eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚜️حکایت ⚜️ تنها چیزی ک داشتم برای درمان مریضی بچم حلقه ازدواجم بود ک اونم فروختمو از طلافروشی درومدم ... سیگارمو گذاشتم گوشه لبمو روشن کردم هوا بقدری سرد بود وسوز داشت ک نتونستم بکشم یه کام گرفتمو پرتش دادم... دونه های بارون درشت تر شده بود ... یقه کاپشنمو بالا دادمو دستامو مشت کردمو چپوندم تو جیبم یکم خودمو مچاله کردم و راه افتادم سمت بیمارستان.... نزدیکایه بیمارستان بودم سرمو بالا اوردم ک ببینم ماشین نمیاد برم اونسمت خیابون یلحظه چشمم افتاد ب پیاده رو .چیزی مثل یک پتک باصورتم برخورد کرد... 30 ثانیه ای گیجو منگ بودم ب خودم اومدم دیدم تویه این سرما دختر بچه ای 6 یا 7 ساله با یه تیشرت و یه شلواره نازک ،پاهایه برهنه کز کرده کنجه یه مغازه ک هرازگاهی صاحب مغازه ب شیشه میزد و با دستش ب دختربچه میفهموند ک ازونجا بره... با صدای بوق ماشین ها ب خودم اومدم و رفتم سمتش و پرسیدم عمو اینجا چکار میکنی خانوادت کجان... ترس عجیبی تو نگاهش بود انگار منتظر اذیت شدن بود...یا شایدم کتک خوردن با دستپاچگی گفت دارم....... پدر مادر دارم الان میان میبرنم .... ولی چشمها نمیتونن دروغ بگن اونم چشمهایه معصوم این بچه... نگا پاهاش کردم از سرما نوک شست ماشو با ته پاشنه پاشو فقط زمین گذاشته بودو وسط پاشو بالا اورده بود ک کمتر یخ کنه.... گفتم باشه عموجان ولی صبر کن برات لباس بخرم هم گرمت بشه هم خوشگل بشی بری خونه.....یه حس خوشحالی با دروغ و ترس تو چشماش بود و چیزی نمیگفت ولی چشماش دنبالم میکرد...بلند شدم رفتم تو همون مغازه پشت سرش کاپشنو ژاکت و شلواروکفش براش خریدمو اومدم .... موقع پوشیدن لباساش اینقد ذوق داشت ک با لباساش حرف میزد و منو فراموش کرده بود که کنارشم..... کفشاشو پاش کردم رو زانوهام نشستم داشتم بند کفششو میبستم گفت عمو...گفتم جان عمو...پرسید براچی این لباسارو برام خریدی....نگاهش خوشحال بود ولی انگار نپذیرفته بود ک یه انسان میتونه بدون دق دادن زجردادن کمک کسی کنه.... گفتم عمو اینا جایزته....گفت مگه چکار کردم...سرمو بالا آوردم و گفتم چون خیلیییی قشنگ زجر میکشی و نگاهمو ازش دزدیدم ک بقضم نترکه و ببینه....اونم سکوت کرد انگار فقط کلمه زجرو میفهمید.... بند اون کفششو داشتم میبستم ک دوباره صدام کرد عمو....گفتم جان عمو گفت عموشما خدایی.... گفتم ن قربونت من بنده خداام....یدفه گفت آها میدونستم که باهاش نسبتی داری..... با 45 سال سن و تجربه این سالها نمیدونستم چی بگم... نمیتونستم نگاهش کنم.... بین دونفرمون تویه اون شلوغی چهارراه سکوته عجیبی داشت دیونم میکرد... سریع ازجام بلند شدم زانوهامو تکوندم یه بوس از پیشونیش کردمو نگاهمو ازش دزدیدم و تند تند ب راهم ادامه دادم ... هفت هشت قدم ک رفتم برگشتم نگاهش کردم اونم همونجوری داشت نگام میکرد ... بچه بود ولی فهمیده بود ..... یه دست بهش تکون دادمو رفتم بقضم دیگه ترکیده بود اشکام دیگه در اختیارم نبودن پلک نزده میریختن ... مردم نگام میکردن ولی واسم مهم نبودن دیگه از ابرومم نمیترسیدم یه جمله اومده بود تو ذهنم قهقه میزدم میخندیدم و اشک میریختم و راه میرفتم بیخیال همه کس و همجا ..... اون جمله این بود..... بنام خداوند پناه بی پناهان... ⚡️📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
‌ 🦋°❀° °❀°🦋°❀ 💞دیشب اسنپ گرفتم. ماشین اومد دیدم یه دختر خانم هم جلو نشسته گفتم شاید مسافره و دقیقا همینجا که من اسنپ گرفتم میخواد پیاده بشه. یکم صبر کردم دیدم پیاده نشد. رفتم جلو تا اومدم بپرسم قضیه چیه دختره گفت آقا ببخشید من بابام بلد نیست با اسنپ کار کنه من اومدم یادش بدم اگه مشکلی داره داره یا من پیاده بشم یا شما کنسل کنید. گفتم نه بابا چه مشکلی. گفت شما اولین مسافر اسنپش هستید. تو طول مسیر به باباش یاد میداد که چجوری از نقشه استفاده کنه و... باباش کارگر کارخونه بود و تازه یه پراید خریده بود.باباش به شوخی میگفت یاد گرفتم تورو خواستم ببرم دانشگاه به قیمت اسنپ ازت پول میگیرم. حقیقتا هم دلم شکست از دیدن اینکه یه نفر از صبح تا شب و شب تا صبح باید دنبال دراوردن یه لقمه نون باشه هم با دیدن دخترش که اینجوری با عشق کمک پدرش میکرد خوشحال شدم. بخاطر اینکه اولین مسافرش بودم کرایه رو دو برابر بهش دادم و گفتم خدا کنه دستم برات خوب باشه. ❤️داستان کوتاه ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی لحظه ها خیلی سخت میگذشت پشت پنجره نشسته بودم و از شدت اس ترس همه ناخونا
صبح روز بعد تازه صبحانه خورده بودیم که زنعمو چادر به سر رفت بیرون از سیمین و سوسن خبری نبود دوساعت بعد زنعمو با خوشحالی به خونه برگشت موقع ناهار سیمین و سوسن نیومدن خان بابا هم که پرسید زنعمو گفت یکم کسالت دارن بعد از ناهار واسه دیدن فرهاد رفتم ته باغ و چقدر جفتمون از اینکه قرار بود بهم برسیم خوشحال بودیم انقدر از روزایی که قرار بود با هم بگذرونیم و حتی تعداد بچه هامون گفتیم که زمان از دستمون در رفته بود به خودمون که اومدیم دیدم خورشید داره غروب میکنه از فرهاد خدافظی کردم و به سرعت به سمت عمارت رفتم نزدیکای عمارت مازیارو تو باغ دیدم  رنگ از رخم پرید نمیدونم تو باغ چیکار میکرد آخه معمولا نمیومد سمت باغ یعنی اصن کسی جز من نمیومد تو باغ اولش فکر کردم منو دیده ولی انگار چیزی ندیده بود آخه باغ خیلی بزرگ بود از اونجایی که مازیار وایساده بود تهش اصلا مشخص نبود مازیار با دیدن من باز چهرش خ شمگین شد و پرسید کجا بودی این اولین بار بعد از اون اتفاق بود که باهم همصبحت میشدیم هنوزم ازش میترسیدم مخصوصا اینکه تنها هم بودیم یه لحظه فکر فرهاد اومد تو ذهنم و دلم گرم شد همین دلگرمی باعث شد جرات پیدا کنم و جواب مازیار و ندم به سرعت دوییدم رفتم سمت عمارت من که تا چند روز دیگه از اینجا میرفتم دیگه هرچی میخواد بشه بزار بشه به اتاق که رسیدم مادرم عص بانی بود از اینکه دیر اومده بودم میگفت دیگه خوبیت نداره برم باغ و باید بیشتر حواسم‌به رفتارم باشم نا سلامتی دارم عروس خان میشم اونم ماشالله خان
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌⭐الهی آسمون دلتون نور بارون ⭐چراغ خونتون روشن ⭐فرداتون قشنگتر از هر روز ⭐آسوده بخوابید ڪه ⭐خدا مواظب همه چیز هست 🌹شبتون آرام و در پناه خداوند مهربان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📅 تقویم نجومی و دینی روز سه‌ شنبه ✴️ سه‌شنبه | ۱۶ دی / جدی ۱۴۰۴ 📆 ۱۶ رجب ۱۴۴۷ | ۶ ژانویه ۲۰۲۶ 🕌 مناسبت‌های دینی و اسلامی 💐 خروج حضرت فاطمه بنت اسد سلام‌الله‌علیها از کعبه معظمه پس از ولادت امیرالمؤمنین حضرت علی علیه‌السلام 📌 (۱۰ سال قبل از هجرت) 🌙⭐️ احکام و توصیه‌های دینی ❇️ امروز برای انجام امور زیر مناسب است: ✅ آغاز ساخت‌وساز، بنایی و گذاشتن خشت بنا 📛 اما پرهیز شود از: جابه‌جایی‌ها و نقل‌وانتقال دیدارها و ملاقات‌های مهم 👶 نوزاد متولدشده بعدازظهر، رفتاری صالح و اعمالی نیکو خواهد داشت. 🤕 بیمار امروز بهبود می‌یابد؛ ان‌شاءالله. ✈️ سفر: مسافرت در این روز احتمال حادثه دارد و در صورت ضرورت، همراه با صدقه انجام شود. 🔭 احکام و اختیارات نجومی 🌖 قمر در برج اسد (شیر) قرار دارد و از نظر نجومی برای امور زیر نیک است: ✳️ خرید حیوانات و چهارپایان ✳️ فصد، حجامت و امور خون‌گیری ✳️ کندن چاه، کانال و آبراه 📛 ولی مناسب نیست برای: پوشیدن لباس نو برای اولین‌بار مسافرت 💑 مباشرت و برگزاری عروسی در امشب مکروه است. 💇‍♂️💉 احکام بهداشتی 💇‍♂️ اصلاح سر و صورت: طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در این روز قمری موجب حزن و اندوه می‌شود. 💉 حجامت و خون‌دادن: 🔴 خون‌دادن، حجامت، فصد و زالو انداختن در این روز نیک و موجب فرج و نشاط است. ✂️👕 احکام فردی ✂️ ناخن گرفتن: سه‌شنبه برای گرفتن ناخن روز مناسبی نیست و در برخی روایات به پیامدهای ناخوشایند اشاره شده است. 👕👚 دوخت و دوز لباس نو: بریدن و دوختن لباس نو در این روز مناسب نیست و شخص از آن لباس خیری نخواهد دید. 📌 در روایتی آمده است که ممکن است آن لباس دچار آسیب، سرقت یا حادثه‌ای ناخوشایند گردد. 🙏 استخاره، اذکار و اعمال معنوی ✅ بهترین زمان استخاره در روز سه‌شنبه: 🕰 از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۲ ظهر 🕰 و از ساعت ۱۶ عصر تا وقت خواب (عشای آخر) ❇️ ذکر روز سه‌شنبه: 📿 یا ارحم‌الراحمین — ۱۰۰ مرتبه ✳️ ذکر بعد از نماز صبح: 📿 یا قابض — ۹۰۳ مرتبه ✨ موجب رسیدن به آرزوها و خواسته‌ها می‌گردد. 😴 تعبیر خواب 🛌 خوابی که شب چهارشنبه دیده شود، تعبیر آن بر اساس آیه ۱۷ سوره مبارکه اسراء است: وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ... 📌 مفهوم آیه نشان می‌دهد رخدادی موجب اندوه و ناراحتی موقت خواب‌بیننده می‌شود، اما عاقبت آن خیر است و با صدقه و خیرات، آثار آن برطرف می‌گردد؛ تعبیر خواب را با شرایط خود تطبیق دهید. 💠 توصیه ویژه روز سه‌شنبه 📌 طبق روایات، روز سه‌شنبه منسوب به امام سجاد علیه‌السلام، امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام است. ✨ سفارش شده اعمال نیک و خیر این روز را به پیشگاه مقدس این بزرگواران هدیه کنیم تا ثواب آن دوچندان گردد. 🌸 زندگی‌تان سرشار از نور مهدوی و برکت الهی 🌸 📚 منابع
هرکه را عشق نباشد ، نتوان زنده شمرد وآنکه جانش زِ محبت اثری یافت نَمُرد ملک‌‌الشعرای بهار صبح تون  زیبا تون بخیر لحظه هاے زندگیتون مملو از خوشے و برڪـت☕️❄️🎄 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ .
🌼🍃در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند. 🌼🍃پیر قبیله از انجام این کار امتناع کرد .بزرگان قبیله دوباره فردی را به دنبال او فرستادند و پیام دادند که شما باید تصمیم نهایی را در مورد اشتباه این جوان بگیرید . پیر قبیله کوزه ای سوراخ را پر از آب کرد سپس آن را از پشت خود آویخت و به سمت بزرگان قبیله حرکت کرد . 🌼🍃بزرگان قبیله بادیدن او پرسیدند : قصه این کوزه چیست؟ پیر قبیله پاسخ داد : گناهانم از پشت سرم به بیرون رخنه می کنند بی آنکه به چشم آیند و امروز آمده ام که درباره گناه دیگری قضاوت کنم. بزرگان قبیله با شنیدن این سخن چیزی بر زبان نیاوردند و گناه مرد جوان را بخشیدند. ❣عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست ❣عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را ❤️داستان و خاطرات ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
جالبه بخــــونید👌 توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می‌بردیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می‌کنم و شما عمل می‌کنید... به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر! بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!! بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!! تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا بِبُر... عفونت از این‌جا بالاتر نرفته! لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می‌كرد خیلی تلخ... دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می‌کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی‌ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می‌کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده‌ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاقشان را تهیه می‌کردند و عده‌ای از خدا بی‌خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می‌کردند. شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه‌مان که دلال بود و گندم و جو می‌فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می‌گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می‌گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...!!! بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود... وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم.‌.. گندم و جو می‌فروختم... خیلی سال پیش... قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم... دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»، اما به هیچ‌وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم... 👤دکتر مرتضی عبدالوهابی، استاد آناتومی دانشگاه تهران ... ❤️داستان و خاطرات ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli