🔘داستان
مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخدار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعههای قبل، در صندلی چرخدار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را میکشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نردههای چوبی سفیدی که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
#هیچوقت_ناامید_نشو
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#بسیارزیباست
مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز، پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم! و اشک در چشمانش جمع شد...
عروس جواب داد: مادر، داستان سنگ و گنج را شنیدهای؟ میگویند: سنگ بزرگی، راهِ رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین، نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد؛
🌼 مردی از راه رسید و گفت: تو خسته شدهای، بگذار من کمکت کنم... مرد دوم، تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست؛ اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند، توجه هر دو را جلب کرد.
طلای زیادی زیر سنگ بود! مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت: من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است! مرد گفت: چه میگویی؟! من نود و نه ضربه زدم، دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی! مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.
🍁 مرد اول گفت: باید مقداری از طلا را به من بدهد زیرا من، نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم؛ و دومی گفت: همهی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم.
قاضی گفت: مرد اول، نود و نه جزء آن طلا از آنِ اوست؛ و تو که یک ضربه زدی، یک جزء آن، از آنِ توست؛ اگر او نود و نه ضربه را نمیزد، ضربهی صدم نمیتوانست به تنهایی سنگ را بشکند.
🌟 و تو مادر جان! سی سال در گوش فرزند، خواندی که نماز بخواند، بدون خستگی... و اکنون من فقط ضربهی آخر را زدم!
💫 چه عروس خوشبیان و خوبی که نگذاشت مادر، در خود بشکند؛ و حق را، تمام و کمال به صاحب حق داد؛ و نگفت: بله مادر، من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم... این گونه، مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بیثمر نبوده است.
✨ اخلاقِ اصیل و زیبا از انسانِ اصیل و با اخلاق سرچشمه میگیرد. جای بسی تفکر و تأمل دارد، کسانی که تلاش دیگران را حقِ خود میدانند، کم نیستند اما خداوند از مثقال ذرهها سؤال خواهد كرد.
🌹 پیامبر اکرم(ص) فرمودند: کاملترین مؤمنان از نظر ایمان، کسی است كه اخلاقش نیكوتر باشد؛ و خوشرویی، دوستی و محبت را پایدار میکند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زنعمو به تکاپو افتاده بود واسه تمیز کردن عمارت به کارگرا دستور میداد هم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
لحظه ها خیلی سخت میگذشت پشت پنجره نشسته بودم و از شدت اس ترس همه ناخونامو جویده بودم زیور با کمک یکی از خدمتکارا براشون چایی برد و ازشون پذیرایی کرد یکم که گذشت زنعمو با عص بانیت اومد بیرون و به سمت اتاقشون رفت گلی با خوشحالی گفت منظورشون تو بوده بهار دیدی زنعمو چه حالی داشت یه نفس راحت کشیدم و آروم گرفتم حدود یکساعت بعدش مهمونا رفتن و مادرم اومد اتاقمون منو گلی هر دو منتظر بودیم ببینیم چیشده مادرم لبخندی بهم زد و گفت پسر موجهی بود من خیلی خوشم اومد ازش مادر و پدرشم ادمای خوبی بودن با عموش و زنعموش اومده بودن گلی گفت واسه بهار اومده بودن؟ مادرم نگاهی به من کرد و گفت اره دختر به نظر من که خانواده خوبی بودن سفید بخت بشی کاش باباتم اینجا بود و عروسی تورو میدید نم اشک تو چشمای مادرم منو گلی رو هم غ مگین کرد گلی پرسید مامان زنعمو چیشد مادرم نشست رو زمین و گفت چی بگم مادر یکسره داشت از سیمین و هنرای نداشتش تعریف میکرد وقتی ماشالله خان گفت واسه نوه بزرگ اومدن بازم زنعموت کوتاه نیومد و گفت سیمین از نظر هیکلی از بقیه نوه ها بزرگ تره واسه همین شما فکر میکنین که نوه بزرگه بعد رو به زن خان کرد و گفت اونشب تو جشن فک کنن شما سیمین منو دیدین درسته؟ مادرم ادامه داد خان و زنش و فرهاد خان یه نگاهی بهم کردن و ماشالله خان گفت فکر میکنم اشتباهی پیش اومده واسه دختری که اگه اشتباه نکنم اسمش بهار نارنجه اومدیم وای مادر اگه اون لحظه قیافه زنعموتو میدیدی تا گوشاش قرمز شده بود عموت و خان بابا هم انقدر بد نگاش کردن همون موقع بلند شد از مجلس رفت بیرون خیلی هم جلوی ماشالله خان بد شد خدا بعدشو بخیر کنه آخ که چقدر منو گلی دلمون خنک شد از کنف شدن زنعمو و کلی خندیدیم اونشب با گلی تا صبح از فرهاد و عروسی و عمارت جدیدی که قرار بود برم حرف زدیم مادرم میگفت قراره یک بار دیگه بیان واسه گرفتن جواب و تعیین زمان عروسی اون موقع منم باید تو مجلس باشم پس باید یه لباس مرتب و قشنگ میدوختم چه روهایی در سر داشتم اونشب...
#سیاست_زنانه
✅همیشه به خاطر بودنش درکنار شما ازش تشکر کنید.
وقتی زنی میخواهد درباره مشکلاتش حرف بزند، نباید از یاد ببرد که مرد هم به قوت قلب و قدردانی نیاز دارد. او هم میخواهد بداند که زنش او را دوست دارد تا بتواند به حرفهاي زن گوش بدهد. مردها با شنیدن مشکلات همسرانشان ناراحت میشوند و دلشان میخواهد هر چه سریعتر راه حلی را ارائه بدهند.
وقتی زن از مرد تشکر میکند، متوجه میشود که فقط با گوش دادن به حرفهاي زنش، او را خشنود و راضی کرده است.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✨﷽✨
🔔 #تلنگر
💠وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی و میبینی چقدر آهسته می رود
تازه میفهمی چقدر پیر شده !
💠وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را میخورد ، میفهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..
👈در ۱۰ سالگی : مامان ، بابا عاشقتونم
👈در ۱۵ سالگی : ولم کنین
👈در ۲۰ سالگی : مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم
👈در ۲۵ سالگی : باید از این خونه بزنم بیرون
👈در ۳۰ سالگی : حق با شما بود
👈در ۳۵ سالگی : میخوام برم خونه پدر و مادرم
👈در ۴۰ سالگی : نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم !
🍁در شصت سالگی : من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...😔
🦋و این رسم زندگی است....
🌷چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هیچ زمانی دیر نیست
حتی همین الان...
نشر دهید
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حکایت
زماني در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم
اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن .اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتا ميتونستي، ساعت ها قائم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه! بعد از ناهار بود كه تصميم به بازی گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگراي جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود!با خودم گفتم، انارهاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم!غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم،
نوبت رسيد به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم: بابا من ديدم كه علي اصغر، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچه اس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!
كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورت منو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروي كسی بازي نكنی... علی اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي انسانی جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!شب علی اصغر اومد سرشو انداخته پايين بود و واستاده بود پشت در، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...
حضرت علی (علیه السلام) به مالک اشتر: ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی..
⚜️⚜️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حکایت
شخصی ﺑﺎ یک ﺟﻤﻠﻪ همسرش را ﺭﻧﺠﺎند و سپس ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪ.
اﺯ ﺭاﻩ ﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮای ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝهمسرش ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩ.
اﺯﺟﻤﻠﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺩاﻧﺎی ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ.
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ :
برای ﺟﺒﺮاﻥ ﺳﺨﻨﺖ ﺩﻭ ﻛﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺠﺎﻡ دهی؛ﺟﻮاﻥ ﺑﺎﺷﻮﻕ ﺩﺭﺧﻮاﺳﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺣﻞ ﺭا ﺑﺮاﻳﺶ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﺪ
ﭘﻴﺮ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ :
اﻣﺸﺐ ﺑﺎلشتی اﺯ ﭘﺮ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺁﻥ ﺭا ﺳﻮﺭاﺥ ﻛﻦ ،ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻼﺕ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ای ﻳﻚ ﭘﺮ ﺑﮕﺬاﺭ ﺗﺎ ﭘﺮﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ.
ﻫﺮﻭﻗﺖ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﻛﺮﺩی ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﮕﻮﻳﻢ
ﺟﻮاﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭا ﺑﻪ آن کار ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ.
اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ اﺯ ﺳﺮﻣﺎی ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺑﻮد تا بالاخره کار تمام شد.
ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩی ﮔﻔﺖ:
ﻣﺮﺣﻠﻪ اﻭﻝ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﻛﻨﻢ
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ اﻭﻟﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ. اﻭ ﺑﺎ ﺳﺮاسیمگی ﮔﻔﺖ:
اﻳﻦ ﻏﻴﺮ ممکن اﺳﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭی اﺯ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺑﺎﺩ ﭘﺮاﻛﻨﺪﻩ ﻛﺮﺩﻩ. ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻢ ﺑﺎﻟﺶ ﻣﺜﻞ اﻭﻟﺶ نمیشود.
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭﺳﺖ اﺳﺖ!
ﻛﻠﻤﺎتی ﻛﻪ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ میکنی ﻣﺜﻞ ﭘﺮﻫﺎیی ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺑﺎﺩ اﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﮔﺸﺖ...
ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﺩﺭﺑﺮاﺑﺮ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩاﺭی دقت کن!
⚜️⚜️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
⚜️حکایت ⚜️
تنها چیزی ک داشتم برای درمان مریضی بچم حلقه ازدواجم بود ک اونم فروختمو از طلافروشی درومدم ...
سیگارمو گذاشتم گوشه لبمو روشن کردم هوا بقدری سرد بود وسوز داشت ک نتونستم بکشم یه کام گرفتمو پرتش دادم...
دونه های بارون درشت تر شده بود ...
یقه کاپشنمو بالا دادمو دستامو مشت کردمو چپوندم تو جیبم یکم خودمو مچاله کردم و راه افتادم سمت بیمارستان....
نزدیکایه بیمارستان بودم سرمو بالا اوردم ک ببینم ماشین نمیاد برم اونسمت خیابون یلحظه چشمم افتاد ب پیاده رو .چیزی مثل یک پتک باصورتم برخورد کرد...
30 ثانیه ای گیجو منگ بودم ب خودم اومدم دیدم تویه این سرما دختر بچه ای 6 یا 7 ساله با یه تیشرت و یه شلواره نازک ،پاهایه برهنه کز کرده کنجه یه مغازه ک هرازگاهی صاحب مغازه ب شیشه میزد و با دستش ب دختربچه میفهموند ک ازونجا بره...
با صدای بوق ماشین ها ب خودم اومدم و رفتم سمتش و پرسیدم عمو اینجا چکار میکنی خانوادت کجان...
ترس عجیبی تو نگاهش بود انگار منتظر اذیت شدن بود...یا شایدم کتک خوردن با دستپاچگی گفت دارم....... پدر مادر دارم الان میان میبرنم ....
ولی چشمها نمیتونن دروغ بگن اونم چشمهایه معصوم این بچه...
نگا پاهاش کردم از سرما نوک شست ماشو با ته پاشنه پاشو فقط زمین گذاشته بودو وسط پاشو بالا اورده بود ک کمتر یخ کنه....
گفتم باشه عموجان ولی صبر کن برات لباس بخرم هم گرمت بشه هم خوشگل بشی بری خونه.....یه حس خوشحالی با دروغ و ترس تو چشماش بود و چیزی نمیگفت ولی چشماش دنبالم میکرد...بلند شدم رفتم تو همون مغازه پشت سرش کاپشنو ژاکت و شلواروکفش براش خریدمو اومدم ....
موقع پوشیدن لباساش اینقد ذوق داشت ک با لباساش حرف میزد و منو فراموش کرده بود که کنارشم.....
کفشاشو پاش کردم رو زانوهام نشستم داشتم بند کفششو میبستم گفت عمو...گفتم جان عمو...پرسید براچی این لباسارو برام خریدی....نگاهش خوشحال بود ولی انگار نپذیرفته بود ک یه انسان میتونه بدون دق دادن زجردادن کمک کسی کنه....
گفتم عمو اینا جایزته....گفت مگه چکار کردم...سرمو بالا آوردم و گفتم چون خیلیییی قشنگ زجر میکشی و نگاهمو ازش دزدیدم ک بقضم نترکه و ببینه....اونم سکوت کرد انگار فقط کلمه زجرو میفهمید....
بند اون کفششو داشتم میبستم ک دوباره صدام کرد عمو....گفتم جان عمو گفت عموشما خدایی....
گفتم ن قربونت من بنده خداام....یدفه گفت آها میدونستم که باهاش نسبتی داری.....
با 45 سال سن و تجربه این سالها نمیدونستم چی بگم...
نمیتونستم نگاهش کنم....
بین دونفرمون تویه اون شلوغی چهارراه سکوته عجیبی داشت دیونم میکرد...
سریع ازجام بلند شدم زانوهامو تکوندم یه بوس از پیشونیش کردمو نگاهمو ازش دزدیدم و تند تند ب راهم ادامه دادم ...
هفت هشت قدم ک رفتم برگشتم نگاهش کردم اونم همونجوری داشت نگام میکرد ...
بچه بود ولی فهمیده بود .....
یه دست بهش تکون دادمو رفتم بقضم دیگه ترکیده بود اشکام دیگه در اختیارم نبودن پلک نزده میریختن ...
مردم نگام میکردن ولی واسم مهم نبودن دیگه از ابرومم نمیترسیدم یه جمله اومده بود تو ذهنم قهقه میزدم میخندیدم و اشک میریختم و راه میرفتم بیخیال همه کس و همجا .....
اون جمله این بود.....
بنام خداوند پناه بی پناهان...
⚡️📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🦋°❀°
°❀°🦋°❀
#بخونید_قشنگه
💞دیشب اسنپ گرفتم.
ماشین اومد دیدم یه دختر خانم هم جلو نشسته
گفتم شاید مسافره و دقیقا همینجا که من اسنپ گرفتم میخواد پیاده بشه. یکم صبر کردم دیدم پیاده نشد. رفتم جلو تا اومدم بپرسم قضیه چیه دختره گفت آقا ببخشید من بابام بلد نیست با اسنپ کار کنه من اومدم یادش بدم اگه مشکلی داره داره یا من پیاده بشم یا شما کنسل کنید. گفتم نه بابا چه مشکلی. گفت شما اولین مسافر اسنپش هستید. تو طول مسیر به باباش یاد میداد که چجوری از نقشه استفاده کنه و...
باباش کارگر کارخونه بود و تازه یه پراید خریده بود.باباش به شوخی میگفت یاد گرفتم تورو خواستم ببرم دانشگاه به قیمت اسنپ ازت پول میگیرم.
حقیقتا هم دلم شکست از دیدن اینکه یه نفر از صبح تا شب و شب تا صبح باید دنبال دراوردن یه لقمه نون باشه هم با دیدن دخترش که اینجوری با عشق کمک پدرش میکرد خوشحال شدم.
بخاطر اینکه اولین مسافرش بودم کرایه رو دو برابر بهش دادم و گفتم خدا کنه دستم برات خوب باشه.
❤️داستان کوتاه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی لحظه ها خیلی سخت میگذشت پشت پنجره نشسته بودم و از شدت اس ترس همه ناخونا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
صبح روز بعد تازه صبحانه خورده بودیم که زنعمو چادر به سر رفت بیرون از سیمین و سوسن خبری نبود دوساعت بعد زنعمو با خوشحالی به خونه برگشت موقع ناهار سیمین و سوسن نیومدن خان بابا هم که پرسید زنعمو گفت یکم کسالت دارن
بعد از ناهار واسه دیدن فرهاد رفتم ته باغ و چقدر جفتمون از اینکه قرار بود بهم برسیم خوشحال بودیم انقدر از روزایی که قرار بود با هم بگذرونیم و حتی تعداد بچه هامون گفتیم که زمان از دستمون در رفته بود به خودمون که اومدیم دیدم خورشید داره غروب میکنه از فرهاد خدافظی کردم و به سرعت به سمت عمارت رفتم نزدیکای عمارت مازیارو تو باغ دیدم رنگ از رخم پرید نمیدونم تو باغ چیکار میکرد آخه معمولا نمیومد سمت باغ یعنی اصن کسی جز من نمیومد تو باغ اولش فکر کردم منو دیده ولی انگار چیزی ندیده بود آخه باغ خیلی بزرگ بود از اونجایی که مازیار وایساده بود تهش اصلا مشخص نبود مازیار با دیدن من باز چهرش خ شمگین شد و پرسید کجا بودی این اولین بار بعد از اون اتفاق بود که باهم همصبحت میشدیم هنوزم ازش میترسیدم مخصوصا اینکه تنها هم بودیم یه لحظه فکر فرهاد اومد تو ذهنم و دلم گرم شد همین دلگرمی باعث شد جرات پیدا کنم و جواب مازیار و ندم به سرعت دوییدم رفتم سمت عمارت من که تا چند روز دیگه از اینجا میرفتم دیگه هرچی میخواد بشه بزار بشه به اتاق که رسیدم مادرم عص بانی بود از اینکه دیر اومده بودم میگفت دیگه خوبیت نداره برم باغ و باید بیشتر حواسمبه رفتارم باشم نا سلامتی دارم عروس خان میشم اونم ماشالله خان