سیاستهای همسرانه ✨
💍 تشکر، هدیهای ساده اما جادویی است
وقتی از همسرتان با دل و جان قدردانی میکنید، نهتنها خوشحال میشود، بلکه انگیزهاش برای ادامهی تلاشها چند برابر خواهد شد.
💖 به جای یک «ممنون» ساده، دلیل شادیتان را هم بگویید:
- «سپاسگزارم که ظرفها را شستی، فرصتی دادی تا نفسی تازه کنم.»
- «ممنونم که بچهها را به پارک بردی، آرامش گرفتم و توانستم کارهایم را پیش ببرم.»
💖 اگر گاهی چیزی از قلم افتاد یا غذایی سوخت، به جای سرزنش، نگاهتان را به زحمت و محبت او بدوزید:
- «اشکالی ندارد عزیز دلم، همین که وقت گذاشتی برایمان ارزشمند است.»
💖 در انتخاب واژهها خلاق باشید؛ هر بار با عبارتی تازه و زیبا تشکر کنید. کلمات شما میتوانند مثل گلهای رنگارنگ، فضای رابطه را پر از عطر محبت کنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
610.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزای سخت
قیمت آدمای اطرافو نشون میده…👌
خیلیا فقط وقتی اوضاع خوبه کنارتن
ولی اونایی که تـو سختیا میمونن
همونا هستن که واقعاً ارزش دارن...
سختیا میگذره
اما آدمای واقعی همیشه میمونن👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
لطفا همه با تامل بخونن خصوصا متاهلین محترم !!
✍️روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت: "امروز میخواهیم بازی کنیم!"
🌺سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.
❣️خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.
❣️آن خانم اسامی اعضای خانواده،
بستگان، دوستان،هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.
🌺سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.
❣️زن، اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
🌺سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.
❣️زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند; نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.
چون حالا همه می دانستند این دیگر برای آن خانم صرفا یک بازی نبود.
🌺استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای آن خانم بود.او با بی میلی تمام,نام پدر و مادرش را پاک کرد.
🌺استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
❣️زن مضطرب و نگران شده بود.با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد.و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....
🌺استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!" والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا آوردید.شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.
❣️زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از دنیا خواهند رفت.پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!!
🌺همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن، حقیقت زندگی را با انان در میان گذاشته بود برایش کف زدند.
با همسر به از آن باش، که با خلق جهانی
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج 🌱 عمم گفت با پدرش مغازه خارو بار فروشی دارن زنعمو انگار یکم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
فرداش سر سفره صبحانه بودیم که مش رحیم نگهبان عمارت خبر از اومدن مازیار داد بعد از سه سال مازیار برگشته بود عمارت زنعمو سر از پا نمیشناخت مازیار خیلی فرق کرده بودقد بلند شده بود تیپ شهری زده بود کت و شلوار پوشیده بود یه کلاهم رو سرش بود همه از دیدنش خوشحال شدن ولی زنعمو از همه خوشحال تر بود با ذوق مازیارو ب.غل کرده بود و سر و صورتشو میب. وسید براش جا باز کردن نشست سر سفره صبحانه خان بابا گلویی تازه کرد و گفت:
_ چه عجب پسر یاد خانوادت کردی مازیار گفت خان بابا به محض اینکه درسم تموم شد برگشتم میخوام اگه خدا بخواد بمونم پیشتون دیگه
زنعمو از شنیدن این حرف کلی ذوق کرد و قربون صدقه مازیار رفت مراد اما خیلی خوشحال نشد از این تصمیم حتما فکر میکرد با اومدن مازیار عمو اونو میبره سر کارها و رسیدگی به روستا و سر مراد بی کلاه میمونه صبحانه رو که خوردیم زنعمو مازیار برداشت رفت اتاق خودشون استراحت کنه ماهم رفتیم اتاقمون سوسن رفت سر مش رحیم و گرم کرد و سیمین زد بیرون
شیرین زد به من گفت:
_ این سیمین نبود؟
گفتم:
_ چرا خودشه
شیرین کنجکاو گفت:
_ کجا رفت یواشکی
بی حوصله گفتم:
_ نمیدونم والا هر روز همین موقع ها میزنه بیرون تا قبل بیدار شدن بقیه بر میگرده
شیرینبا تعجب و صدابی که ناخودآگاه بلند شدگفت: وااای غلط نکنم یه خبرایی بیا بریم دنبالش هرچی شیرین اصرار کرد بریم دنبال سیمین قبول نکردم گفتم شیرین ول کن تروخدا تو دو روز دیگه میری شرش گردن منو میگیره حوصله. دردسر ندارم شیرین بادش خوابید چند بارم خواست سر و صدا کنه بقیه بیدار بشن و متوجه نبود سیمین بشن بازم من مانع شدم انقدر نشست پشت پنجره تا سیمین برگشت همیشه قبل رفتن و اومدنش سوسن یجوری سر مش رحیم و گرم میکرد تا متوجه رفت و امد سیمین نشه شب به دستور عمو به مناسبت برگشت مازیار گوسفند سر بریدن و همه تو ایوون عمارت نشستن و مردها شروع به زدن کباب کردن بوی خاک نم زده و عطر کباب همه رو سر کیف اورده بود و مازیار داشت از خاطرات شهر تعریف میکرد و شیرین با کنجکاوی زل زده بود به سیمینی که تو یه دنیای دیگه بود سفره شامو که چیدن مازیار رو کرد به مادرم گفت جای عمو خالی زنعمو مزه کباباش هنوز زیر دندونمه مادرم در جواب گفت سرت سلامت پسرم زنعمو که انگار یادش افتاده بود موضوع مهمیو به مازیار نگفته یدفعه از اون سر سفره صداشو بالا برد و گفت
احترام برای مردان، همانند نَفَس برای زندگی است.
مردان در جایی آرام میگیرند که ارزششان شناخته شود؛ همانجا که نگاه شما پر از پذیرش و حرمت باشد.
🍃 بیاحترامی، برایشان نه یک رفتار ساده، بلکه زخمی عمیق است؛ زخمی که آرامششان را میگیرد و فاصله میسازد.
🍃 وقتی به همسرتان احترام میگذارید، در حقیقت هوای تازهای در جانش میدمید؛ هوایی که او را به سوی شما میکشاند و پیوندتان را محکمتر میکند.
🍃 احترام، زبان خاموش عشق است؛ زبانی که بدون کلمه، قلبها را به هم نزدیک میسازد.
❤️@Hamsar❤️
#دلنوشته
کودکیام را که مرور میکنم، قشنگ ترین قسمتهای آن، تعطیلاتِ آخرِ هفته بود.
پنجشنبههایی که با اشتیاقی عمیق، سمتِ خانه میدویدیم و در سرمان هزار و یک برنامه برای این یک روز و اندی بود.
و چه بیهزینه شاد بودیم و چه پر شور و جانانه میخندیدیم!
برای بچههایِ امروز نگرانم...
نگرانم از ذوقی که برای تعطیلاتِ آخرِ هفتههایشان ندارند،
از کبرایِ قصه که تصمیمش را گرفت و تویِ همان روزها و حوالیِ دلخوشی و بارانِ بیشیلهی کودکیِ ما، خودش را جا گذاشت،
از کوکب خانمی که دیگر نیست،
و چوپانِ دروغگویی که شاید یک شب که ما حواسمان نبود، گرگها آمدند و همراهِ ترسهایِ کودکیِ ما، او را دریدند.
امروز بچهها ساده نیستند! همهچیز را میفهمند، هیچ غولی را باور ندارند و از هیچ دیوی هم نمیترسند.
و من از این ساده نبودن، و من از این نترسیدنِشان، میترسم...
ما کودکانگی و لبخند را در کودکیِ خودمان جا گذاشتیم،
ما خودمان را و دلخوشیهایِ سادهی خودمان را ادامه ندادیم!
و حالا ما مانده ایم و کودکانی که "کودکانه" نمیخندند،
که اشتیاقی برایِ هیچچیز ندارند،
که حواسشان به نوساناتِ ارز هست و تمامِ اخبارِ ریز و درشتِ روز را میدانند،
کودکانی که زودتر از چیزی که فکرش را میکردیم، بزرگ شدهاند...
و من از این بزرگ شدنهایِ بیمقدمه میترسم!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
نسل هتل نشین!!!
سی سال پیش، دخترهای خانه صبح ها زود بیدار میشدند تا قبل از مدرسه رفتن همه جای خانه را رفت و روب کرده باشند و بعد اجازه داشتند راهی مدرسه شوند و پسرها بايد يا صبح زود يا عصر نان و مايحتاج خانه را خريد مي كردند و كارهاي مردانه را به كمك پدر خود انجام مي دادند.
حالا با نسلی مواجهیم که صبح که بیدار می شوند انگار از هتل خانه شان خارج میشوند!
چون که والدینش به عنوان مستخدمین "هتل خانه " همه جا را رفت وروب خواهند کرد. و با يك تلفن همه چيز درب خانه مهياست.
نسلی که در برابر اتاقی که در آن میخوابد و خانه ای که در آن زندگی میکند وظرفی که در آن غذا میخورد احساس مسئولیت ندارد آیا در آینده برای خانواده اش و یا در برابر سرزمینی که از آب وخاک آن بهره مند است حس مسئولیت خواهد داشت!!!
برای این نسل سرزمین هم چون هتلی است که میتوان خورد وخوابید وریخت وپاشید؛ از مواهب طبیعی آن بهره مند شد و بعد اگر باب میل نبود آن را ترک کرد.
سرزمین هم مثل خانه برای این نسل، هتل است. بدون احساس مسئولیت نسبت به این آب و خاک و سرزمین اجدادی...
کمی به خود بیاییم و تکانی به خودمان واین نسل هتل نشین بدهیم. فردای این سرزمین نیازمند تک تک فرزندان ماست
🍃🍃🍃🌼🍃
*
خواربار فروش و کاغذ لیست زن، وزن دعای پاک و خالص، سنگین شدن کفه ترازو
لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار می کرد گفت: آقا... شما را به خدا قسم می دهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.
جان گفت که نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه می خواهد. خرید این خانم با من.
خوارو بار فروش گفت: لازم نیست. خودم می دهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت : اینجاست...
جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت...
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت...
خواربار فروش باورش نمی شد... مشتری از سر رضایت خندید...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد... کفه ترازو برابر نشد... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند...
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است... کاغذ لیست خرید نبود... دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم... تو از نیاز من باخبری... خودت آن را برآورده کن
پدر بزرگ !!
یادم هست آن قدیمتر ها، پدر بزرگم همیشه وقتی دو ساعت بعد اذانِ ظهر ، از سرِ کارش می آمد، به خانم جان می گفت :
" غذایم را که می آوری ، نرو ... بنشین، بگذار غذا به من بچسبد ..."
من هم که بی خبر از همه جا، عالَمِ کودکی بود و نافهمیِ کمالات ....!
به خودم می گفتم :
چه ربطی دارد "نشستنِ خانم جان و چسبیدنِ غذا به آقا جان ؟!"
بزرگتر که شدم ، اوّلش در کتابها خواندم حسّی در دنیا هست به نامِ "عشق"...
که بی خبر می آید و اوّلین نشانه اش ، تپشهای ناهماهنگ قلب است ...
خواندم آدمها تنها ازراهِ چشمهایشان به دلِ هم نفوذ می کنند ،
نه حرف اهمیتی دارد و نه بودنِ کسی که دلت را به تپیدن وامیدارد ...
یک وقتهائی شاید ، آن غریبه ی آشنا ، هرگز قسمتِ آدم هم نباشد،
ولی همان یک بار که ناغافل ، صیدِ مردمکهای بی قرارش می شوی، کافی ست برای هزار سال رؤیا بافتن و خواب دیدن !
اینها همه، مربوط به داستانها بود و کتابهای ادبیات ، تا آن روز که...
اوّلین شعرم به نامِ نگاهِ تو به دنیا آمد ، "یارجان"...!
همان "تو" که نه دارَمَت و نه ،
نداشتنت را بلد می شوم ...!
حالا دیگر خوب می دانم چیزی که
آن وقتها باید به آقاجان
می چسبید ، غذا نبود ...
چشمهای خانم جان بود که "عشق" را در همۀ ثانیه های زندگی ، لقمه می گرفت و می گذاشت در تنورِ دلِ آقا جان...
مهر خانم جان بود که باید به وجود آقاجان می چسبید...
حالا خوب می فهمم "زنده بودن" ،
بی آنکه دلت عاشقی را زندگانی کند ،
به هیچ کجای نامِ آدمیزاد ، نمی آید ...
❤️داستان کوتاه
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·