﺑﺎ يک دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎیی ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ نمی‌شناختمش ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ. ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ  می‌شناسی؟ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎی ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨگی  ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ میشینه. گفتم: ﻧﻤﻴ‌ﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ میگی. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴکی ﺗﻨﺶ می‌کنه . ﮔﻔﺘﻢ: بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ می‌کنه. ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ کی ﺑﻮﺩ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ تن ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮنی ﻛﻪ ﺭﻭی ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ می‌شینه. ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ ﻭلی ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭی ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ. ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋگی‌های منفی ﻭ ﻧﻘﺺﻫﺎ ﭼﺸﻢﭘوشی ﻛﻨﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ. با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ می‌پرﺳﻴﺪ چی می‌گفتم؟ ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ می‌گفتم: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ. ﻭقتی ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ، ﺧیلی ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ. حالا ما چه ديدگاهی نسبت به اطرافيانمون داريم؟ مثبت يا منفی؟! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یه زمانی سقف آرزوهامون خیلی کوتاه بود مثل آوردن چند قلم گچ از دفتر مدرسه 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 مادرم هول چادرشو سرش انداخت و تعارف کرد عمو اومد داخل نشست
🌱 دوسالی به همین منوال زندگی کردیم خوب و بد میگذشت رفتار بد زنعمو عوض نشده بود که هیچ بدتر هم شده بود اون زمان دخترا زود میرفتن خونه شوهر بعضی از دخترای روستا که سن من بودن بچه هم داشتن منم خاستگار داشتم بزرگ تر که شده بودم همه میگفتن به مامانم رفتم صورت من از بقیه دخترای اون زمان زیبا تر بود سکینه بانو هر وقت منو میدید میگفت معلوم نیس آدمه یا جن به ننه عفریتش رفته گلی اما به بابام رفته بود هر خاستگاری که واسم میومد نمیدونم چرا به دفعه دوم نمیرسید یه جورایی پشیمون میشد سیمین و سوسن اما خاستگار زیاد نداشتن دو سه نفر بودن که اونم به قول زنعمو به ما نمیخوردن تو اون دو سال عموم دور از چشم زنعمو خیلی سعی میکرد به مادرم نزدیک بشه زیور میگفت انگاری عاشق شده حقم داشت مادرم سنی نداشت که هنوز جوون بود و زیبا صورتش گیرایی خاصی داشت زیور میگفت آدم غریبه هم سیر نمیشه از دیدنش جه برسه عمو که بهش محرمم هست ولی مادرم هیچ وقت روی خوشی به عموم نشون نمیداد هنوزم گاهی مطبخ میرفت به زیور کمک میکرد ولی نه اینکه دائم باشه و به قول زیور باز زنعمو بچسبونش به کارگرا خان بابا دیگه اکثر کارای روستارو سپرده بود به عمو و خودش بیشتر استراحت میکرد روستای ما کوچیک بود و جمعیتش هم کم بود کار چندانی نداشت سکینه بانو ولی میدید عمو داره کم کم جانشین میشه همش حرص میخورد واسه همین خیلی تو عمارت نمیموند و اکثرا میرفت شهر خونه عمه فرشته عمه فرشته چند باری بعد از رفتنشون اومده بودن روستا انگار دیگه با محیط شهر جور شده بودن و قصد برگشت نداشتن شیرین هم شروع کرده بود درس خوندن و هر وقت میومد یه کتاب واسم میاورد.....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💟داستان کوتاه پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانه‌ای برایش بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد. پیرمرد با شرمندگی گفت: نمی‌ توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست بند جدیدی بخرم. پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد. پیرمرد فردای آن روز ساعتش را فروخت و شانه‌ای برای همسرش خرید. وقتی به خانه بازگشت، با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده و بند ساعت نو برای او گرفته است. اشک ‌ریزان همدیگر را نگاه می ‌کردند. اشک‌ هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود، بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود. به یاد داشته باشیم عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد. عمل است که شدت عشق را به تصویر می‌کشد. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
─═इई 🍃❤️🍃ईइ═─ ‌با شما هستم بله خودِ شما لطفا نگو "الهی پیر شی" هیچ میدانی عمر زیاد و رسیدن به پیری چه کابوس ترسناکیست؟ پیر که شوی خریدار نداری پیر که شوی مسبب دعواهای فرزندانت میشوی پیر که شوی همه میگویند رفتنی ست چه امروز چه فردا پیر که شوی میان بستگانت پاس کاری میشوی پیر که شوی کابوس خانه ی سالمندان پایان ندارد پیر که شوی دیگر عاشق نخواهی بود همه اش حرف است که عشق اگر واقعی باشد پیر و جوان ندارد باور کن پیر که شوی نایِ عاشقی کردن نداری بله با شما هستم دعای عمر زیاد و رسیدن به سن پیری برای کسی نکن دعا کن تا توان نگهداری خود را دارد تا وبال گردن کسی نشده است تا محتاج نشده است تا توان عاشقی کردن دارد زندگی کند... و این قشنگترین دعای ممکن است🙏 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📁📁📁📁📁📄 📄 برﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : ﻣﺒﻠﻎ 80 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ . ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 80 ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ . ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝﻫﺴﺖ . ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻤﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ . ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥ ﻣﻦ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺴﺖ . ﺑﻪ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳت ﺭﺣﻢ كنيد تا رحمت اسمانها شامل حال همه ما بشه 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔴 *حکیمی میگفت :* *دنیا یک خانه بزرگ است* و آدمها هر کدام مانند یکی از وسایل خانه هستند : *بعضی کارد هستند* تیز ، برنده و بیرحم. *بعضی کبریت هستند* و آتش به پا می کنند. *بعضی کتری هستند* و زود جوش میآورند. *بعضی تابلوی روی دیوار هستند،* بود و نبودشان تاثیری در ماهیت خانه ندارد. *بعضی قاشق چایخوری هستند،* و فقط کارشان بر هم زدن است. *بعضی رادیو هستند* و فقط باید بهشان گوش کرد. *بعضی تلویزیون هستند،* و بدجور نمایش اجرا میکنند. اینها را فقط باید نگاه کرد. *بعضی قابلمه هستند،* برایشان فرقی نمیکند محتوای درونشان چه باشد ، فقط پر باشند کافیست. *بعضی قندان هستند،* شیرین و دلچسب. *بعضی دیگر نمکدان،* شوخ و بامزه. *بعضی یک بوفه شیک هستند،* ظاهری لوکس و قیمتی دارند ، اما در باطن تکه چوبی بیش نیستند. *بعضی سماور هستند،* ظاهرشان آرام ، ولی درونشان غوغایی برپاست. *بعضی یک توپ هستند،* از خود اختیاری ندارند و به امر دیگران اینطرف و آنطرف میروند. *بعضی یک صندلی راحتی هستند،* میشود روی آن لم داد ، ولی هرگز نمیتوان به آنها تکیه کرد. *بعضی کلاه هستند،* گاهی گذاشته و گاهی برداشته میشوند ولی در هر دو صورت فریبکارند. *بعضی چکش هستند،* و کارشان کوبیدن و ضربه زدن و خرد کردن است. و اما..‌‌‌. *بعضی ترازو هستند،* عادل و منصف، حرف حق را میزنند ، حتی اگر به ضررشان باشد. *عده ای تنگ بلورین آب هستند،* پاک و زلال اینها نهایت اعتمادند. *برخی آینه اند،* صاف صیقلی بدون کوچکترین خط و خش ، اینها انتهای صداقت‌ند. *عده ای، چتر هستند،* یک سایبان مطمئن در هجوم رگبار مشکلات. *عده ای دیگر لباس گرم هستند،* در سرمای حوادث ، تن پوشی از جنس آرامش. *عده ای مثل شمع،* میسوزند و تمام میشوند ، ولی به اطرافیان نور و گرما و آرامش میدهند. 🔹 *این مهم است که :* *ببینیم ما در زندگی نقش کدام یک از این وسائل خانه را بازی می‌کنیم.*🌹🌹 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 دوسالی به همین منوال زندگی کردیم خوب و بد میگذشت رفتار بد
🌱 تا وقتی آقاجانم زنده بود یه معلم سر خونه میومد بهمون درس یاد میداد هم به منو گلی هم بچه های عمو آقام که مرد عمو دیگه نزاشت بیاد میگفت : _همین که خوندن نوشتنو یاد گرفتین کافیه درس به چه کارتون میاد بقیه هم از خدا خواسته کلا ول کردن من اما دوس داشتم هنوزم تنها میشدم تمرین مشق میکردم که از یادم نره گاهی هم پیش مادرم و زیور تو مطبخ میشستم اخه زیور همیشه خبرای دست اول از اهالی روستا و عمارت داشت اول از همه هم با اب و تاب واسه مادر من تعریف میکرد مراد هم همیشه همراه عمو بود به زمینا رسیدگی میکرد و سعی میکرد از عمو یاد بگیره خان بودنو دوس داشت چند وقتی بود سیمین یه جور دیگه شده بود میفهمیدم بعضی وقتا سر ظهر که اهالی عمارت چر ت نیمروز میزدن یواشکی از خونه میره بیرون سوسن هم کشیک میکشید کسی نبینش پر از هیج ان شده بود طوری که زیور هم میگفت غلط نکنم این دختره یه چیزیش شده زنعمو بر وز نمیداد ولی زیور میگفت نگران خاس تگار نداشتن این دوتاس هر روز پیش رمال و دعا نویس بود با این کاراش یه چند باری هم مارو مص موم کرده بود با اینکه نتیجه ای هم نمیگرفت ولی باز دست بردار نبود عمه فرشته خبر داده بود داره به روستا میاد از خوشحالی دیدن عمه و شیرین رو پا بند نبودم کارگرا عمارتو آب و جارو کرده بودن سر ظهر بود که رسیدن با دیدنشون پرواز کردم به سمتشون لپای گل انداخته عمه رو که از خستگی قرمز شده بود محکم بوسیدم شیرینو بغل گرفتم  خودشون دوتا تنها اومده بودن عجیب بود چون همیشه همشون باهم میومدن همه تو مهمونخونه جمع شده بودیم به خاطر ورود عمه بالاخره عمه شروع به صحبت کرد و گفت تو شهر واسه شیرین خاستگار اومده تحقیق کردن آدم بدی نیس اومده هم از خان بابا اجازه بگیره هم دعوت کنه واسه مراسم بله برون کلی واسه شیرین که مثل خواهرم بود خوشحال شدم زنعمو که معلوم بود اصلا دوست نداره یه کدوم از ما قبل از دختراش شوهر کنن قرمز شده بود گفت حالا پسره چیکاره هست