❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی صدای گلی رو شناختم هول کرده بودم ترسیده رو به فرهاد گفتم : _بدبخت شدم.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
با اینکه از مازیار خوشمنمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینمنقشه اش چیه که گفت :
_ من یه فکری کردم ببین میرم به مادرم میگم من با لیلا عروسی میکنم به شرطی که بهارو برام بگیری مامانم حتما بخاطر اینکه خیلی دوست داره من و لیلا ازدواج کنیم قبول میکنه چطوره؟
باورم نمیشد چی میگه چشمام از تعجب گشاد شده بود پسره خل و چل انگار عقل تو سرش نبود چقدرم با ذوق وایساده بود و از نقشه شاهکارش واسمتعریف میکرد
نیشخندب زدم وگفتم :
_جدی که نمیگین؟
بهش بر خورد انگار گفت:
_چرا جدیم این بهترین راهه یوقت فکر نکنی من لیلارو دوس دارم ها نه من تورو میخوام اصن تو کجا لیلا کجا تو خیلی خوشگل تری بعد ازدواجم خیالت راحت بیشتر میام پیش تو این نقشه فقط واسه اینه که ما بی دردسر بهم برسیم لیلا یجورایی میشه وسیله رسیدن ما بهم
انقدر از وقاحت و پرروییش عص. بانی شده بودم که دستام میلرزید و چایی ها میریخت تو سینی تو چشماش نگاه کردم و جدی گفتم: _چی پیش خودت فکر کردی؟ من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی زن تو نمیشم حتی اگه بمیرم پس فکر منو از سرت بیرون کن
قبل از اینکه فرصت حرف دیگه ای بهش بدم دوباره به مطبخ برگشتم که چایی بریزم وقتی داد میزدم تعجب رو تو چشماش دیدم حتما فکر میکرد من کشته مردشم که قبول کنم زن دومش بشم انتظار همچین رقتاری رو ازم نداشت از فرداش با خشم نگام میکرد پشت سر مادرم پیش سکینه بانو بد میگفت و اونم همش به مادرم فح. ش میداد و سرش غر میزد جلوی من همش لیلارو تحویل میگرفت و زیر چشمی نگاهم میکرد تا واکنشمو پیش خودم فکر میکردم زن فرهاد که بشم ازش میخوام با خان بابا صحبت کنه مادرمم ببریم عمارتشون پیش خودمون و کلا از دست این عمارت و آدماشراحت شیم
وای که چه فکرایی داشتمو چه سرنوشتی در انتظارم بود ...
زنعمو و خواهرش و دخترا همش تو ایوون میشستن و الکی میگفتن میخندیدن و پشت سر ما حرف میزدن بعضی وقتا اسممونو از قصد بلند میگفتن میخندیدن گلی همش حرص میخورد و منو مامان آرومش میکردیم
باغ رفتن واسم سخت شده بود چون خبر از چرت نیمروزیشون نبود سیمین هم نمیتونست بره بیرون دیگه و میفهمیدم چقدر عص بیه هنوزم نمیدونستم سیمین کجا میرفت و میومد ولی حتما خیلی براش مهم بود که اینجوری بهم ریخته بود ....
⛔️بی احترامی⛔️
⚜️هیچ وقت فراموش نکنید که بیاحترامی به همسرتون، بیاحترامی به شما و خانواده مشترکتونه!
پس توی جمع طوری رفتار کنید که هیچ وقت، هیچ کسی جرات نکنه به همسرتون بیاحترامی کنه❗️
اگه احیانا این اتفاق افتاد، بسته به شرایط ولی محترمانه از همسرتون دفاع کنید. ✔️
یادتون نره که رفتار خود آدمه که رفتار دیگران رو در برخورد با ما شکل میده. اگه خودتون با همسرتون غیر محترمانه صحبت کنین خب طبیعیه که دیگران هم بدتر از شما رفتار ميکنن و شان و احترام خانواده مشترکتون پایین میاد.
همیشه از خوبیها و خصلتهای مثبت همسرتون برای دیگران تعریف کنید.
این باعث میشه جایگاه همسرتون در نظر دیگران بالا بره و همسرتون هم اعتماد به نفسش بالا بره و انرژیهای مثبتش وارد زندگی خودتون ميشه.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🍃🌸🍃
حکایت برزگر و مار از کتاب مرزبان نامه🍃🌸
🍃
حکایت برزگر و مار از کتاب مرزبان نامه
کشاورزی در دامنۀ کوهی، زمینی داشت که در آن ماری لانه داشت و روزگار به سر میبرد. کشاورز که از دو رنگیهای اطرافیانش به ستوه آمده و ناراحت بود، تصمیم گرفت با مار دوستی کند. از او که دلیل این کارش را پرسیدند گفت: «مردم اطراف من مانند مارماهی هستند که وقتی از او میپرسی تو ماری یا ماهی، پاسخ میدهد هر کجا که نفعم باشد مارم و هر کجا که نفعم ایجاب کند، ماهیام! از این دورنگیها خستهام. مطمئنم که مار دو رنگی ندارد و اگر روزی از او بپرسم که تو چه هستی، با قاطعیت خواهد گفت، مار!
