eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی نیمه شعبان نزدیک بود و سکینه بانو نذر کرده بود آش بپزه و پخش کنه زیور و
آرزوم این بود بشم زن فرهاد و دیگه هیچ وقت ازش جدا نشم آرزوی که حس میکرد چقدر بهم نزدیک و چقدر دور بود ... حس ‌ میکردم لپام گل انداخته فرهاد نگام کرد مظلومانه گفت: _توام منو میخوای بهار ؟ گفت _ چرا حرف نمیزنی؟ میخوام بشنوم از دهنت به سختی زبون باز کردم و بعد از کلی رنگ به رنگ شدن گفتم _منم دوست دارم فرهاد واسه گفتن همون دو تا جمله حس کردم کلی انرژی مصرف کردم برقی که چشماش زدو دیدم با هیجان گفت: _ عاشقتم بهار برو تا دیرت نشه بد بشه برات من خیلی زود با خان صحبت میکنن میام خاستگاریت همینطور که عقب عقب میرفت سمت اسبش لب زد عاشقتم درو بستم همونجا نشستم پاهام شل شده بود باورم نمیشد فرهاد عاشقمه باورم نمیشد احساس خوشبختی میکردم حس میکردم قلبم خیلی کوچیکه واسه دوست داشتنش وقتی برگشتم مادرمم کنار گلی خو ابیده بود بالشت گزاشتم د راز کشیدن کنارشون چقدر ذوق داشتم و حالم خوب بود خبر دادن ابراهیم پاش شکسته زنعمو اینا رفته بودن خونه پدرش چند روزی تا پیشش باشن عمو دوباره بهونه جور میکرد میومد در اتاق ما تا با مادرم حرف بزنه یک بارم چنتا بسته یواشکی اورد داد به مادرم گفت شهر که بوده دیده واسش خریده ولی مادرم ازش قبول نکرد میگفت خوبیت نداره مازیار به طرز عجیبی ساکت شده بود دیگه هی نمیومد باهام حرف بزنه فقط نگاه میکرد نگاه هایی که من بی دلیل ازشون میترسیدم سه چهار بار دیگه هم رفتم ته باغ و فرهادو دیدم میگفت با خانوادش راجع به من حرف زده البته خودش مستقیم که نه به داییش گفته با مادر و پدرش صحبت کنن هر بار که همو میدیدم علاقمون بهم بیشتر میشد کل فکرم و قلبم شده بود فرهاد یک بار یه گردنبند به شکل قلب اورد واسم گفت حلقه نشون بهترینشو میارم برات ولی قبل از اون اینو بهت میدم که همیشه گردنت باشه هیچ وقت نباید از خودت جداش کنی گردنبندو با کلی استرس لا به لای لباسام تو صندوق پنهون کرده بودم تا هر وقت به طور رسمی اومدن خاستگاری بندازم گردنم چند روز بعد زنعمو اینا برگشتن به عمارت و حرف از ازدواج لیلا و مازیار بود خوشحال بودم که حداقل مازیار ازدواج میکنه منو فراموش میکنه آخ که چقدر ساده بودم ...
🌸🍃 📚دآســټـآݩک میرم آسایشگاه، واسه دیدن مادربزرگایی که خیلی وقته چشم به راهن.... 🍃
📚دآســټـآݩک میرم آسایشگاه، واسه دیدن مادربزرگایی که خیلی وقته چشم به راهن. تا منو می‌بینن داد می‌زنن: «بهار اومد.» براشون گل گرفتم. یه شاخه گل میدم به مینا‌جون، یکی به زری‌خانم، یکی به صنم‌گل و... یه مادر بزرگ دیگه بهشون اضافه شده. داره از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه. میرم نزدیکش، روی موهاش انگار برف نشسته! سفیدِ سفید! میگم: «سلام . . .» جواب نمیده. مینا‌جون از اون ور اتاق داد می‌زنه: «بهارجان گوشاش سنگینه مادر، آلزایمرم داره» نگاهش می‌افته به من! آروم میگه: «سمعکم توی کشوئه» سمعکش رو برمی‌دارم و می‌ذارم توی گوشش. دوباره سلام میدم. نگاهم می‌کنه، سرشو تکون میده. میگم: «من بهارم . . .» چشماش برق می‌زنه، دستمو می‌گیره و ازم می‌خواد بشینم کنارش. میگه: «اسم من دارچینِ » می‌خندم. متوجه خندم نمیشه! میگه: «آقا ستار بهم می‌گفت 'دارچین‌ِ من' » دستامو محکم‌تر فشار میده. میگه: «قرار بود بهار که شد، برام انگشتر بیاره که منو از خان‌داداشم خواستگاری کنه. چیزی از زمستون نمونده بود که شنیدم طلا؛ آبجی کوچیکم به مامانم میگه: «به دارچین نگیم که اقا سَتّار زیر بهمن گیرافتاده؟» از اون سال به بعد منتظرم بهار شه که آقا ستار بیاد و با هم بریم سر خونه‌ زندگی‌مون.» دستاش سرد میشه. دستِ منو ول می‌کنه. میگه: «تو می‌دونی کی بهار میشه؟!» صدام می‌لرزه، میگم: «هنوز خیلی مونده تا بهار . . .» میره جلوی پنجره، سمعکشو از گوشش در میاره و می‌گیره توی دستش. داره برف‌ها رو نگاه می‌کنه. مینا جون صدام می‌زنه! میرم پیشش. می‌پُرسه: «به تو ام گفت که منتظرِ آقا ستاره؟» سرمو تکون میدم. صنم‌گل عینکشو می‌زنه به چشمش و میگه: «هیچی یادش نمیاد جز همین یه اتفاق . . .» بلند میشم که برم. توی چهار‌چوب در وایمیسم و به مینا‌جون و زری‌خانم و صنم‌گل و . . . میگم: «سری بعدی که اومدم نگید بهار اومد. دارچینِ من چشم به راهه بهاره! آقا‌ستار هم هیچ‌وقت قرار نیست بیاد . . .» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 کلمات معنا دارند و بر اشیا اثر میگذارند 🌸🍃🍃🍃
کلمات معنا دارند و براشیا اثرمی‌گذارند. یعنی همه اشیا با شنیدن تحت تاثیر قرار می گیرند و شعور و تسبیح دارند . ✅«یسبح لله مافی سماوات والارض و لیکن لایَفقَهونَ تَسبیحَهُم=همه چیزهایی که در آسمانها و زمین هستند خدا را تسبیح می کنند اما شما تسبیح آنها را نمی شنوید» 🌺🌿آزمایش شده که وقتی برمولکول آب، اسم الله یا اسم های زیبای دیگر گفته می‌شود تغییر شکل زیبایی پیدا می‌کنند. اما وقتی اسم شیطان برآنها برده میشود شکل نامنظم به خود می گیرند کلمات بر پوست مو وچشم اعصاب مغزواستخوان انسان تاثیر میگذارند. حتی کلمه و نیتی که انسان می گوید یا می‌نویسد تاثیرگذار است کسی که به گردن صلیب آویزان می کند با کسی که اسم الله به گردنش دارد یا قرآن همراهش هست هر کدام ازاینهادر ساختار جسمی و روحی انسان اثر خاصی دارند. اسم ها هم در شخصیت انسان تاثیر می گذارند.چون شنیده می‌شود و به کار برده می‌شود قرآن تذکر می‌دهد که وقتی می خواهید با هم حرف بزنید بهترین کلمات را انتخاب کنید. 🌺🌿«وَقُل لِعبادی یَقولُ الَّتی هیَ احسن=به بندگانم بگوسخنی بگوییدکه نیکوتراست.» نمی‌گوید:کلمات خوب را انتخاب کنید،بلکه می‌فرماید:بهترین کلمات را انتخاب کنید.چون درسرنوشت انسان تأثیرگذاراست. ✅امروزه اکثر درگیری ها،زندان رفتن ها، قهر‌ها، افسردگیها و...به خاطر کلمات بدی است که افراد از اطرافیان شان میشنوند. حتی طلاقهاهم به خاطر انتخاب کلمات نامناسبی است که زن و شوهر به کار می برند. یعنی کلمات نامناسب و ناگوار چنان تاثیر دارد که کار به تنفر و نفرت و دوری و جدایی و طلاق می کشاند. 📌مراقب باشید در ارتباط با طرف مقابلتان کلماتی که استخدام می کنید چه در نوشتن نامه، پیامک‌ وچه درگفتار ها،همیشه بهترین کلمات را انتخاب کنید.چون حرف های خوب زمینه های نفوذشیطان،آلودگی‌ها ،انحرافهاوبیماری ها و تنش ها را از بین میبرد. ┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
❌اگر یه وقت شوهرت از دست مادرش ناراحت بود و اومد درموردش چیزی به شما گفت... یه وقت قند تو دلت آب نشه و خوشحال بشی و تو هم دم بدی به دمش و شروع کنی بگی : -آره من میدونستم اینا اینجورین... -من که صد بار بهت گفته بودم اینا اینجورین... -فلان موقع هم نمیدونی با من چه رفتار بدی داشتن... عزیزدلم؛ شوهرت فردا با مامانش آشتی میکنه،هرچی باشه اونا باهم مادر و پسرن، این وسط روسیاهیش میمونه واسه شما... میدونی به جاش چه کار کن؟ 👈تا شوهرت از روی اعصاب خوردی شروع کرد درمورد مادرش بد گفتن... بهش بگو: علی... درکت میکنم ولی هرچی باشه مادرته... احترامش واجبه؛ من اصلا دوست ندارم جلوی من درمورد مامان اینجوری بگی... ❌این مرد اگر یه روز بین تو و مادرش کدورتی به وجود اومد،به خانومی تو ایمان داره.... ❌حتی یکی دوروز بعدش یه کادوی کوچیک بخر به شوهرت بگو این کادو رو خریدم از طرف خودت بدش به مامان از دلش دربیاد! من دوست دارم رابطه ی شما باهم خوب باشه... شوهرت هم قطعا لو میده که این کادو را شما خریدی و دادی به اون! بعد میدونی چقدر واسه مادرشوهرت عزیز میشی وقتی میفهمه تو چقدر برات مهمه که رابطشون با پسرش خوب باشه؟؟ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💕💫🍃 از زن دیگر تعریف کردن ممنوع!! خانم ها ، هیچوقت و هرگز جلوی همسرتون از خانم، دوست یا آشناتون تعریف نکنید ! واااای فلانی چقد خوشگله چه رقصی میکنه ! خیلی خوش تیپه خیللللی باحاله و .... این کارتون هم باعث میشه همسرتون نسبت به اون فرد حساس شه هم باعث میشه وجهه شما تحت تاثیر قرار بگیره ❌اصلا درست نیست جلوی همسرتون از کس دیگه ای تعریف کنید ‌،البته به همین میزان بدی گفتن و تخریب دیگران هم درست نیست ! خوبی گفتن اگر از یه زن باشه شوهرتونو نسبت به اون علاقمند میکنه اگه از یه مرد باشه شوهرتونو نسبت به اون متنفر میکنه و رفتار شوهرتون با شما هم تغییر میکنه
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی آرزوم این بود بشم زن فرهاد و دیگه هیچ وقت ازش جدا نشم آرزوی که حس میکر
دفعه آخری که فرهادو دیدم گفت همین روزا میان واسه خاستگاری دیگه رسما خودمو زن فرهاد میدونستم و رو ابرا بودم مراسم خاستگاری لیلا نزدیک بود و زنعمو سنگ تموم گزاشته بود دو روزی رفته بود شهر حسابی خرید کرده بود از هرچیزی بهترینشو گرفته بود پیش خودم خیال میکرد بابای فرهاد از خان بابا و عمو وضعشون بهتره پس واسه منم حتما سنگ تموم میزارن برعکس مازیار که فکر میکرد حس. ادت میکنم من با ذوق به وسایل لیلا که زنعمو چیده بود تو مهمونخونه نگاه میکردم و روزی رو تصور میکردم که فرهاد برام پیش کشی بفرسته لیلا حسابی خودشو گم کرده بود و مغرور شده بود گلی میگفت حالا خوبه میخواد زن همین مازیار بشه اینجوری میکنه هرکی ندونه فک میکنه میخواد عروس کی بشه مازیار اما هر روز بیشتر تو خودش میرفت و انگار از وضعیت خیلی هم راضی نبود نمیدونم چرا هیچ وقت باور نداشتم مازیار عاشقم باشه و ناراحتیش واسه من باشه حس میکردم بیشتر از اینکه ناراحت خودم باشه از این عصبیه که نتونسته منو به دست بیاره حتما پیش خودش فکر میکرد منم مثل لیلا یا حتی مثل بیشتر دخترای روستا عاشقشم و از پیشنهاد ازدواجش استقبال میکنم و حالا خورده بود تو ذوقش عمارت حال و هوای خوبی گرفته بود زنعمو انقدر خوشحال بود که دیگه از نگاه های خش. مگینش به ما هم خبری نبود  یکی دیگه از نکات مثبت این‌مراسم اومدن عمه و شیرین بود که قرار بود واسه مراسم عروسی بیان و حسابی دلمون براشون تن گ‌شده بود با این که رسم نبود دختر و پسر زیاد نامزد بمونن ولی نمیدونم چرا خبر از مراسم عروسی شیرین نبود البته خبر داشتیم که حال پدرشوهر عمه خیلی مساعد نیس و شاید یکی از دلایل به تعویق افتادن مراسم شیرین هم این بود
🌸🍃 وقتی ازت ناراحته اینارو بهش بگو : 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 وقتی ازت ناراحته اینارو بهش بگو : ۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم. ۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه. ۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست. ۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟ ۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید). ۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد. ۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه. ۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم.