❤️هم دلی❤️
. #زندگی_باب_طبع 5 😍 اگه طعم شیرین زندگی را میخوای بچشی هر نکته مثبت و زیبایی که در وجود همسرت میبی
.
#زندگی_باب_طبع 6
❣برای شیرینی زندگی، در جمعهای خانوادگی از همسرتان تعریف و حمایت کنید و حتی اگر موضعگیری علیه او شد، شما در نقش یک حامی همیشه مدافع او باشید.🥰
🌷🍃 و اگر همسرتان هم در مهمانی یا جمع خانوادگی حمایت خاصی از شما کرد بعداً ، حتماً از او تشکّر ویژه داشته باشید تا این حس خوب برایتان تکرار شود. 😇
.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
. #زندگی_باب_طبع 6 ❣برای شیرینی زندگی، در جمعهای خانوادگی از همسرتان تعریف و حمایت کنید و حتی اگر
.
#زندگی_باب_طبع ۷
💖هر از چندگاهی در حضور دیگران شوهرتون را از نوازش کلامی بهرهمند کنید و همانطور که گفتیم بهترین نوازش کلامی واسه مرد تمجید و ستایش او و افتخار کردن به اوست.💪😎
💎همچنین در جمع، اگر توصیهای به شما کرد یا طرف صحبتش شما بودین، هم تمرکز و توجه خودتون به حرفهای او باشه و هم به صحبتهاش علاقه نشون بدین.🔥
.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
الکی بالشتمو گزاشتم کنار مامان خودمو زدم به خواب تا بالاخره گلی هم خسته شد و اومد دراز کشید مطمئن که
مازیار کلافه گفت:
_ یادم نبود بابام گفته بود برم پیشش کارم داره باشه واسه یوقت دیگه و به طرف عمارت حرکت کرد تو دلم از خوشحالی عروسی بود که از فکر رفتن به باغ منصرف شدن ولی سعی کردم تو چهرم نشون ندم که لیلا فکر دیگه ای نکنه باز لیلا چپ چپی بهم نگاه کرد پشت چشمی نازک کردو اونم رفت سمت عمارت از رفتنشون که مطمئن شدم سریع دوییدم سمت باغ به باغ که رسیدم گفتم نکنه تله باشه اون از کجا میدونست باغ ما در مخ فی داره اخه من هیچ وقت تا ته باغ نرفته بودم باغ بزرگی بود من نهایت تا وسطا میرفتمو برمیگشتم یه چوب از رو زمین برداشتم گفتم اگه کسی غیر اون باشه با چوب میزنمش به سمت ته باغ راه افتادم هرچی جلوتر میرفتم ترسم بیشتر میشد از ش دت ت رس و هی جان صدای ضر بان قلبم تو گوشم بود بالاخره رسیدم به ته باغ دری که میگفتو ندیدم پیش خودم گفتم چه ساده ای اخه تو بهار در کجا بود همه حرفاش الکی بود از اونور دیوار صدای اسب شنیدم به سمت صدا حرکت کردم یه در آهنی دیدم که با خزه ها و علف های هرز پوشیده شده بود انگار سال ها بود کسی از این در استفاده ای نکرده دستمو به سمت قفل در بردم تا بازش کنم ولی نشد هرچقد کشیدم در باز نشد صدایی از اون سمت دیوار گفت :
_بهار خودتی؟
صدای خودش بود زبونم لال شده بود نمیدونستم چی بگم اگه کسی همراهش باشه چی اصن چرا اومدم خواستم برگردم که گفت این در زنگ زده بهار بالای در یه قفل باید باشه ببین میتونی بازش کنی یکم باید فشار بدی راست میگفت بالای در یه قفل بود ولی قد من نمیرسید بهش یکم اونور تر یه کنده درخت بود به سختی اوردمش پشت در رفتم روش بدجوری زنگ زده بود انقدر باهاش کلنجار رفتم تا بالاخره باز شد اومدم پایین قفل درو یه بار دیگه محکم تر کشیدم ولی باز نشد سر ظهر بود و از این همه کلنجار رفتن خیس عرق شده بودم با صدای آرومگفتم:
_نمیشه پسر خان
انگار نشنید گفت:
_ چیزی گفتی بهار؟
♥️🍃
شوهرانه
🙋♂آقای عزیز اگه به پدر و مادرت وابسته ای هرگز ازدواج نکن !