با همین تفکر، با مار دوست و همنشین شد. هر روز که به سرکشی و کار روی زمین میپرداخت، به مار هم سر میزد و برایش غذا میآورد و مار با گستاخی فراوان، جلوی او چنبره میزد و از غذاهایی که کشاورز به او میداد، تناول میکرد.
این جریان ماهها ادامه یافت تا زمستان از راه رسید. برزگر به زمینش رفت تا به مار هم سری بزند. مار را دید که به حالت نزار، از فرط سرمای هوا بر هم پیچیده و ضعیف و سست و بیحال روی زمین افتاده است. کشاورز به خاطر سابقۀ آشنایی و دوستی که با مار داشت، دلش به حال او سوخت، او را برداشت، در توبرهای گذاشت و توبره را جلوی دهان الاغش آویزان کرد تا با بازدم الاغ، بدن مار گرم شود و حالش بهتر گردد. سپس الاغش را به درختی بست و برای جمعکردن چوب، اندکی از آنجا دور شد.
مار که با گرمای نفس الاغ گرم شده و حالش جا آمده بود، به نفس پلید و شرّ خود بازگشت و لب و دهان الاغ را نیش زد، طوری که الاغ بیچاره بعد از چند دقیقه جان داد. سپس از توبره خارج شد و به سوراخ خود خزید.
کشاورز وقتی با پشتهای از هیزم بازگشت، با حیرت به الاغ بیچارهاش چشم دوخت و این سخن از پدرش به یادش آمد که:
«هر کسی با بدها آشنایی کند، اگر هم خود آخر خوبی باشد، باز بدی نصیب وی خواهد شد، چرا که هر نفس پلیدی تا بدی و پلادت نکند، از دنیا نخواهد رفت، هرچند که به وی خوبیها کرده باشند.
من ندیدم سلامتی از خـان
گر تو دیدی، سلام من برسان.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🌸
🔸از بحثِ "بلوف و دروغ تو دوران خواستگاری" چندتا نتیجه بگیریم:
🌿اساس هر رابطهای با اعتماده. دروغ گفتن اعتماد رو کامل نابود میکنه، سردی رابطه ایجاد میکنه و ترمیم اعتماد اگه غیرممکن نباشه، خیلی سخته و تو کل زندگی اثرش رو میذاره.
🌿تو جلسات خواستگاری سوالات رو با جزئیات بپرسید.
🌿درمورد صحبتهای طرف مقابل تحقیق اصولی و صحت سنجی انجام بدید.
🌿اگر قولی داده میشه که براتون پراهمیته، حتما اون رو قبل ازدواج به صورت مکتوب و مستند دربیارید.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺗﻜﻴﻪ ﻛﺮﺩﻥ،
ﺑﻪ آدم ها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﻧﮕﺎه انسانها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻫﺎﻱ ﻧﮕﺎﻫشان
می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﺩﺳﺘﺎﻧشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ...
ﺁﻏﻮﺷشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭباﺭﻩ ﺑﻲ ﭘﻨﺎﻩ ﺷﺪﻥ
می ترﺳﻢ ...
ﺑﺎ کسی ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ ...
ﻗﺼﻪ ﻛﻮﺗﺎﻩ می ﻛﻨﻢ ...
عشق ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺎ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ همه " ﺍﻣﺎ " ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ
"حسین پناهی
255.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥
زوجین عزیز،
در زندگی مشترک، گاهی فقط بودن کافی نیست؛ باید بهموقع بود.
در لحظات پرچالش و سخت زندگی، حضور بجا و درست، نشانهی عشق واقعی و تعهده
همین بهموقع بودنهاست که دلها رو محکمتر میکنه و رابطه شما رو پایدار.
#مهارتهای_زندگی
#همسرانه
.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷 روشهايى براى كنار آمدن راحتتر با عصبانیت همسر
🔹 سریع قضاوت نکنیم
🔹كم كردن انتظارات
🔹صبور باشیم
🔹گاهی سکوت کنیم
🔹فهميدن علت عصبانیت
🔹همدلی را فراموش نکنیم
🔹به حل مسئله فکر کنیم
🔹بيان كردن احساس خودمان
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli