#داستان کوتاه
مغازهدار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.
سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازهاش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.
کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه
ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.
بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لولهها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.
کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج
از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!
استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر میاد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.
دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.
پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.
همه اینها شب وقتی به خانه میآیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بیعدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند.
همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.
•جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 تا وقتی آقاجانم زنده بود یه معلم سر خونه میومد بهمون درس ی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
🌱
عمم گفت با پدرش مغازه خارو بار فروشی دارن زنعمو انگار یکم خیالش از اینکه شوهر شیرین یه ادم معمولی رو به پایینه راحت شد گفت:
_ خب خداروشکر شوهرش بدی خیالت راحت شه دیگه همینو اومده بچسبین چون معلوم نیس دیگه بتونی براش شوهر پیدا کنی یا نه؟ خان بابااستغفرالهی زیر لب گفت عمه که معلوم بود ناراحت شده گفت:
_ وا زنداداش دخترم خاستگار زیاد داره خودش دلش به این یکی راضی بود
زنعمو گفت:
_ آها پس خودش رفته پیدا کرده...
عمو با صدای بلند گفت:
_ بسه دیگه استراحت کنید از راه رسیدین بیاین واسه شام
عمه رو کرد به مادرم گفت :
_من میرم اتاق خانوم جون بعد میام پیشت منو شیرین و گلی اما زودتر از همه رفتیم باغ پشت عمارت همونجا که بچگی ها باهم خل وت میکردیم تا کلی حرف بزنیمو از خاستگار شیرین بپرسم شیرین میگفت وقتی عمه با شیرین میرفتن خرید همو دیده بودنو عاشق هم شده بودن پسره خانوادشو فرستاده بود خاستگاری شیرین جوری از عادل همون پسر خاربار فروش حرف میزد که ادم سر ذوق میومد گفت :
_حتما باید واسه مراسمم بیای ببینیش کلی ازت تعریف کردم و میدونه شما دوتا مثل خواهرامین
اونشب عمه و شیرین اتاق ماخ وابیدن کلی باهم حرف زدیم و اتفاقای عمارتو تعریف کردیم عمه میگفت:
_ به خواهر بزرگترش که میشد دختر بزرگ خان بابا و عمه دیگه ما هم خبر داده انگاری از وقتی رفته بودن شهر دو سه باری همدیگرو دیده بودن میگفت شوهرش انگار سری تو سرا در آورده و حسابی وضعشون خوب شده من فقط تو بچگیم اون عممو دیده بودم زیور میگفت انگاری ازدواجش زوری بوده خودش عاشق کارگر عمارت شده بوده ولی خان بابا بزور داده بودش به همین شوهر فعلیش که وًضع باباش انگار خیلی خوب بوده عمه هم ازدواج که میکنه به حالت قهر از اونجا میره و دیگه هم نمیاد واسه سر زدن حتی واسه خاکسپاری آقاجانم هم نیومده بود ولی از وقتی عمه فرشته رفته شهر انگار یه روز همدیگه رو میبینن اتفاقی و بعد از اونم یکی دوبار دیگه همو دیده بودن البته عمه شهربانو همون عمه بزرگمو میگم خونش تهران بوده عمه شیرین میگفت واسه کار شوهرش اومده بودن شهر محل زندگی اونا و همو دیدن
🌙 تقویم نجومی و اسلامی جمعه ۵ دی ۱۴۰۴
📅 جمعه ۵ دی / جدی ۱۴۰۴
📅 ۵ رجب ۱۴۴۷ هجری قمری
📅 ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی
🕌 مناسبتها و امور دینی و اسلامی
🎇 امور اسلامی و عبادی
📛 توصیه شده است روز پایانی هفته با صدقه آغاز شود تا نحوستها برطرف گردد.
📿 صدقه دادن در این روز، شامل خیرات برای اموات نیز میشود.
🚖 سفر
⚠️ مسافرت در این روز مناسب نیست
🔹 در صورت ضرورت، بعد از ظهر و حتماً همراه با صدقه انجام شود.
👶 زایمان و نوزاد
✅ امروز برای زایمان مناسب است
👶 نوزاد از سلامت و حال خوب برخوردار خواهد بود. انشاءالله
👩❤️👨 احکام مباشرت و انعقاد نطفه
🔹 مباشرت در روز جمعه
💑 مباشرت پس از وقت فضیلت نماز عصر مستحب است
👶 فرزند حاصل از آن، دانشمند و مشهور خواهد شد. انشاءالله
🔹 امشب (شب شنبه)
📌 برای مباشرت و انعقاد نطفه، حکم خاصی وارد نشده است.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌗 قمر در برج حوت (ماهی)
از نظر نجومی، امروز برای امور زیر نیک و مناسب است:
✳️ آغاز تعلیم و تعلم و امور آموزشی
✳️ از شیر گرفتن کودک
✳️ پوشیدن لباس نو
✳️ گرفتن ناخن
✳️ آغاز درمان و معالجه
✳️ دعوت گرفتن و مهمانی رفتن
⛔ نوشتن حرز، ادعیه، حکاکی و بستن حرز در این روز مناسب نیست.
💇♂️ اصلاح سر و صورت
✨ طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در روز جمعه
✔️ موجب سرور، نشاط و شادی میشود.
💉 حجامت، خون دادن و فصد
⚠️ حجامت، خون دادن، فصد و زالو انداختن
❌ در این روز مناسب نیست و موجب زردی رنگ چهره میگردد.
✂️ گرفتن ناخن
🔵 جمعه برای گرفتن ناخن
✔️ روزی بسیار خوب و مستحب است
✨ باعث افزایش روزی، رفع فقر، طول عمر و سلامتی میشود.
👕✂️ دوخت و دوز لباس
🌟 جمعه برای بریدن و دوختن لباس نو
✔️ روزی بسیار مبارک است
📌 موجب برکت در زندگی و افزایش عمر خواهد شد. انشاءالله
✴️ وقت استخاره در روز جمعه
🕰 از اذان صبح تا طلوع آفتاب
🕰 و از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر
😴 تعبیر خواب
🌙 خوابی که شب شنبه دیده شود، تعبیر آن بر اساس
📖 آیه ۶ سوره مبارکه انعام است:
«أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم...»
📌 تعبیر:
✔️ خواببیننده ممکن است اندکی آزردگی ببیند
📿 صدقه دادن سبب رفع آن میشود
و خواب خود را در این معانی قیاس نمایید.
📚 تقویم همسران، صفحه ۱۱
❇️ اذکار روز جمعه
📿 ذکر روز جمعه:
✨ اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم — ۱۰۰ مرتبه
📿 ذکر بعد از نماز صبح:
✨ یا نور — ۲۵۶ مرتبه
📌 موجب عزیز شدن در چشم مردم میگردد.
💠 امام منتسب به روز جمعه
📿 طبق روایات، روز جمعه متعلق است به:
#حجة_بن_الحسن_العسکری_عج
🔹 سفارش شده است اعمال نیک و خیر خود را در این روز
به پیشگاه مقدس حضرت هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
سیاستهای همسرانه ✨
💍 تشکر، هدیهای ساده اما جادویی است
وقتی از همسرتان با دل و جان قدردانی میکنید، نهتنها خوشحال میشود، بلکه انگیزهاش برای ادامهی تلاشها چند برابر خواهد شد.
💖 به جای یک «ممنون» ساده، دلیل شادیتان را هم بگویید:
- «سپاسگزارم که ظرفها را شستی، فرصتی دادی تا نفسی تازه کنم.»
- «ممنونم که بچهها را به پارک بردی، آرامش گرفتم و توانستم کارهایم را پیش ببرم.»
💖 اگر گاهی چیزی از قلم افتاد یا غذایی سوخت، به جای سرزنش، نگاهتان را به زحمت و محبت او بدوزید:
- «اشکالی ندارد عزیز دلم، همین که وقت گذاشتی برایمان ارزشمند است.»
💖 در انتخاب واژهها خلاق باشید؛ هر بار با عبارتی تازه و زیبا تشکر کنید. کلمات شما میتوانند مثل گلهای رنگارنگ، فضای رابطه را پر از عطر محبت کنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
610.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزای سخت
قیمت آدمای اطرافو نشون میده…👌
خیلیا فقط وقتی اوضاع خوبه کنارتن
ولی اونایی که تـو سختیا میمونن
همونا هستن که واقعاً ارزش دارن...
سختیا میگذره
اما آدمای واقعی همیشه میمونن👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
لطفا همه با تامل بخونن خصوصا متاهلین محترم !!
✍️روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت: "امروز میخواهیم بازی کنیم!"
🌺سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.
❣️خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.
❣️آن خانم اسامی اعضای خانواده،
بستگان، دوستان،هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.
🌺سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.
❣️زن، اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
🌺سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.
❣️زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند; نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.
چون حالا همه می دانستند این دیگر برای آن خانم صرفا یک بازی نبود.
🌺استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای آن خانم بود.او با بی میلی تمام,نام پدر و مادرش را پاک کرد.
🌺استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
❣️زن مضطرب و نگران شده بود.با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد.و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....
🌺استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!" والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا آوردید.شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.
❣️زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از دنیا خواهند رفت.پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!!
🌺همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن، حقیقت زندگی را با انان در میان گذاشته بود برایش کف زدند.
با همسر به از آن باش، که با خلق جهانی
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 عمم گفت با پدرش مغازه خارو بار فروشی دارن زنعمو انگار یکم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
فرداش سر سفره صبحانه بودیم که مش رحیم نگهبان عمارت خبر از اومدن مازیار داد بعد از سه سال مازیار برگشته بود عمارت زنعمو سر از پا نمیشناخت مازیار خیلی فرق کرده بودقد بلند شده بود تیپ شهری زده بود کت و شلوار پوشیده بود یه کلاهم رو سرش بود همه از دیدنش خوشحال شدن ولی زنعمو از همه خوشحال تر بود با ذوق مازیارو ب.غل کرده بود و سر و صورتشو میب. وسید براش جا باز کردن نشست سر سفره صبحانه خان بابا گلویی تازه کرد و گفت:
_ چه عجب پسر یاد خانوادت کردی مازیار گفت خان بابا به محض اینکه درسم تموم شد برگشتم میخوام اگه خدا بخواد بمونم پیشتون دیگه
زنعمو از شنیدن این حرف کلی ذوق کرد و قربون صدقه مازیار رفت مراد اما خیلی خوشحال نشد از این تصمیم حتما فکر میکرد با اومدن مازیار عمو اونو میبره سر کارها و رسیدگی به روستا و سر مراد بی کلاه میمونه صبحانه رو که خوردیم زنعمو مازیار برداشت رفت اتاق خودشون استراحت کنه ماهم رفتیم اتاقمون سوسن رفت سر مش رحیم و گرم کرد و سیمین زد بیرون
شیرین زد به من گفت:
_ این سیمین نبود؟
گفتم:
_ چرا خودشه
شیرین کنجکاو گفت:
_ کجا رفت یواشکی
بی حوصله گفتم:
_ نمیدونم والا هر روز همین موقع ها میزنه بیرون تا قبل بیدار شدن بقیه بر میگرده
شیرینبا تعجب و صدابی که ناخودآگاه بلند شدگفت: وااای غلط نکنم یه خبرایی بیا بریم دنبالش هرچی شیرین اصرار کرد بریم دنبال سیمین قبول نکردم گفتم شیرین ول کن تروخدا تو دو روز دیگه میری شرش گردن منو میگیره حوصله. دردسر ندارم شیرین بادش خوابید چند بارم خواست سر و صدا کنه بقیه بیدار بشن و متوجه نبود سیمین بشن بازم من مانع شدم انقدر نشست پشت پنجره تا سیمین برگشت همیشه قبل رفتن و اومدنش سوسن یجوری سر مش رحیم و گرم میکرد تا متوجه رفت و امد سیمین نشه شب به دستور عمو به مناسبت برگشت مازیار گوسفند سر بریدن و همه تو ایوون عمارت نشستن و مردها شروع به زدن کباب کردن بوی خاک نم زده و عطر کباب همه رو سر کیف اورده بود و مازیار داشت از خاطرات شهر تعریف میکرد و شیرین با کنجکاوی زل زده بود به سیمینی که تو یه دنیای دیگه بود سفره شامو که چیدن مازیار رو کرد به مادرم گفت جای عمو خالی زنعمو مزه کباباش هنوز زیر دندونمه مادرم در جواب گفت سرت سلامت پسرم زنعمو که انگار یادش افتاده بود موضوع مهمیو به مازیار نگفته یدفعه از اون سر سفره صداشو بالا برد و گفت
احترام برای مردان، همانند نَفَس برای زندگی است.
مردان در جایی آرام میگیرند که ارزششان شناخته شود؛ همانجا که نگاه شما پر از پذیرش و حرمت باشد.
🍃 بیاحترامی، برایشان نه یک رفتار ساده، بلکه زخمی عمیق است؛ زخمی که آرامششان را میگیرد و فاصله میسازد.
🍃 وقتی به همسرتان احترام میگذارید، در حقیقت هوای تازهای در جانش میدمید؛ هوایی که او را به سوی شما میکشاند و پیوندتان را محکمتر میکند.
🍃 احترام، زبان خاموش عشق است؛ زبانی که بدون کلمه، قلبها را به هم نزدیک میسازد.
❤️@Hamsar❤️