🔻یه توصیه خیلی مهم برای آقایون:
🔹اگه احساس میکنید که به پدر و مادرتون وابسته اید، هرگز ازدواج نکنید. چون خانم ها اصلاً دوست ندارن که با یک بچه ننه ازدواج کنن.
🔹شما باید سکاندار زندگی باشید و در شرایط دشوار زندگی، همراه و حامی خانواده باشید. وقتی همه چیز بهم میریزه این شما هستید که باید تصمیم بگیرید و خانواده رو نجات بدید. شما باید به اندازه کافی مسلط و قدرتمند باشید تا همسر آیندتون بتونه با خیال راحت بهتون تکیه ڪنہ
•┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈•
سالها پیش توی کوچهمون فقط ما تلفن داشتیم.
برا همین چندتا از همسایهها هر وقت میخواستن تلفن بزنن، میومدن خونه ما.
از اون طرف، کسایی که باهاشون کار داشتن هم زنگ میزدن خونه ما و ما هم میرفتیم خونه همسایه و خبرش میکردیم.
این وضعیت کم و بیش برای همه امکانات دیگه هم بود.
از سیب زمینی گرفته تا ابزار کار مثل نردبون، بیل، پارو و... همسایهها کمبودهای همو پوشش میدادند.
بچهها میرفتن خونه همسایهها و بازی میکردن. یکی حیاطش بزرگتر بود، یا یکی آتاری داشت،
و همینها انگیزههایی بود که فضای تعاملی و رفت و آمد بین همسایهها زیاد باشه.
ولی آهسته آهسته تلفن توی تمام خونهها اومد و بعد از اون دیگه همسایهها برای تلفن صحبت کردن خونه ما نیومدن.
ما هم دیگه برای بازی خونهشون نرفتیم. دیگه آهسته آهسته کسی روش نشد بره
خونه همسایه کناری و بگه ببخشید مامانم گفتن میشه بیزحمت ۲ تا تخم مرغ بدین
. یواش یواش مالکیت شخصی معنای دیگهی گرفت و نگاهها تغییر کرد. وسایل شخصیتر و خصوصی تر شد.
و این حریم خصوصی تنگتر و تنگتر شد و فاصلهها بیشتر و بیشتر.
و این شد که جامعه تبدیل شد به انبوه جمعیت آدمهای تنها در کنار هم!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#چگونه_ظرافت_زنونه_داشته_باشیم؟
⛔️ انجام این کارا ممنوع⛔️
🌸 زیاد صحبت کردن و صمیمی شدن سریع با بقیه تو مهمونی یا ...
🌸از زندگی خصوصی و یا خصوصیات اخلاقی خودتون یا همسرتون گفتن
🌸غیبت کردن
🌸لباس تمیز و شیک نپوشیدن و ظاهر نامرتب مخصوصاّ ناخنها
🌸جلو همسرتون به دیگران دروغ گفتن
🌸استرس داشتن موقع کار مخصوصاّ مهمونی
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺
#هر_دو_بدانیم
🍃 اگر همسرمان را برای مدت طولانی تحت فشار و زور قرار دهیم؛ به جایی خواهیم رسید که ممکن است هرگز دوباره صمیمیتی بین ما ایجاد نشود و بازگشتی وجود نداشته باشد!
❎ برای ایجاد و نگهداری رابطه با همسرمان، باید از رفتارهای مخرب و قطع کننده ارتباط دست برداریم.
👈 رفتارهایی از قبیل زور، اجبار، تحمیل، تنبیه، شکایت، سرزنش، کنترل، ریاست، غرغر، مقایسه، قهر و کنارهگیری و...
✅ به جای این رفتارهای تخریبگر، رفتارهای مهرورزی و پیوند دهنده را جایگزین کنیم.
👈 این رفتار عبارتند از گوش کردن، حمایت کردن، مذاکره، تشویق و دلگرمی، عشق و دوستی، اعتماد، پذیرش، گشادهرویی، احترام گذاردن و..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸
🔹🔸🔹🔸🔹🔸
"چگونه خواستهی خود را به شوهرم بگویم؟!"
بگذارید آقا غر بزند!
مرد درخواست شما را میپذیرد؛ اما در حین انجام آن شروع میکند به غرغر کردن...!
👈 زنها معمولاً غرغر را اینگونه معنی می کنند: «نمیخواد کار کنه، منت میذاره. بهونه میاره».
👈 اما بهتر است بدانید این غر غر کردن یعنی: «اعلام وضعیت کار و میخواهد اعلام کند که به کار شما اهمیت داده است! اما به روش خودش»
✅ بهترین کار این است که زنها در این مواقع فقط سکوت کنند.
و تشکر فراموش نشود
مهمترین و آخرین نکته این است که حتماً بعد از انجام کار با مهربانی از شوهر خود تشکر کنید.
👈 این کار را یک الزام بدانید. البته میل خودتان است اگر می خواهید دفعه بعد برای یه کار نصفه جونتون کند، تشکر نکنید..
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
مازیار کلافه گفت: _ یادم نبود بابام گفته بود برم پیشش کارم داره باشه واسه یوقت دیگه و به طرف عمارت ح
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
این بار بلندتر گفتم:
_ باز نمیشه ...نمیتونم
_ یه بار دیگه امتحان کن همه زورتو بزار واسه کشیدن در منم از اینور کمکت میکنم
گفتم:
_ باشه دستمو گزاشتم رو قفل در و باهمه توان کشیدم یه دفعه در باز شد و من پرت شدم رو زمین کمرم حسابی درد گرفت پسر خان با نگرانی اومد جلو و گفت خوبی بهار خودش تنها بود خیالم راحت شد معلوم بود اونم به خودش رسیده زبونم قفل شده بود و فقط نگاش میکردم و گفت میتونی بلند شی سرمو تکون دادم لبخندی زد و گفت:
_ سلام خاانوم تازه یادم افتاد من چقدر پررو شدم که اینجوری زل زدم به یه غریبه وای که اگه مامانم اینجا بود کشته بودم سرمو انداختم پایین گفت:
_ خوبی سرمو تکون دادم
خنده ای کرد و گفت:
_ نمیخوای چیزی بگی ؟
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:
_ چی بگم ؟
_ نمیدونم هر چی
سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم
_ شما منو از کجا میشناسید؟
_ مگه تو نیومده بودی لب چشمه ؟
سرمو تکون دادم
_اصن میدونی من کیم ؟
_ پسر خان بالا
دوباره خنده کرد و گفت:
_ پس توام راجع به من پرسیدی
داشتم فکر میکردم چقدر قشنگ میخنده که گفت :
_آره؟
به خودم اومدم و سریع گفتم:
_ نه نه لب چشمه شنیدم
انگار خورد تو ذوقش گفت:
_آها خب آره من پسر خان روستای بالاییتونم اسمم فرهاده هر روز باید برم تا ده پایین و برگردم واسه همین مسیرم از کنار رودخونس مجبورم توقف کنم تا اسبم نفسی تازه کنه اون روز که با کارگرتون اومدی لب رودخونه دیدمت البته اون روز اولین بار نبود که دیدمت ولی فکر کنم تو اولین بار بود منو دیدی
تعجب کردم چجوری ممکن بود اون منو دیده باشه من که جایی نمیرفتم اصن فکرمو به زبون اوردم که گفت:
_ من قبلا هم عمارت شما زیاد میومدم اولین بار وقتی بود که بابات فوت کرده بود من اون موقع هجده سالم بود تازه درسم تموم شده بود برگشته بودم روستا آقام میخواست من بشم وردستش واسه همین منو همه جا میبرد تا هم با خان روستاهای اطراف آشنا شم هم با کارش تو اون موقع حالت خیلی بد بود متوجه اطرافت نبودی ولی من دیدمت اون موقع نمیفهمیدم ح سم چیه بهت فقط وقتی اونجوری بی تابی میکردی ناراحت میشدم دوست داشتم بیام جلو و دلداریت بدم بعد از اون بعضی وقتا بهت فکر میکردم تا اینکه چند وقت بعدش به خاطر رسوندن پیغام آقام که مح رمانه بود به عموت شخصا اومدم عمارتتون