eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🍃🌸🍃 حکایت برزگر و مار از کتاب مرزبان نامه🍃🌸 🍃 حکایت برزگر و مار از کتاب مرزبان نامه کشاورزی در دامنۀ کوهی، زمینی داشت که در آن ماری لانه داشت و روزگار به سر می‌برد. کشاورز که از دو رنگی‌های اطرافیانش به ستوه آمده و ناراحت بود، تصمیم گرفت با مار دوستی کند. از او که دلیل این کارش را پرسیدند گفت: «مردم اطراف من مانند مارماهی هستند که وقتی از او می‌پرسی تو ماری یا ماهی، پاسخ می‌دهد هر کجا که نفعم باشد مارم و هر کجا که نفعم ایجاب کند، ماهی‌ام! از این دورنگی‌ها خسته‌ام. مطمئنم که مار دو رنگی ندارد و اگر روزی از او بپرسم که تو چه هستی، با قاطعیت خواهد گفت، مار! با همین تفکر، با مار دوست و همنشین شد. هر روز که به سرکشی و کار روی زمین می‌پرداخت، به مار هم سر می‌زد و برایش غذا می‌آورد و مار با گستاخی فراوان، جلوی او چنبره می‌زد و از غذاهایی که کشاورز به او می‌داد، تناول می‌کرد. این جریان ماه‌ها ادامه یافت تا زمستان از راه رسید. برزگر به زمینش رفت تا به مار هم سری بزند. مار را دید که به حالت نزار، از فرط سرمای هوا بر هم پیچیده و ضعیف و سست و بیحال روی زمین افتاده است. کشاورز به خاطر سابقۀ آشنایی و دوستی‌ که با مار داشت، دلش به حال او سوخت، او را برداشت، در توبره‌ای گذاشت و توبره را جلوی دهان الاغش آویزان کرد تا با بازدم الاغ، بدن مار گرم شود و حالش بهتر گردد. سپس الاغش را به درختی بست و برای جمع‌کردن چوب، اندکی از آنجا دور شد. مار که با گرمای نفس الاغ گرم شده و حالش جا آمده بود، به نفس پلید و شرّ خود بازگشت و لب و دهان الاغ را نیش زد، طوری که الاغ بیچاره بعد از چند دقیقه جان داد. سپس از توبره خارج شد و به سوراخ خود خزید. کشاورز وقتی با پشته‌ای از هیزم بازگشت، با حیرت به الاغ بیچاره‌اش چشم دوخت و این سخن از پدرش به یادش آمد که: «هر کسی با بدها آشنایی کند، اگر هم خود آخر خوبی باشد، باز بدی نصیب وی خواهد شد، چرا که هر نفس پلیدی تا بدی و پلادت نکند، از دنیا نخواهد رفت، هرچند که به وی خوبی‌ها کرده باشند. من ندیدم سلامتی از خـان گر تو دیدی، سلام من برسان. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃 🔸از بحثِ "بلوف و دروغ تو دوران خواستگاری" چندتا نتیجه بگیریم: 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 🔸از بحثِ "بلوف و دروغ تو دوران خواستگاری" چندتا نتیجه بگیریم: 🌿اساس هر رابطه‌ای با اعتماده. دروغ گفتن اعتماد رو کامل نابود میکنه، سردی رابطه ایجاد میکنه و ترمیم اعتماد اگه غیرممکن نباشه، خیلی سخته و تو کل زندگی اثرش رو میذاره. 🌿تو جلسات خواستگاری سوالات رو با جزئیات بپرسید. 🌿درمورد صحبت‌های طرف مقابل تحقیق اصولی و صحت سنجی انجام بدید. 🌿اگر قولی داده میشه که براتون پراهمیته، حتما اون رو قبل ازدواج به صورت مکتوب و مستند دربیارید.
♦️اگر همسرتون فرد کم حرفیه؛ نگید خجالتیه 🔹بهتره بجای استفاده از الفاظ منفی بهش بگید: یکی از بهترین ویژگی‌های تو اینه که خیلی شنونده خوبی هستی
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺗﻜﻴﻪ ﻛﺮﺩﻥ، ﺑﻪ آدم ها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ! " ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ می ﺗﺮﺳﻢ ... ﻧﮕﺎه انسانها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ " ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻫﺎﻱ ﻧﮕﺎﻫشان می ﺗﺮﺳﻢ ... ﺩﺳﺘﺎﻧشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ " ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﺁﻏﻮﺷشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ " ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭباﺭﻩ ﺑﻲ ﭘﻨﺎﻩ ﺷﺪﻥ می ترﺳﻢ ... ﺑﺎ کسی ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ " ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ ... ﻗﺼﻪ ﻛﻮﺗﺎﻩ می ﻛﻨﻢ ... عشق ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ همه " ﺍﻣﺎ " ﻫﺎ می ﺗﺮﺳﻢ "حسین پناهی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
255.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 زوجین عزیز، در زندگی مشترک، گاهی فقط بودن کافی نیست؛ باید به‌موقع بود. در لحظات پرچالش و سخت زندگی، حضور بجا و درست، نشانه‌ی عشق واقعی و تعهده همین به‌موقع بودن‌هاست که دل‌ها رو محکم‌تر میکنه و رابطه‌ شما رو پایدار. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷‍ روشهايى براى كنار آمدن راحت‌تر با عصبانیت همسر 🔹 سریع قضاوت نکنیم 🔹كم كردن انتظارات 🔹صبور باشیم 🔹گاهی سکوت کنیم 🔹فهميدن علت عصبانیت 🔹همدلی را فراموش نکنیم 🔹به حل مسئله فکر کنیم 🔹بيان كردن احساس خودمان ‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🛎 آقایان بخوانند 📝 🔰آقایان در هنگام غرزدن خانوما چه کنند؟ 〽️مردی زیرکه و عاقلانه رفتار میکنه که وقتی میبینه خانومش شروع به غُرغُر کردن کرده، قبل از هر چیزی گارد نگیره و جلوی حس های منفی که در وجودش داره شکل میگیره را بگیره. 1️⃣➖اولین قدم اینه که مرد با کلام خودش حس های منفی خانوم را کم کنه. یعنی اینکه با خانومش هم احساسی کنه. جملاتی ساده مثل ✨منم متاسفم ✨حق با توئه ✨من حرفت را میفهمم ✨عزیزم از من چه کاری بر میاد تا انجام بدم این جملات از سمت آقا میتونه اوضاع را تغییر بده، چون در کاهش احساسات منفی خانم خیلی موثره. 2️⃣➖و دومین قدم این که میتونید در طولانی مدت علت های احساسات منفی خانم را متوجه بشید و اونو رفع کنید. مثلا در مورد اینکه خانوم خونه از کارهای خونه خسته شده بود،اقای خونه میتونه با تقدیر و تشکرهای که از خانم داره و یا بر عهده گرفتن کارهای کوچیک خونه در ایجاد نشدن این حس در همسرش جلوگیری کنه •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈
💞 آقای‌ عزیز عذرخواهی از خانومت عین مردونگیه 🥰 👈 مردانگی ایجاب می کنه که شوهر اگر به همسرش یا به دیگری ظلم کرده عذرخواهی کنه، زیرا مردانگی یعنی صداقت و بزرگواری. ❣و هنگامی که مرد عذرخواهی می کنه، از چشم همسرش نمی افته و خودش رو در برابر همسرش سبک نمی کنه، بلکه ارزشش بیشتر میشود. 👈عذرخواهی ضعف نیست، بلکه ضعف اینه که اشتباه خودتون رو پنهان کنین و مغرور بمونین و با عذرخواهی همسرتون هم از شما یاد میگیره. سیاست مردانه همسرداری ❤️
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش در زندگی نتیجه سه عبارت است: 🔹تجربه دیروز 🔸استفاده از امروز 🔹امید به فردا اما اغلب ما با این سه عبارت زندگی می‌کنیم: 🔸حسرت دیروز 🔹اتلاف امروز 🔸ترس از فردا در حالی که آفریدگار 🔹 گذشته را عفو 🔸امروز را مدد 🔹و فردا را کفایت می‌کند ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با اینکه از مازیار خوشم‌نمیومد ولی کنجکاوم شده بودم تا ببینم‌نقشه اش چی
نیمه شعبان نزدیک بود و سکینه بانو نذر کرده بود آش بپزه و پخش کنه زیور و کارگرا حسابی مشغول پاک کرده حبوبات و درست کردن رشته آشو پاک کردن سبزی بودن دم ظهر همه تو حیاط نشسته بودن و راجع به مراسم نیمه شعبان صحبت میکردن جز منو مادرمو و گلی که تو اتاقمون بودیم هیچ وقت مارو دخالت نمیدادن تو بحثا و تصمیماشون برعکس زنعمو که همیشه همه جا بود یدفعه سر و صدا بلند شد از تو حیاط و رفتیم پشت پنجره زنعمو اینا هول از جا بلند شدن و پریشون به سمت در عمارت رفتن فهمیدیم یکی از کارگرا اومده و خبر داده که ابراهیم برادر لیلا از اسب افتاده حیاط یدفعه خالی شد مادرم پیش زیور بود و گلی هم خوابیده بود پیش خودم گفتم برم ته باغ شاید فرهادو ببینم با اینکه خیلی وقت بود نرفته بودمو حتما فرها  فکر میکرد دیگه نمیام ولی دلم میگفت برم شاید اومده باشه سریع خودمو به ته باغ رسوندم و در آهنی رو باز کردم کسی پشت در نبود پیش خودم گفتم معلومه که بیکار نیس هر روز بلند شه بیاد اینجا که شاید من بتونم بیام نا امید شده بودم و داشتم بر میگشتم که صدام کرد انگار دنیارو دادن بهم با ذوق برگشتم فرهاد از پشت دیوار اومد بیرون گفتم: _ فک نمیکردم بیای گفت من هر روز میام بی معرفت تو نیومدی با شرمندگی گفتم: _ باور کن نمیشد آخه عمارت شلوغه خواهر زنعموم اومده اینجا واسه همین .. نگذاشت حرفمو تموم کنم گقت نگو میدونم با تعجب گفتم: _ میدونی ؟از کجا؟ گفت: آخه دخترعموتم نمیومد لب چشمه ترسیدم فک کردم اتفاقی افتاده اومدم یه پولی به یکی از کارگراتون دادم از اوضاع عمارتتون باخبر شدم گفتم : _دختر عموم؟ سیمینو میگی؟ اون چرا بیاد لب چشمه ؟ _ حالا میگم بهت الانم که اومدی راجع به اون صحبت کنیم؟ _ نه خب چی بگیم ؟ تو چشام نگاه کرد گفت: _ دلم براتنگ شده بود خانووم احساس کردم قلبم ی جوری شد مازیار قبلا بارها گفته بود دوسم داره من این حال بهم دست نداده بود ولی همینکه فرهاد از دل تنگیش گفت کلی ذوق کردم گفت تو چی؟ سرمو تکون دادم آهی کشید و گفت: _بهار من خیلی دوست دارم همه این روزا هر روز به شوق اینکه بیام اینجا منتظر تو از خواب بیدار میشدم میرفتم به کارام میرسیدم که وقت بشه بیام اینجا تو این مدت فهمیدم نمیتونم بدون تو زندگی کنم راستش پیش خودم گفتم اینجوری که نمیشه ازت بپرسم اگه توام منو بخوای میخوام با آقام صحبت کنم بیایم تورو از خان خاستگاری کنیم آخ که قلبم طاقت این همه هیجان رو یک جا نداشت سرمو انداخته بودم پایین تا پی به احساسات درونم نبره حس میکردم لپ ام گل انداخته آرزوی من این‌بود بشم زن فرهاد...