eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"گوش دادن" مهم‌ترین مهارت ارتباطی است که می‌تواند باعث ایجاد و تداوم احساس صمیمیت شود.🥰 زمانی که خوب گوش می‌دهید، همسرتان را بهتر درک می‌کنید، دقیقا با وی همساز می‌شوید، از رابطه‌ی زناشویی‌تان بیشتر لذت می‌برید و بدون ذهن‌خوانی کردن، دلیل گفتار و رفتار همسرتان را می‌فهمید.🤔 گوش دادن، تعهدی برای درک و همدلی، کنار گذاشتن علایق، نیازها و پیش داوری‌های خود، به منظور دیدن مسائل از نگاه همسرتان است.🥸 گوش دادن به نوعی تحسین همسرتان نیز به‌حساب می‌آید چرا که در بر دارنده‌ی این پیام است: «من به تو توجه دارم و میخواهم بدانم که فکر، احساس و خواسته تو چیست»😍 ❤️
عبارت "ممنونم ازت " بعد از "دوستت دارم" بالاترین تاثیر را در ایجاد نشاط و خوشبختی در رابطه‌ زناشویی دارد قدردانی حتی در زوجینی که اختلافات شدیدی داشتند اثربخش بود 🌹
♦️گفتگو، شاه‌کلید آرامش! وقتی ذهن زن درگیر است، آن چیزی که می‌تواند حال او را خوب کند و از آشفتگی ذهنی خارج کند، صحبت کردن درباره مسائل است. ازاین‌‌رو مرد باید بداند که همسرش فقط می‌خواهد درد دل کند و با این صحبت کردن و بیان احساسات حال دل او کاملاً خوب می‌شود ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون شب دیگه فرهادو ندیدم مراسم تا نیمه های شب ادامه داشت ولی من دیگه حو
مردا از عمارت بیرون رفته بودن رسم نبود تو مراسم پاتختی دخترای مجرد شرکت کنن و قرار بود منو گلی تو اتاق خودمون بمونین و خوبیش این بود  شیرین هم میتونست تو مراسم باشه و از چیزی باخبر نمیشد با خودم فکر کردم اگه فرهاد نیاد باغ این بهترین فرصته تا همه سرشون گرمه برم لب چشمه بالاخره گلی رو پیداش کردم و ماجرارو براش تعریف کردم گلی که ذوق و هیجان منو دید گفت کمکم میکنه بتونم فرهادو ببینم بعد از خوردن ناهار همه به اتاق مهمونخونه رفتن تا پذیرای مهمونایی که میان باشن دوباره است رس گرفته بودم  و دعا دعا میکردم بیاد باغ تا مجبور نشم از عمارت برم بیرون و به در دسر بیفتم از پشت پنجره حیاط عمارتو نگاه میکردم که همش مهمون میومد و یک لحظه هم خالی نمیشد بالاخره بعد از مدتی حیاط خلوت شد و به گلی گفتم من میرم تو باغ حواست باشه با اینکه باغ رفتن من یه چیز عادی بود ولی جفتمون استرس گرفته بودیم اول میخواستم  لباسایی که شب حنابندون پوشیده بودم رو بپوشم ولی گلی پشیمونم کرد و گفت اینجوری اگه یکی ببینه شک میکنه پس فقط چارقدمو عوض کردم و با سرعت به سمت باغ راه افتادم حالم مثل بار اولی بود  که میخواستم بینم پر از ذوق و هی جان بودم به ته باغ که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم فرهاد کنار دیوار باغ روی زمین نشسته بود و معلوم بود خیلی وقته اومده همین که اومده بود یه نشونه مثبت بود یعنی هنوز منو می خواد فرهاد با صدای باز شدن در از جاش بلند شد و شلوار خاکیشو با دست تکوند چهرمو تو هم کردم تا بفهمه ناراحتم از این که این همه وقت منو از خودش بی خبر گزاشته داشتم با اخم نگاهش میکردم
تجربه‌های مشترکی که باید قبل از ازدواج با شریک عاطفیت داشته باشی : - بهتره به اندازه کافی با خانواده فرد رفت و آمد کرده باشی(مهمترین عامل) - بهتره واکنش های همو وقتی خیلی عصبانی یا مضطرب میشین زیرنظر بگیرین - بهتره که تجربه مراجعه به مشاوره پیش از ازدواج رو داشته باشین - بهتره که به اندازه کافی با گروه دوستان شریک عاطفیتون وقت گذرونده باشین. - یک تجربه ای داشته باشین که در اون مسئولیت یه چیزی مثل یه کاری رو به طور مشترک بر عهده بگیرین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍چه زیبا میگوید نلسون ماندلا..... ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟ "ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ "ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ... ! ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰی ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﮐﺘﻮﺳﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺍﻡ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ...! ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ... به کسی که دوستش داری ""دلبسته"" باش نه وابسته ! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍂 کشاورزى ساعت گرانبهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نيافت. از چند کودک کمک خواست و گفت هرکس آنرا پيدا کند جايزه می‌گيرد. کودکان گشتند اما ساعت پيدا نشد. تا اینکه پسرکى به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى بهمراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى؟ کودک گفت: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آنرا يافتم. حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی مردا از عمارت بیرون رفته بودن رسم نبود تو مراسم پاتختی دخترای مجرد شرکت
فرهاد با صدای غمگینی گفت : _خوبی بهار؟ و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم فرهاد دوباره گفت: _ ناراحتی ازم آره ؟میدونم حق داری ولی ندیدنت به اندازه کافی برام عذاب آور بوده تو دیگه تنبیهم نکن  اخ مگه من میتونستم ازش ناراحت بشم گفتم : کجا بودی؟ میدونی من چقدر اومدم اینجا و نیومدی؟ میدونی چقدر اذ یت شدم چقدر بی خبری برام سخت بود؟ خیلی بی معرفتی فرهاد کجا بودی که یه خبر بهم ندادی؟ همینجور که حرف میزدم اشکام میومد و فرهادم با اشکای من شروع به گریه کرد گفت: _نپرس بهار اگه بدونی چی کشیدم این مدت یادته بار آخر گفتم میخوام با آقاجون صحبت کنم بیایم خاستگاری بعد از اینکه قضیه رو باهاشون در میون گزاشتم آقاجونم رفت تو هم فکر نمیکرد من یه روز بخوام خودم واسه ازدواجم تصمیم بگیرم انگاری آقاجونم میخواست دختر عممو واسم نامزد کنه من که قضیه تورو گفتم شوکه شد ولی من پای حرفم وایسادم گفتم یا بهار یا هیچ کس مادرمم پشت من بود آقاجون فک میکرد عش. ق تو برام زودگذره ما تو تهران ملک و املاک زیاد داریم که بیشترشونو اجاره دادیم  آقاجونم گفت برم تهران یه سری کار داره براش انجام بدم برگشتم میاد واسه خاستگاری راستش عمم هم تهران زندگی میکنه آقا جونم به خیال خودش میخواست به بهونه کارا از تو دور بشم و به دختر عمم نزدیک تا فکر تو از سرم بیفته هربار که میخواستم برگردم یه بهونه ای میاورد تا بیشتر نگهم داره منم چون میخواستم دلشو به دست بیارم چیزی نمیگفتم
🔳 داستان فوق العاده زیبا... این مطلبو حتما بخونید 🔴 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»مرد قبول کرد. 🔹 اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت. 🔹 دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد. جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.» 🔹 سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت! ♦️ سعی کنید همیشه اولین فرصت ها را دریابید زیرا ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبتان نشود. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli