#آقایان_بدانند
"نابـودی زنـدگـی مشتـرک...!"
🍃 یکی از سریعترین و قطعیترین راههای نابود کردن زندگی مشترکتان این است که همسرتان را تنها بگذارید...!
👈 یعنی ساعتهای زیادی را مشغول کارتان هستید و اوقات فراغت خود را هم با دوستانتان میگذرانید.
👈 وقتی هم که به خانه برمیگردید، ارتباط با کیفیتی با همسر و فرزندان برقرار نمیکنید و غرق تماشای فوتبال یا اخبار میشوید.
👈 روزهای آخر هفته نیز از بهم ریختگی خانه شاکی هستید و باز هم ترجیح میدهید سر قرار با دوستانتان حاضر شوید.
👈 یکی از ناخوشایندترین تجربیات برای یک زن، این است که با وجود شوهر داشتن، از لحاظ روحی و عاطفی احساس تنهایی کند.
👈 درست است که او هم دوستان یا کار خودش را دارد، مسئولیت بچهها با اوست و ...، اما هیچکدام اینها جای رابطه با همسرش را نمیگیرند.
👈 او دوست دارد با شما وقت صرف کند؛ با مردی که دوستش دارد. وقتی همسرتان را نادیده میگیرید و او را تنها رها میکنید، قلب او را آزرده میکنید.
✅ برای بیشتر خانمها، بزرگترین ترس، نادیده گرفته شدن و محرومیت عاطفی است.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زمانی که آقاجانم زنده بود ماهم میرفتیم به پدربزرگم یعنی پدر مادرم سر بز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
البته خانزاده واسه اونا یه معنی دیگه داشت تا ما منو گلی که هر روز مراد و مازیارو میدیم اوناهم خانزاده بودن دیگه شاید مازیارم هم حتی مثل این آدمی که میگفتن آرزوی دخترای اینجا بود کم نبود زن خان و خانزاده شدن آخه...
یکم که منتظر بودیم یکی با اسبش به رودخونه نزدیک شد همه کل صورتشون شده بود چشم واسه دیدنش وقتی از رو اسب پیاده شد دیدمش اون اصن اینورو نگاه نمیکرد نمیدونم چرا بقیه انقد اس. ترس داشتن به چشم بیان پسری با قد متوسط و هیکل رو فرم قد مازیار از این پسره بلندتر بود ولی هیکل این پسره قشنگ تر بود چیزی که تو چهرش آدمو جذ. ب میکرد چشم و ابروی مش کیش بود میگفتن خان بالا تو یکی از سفراش مادرشو میبینه و عقدش میکنه میارش اینجا واسه همین این پسر انقد چهرش و چشم و ابروش ج. ذابه به مادرش رفته بدون اینکه بفهمم ناخوداگاه زل زده بودم بهش تا با ض ربه گلی به خودم اومدم گفتم _چته گلی در. دم گرفت
گلی با تشر گفت:
_ دوساعته زل زدی به یارو نکنه توام عاش. قش شدی مثل اینا؟
_ نه بابا فقط میخواستم ببینم چجوریه همه منتظرش بودن
پسرک بعد از اینکه اسبش سیراب شد به راه افتاد و رفت کار حنا هم تموم شده بود تقریبا دم دمای غروب بود که به عمارت برگشتیم تا وارد شدیم مادرم سریع اومد جلو و گفت بدویید لباساتونو عوض کنید عموتون برگشته تعجب کردیم اخه الان قرار نبود بیان مادرم گفت جشن که تموم شده عمو و مازیار واسه رسیدگی به کارای عمارت برگشتن بقیه چند روزی میمونن بعد میان نگ. اه های مازیار اذیتم میکرد حالا که عمارت خلوت تر بود انگار پر. روتر شده بود
سیاست زنان باهوش
زن باهوش هیچوقت خودش را کوچک نمیکند.
اگر همسرتان ایرادی میگیرد، اغلب انعکاس همان حرفهایی است که خودتان درباره خودتان گفتهاید. پس اولین قدم این است که خودتان را ارزشمند بدانید و به خودتان اهمیت بدهید.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#مرد_ایده_آل🌿*-*
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•.✿
ميدوني نصف بيشتر دلخوريات از آدما برميگرده به خودت ؟
اشکال کار درست از جايي شروع ميشه که توو يه رابطه طرف مقابلتو شبيه خمير بازي ميبيني و ميخواي اونو به شکلي در بياري که دوست داري ...
شکل دادن يه خمير لذت بخشه اما شکل دادن به يه آدم ، غير ممکن!
فرسوده ات ميکنه و البته اون آدم رو هم ...
اينو ياد بگير هر آدمي شکل خودشه ...
برچسب بد و خوب نزن رو آدما ...
اگر ميتوني به همون شکل دوستش داشته باش اگر نميتوني بي دلخوري ، بي قضاوت بزارش کنار ...
آدما مشابه خودشون رو پيدا ميکنن ...
شايد آدمي که الان کنارته و هميشه ازش دلخوري مشابهت نيست... به جاي تغيير دادنش رهاش کن ...
يا اگه کنارش ميموني به همون شکلي که هست دوستش داشته باش!
ساده بگم دوست داشتن به حرف راحته ولي در عمل سخت ...
دوست داشتن گاهي کنار يار بودنه ،
گاهي ازش دور بودن و به يادش بودن ...
دوست داشتن يعني پذيرفتن خمير مايه وجودي يه آدم بدون دست بردن به اصلش ... نگاهتو به دوست داشتن عوض کن!!!
این رابطه ها بیمارت میکنند
- رابطه ای که برای دریافت عشق و توجه باید همه جوره سرویس بدی و هر لحظه تلاش کنی
- رابطه ای که همیشه تو مقصر شناخته میشی و فقط تو مجبوری و باید عذرخواهی کنی
- رابطه ای که راحت نمیتونی از اشتباهاتت بگی یا درددل کنی، چون بعدا توسط حرف های خودت کلی سرزنش و مسخره میشی
- رابطه ای که تو و احساساتت فهمیده نمیشید و مجبوری همه چی رو درون خودت بریزی
- رابطه ای که براحتی خط قرمزهای تورو زیر پا میذاره و تورو به حساسیت بیش از حد هم متهم میکنه
- رابطه ای که برای اینکه ناراحتش نکنی هیچوقت نتونستی درست از خواسته هات و نیاز هات بگی.
🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
گاهی باید گفت: ول کن جهان را، چایت یخ نکند😊❤️
چای آخر شب با خانواده ، یعنی جریان عشق و آرامش تو خونه.
نمیدم دل به این درد دنیا، تموم غصه ها مال فردا
و فردا هم همین شعر رو میخونم.
پاشو بانو . حال دلت رو خوب کن. با غصه رو غصه گذاشتن، هیچی درست نمیشه.هر آدمی توی این دنیای بزرگ یه درد و مشکلی تو زندگیش داره حتی اون آدم های خیلی معروف و خیلی خیلی پولدار .حالا بعضی ها دردهاشون رو میگن و بعضی ها پنهان میکنند. پس فقط تو دچار مشکلات و سختیها نیستی .هر صبح که بیدار میشی، اتفاقات تلخ دیروز و گذشته ها رو از ذهنت پاک کن. فکر کردن به گذشته ، مثل دویدن به دنبال باده. همون قدر بی ثمر و بی فایده.
زندگیتو با دلخوشی های کوچک بساز.شاکر خدا و مثبت نگر و مادر و همسری لبخند بر لب و مهربان باش.
تا خدا هست ، غمی نیست چون خدا بزرگتر از غصه های ماست🌺
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#ازدواج
🟢 تعهد به ازدواج یعنی زن و شوهر 🔰
👈 ما نسبت به زندگی مـشتركمون بی اعتنا و بی اهميت نيستيم!✔️
👈 ما ازدواجمون رو بر پايه عشق، احترام، شرافت و عـلاقـه دو طرفه و خالصانه با همديگه شروع كردیم
👈 ما با هم عهد کردیم كه به همديگه وفادار بمونيم، صادق بـاشیم و دروغ نگیم و به همديگه اعتماد داشته باشيم چـه در حضور همديگه، چه در غياب هم🌱
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
روی ذکر مورد نظر خود کلیک کنید
و شاهد معجزاتی در زندگی خود و عزیزانتون بشین 👌👇🙏👇
ذکر برای بخت گشایی 💍
ذکر برای بچه دارشدن 👩👧👦
ذکر برای خونه دارشدن 🏡
ذکر برای رزق و روزی 💸
و انواع ذکر های دیگه..
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی البته خانزاده واسه اونا یه معنی دیگه داشت تا ما منو گلی که هر روز مراد
عمو بدتر از مازیار انگار فقط اومده بود که دل مادرمو به دست بیاره همش منتظر فرصت یا موضوعی بود که سر حرف رو با مادرم باز کنه ما از وقتی بقیه رفته بودن شهر پیش زیور غذا میخوردیم اما عمو خواسته بود دوباره سفره تو اتاق غذاخوری انداخته بشه و باهم غذا بخوریم هیچ کدوممون از این موضوع راضی نبودیم جز مازیار و عمو مونده بودم زنعمو چطور راضی شده عمو تنها برگرده بیاد از وقتی مادرم به عقد عمو در اومده بود تمام سعی اشو میکرد تنهاش نزاره تو عمارت بجز مواقعی که میرفت خونه پدرش یا خواهرش که اینجا بود اونم به عمو میگفت از سر زمین اومد بره اونجا دنبالشون که خیلی وقتا عمو در میرفت باز میومد عمارت
تو این چند وقت هرچقدر با مادرم حرف میزد انگار به نتیجه نمیرسید مطمئن بودم مادرم انقدر عاشق آقا جانم بود و هست که نه عمو نه شخص دیگه ای به چشمش بیاد مازیار هم شده بود مثل عمو همش میخواست سر حرفو با من باز کنه جوری که گلی هم فهمیده بود هی میگفت این مازیار عاشقت شده ها فکر کن زنعمو بشه مادر شوهرت حتی فکرشم ترسناک بود جدای از فکر زنعمو خودمم حسی به مازیار نداشتم به نظرم مازیار خیلی بچه ننه بود و به حرف زنعمو نمیدونستم قصدش چیه ولی مطمین بودم زنعمو هیچ وقت نمیزاره مازیار بخواد حتی اسم منو بیاره
دو روز از اومدنشون میگذشت تنهایی رفته بودم باغ پشت عمارت واسه چیدن میوه این کار یکی از کارای مورد علاقم بود احساس کردم یکی از پشت نزدیکم شد اول فکر کردم گلیه ولی با دیدن مازیار هول شدم جوری که سبد داشت از دستم میافتاد گفتم:
_ اینجا چیکار میکنی پسر عمو چیزی میخوای؟
گفت:
_ اومدم تورو ببینم
از ترس و خجالت شر شر عرق میریختم خواستم برم که یکهو جلو راهم وایساد. و گفت تو چرا انقدر از من فرار میکنی ؟
گفتم :
_خوبیت نداره کسی مارو اینجا ببینه
با بیخیالی گفت:
_ کسی نیس که بابا راحت باش از وقتی اومدم دل و ایمونمو بردی تو کی انقدر خانم شدی اخه میخوام با مادرم صحبت کنم تورو عقد خودم کنم توام راضی هستی مگه نه؟ گونه هام گل انداخته بود نه از شرم و ذوق از حرص زیاد گوشه دامنمو گرفتم با به سمت عمارت راه افتادم پشت سرم دا د زد مال خودمی شک نکن.....