🌷🌷🌷
🌺 نکات کوچکی برای زندگی
🔹وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.
🔹 یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
🔹 از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
🔹 در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای سریع قضاوت نکن.
🔹 هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
🔹هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
🔹هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
🔹 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
🔹 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
🔹 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
🔹 هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
🔹طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
🔹 بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
🔹 هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
🔹فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
🔹 فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
اوایل زندگی، زن به دلیل تنهایی در خانه نیاز بیشتری به رفتوآمد دارد.
- با گذشت زمان و آمدن فرزند، کارهای خانه بیشتر میشود و این نیاز کمتر خواهد شد.
- از همان ابتدا زندگی را زیبا و پرنشاط آغاز کنید تا بعدها حسرت فرصتهای از دسترفته را نخورید.
- اگر همسرتان تمایل دارد در مجالس زنانه (علمی، مذهبی، خانوادگی و دوستانه) شرکت کند، در صورتی که محیط سالم باشد، همراهیاش کنید.
- هر از چندگاهی با هم به بازار، مهمانی، زیارت یا تفریح بروید تا نشاط و محبت در زندگی حفظ شود.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
چند تا جمله زیبا بخونیم
1..اگر به میهمانی گرگ میروی سگت را همراهت ببر ..
2..قله ای که چند بار فتح شود؛ بی شک روزی تفریحگاه عمومی میشود !
مواظب دلت باش..
3..گاهی لب های خندان بیشتر از
چشم های گریان”درد”می کشند ..
4..“پایِ “معرفت که میاد وسط
“دستِ “خیلیا کوتاه میشه. .
5..وقتی حرف راست میزنید
فقط انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند
که تمام زندگیشان بر دروغ استوار است ..
6..یادت باشه همیشه خودتو بنداز تا بگیرنت..
اگه خودتو بگیری میندازنت !
7..مرد ترین آدمهایی که تو زندگیم دیدم
اونایی بودن که بعد اشتباهشون گفتند :
معذرت میخوام ..
8..مزرعه را موریانه خورد،
ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم
،لعنت به این حماقت!
9..آنهایی که در زندگیت نقشی داشته اند را دوست بدار
نه آنهایی که برایت نقش بازی کرده اند ..
10.“زمان” وفاداری آدما رو ثابت میکنه نه “زبان”
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔺این متنو قاب کن
🎖 مي گويند با هر كس بايد مثل خودش رفتار كرد !
شما گوش نکنید، چون اگر چنين بود از منش و شخصیت هیچكس ،چيزى باقى نمي ماند !
🎖هركس هر چه به سرت آورد فقط خودت باش...
نگذار برخورد نادرست آدمها ، اصالت و طبیعت تو را خدشه دار کند.
🎖 اگر جواب هر جفايى ، بدى بود که داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب می شد !
🎖اگر نمي توانى شخص مثبت زندگي كسى باشى...
🎖اگر براى ياد دادنِ همان خوبى هايى كه خودت بلدى ، ناتوان هستی
🎖اگر خوبى كردى و بدى ديدى
👌كنار بكش، اما بد نشو.
اين تنها كاريست كه از دستت بر مي آيد...
تو شخص مثبت زندگی خودت باش..
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد آهی کشید و ادامه داد: _آخرشم وقتی دید من بیخیال تو نمیشم خودش کو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
خان بابا رفت تو حیاط و یکم بعد برگشت از چهرش چیزی نمیشد فهمید خودشم حرفی نمیزد ناهارمونوکه خوردیم خان بابا گلویی صاف کرد و گفت:
_ خبر دادن ماشااله خان قراره بیاد خاستگاری واسه پسرش از بهار قلبم به شدت تو سینم میکوبید ماشالله خان همون پدر فرهاد بود همه با تعجب به من نگاه میکردن جز مازیار که با صورت قرمز از خشم بهم نگاه میکرد تا جایی که ممکن بود سرمو انداخته بودم پایین و از خجالت سرخ شده بودم یه دفعه سیمین با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
_ خان بابا مطمئنید گفتن بهار؟
عمو اخمی به سیمین کرد و سیمین ساکت شد زنعمو نیشخندی زد و گفت:
_ اصن بهارو کجا دیدن که بخوان بیان خاستگاری؟
خان بابا دقیق چی گفتن؟
خان بابا که کلافه شده بود گفت:
_ یعنی میگین من اشتباه میکنم؟ گفتن میان خاستگاری واسه نوه بزرگتر مگه ماچنتا دختر داریم اینجا بهار از بقیه بزرگتره دیگه سیمین از سر سفره بلند شد و رفت زنعمو دوباره گفت:
_ از این بابت میگم که کسی بهارو ندیده راستش ما چند وقت پیش میرفتیم خونه پدرم فرهاد خان تو راه سیمین و سوسن و دید که همراه من بود از این جهت میگم که شاید منظورش این دوتا دختر بوده و فکر کرده اینا بزرگه هستن خان بابا تو فکر فرو رفت و من روح از تنم جدا شد مطمئن بودم منظورشون من بوده ولی چطور میتونستم ثابت کنم خان بابا گفت :
_فعلا که چیزی نمیشه گفت صبر کنید روز خاستگاری معلوم میشه همه از سر سفره بلند شدن و به اتاقاشون رفتن مادرم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت به من نگاه میکرد میگفت یعنی واقعا تورو گفتن بهار بعد یدفعه چهرش تو هم میرفت و میگفت نکنه واقعا منظورشون سیمین و سوسن بوده آخه تورو کجا دیدن گلی با کلافگی رو به مادرم گفت :
_خب تو عروسی مازیار شاید دیدن بهارو مگه نیومده بودن عروسی مادرمدوباره با خوشحالی گفت :
_چرا چرا راس میگی بهارو دیدن حتما بعد اومد دو طرف صورت منو بوسید و گفت قربون شکل ماهت برمسفید بخت بشی دختر که بخت حسابی بهت رو کرده
آخ که بخت چجوری بهم رو کرده بود...
⚠️آدمهایی که نمیتونن درست ارتباط
برقرار کنن، فکر میکنن هر اختلاف نظری
یه دعواست.
کسایی که مسئولیتپذیر نیستن، هر
بازخوردی رو یه حمله میبینن. و آدمهایی
که خودآگاهی ندارن، هر حد و مرزی رو
مثل یه خیانت برداشت میکنن. بیشتر وقتا،
رفتار آدما نشوندهنده ناتوانی خودشون
در روبهرو شدن با خودشونه. و خب، بذار
همینطور باشه. تنها کاری که از دستت برمیاد
اینه که خودت همونی باشی که بهش
افتخار میکنی. به ارتباط درست ادامه بده،
مسئولیتپذیر باش، و به حد و مرزهای
خودت احترام بذار. آدمای درستی که مثل
تو باشن، همین کار رو میکنن.
صندلیهای ایستگاهِ اتوبوس پر بود. ایستادم و منتظرِ آمدنِ اتوبوس شدم.
مثل وقتهایی که نمیبینی ولی سنگینیِ نگاهی را روی خودت حس میکنی سرچرخاندم ببینم کی دارد نگاهم میکند. مرد میانسالی بود.
پشت سرم روی صندلیِ ایستگاه نشسته بود. یک عصای زیر بغل هم مقابلش بود. مضطرب و آشفته بود. آرام و با شرمندگی گفت "ببخشید میشه پاتونو از روی سایهام بردارید؟".
پایم را نگاه کردم. روی سایهاش بود. جابجا شدم و نگاهش کردم. با سر تشکر کرد و بعد انگار که آرام گرفته باشد سرش را به عصایش تکیه داد و چشمهایش را بست...
و من دلم خواست بمیرم برای رنجِ آدمی که هیچ از او نمیدانم جز اینکه یک عصا دارد و ماشین ندارد و باید پیاده بچرخد و سایهاش هی درد بگیرد در شهری که ده میلیون آدم دارد.
اساسا آدمیزاد، طفلکی است.
ولی بعضیها طفلکیترند. دنیا پُر از آدمهاییست که از چیزهایی رنج میکشند که حقِ هیچ آدمی نیست از آن رنج بکشد. کاش اگر از دستمان برنمیآید که سایهی رنجورشان را نوازش کنیم
و سرِ سایههایشان را روی شانه بگیریم تا یک دل سیر گریه کند، لااقل روی سایههایشان پا نگذاریم. کاش اصلا به ترسهای مسخره بیشتر احترام بگذاریم. ترس هرچه مسخرهتر باشد یعنی دردِ بزرگتری پشتش هست.
پینوشت:
دلم میخواست زمان به عقب برمیگشت و میتوانستم به بعضیها بگویم "ببخشید میشود پایتان را از روی سایهام بردارید"... و برمیداشتند. و آرام میگرفتم و سرم را به عصایم تکیه میدادم و چشمهایم را میبستم...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی خان بابا رفت تو حیاط و یکم بعد برگشت از چهرش چیزی نمیشد فهمید خودشم حر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
زنعمو به تکاپو افتاده بود واسه تمیز کردن عمارت به کارگرا دستور میداد همه جارو برق بندازن سکینه بانو که حسابی مریض شده بود و در بستر بیماری بود واسه همین زنعمو شده بود همه کاره عمارت حتی یک درصدم نمیخواستن احتمال بدن که خاستگارا واسه من بیان و باورشون شده بود واسه سیمین یا سوسن میان سیمین هم خوشحال بود و با غر ور به من نگاه میکرد اعصابم ضعیف شده بود و ترسیده بودم خودمم داشت باورم میشد که نکنه واقعا منظورشون من نبودم از فرهادم خبری نبود دوبار تا ته باغ رفتم ولی نیومده بود استرس و نگرانی همه وجودمو گرفته بود بد تر از اون نگاه های خشمگین مازیار بهم بود یجوری نگام میکرد انگار بهش خیاننت کردم تا روز خاستگاری برسه من مردم و زنده شدم بالاخره روز خاستگاری رسید مهمونخونه رو اماده کرده بودن و زنعمو لباس گرون قیمتی تنش کرده بود هیچکس دنبال مادرم نیومد تا خان بابا اومد فرستاد دنبال مادرم گفت محض احتیاط داخل مجلس باشه زنعمو میگفت نیازی نیس خان بابا ولی خان بابا اهمیتی نداد دست و پام یخ کرده بود همش میترسیدم سیمین و الکی الکی عقد فرهاد کنن اون زمان رسم نبود دختر تو مجلس خاستگاری باشه از شیشه پنجره اتاقمون حیاطو نگاه میکردم که مش رحیم بالاخره خبر از اومدنشون داد اول از همه مردی میانسال که خیلی با ابهت به نظر میرسید داخل شد بعد از اون یک مرد دیگه که اونم میانسال بود و من نمیشناختمش و فرهاد وارد شدن کت شلوار زیبایی به تن کرده بود و موهاشو به یک طرف شونه کرده بود گلی با دیدن فرهاد گفت ولی خیلی خوش تیپ ها آخ که چقدرر سیمین حرصش بگیره بفهمه واسه تو اومدن پشت سر مردا دو تا خانوم وارد شدن که یکیشون همون خانمی بود که تو جشن مازیار دیده بودم حدس میزدم مادر فرهاد باشه فرهاد بهم گفته بود دوتاخواهرم داره که انگار نیومده بودن کلا ۵ نفر بودن همگی داخل مهمونخونه رفتن
▫#ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ مولانا:
ﭼﻮﭘﺎنیﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد نشد که نشد.
ﺍﻭ میﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ .
ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند .
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪﮔﻔﺖ :
ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ.
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭ ﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨند
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔘داستان
مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخدار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعههای قبل، در صندلی چرخدار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را میکشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نردههای چوبی سفیدی که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
#هیچوقت_ناامید_نشو
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli