eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
     کاری به همسر بقیه نداشته باش✋ همه مردان زنانی را دوست دارند که کاری به زندگی دیگران نداشته و به قول معروف مشغول سرک کشیدن به زندگی اطرافیان نباشند؛ پس برای آنکه همسرتان در مشت شما باشد، سرتان به زندگی و کار خودتان گرم باشد و بس.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش سر سفره صبحانه بودیم که مش رحیم نگهبان عمارت خبر از اومدن مازیار
زنعمو گفت: _ البته زیاد ناراحت نباش پسرم زنعموت زود جای عموتو پر کرده مازیار با حالت سوالی به زنعمو نگاه کرد مادرم سرخ شد و عمو چپ چپ به زنعمو نگاه کرد مازیار گیج گفت: _ چطور مگه؟ زنعمو یکم از نگاه عمو و خان بابا ترسید ولی این باعث نشد حرفشو نزنه تا اون روز با همه ی جسارتش باز عمو و خان بابا حساب میبرد ولی با اومدن مازیار انگار پشتش گرم شده بود بی توجه به بقیه نگاهی به مازیار کرد و با حالت مس خره ای گفت: _ اومده شده زن بابات الان دیگه زن دوم‌ پدرته بعد هم‌نیشخندی زد این حرف و که زد مازیار با تعجب نگاه به مادرم که از خجالت سرشو انداخته بود پایین و شر شر عرق میریخت کرد عمه فرشته گفت: _ نه مازیار جان اونجوری که فکر میکنی نیس خاتون به مصلحت و اصرار خان بابا قبول کرده فقط اسم بابات بالاسرش باشه تا به رسم روستا از دخترا جداش نکنن زنعمو که انگار دنبال دعوا بود گفت: _ فرقی هم داره مگه زنش شده دیگه نشده؟ خان بابا با عصبانیت به زنعمو نگاه کرد و داد زد: _ بسه حرمت سفره رو نشکنید غذاتونو بخورین مازیار بلند شد از سر سفره رفت واسه بقیه هم اشتهایی نموند دیگه زنعمو کار خودشو کرد و اونشب کام همه رو تلخ کرد صبح روز بعد عمه و شیرین خداحافظی کردن و کلی سفارش کردن که حتما واسه مراسم بریم   مراسم شیرین دوهفته دیگه بود مادرم خیاط خبر کرده بود تا واسه منو گلی لباس بدوزه زنعمو خیاطی که واسه ما خیاطی میکرد و قبول نداشت واسه همین همیشه خیاط عمارت پدرشو خبر میکرد واسه دوخت و دوزش شیرین که اومده بود واسم از لباسایی که زنا تو شهر میپوشن تعریف کرده بود بهم گفته بود مدل لباس زنای شهری با روستا خیلی تفاوت داره یه چیزایی از مدل لباسایی که گفته بود یادم مونده بود به سختی تونستم به خیاط که زن ساده ای هم بود بفهمونم واسه منو گلی چجوری لباس بدوزه که مثل لباسای شهر بشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📔 زمانی که شهریار برای خواندن درس پزشکی به تهران آمد، عاشق دختر صاحبخانه می شود. صحبتی بین مادران آنها مطرح می شود و یک حالت نامزدی بوجود می آید. قرار بر این می شود دکترای پزشکی را گرفت با دختر عروسی کند. بعد از دوره پزشکی متوجه میشود پدر دختر او را به یک سرهنگ داده و با هم ازدواج کرده اند. شهریار دچار ناراحتی روحی شدیدی می شود و حتی مدتی هم بستری می شود و در این دوران غزل های خوب شهریار سروده می شوند. بهجت آباد سابق بر این تفرجگاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازی نشده بود. این محل، جایی بود که بیشتر اوقات شهریار با دختر برای گردش به آنجا می رفت. بعد از اینکه دختر ازدواج می کند، شهریار یک روز سیزده بدر برای زنده کردن خاطرات آنجا می رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا می آیند. شهریار با دختر روبرو می شود و این غزل را آنجا می سراید: یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
واے اگر مرد گدا یک شبه سلطان بشود مثل اینست ڪه گرگے سگ چوپان بشود هرڪجا هدهد دانا برود ڪنج قفس جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود سرزمینے ڪه درآن قحط شود آزادی گرچه دیوار ندارد خود زندان بشود باغبانے ڪه به نجار دهد باغش را فصلهایش همه همرنگ زمستان بشود ناخدا دلخوش این آبے آرام نباش واے از آن لحظه ڪه هنگامه ے طوفان بشود
مرخصیِ تازه عروس 🌸 بخونید قشنگه👌 همسر يکي از فرمانده‌هانِ پاسگاه، که به تازگي ازدواج کرده،و چندين ماه از زندگي‌شان،دور از شهر و بستگان، در منطقه‌ی خدمتِ همسرش مي‌گذشت،بدجوري دلتنگِ خانواده‌ و اقوام شده بود.. او چندين بار از شوهرش درخواست مي‌کندکه براي ديدنِ پدر و مادرش، به شهرشان، به اتفاقِ هم،يا به تنهايي مسافرت کند،ولي شوهرش،هربار، به بهانه‌اي از زير بارِ موضوع شانه خالي مي‌کرد..زن که در اين مدت،با چگونه‌گيِ برخوردِ مامورانِ زير دستِ شوهرش، و مکاتبه‌ی آن‌ها برايِ گرفتنِ مرخصي و سایر امورِ اداری،کم و بيش آشنا شده بود،به فکر مي‌افتد که حالا که همسرش به خواسته‌ی وي اهميت نمي‌دهد، او هم به‌صورتِ مکتوب،و همانندِ سایرِماموران،براي رفتن و ديدار با خانواده‌اش،درخواست مرخصي بکند. پس دست به کار شده ودر کاغذي، درخواستِ کتبي‌ای، به اين شرح، خطاب به همسرش مي‌نویسد. از :سمیرا به :جناب آقای حسن . . . فرمانده‌ی محترم پاسگاه . . . موضوع : درخواستِ مرخصی احتراما به استحضار می رساند که اين‌جانب سمیراهمسرِ حضرت‌عالي، که مدت چندين ماه است،پس از ازدواج با شما،دور از خانواده و بستگانِ خود هستم،حال که شما به‌دليلِ مشغله‌ی بيش از حد،فرصتِ سفر و ديدار با بستگان را نداريد،بدين‌وسيله از شما تقاضا دارم که با مرخصيِ اين‌جانب، به مدتِ 15 روز،براي مسافرت و ديدنِ پدر و مادر واقوام، موافقت فرمایيد.... با احترام همسر دلبند شما سمیرا و نامه را در پوشه‌ی مکاتباتِ همسرش مي‌گذارد...چند وقت بعد،جوابِ نامه، به اين مضمون،به دست‌اش رسید: سرکار خانم سمیرا همسر عزیز من عطف به درخواستِ مرخصيِ سرکارِ عالي، جهت سفر، برايِ ديدار با اقوام،بدین‌وسیله اعلام می‌دارد، با درخواستِ شما،به‌ شرطِ تعیينِ جانشين،موافقت مي‌شود....😂😂😂 فرمانده‌ی پاسگاه . . . ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زندگی مشترک مثل سفری طولانی است؛ سفری که بدون دلگرمی، راهش سخت و پرسنگلاخ می‌شود. دلگرمی همان نوری است که در تاریکی‌ها مسیر را روشن می‌کند، همان دستی است که وقتی زمین می‌خورید شما را بلند می‌کند. روزی به پدر و مادر تکیه می‌کردید، امروز به همسری که با عشق و مهربانی کنار شماست. زوج‌هایی که دلگرمی را به هم هدیه می‌دهند، در حقیقت عشق را زنده نگه می‌دارند و رابطه‌شان را به عمقی می‌رسانند که هیچ طوفانی توان شکستن آن را ندارد @actorsgallery💖
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلمات را در جای خود بکار ببریم 👈بخشش یعنی وقتی گشنه ای از سهمت به دیگری بدهی نه اینکه وقتی سیری ! 👈دروغ تنها نگفتن حرف راست نیست کم یا زیاد نشان دادن یک حرف یا حس هم دروغ است ! 👈صبر یعنی وقتی ناامیدی به اعصابت مسلط باشی و بتونی بخندی ! 👈شجاعت یعنی هزینه ای که میدهی از آنچه به دست می آوری بیشتر باشد ! 👈انسانیت یعنی درد دیگران را قبل از اینکه خودت مبتلا شوی درک کنی ! 👈خودخواهی یعنی وقتی باید دیگران را ببینی فقط خودت را ببینی ! 👈خیانت یعنی برای آروم کردن خودت دیگران را دچار درد کنی ! 👈بی مسولیتی یعنی از آروم کردن دیگران دست بکشی که یه وقت خودت دردمند نشی ! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
یک زن پیر سه مرغ دارد که روی هم رفته سه تخم در سه روز می گذارند. یک روز که مثل این روزهای ما تخم مرغ گران می شود او تصمیم می گیرد که ۱۲ مرغ بخرد تا تخم های بیشتری گیرش بیاید. این پیرزن پس از ۱۵ روز چند تخم مرغ خواهد داشت؟ ⬆️ اگه تونستید این معما را حل کنیدIQ شما بالای١٣۰ است👌 مشاهده جواب مشاهده جواب
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زنعمو گفت: _ البته زیاد ناراحت نباش پسرم زنعموت زود جای عموتو پر کرده م
یه هفته ای خیاط رفت و اومد و هی شکافت دوباره دوخت تا تونست لباسارو تموم کنه همشم غر میزد که خانوم جان مگه لباسای خودمون چشه برات د و روزه میدوختم ولی بالاخره تونست و تمومشون کرد الحق هم که لباسا خیلی قشنگ شده بودن با گلی لباسارو پوشیده بودیم و دور خودمون میچرخیدیم یهو در باز شد سیمین و سوسن اومدن تو اونا اصن هیچ وقت سمت اتاق ما نمیومدن با ما هم همکلام نمیشدن حدس میزدم که واسه دیدن لباسا اومدن تا مطمئن شن از لباس خودشون بهتر نباشه گلی گفت: _چیه؟ چی میخواین ؟ سوسن همینجوری که با حرص به لباسا نگاه میکرد گفت: _ چه لباسای زشتی اه اینارو میخواین بپوشین؟ گلی گفت: _ خیلی هم قشنگه زشت خودتی سیمین یهو انگار من فجر شد گفت به خواهر من میگی زشت دختره پاپتی دوتایی ریختن سر منو گلی و دعوا شد ۴تا اونا میزدن دوتا ما با داد مازیار به خودمون اومدیم که میگفت چخبرتونه زنعمو و مامان هم خودشون به اتاق ما رسوندن سیمین و سوسن زدن زیر گر. یه ک گفتن ما اومده بودیم لباساشونو ببینیم تبریک بگیم یهو این دوتا افتادن سر ما و شروع کردن زدن دوتاشون یجوری گ. ریه میکردن که منو سیمین هاج و واج مونده بودیم زنعمو حرصی شد و گفت دخترای منو میزنید پت.یاره ها دوتا کشیده آبدار زد به صورت منو گلی مامان جلو ما وایساد و گفت : _شوکت این چه کاریه بچه ان اینا با هم دعواشون شده جای اینکه قائله رو ختم کنی آتیش بیار معرکه شدی؟ زنعمو که کلا از مامانم همیشه حرص داشت مادرمو هول داد افتاد زمین گفت: _ تو روی من وایمیسی بچه هامم که کتک میزنید دم در آوردی خاتون کاری به کارت ندارم پرروتر شدی شوکت نیستم بزارم تو و دخترای نحست بیاین مراسم مازیار به زور دست مادر و خواهراشو که لبخند موزی انه ای کنج لباشون بود کشید برد و با تاسف نگاهی به ما انداخت به خودمون که اومدیم دیدیم لباسای نازنینمون تیکه و پاره شده با گلی از ته دلمون گریه میکردیم مادرم میگفت اشکال نداره میدونم مقصر شما نیستین ولی نباید باهاشون دهن به دهن میزاشتیین حالا هم طوری نشده خیاط خبر میکنم درستشون کنه