eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرهاد آهی کشید و ادامه داد: _آخرشم وقتی دید من بیخیال تو نمیشم خودش کو
خان بابا رفت تو حیاط و یکم بعد برگشت از چهرش چیزی نمیشد فهمید خودشم  حرفی نمیزد ناهارمونوکه خوردیم خان بابا گلویی صاف کرد و گفت: _ خبر دادن ماشااله خان قراره بیاد خاستگاری واسه پسرش از  بهار قلبم به شدت تو سینم میکوبید ماشالله خان همون پدر فرهاد بود  همه با تعجب به من نگاه میکردن جز مازیار که با صورت قرمز از خشم بهم نگاه میکرد تا جایی که ممکن بود سرمو انداخته بودم پایین و از خجالت سرخ شده بودم یه دفعه سیمین با صدایی که از خشم میلرزید گفت: _ خان بابا مطمئنید گفتن بهار؟ عمو اخمی به سیمین کرد و سیمین ساکت شد زنعمو نیشخندی زد و گفت: _ اصن بهارو کجا دیدن که بخوان بیان خاستگاری؟ خان بابا دقیق چی گفتن؟ خان بابا که کلافه شده بود گفت: _ یعنی میگین من اشتباه میکنم؟ گفتن میان خاستگاری واسه نوه بزرگتر مگه ماچنتا دختر داریم اینجا بهار از بقیه بزرگتره دیگه سیمین از سر سفره بلند شد و رفت زنعمو دوباره گفت: _ از این بابت میگم که کسی بهارو ندیده راستش ما چند وقت پیش میرفتیم خونه پدرم فرهاد خان تو راه سیمین و سوسن و دید که همراه من بود از این جهت میگم که شاید منظورش این دوتا دختر بوده و فکر کرده اینا بزرگه هستن خان بابا تو فکر فرو رفت و من روح از تنم جدا شد مطمئن بودم منظورشون من بوده ولی چطور میتونستم ثابت کنم خان بابا گفت : _فعلا که چیزی نمیشه گفت صبر کنید روز خاستگاری معلوم میشه همه از سر سفره بلند شدن و به اتاقاشون رفتن مادرم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت به من نگاه میکرد میگفت یعنی واقعا تورو گفتن بهار بعد یدفعه چهرش تو هم میرفت و میگفت نکنه واقعا منظورشون سیمین و سوسن بوده آخه تورو کجا دیدن گلی با کلافگی رو به مادرم‌ گفت : _خب تو عروسی مازیار شاید دیدن بهارو مگه نیومده بودن عروسی مادرم‌دوباره با خوشحالی گفت : _چرا چرا راس میگی بهارو دیدن حتما بعد اومد دو طرف صورت منو بوسید و گفت قربون شکل ماهت برم‌سفید بخت بشی دختر که بخت حسابی بهت رو کرده آخ که بخت چجوری بهم رو کرده بود...
⚠️آدم‌هایی که نمی‌تونن درست ارتباط برقرار کنن، فکر می‌کنن هر اختلاف نظری یه دعواست. کسایی که مسئولیت‌پذیر نیستن، هر بازخوردی رو یه حمله می‌بینن. و آدم‌هایی که خودآگاهی ندارن، هر حد و مرزی رو مثل یه خیانت برداشت می‌کنن. بیشتر وقتا، رفتار آدما نشون‌دهنده ناتوانی خودشون در روبه‌رو شدن با خودشونه. و خب، بذار همین‌طور باشه. تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که خودت همونی باشی که بهش افتخار می‌کنی. به ارتباط درست ادامه بده، مسئولیت‌پذیر باش، و به حد و مرزهای خودت احترام بذار. آدمای درستی که مثل تو باشن، همین کار رو می‌کنن. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صندلی‌های ایستگاهِ اتوبوس پر بود. ایستادم و منتظرِ آمدنِ اتوبوس شدم. مثل وقتهایی که نمیبینی ولی سنگینیِ نگاهی را روی خودت حس میکنی سرچرخاندم ببینم کی دارد نگاهم میکند. مرد میانسالی بود. پشت سرم روی صندلیِ ایستگاه نشسته بود. یک عصای زیر بغل هم مقابلش بود. مضطرب و آشفته بود. آرام و با شرمندگی گفت "ببخشید میشه پاتونو از روی سایه‌ام بردارید؟". پایم را نگاه کردم. روی سایه‌اش بود. جابجا شدم و نگاهش کردم. با سر تشکر کرد و بعد انگار که آرام گرفته باشد سرش را به عصایش تکیه داد و چشمهایش را بست... و من دلم خواست بمیرم برای رنجِ آدمی که هیچ از او نمیدانم جز این‌که یک عصا دارد و ماشین ندارد و باید پیاده بچرخد و سایه‌اش هی درد بگیرد در شهری که ده میلیون آدم دارد. اساسا آدمیزاد، طفلکی است. ولی بعضی‌ها طفلکی‌ترند. دنیا پُر از آدمهایی‌ست که از چیزهایی رنج میکشند که حقِ هیچ آدمی نیست از آن رنج بکشد. کاش اگر از دستمان برنمی‌آید که سایه‌ی رنجورشان را نوازش کنیم و سرِ سایه‌‌هایشان را روی شانه بگیریم تا یک دل سیر گریه کند، لااقل روی سایه‌هایشان پا نگذاریم. کاش اصلا به ترسهای مسخره بیشتر احترام بگذاریم. ترس هرچه مسخره‌تر باشد یعنی دردِ بزرگتری پشتش هست. پی‌نوشت: دلم میخواست زمان به عقب برمیگشت و میتوانستم به بعضی‌ها بگویم "ببخشید میشود پایتان را از روی سایه‌ام بردارید"... و برمیداشتند. و آرام میگرفتم و سرم را به عصایم تکیه میدادم و چشمهایم را میبستم... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی خان بابا رفت تو حیاط و یکم بعد برگشت از چهرش چیزی نمیشد فهمید خودشم  حر
زنعمو به تکاپو افتاده بود واسه تمیز کردن عمارت به کارگرا دستور میداد همه جارو برق بندازن سکینه بانو که حسابی مریض شده بود و در بستر بیماری بود واسه همین زنعمو شده بود همه کاره عمارت حتی یک درصدم نمیخواستن احتمال بدن که خاستگارا واسه من بیان و باورشون شده بود واسه سیمین یا سوسن میان سیمین هم خوشحال بود و با غر ور به من نگاه میکرد اعصابم ضعیف شده بود و ترسیده بودم خودمم داشت باورم میشد که نکنه واقعا منظورشون من نبودم از فرهادم خبری نبود دوبار تا ته باغ رفتم ولی نیومده بود استرس و نگرانی همه وجودمو گرفته بود بد تر از اون نگاه های خشمگین مازیار بهم بود یجوری نگام میکرد انگار بهش خیاننت کردم تا روز خاستگاری برسه من مردم و زنده شدم بالاخره روز خاستگاری رسید مهمونخونه رو اماده کرده بودن و زنعمو لباس گرون قیمتی تنش کرده بود هیچکس دنبال مادرم نیومد تا خان بابا اومد فرستاد دنبال مادرم گفت محض احتیاط داخل مجلس باشه زنعمو میگفت نیازی نیس خان بابا ولی خان بابا اهمیتی نداد دست و پام یخ کرده بود همش میترسیدم سیمین و الکی الکی عقد فرهاد کنن اون زمان رسم نبود دختر تو مجلس خاستگاری باشه از شیشه پنجره اتاقمون حیاطو نگاه میکردم که مش رحیم بالاخره خبر از اومدنشون داد اول از همه مردی میانسال که خیلی با ابهت به نظر میرسید داخل شد بعد از اون یک مرد دیگه که اونم میانسال بود و من نمیشناختمش و فرهاد وارد شدن  کت شلوار زیبایی به تن کرده بود و موهاشو به یک طرف شونه کرده بود گلی با دیدن فرهاد گفت ولی خیلی خوش تیپ ها آخ که چقدرر سیمین حرصش بگیره بفهمه واسه تو اومدن پشت سر مردا دو تا خانوم وارد شدن  که یکیشون همون خانمی بود که تو جشن مازیار دیده بودم  حدس میزدم  مادر فرهاد باشه فرهاد بهم گفته بود دوتاخواهرم داره که انگار نیومده بودن کلا ۵ نفر بودن همگی داخل مهمونخونه رفتن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ مولانا: ﭼﻮﭘﺎنیﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد نشد که نشد. ﺍﻭ میﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ . ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ . ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ . ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند . ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱﺩﺍﺷﺖ؟ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪﮔﻔﺖ : ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ . ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ . ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ. ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭ ﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨند 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔘داستان مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند. پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد. او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود». پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید. با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست. سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد. سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز، پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم! و اشک در چشمانش جمع شد... عروس جواب داد: مادر، داستان سنگ و گنج را شنیده‌ای؟ می‌گویند: سنگ بزرگی، راهِ رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین، نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد؛ 🌼 مردی از راه رسید و گفت: تو خسته شده‌ای، بگذار من کمکت کنم... مرد دوم، تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست؛ اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند، توجه هر دو را جلب کرد. طلای زیادی زیر سنگ بود! مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت: من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است! مرد گفت: چه می‌گویی؟! من نود و نه ضربه زدم، دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی! مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. 🍁 مرد اول گفت: باید مقداری از طلا را به من بدهد زیرا من، نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم؛ و دومی گفت: همه‌ی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم. قاضی گفت: مرد اول، نود و نه جزء آن طلا از آنِ اوست؛ و تو که یک ضربه زدی، یک جزء آن، از آنِ توست؛ اگر او نود و نه ضربه را نمی‌زد، ضربه‌ی صدم نمی‌توانست به تنهایی سنگ را بشکند. 🌟 و تو مادر جان! سی سال در گوش فرزند، خواندی که نماز بخواند، بدون خستگی... و اکنون من فقط ضربه‌ی آخر را زدم! 💫 چه عروس خوش‌بیان و خوبی که نگذاشت مادر، در خود بشکند؛ و حق را، تمام و کمال به صاحب حق داد؛ و نگفت: بله مادر، من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم... این گونه، مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی‌ثمر نبوده است. ✨ اخلاقِ اصیل و زیبا از انسانِ اصیل و با اخلاق سرچشمه می‌گیرد. جای بسی تفکر و تأمل دارد، کسانی که تلاش دیگران را حقِ خود می‌دانند، کم نیستند اما خداوند از مثقال ذره‌ها سؤال خواهد كرد. 🌹 پیامبر اکرم(ص) فرمودند: کامل‌ترین مؤمنان از نظر ایمان، کسی است كه اخلاقش نیكوتر باشد؛ و خوشرویی، دوستی و محبت را پایدار می‌کند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زنعمو به تکاپو افتاده بود واسه تمیز کردن عمارت به کارگرا دستور میداد هم
لحظه ها خیلی سخت میگذشت پشت پنجره نشسته بودم و از شدت اس ترس همه ناخونامو جویده بودم زیور با کمک یکی از خدمتکارا براشون چایی برد و ازشون پذیرایی کرد یکم که گذشت زنعمو با عص بانیت اومد بیرون و به سمت اتاقشون رفت گلی با خوشحالی گفت منظورشون تو بوده بهار دیدی زنعمو چه حالی داشت یه نفس راحت کشیدم و آروم گرفتم حدود یکساعت بعدش مهمونا رفتن و مادرم اومد اتاقمون منو گلی هر دو منتظر بودیم ببینیم چیشده مادرم لبخندی بهم زد و گفت پسر موجهی بود من خیلی خوشم اومد ازش مادر و پدرشم ادمای خوبی بودن با عموش و زنعموش اومده بودن گلی گفت واسه بهار اومده بودن؟ مادرم نگاهی به من کرد و گفت اره دختر به نظر من که خانواده خوبی بودن سفید بخت بشی کاش باباتم اینجا بود و عروسی تورو میدید نم اشک تو چشمای مادرم منو گلی رو هم غ مگین کرد گلی پرسید مامان زنعمو چیشد مادرم نشست رو زمین و گفت چی بگم مادر یکسره داشت از سیمین و هنرای نداشتش تعریف میکرد وقتی ماشالله خان گفت واسه نوه بزرگ اومدن بازم زنعموت کوتاه نیومد و گفت سیمین از نظر هیکلی از بقیه نوه ها بزرگ تره واسه همین شما فکر میکنین که نوه بزرگه بعد رو به زن خان کرد و گفت اونشب تو جشن فک کنن شما سیمین منو دیدین درسته؟ مادرم ادامه داد خان و زنش و فرهاد خان یه نگاهی بهم کردن و ماشالله خان گفت فکر میکنم اشتباهی پیش اومده واسه دختری که اگه اشتباه نکنم اسمش بهار نارنجه اومدیم وای مادر اگه اون لحظه قیافه زنعموتو میدیدی تا گوشاش قرمز شده بود عموت و خان بابا هم انقدر بد نگاش کردن همون موقع بلند شد از مجلس رفت بیرون خیلی هم جلوی ماشالله خان بد شد خدا بعدشو بخیر کنه آخ که چقدر منو گلی دلمون خنک شد از کنف شدن زنعمو و کلی خندیدیم اونشب با گلی تا صبح از فرهاد و عروسی و عمارت جدیدی که قرار بود برم حرف زدیم مادرم میگفت قراره یک بار دیگه بیان واسه گرفتن جواب و تعیین زمان عروسی اون موقع منم باید تو مجلس باشم پس باید یه لباس مرتب و قشنگ میدوختم چه روهایی در سر داشتم اونشب...
✅همیشه به خاطر بودنش درکنار شما ازش تشکر کنید. وقتی زنی میخواهد درباره مشکلاتش حرف بزند، نباید از یاد ببرد که مرد هم به قوت قلب و قدردانی نیاز دارد. او هم میخواهد بداند که زنش او را دوست دارد تا بتواند به حرفهاي زن گوش بدهد. مردها با شنیدن مشکلات همسرانشان ناراحت میشوند و دلشان میخواهد هر چه سریعتر راه حلی را ارائه بدهند. وقتی زن از مرد تشکر میکند، متوجه میشود که فقط با گوش دادن به حرفهاي زنش، او را خشنود و راضی کرده است. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✨﷽✨ 🔔 💠وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی و می‌بینی چقدر آهسته می رود تازه می‌فهمی چقدر پیر شده ! 💠وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را می‌خورد ، می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید.. 👈در ۱۰ سالگی : مامان ، بابا عاشقتونم 👈در ۱۵ سالگی : ولم کنین 👈در ۲۰ سالگی : مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم 👈در ۲۵ سالگی : باید از این خونه بزنم بیرون 👈در ۳۰ سالگی : حق با شما بود 👈در ۳۵ سالگی : میخوام برم خونه پدر و مادرم 👈در ۴۰ سالگی : نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! 🍁در شصت سالگی : من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...😔 🦋و این رسم زندگی است.... 🌷چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الان... نشر دهید 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli