420.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷
زندگی را ورق بزن...
هرفصلش را خوب بخوان...
با بهار برقص...
باتابستان بچرخ...
درپاییز عاشقانه قدم بزن...
بازمستان بنشین وچایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد انطور که دلت میگوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!!
#سیمین_بهبهانی
#برای_یک_بانو
سعی کنین تو موارد مختلف با همسرتون هم حس بشین.
مثلا میخواین برین خونه خواهر شوهرتون، همسرتون میگه فلان کادو رو بخریم و براشون ببریم. زود برنگردین بگین:
«وای چه خبره مگه! زیاده و.... »
بلکه بگین:
«آره خیلی خوبه»
و بعد که رفتین کادو رو بخرین یه چیز مناسب تر انتخاب کنین و بگین :
«عزیزم این بیشتر به کارشون میاد»
یا بگین:
« این با سلیقه خواهرت بیشتر جور درمیاد»
و ...
مخالفت صریح و درجا نکنین.
کم کم نظرتون رو اعمال کنین. اینجوری بیشتر جواب میده.
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دو روز مونده بود به مراسم مادرم دوباره خیاطو خبر کرد که لباسای مارو درس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
بعدشم همونجور که سرش پایین بود رفت مادرم با غصه نگاهی به ما انداخت و به سمت اتاق اومد نمیدونستم عمو بهش چی گفته ولی معلوم بود حرف خوشایندی نبوده که اینجور مادرم بهم ریخت نگاهی به ما که که با کنجکاوی خیره شده بودیم بهش کرد و گفت: _بخوابین
گلی گفت:
_ مامان عمو چی گفت ؟چیزی شده؟
مامان انگار دیگه طاقت نیاورد مادوتارو گرفت تو بغ لش و شروع به گریه کرد فقط گفت :
_ما فردا نمیتونیم باهاشون بریم میمونیم عمارت سه تایی خوش میگذرونیم
منو گلی وا رفتیم باورمون نمیشد بهش نگاه میکردیم که بگه الکی گفته
ولی قضیه جدی بود عمو به مادرم گفته بود نمیتونه مارو ببره گریه هایی که اونشب از ته دل کردیم و یادمون نمیره نه واسه خاطر اینکه نمیریم شهر اون شب از ته دل معنی بی کس. ی رو ح. س کردیم اگه آقاجانم بود جای ما حتما جلوی مینیبوس بود زنعمو به هدفش رسیده بود تونسته بود عمو رو راضی کنه مارو نبرن به خان بابا هم گفته بودن خاتون خودش دوس نداشته بیاد فردا صبحش با حسرت بقیه رو که با خوشحالی از در عمارت میرفتن بیرونو نگاه میکردیم اونا که رفتن با گلی یه گوشه نشستیم انقدر غم جفتمون زیاد بود حوصله هیج کاری رو نداشتیم مادرم اشکایی که سعی میکرد از ما پنهون کنه رو پاک کرد و پاشد رفت برامون صبحانه بیاره اون چند روزی که اونا رفتن مادرم و زیور سعی کردن انقد به ما خوشبگذره که یادمون بره شهر و جشن شیرینو ولی مگه میشد واسه خودمون آزادانه تو عمارت میگشتیم ما حتی نمیتونستیم با خانواده مادرم رفت و آمد کنیم خان بابا قدغن کرده بود روز دوم از مادرم اجازه گرفتیم با گلی تا لب چشمه بریم بیایم مادرمم با کلی سفارش اجازه داد با حنا یکی از کارگرای عمارت که مخصوص شستن لباسا بود بریم اون زمان لباسارو میبردن لب چشمه میشستن خونه ما لوله کشی اب داشت ولی فقط واسه دستشویی و حموم اب داشتیم یه شیر ابم لب حوض بود که واسه شستن ظرفا استفاده میشد لباسارو میبردن لب چشمه منو گلی از عمارت بیرون نمیرفتیم فقط اجازه داشتیم باغ پشت عمارت بریم واسه هوا خوری و بازی ولی سوسن و سیمین زیاد میرفتن خونه پدر بزرگش مثل ما همش تو این عمارت زندونی نبودن واسه همین رفتن تا رودخونه هم مارو به ذوق آورده بود اماده شدیم و با حنا به سمت چشمه حرکت کردیم
یک زن از همسرش چه می خواهد؟
آقایان محترم توجه کنید اگر هزاران هزار ثروت و طلا و جواهرات به پای همسرتان بریزید اما کوچک ترین محبتی را به همسرتان نشان ندهید ارزنی ارزش نخواهد داشت . یک زن در زندگی به هیچ چیزی به اندازه ی محبت کردن نیاز ندارد؛ محبتی که هم به زبان آورده شود و هم به آن عمل شود. این را مطمئن باشید که اگر شما کوچکترین محبتی را حتی با دادن یک شاخه ی گل به همسرتان اثبات کنید او چندین برابر بیشتر از آن پا جای پای شما خواهد گذاشت.
یک زن هرگز از ابراز عشق های مرد زندگیش خسته نخواهد شد. به زبان آوردن دوستت دارم موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد و آن را احساس کند.
زن درست مثل یک موج است، به هنگامی که عشق در قلبش به ظهور می نشیند، اعتماد به نفسش در حرکتی مواج به اوج می رسد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
رفتار شایسته در روزهای بیپولی همسر
✨ وقتی همسرت ناگهان کارش را از دست میدهد، به او مجال بده؛ بگذار آرام بگیرد و فرصت پیدا کند تا راهی تازه بیابد.
✨ راز بیکاری او را در میان جمع بازگو نکن؛ این موضوع را میان خودتان نگه دارید تا آرامشش خدشهدار نشود.
✨ او را به یادگیری مهارتهای تازه و تواناییهای نو دلگرم کن؛ این امیدیست برای فرداهای بهتر.
✨ در کنار او بمان و بار سنگین مالی را بر دوشش نگذار؛ حمایت تو، قوت قلب اوست.
✨ با رفتار و کلامت نشان بده که زندگی مشترک برایت ارزشمند است، حتی در سختیها.
❤️@Hamsar❤️
🌸⚘ᭂ🌸⚘ᭂ🌸⚘ᭂ🌸⚘ᭂ🌸
💢۹ تفاوت عشق و دوست داشتن:
✍مهمترین تفاوت عشق و دوست داشتن بر پایه احساسات است. دوست داشتن ممکن است یک جذابیت فیزیکی باشد، درحالی که عشق یک جذابیت روحی ست.
✍زمانی که شخصی را دوست دارید، احتمالا آن شخص منبع شادی شماست، زمانی که عاشق شخصی هستید، میخواهید خودتان دلیل شادی او باشید.
✍احتمالا شخصی را دوست دارید، چون فکر میکنید او عالی و کامل است؛ اما وقتی عاشق کسی هستید میدانید که او هم نقص هایی دارد اما بازهم با او بودن را انتخاب میکنید.
✍وقتی فردی را دوست دارید، اگر جنبه های منفی شخصیت او را ببینید از او ناامید میشوید زیرا جذب بی نقص بودن او شده اید؛ اما اگر عاشق شخصی باشید او را با وجود تمام نواقص دوست دارید.
✍وقتی کسی را دوست دارید میخواهید مثل شما فکر کند اما وقتی عاشق کسی هستید دوست دارید او همان شخصی باشد که هست.
✍وقتی کسی را دوست دارید بعد از زمان طولانی که او را نمیبینید احتمالا او را از یاد میبرید اما وقتی عاشق کسی هستید باوجود کنار او نبودن همچنان عاشق او هستید.
✍بعد از جروبحث اگر کسی را دوست دارید علاقه ای به صحبت درمورد جزئیات بحث ندارید زیرا میل شما به آن شخص کم شده اما وقتی عاشق فردی هستید حتی پس از بحث های جدی او را کنار خود میخواهید.
✍زمانی که شخصی را دوست دارید توجه کامل او را میخواهید زیرا وابسته به او هستید؛ اما زمانی که عاشق هستید کاملترین توجه به آن شخص را نشان میدهید.
✍زمانی که کنار کسی که دوستش دارید هستید احساس خوبی دارید؛ اما وقتی کسی که عاشق او هستید را در آغوش میگیرید هرگز نمیخواهید این حس را با چیزی در دنیا عوض کنید.
سه چیز رو در زندگیتون، به کسی نگین؛
👈عیب های همسرت رو
👈کم و کسری های خونت و
👈وام و بدهی های همسرت
سه چیز رو با همسرت شریک شو؛
👈شادی هایت رو
👈درد و دلهایت رو
👈پول و ثروتت رو
سه چیز رابطه رو نابود میکنه
👈خیانت
👈دروغ
👈؛بی توجهی
سه کار رو بعد از ازدواج نکن؛
👈خبر بردن برای خانوادت
👈فحاشی و توهین
👈زیر قولهای دوران عقدت زدن
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺸﺖ « ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ
ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ
ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ
ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : " ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ ﺳﻨﺖ ﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ 5 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﻣﺮﺍﺳﻢ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ...
« ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ »
ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ ﺻﺤﻴﺢ
یعنی ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎ...
« ازدواج » ﻳﻌﻨﻲ : ﺯﻧﺪﮔﻲ
ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﺪ !!!! اﺯﺩﻭﺍﺝ
ﯾﻌﻨﯽ : ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ « ﻋﺎﺷﻖ » ﺑﺎﺷﯽ...!!!
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
🍁
برای رسيدن به کبريا بايد نه " کبر " داشت نه "ریا" !!
مردی وارد داروخانه شد وبا لهجه ای ساده گفت :
کرم ضد سيمان دارين ؟
متصدی داروخانه با لحنی تمسخر آميز گفت:
بله که داريم کرم ضد تيرآهن و آجرم داريم حالا خارجی ميخوای يا ايرانی؟
خارجيش گرونه ها گفته باشم !
مرد نگاهی به دستانش کرد و رو به روی فروشنده گرفت و گفت:
ازوقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده نميتونم دخترمو نوازش کنم .....
اگه خارجيش بهتره ، خارجيشو بده!
لبخند روی لبان متصدی يخ زد !!!
واقعا چه حقير و کوچک است آن که به خود مغرور است.
چراکه نميداند بعد از بازی شطرنج
شاه و سرباز را دريک جعبه می گذارند .....
انسانيت و تقواست که سرنوشت ساز است ...
جايگاه شاه و گدا و دارا و ندار همه "قبر" است .....
مواظب باشم که : «تقوا»با یک «تق» «وا»نرود !!!!!
برای رسيدن به "کبريا" بايد نه "کبر" داشت نه "ريا " !
· ─────♡───── ·
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی بعدشم همونجور که سرش پایین بود رفت مادرم با غصه نگاهی به ما انداخت و به
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
زمانی که آقاجانم زنده بود ماهم میرفتیم به پدربزرگم یعنی پدر مادرم سر بزنیم ولی بعد فوت آقاجانم دیگه اجازه نداشتیم همینم اگه خان بابا میفهمید رفتیم بیرون عمارت شاکی میشد ولی حنا و زیور مورد اطمینان بودن اکثر کارگراهم چون کسی تو عمارت نبود رفته بودن مرخصی
از اینکه اومده بودیم بیرون سر از پا نمیشناختیم دیدن روستا و مردم واقعا سرحالمون کرده بود روستای ما با این که روستای کوچیکی بود و یکی از سرسبزترین نقاط اون منطقه بود و دیدن اون همه زیبایی واقعا آدمو سرحال میاورد تا چشمه راه زیادی نبود وقتی رسیدیم اکثر زنا و دخترای روستا اومده بودن واسه شستن ظرف و لباساشون منو گلی به توصیه زیور لباسای حنارو پوشیده بودیم که شناخته نشیم با دیدن دخترایی که آزادانه تا لب چشمه اومده بودن و باهم میگفتن میخندیدن دلم خواست جای اونا بودم شاید وضع زندگی من از اونا خیلی بهتر بود ولی به نظرم اونا دلشون خوش بود و تنها دغدغشون شاید شوهر کردن بود
دخترایی که لب چشمه بودن از اومدن کسی حرف میزدن انگار همگی با هم چشم براه کسی بودن از حنا که پرسیدم گفت :
_پسر خان روستای بالا هر روز این موقع از اینجا رد میشه
مثل اینکه خان روستای بالا با خان دوتا روستای اونور تر از ما با هم روابطی داشتن که پسر خان باید هر روز این مسیر رو میرفت و میومد زمان برگشتش هم میشد این موقع ها میومد پایین رودخونه یکم دورتر از جایی که زنا لباس میشستن هر روز وایمیساد تا به اسبش آب بده و دوباره راه بیفته کل دخترای اونجا هم به شوق دیدنش و اینکه بالاخره بخت بهشون رو کنه از یکیشون خوشش بیاد هر روز این موقع رو انتخاب میکردن واسه شستن ظرف ها و لباسا کنار حنا نشسته بودم و به حرفاشون گوش میدادم که یکی از دخترا ازم پرسید:
_ تو دیگه کی هستی ؟ندیده بودمت !
توجه همه به منو گلی جلب شد هول کرده بودم نمیدونستم چی بگم تا بیام حرف بزنم حنا رو کرد به دختر و گفت :
_دختر عمه های منن چند روزی اومدن خونه مادرم مهمونی منم امروز که داشتم لباسای خونه خان رو میاوردم رفتم این دوتارو از خونه مادرم با خودم اوردم یه هوایی بخورن
دخترا انگار خیلی از حضور من اونجا راضی نبودن ولی ما کاری به کسی نداشتیم با گلی منتظر نشسته بودیم ببینیم این خانزاده ای که میگن کیه؟