eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.8هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.6هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻روابط با فامیل هرجا و هر زمانی دیدی جایی میری که بهت احترام نمیزارن یا جوابگوی محبت هات نیستن خودتو کم کم بکش کنار، و به کاری سرگرم کن مثلا برو کلاسی که دوس داری بعد هم بهونه بیار که کار دارم بعضی جملات هم خیلی تاثیر گزارن تو اینجور مواقع اصلا نرید، بعدا بگید: ✔ "ببخشید کار داشتم وگرنه حتما دوست داشتم بیام پیشتون اما نشد." ✔ "یا بگید جسارت میکنم خیلی باهاتون راحتم امروز شرایط مهمانی تو خونه رو ندارم". 👈🏻 هرکی هم باهاتون خوب احوالپرسی نمیکنه عین خودش بشید. تو جمعشون هم زیاد نظر ندین، زیاد نگاهشون نکنید. مثلا طلاهاشونو میبینی سریع نگو مبارکه یا لباسشونو بزارید آخر وقت بگید یا اصلا نگید ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی صبح روز بعد تازه صبحانه خورده بودیم که زنعمو چادر به سر رفت بیرون از سی
فرداش خیاط اومد عمارت و چند دست پارچه هم آورده بود انتخاب کنم با ذوق پارچه هارو نگاه میکردم که متوجه حرفای خیاط و مادرم شدم خیاط یجورایی اخبار کل روستا دستش بود چون خونه همه رفت و آمد داشت میگفت دیروز زنعمو رو جلوی در خونه پیر حسن دیده بوده داشت به مادرم میگفت یکم بیشتر حواسشو جمع کنه حالا که بخت بهمون رو کرده مفت مفت از دستش ندیم پیرحسن اونجور که من شنیده بودم یه پیرمردی بود که میگفتن موهای سرش و حتی مژه هاش از وقتی به دنیا اومده بوده سفید بوده واسه همین از بچگی لقب پیرحسن رو بهش داده بودن تا الان که پیر شده روش مونده کارش دعا نویسی و رمالی بوده که خب اون موقع ها مردم خیلی به این چیزا اعتقاد داشتن حالا نمیدونم از رو اعتقادشون بوده یا واقعیت اکثر وقتا هم دعا گرفتن و طل سم کردم اتفاق میفتاده و درست در میومده مادرم به خیاط گفت این چیزا الکیه و خرافاته ولی از چهرش مشخص بود خودشم نگران شده اضطراب و دلشوره افتاد به جونم که نکنه واقعا زنعمو برام دعا گرفته باشه همش منتظر بودم ظهر بشه برم فرهادو ببینم تا بهش بگم زنعمو برامون دعا گرفته نکنه از هم جدامون کنن هرچی واسه لباسم ذوق و شوق داشتم دود شد رفت هوا اصلا نفهمیدم چجوری اندازه هامو گرفتن زیور همش اسپند دود میکرد و زیر لب برام صلوات میفرستاد ظهر که شد خواستم برم تو باغ دیدم مازیار جلوی در باغ وایساده پشیمون شدم و برگشتم از پشت پنجره کشیک میکشیدم ببینم کی میره یکم که گذشت لیلا مازیارو صدا کرد و من سریع به طرف باغ رفتم
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 بی او نمیشود.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داری‌بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیست‌بی او نمیشود جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش خیاط اومد عمارت و چند دست پارچه هم آورده بود انتخاب کنم با ذوق پا
چون زودتر رفته بود یکم معطل شدم تا فرهاد بیاد از پشت سرم صدای پا حس کردم ولی هرچی اطرافو نگاه کردم کسی رو ندیدم فکر کردم خیالاتی شدم دلشوره بدی داشتم خواستم بیخیال شم از دیدن فرهاد و برم ولی باز دلم طاقت نیاورد و صبر کردم تا اومد با نگرانی و استرس قضیه پیر حسن و براش تعریف کردم فرهاد کلی بهم خندید و گفت اینا همش خرافاته بهار تو چرا باور میکنی تو که اهل کتاب خوندن بودی پس باید بدونی الان همه چی رو علم پیش میره نه خرافات و این چرت و پرتا گفتم میدونم ولی همه میگن دعا گرفتن درسته فرهاد خب منم نگران شدم دیگه چیکار کنم فرهاد با شیطنت نگاهی بهم کرد و گفت میترسی منو از دست بدی آره و دوباره بلند زد زیر خنده با عصبانیت گفتم خیلی بدی فرهاد من از نگرانی و دلشوره حالت تهوع گرفتم بعد تو همش میخندی فرهاد خندیدنشو قطع و گفت نگران نباش هیچی و هیچکس نمیتونه منو تو رو از هم جدا کنه یعنی اصلا من نمیزارم من فرهاد خانم ها بهار خانوم فکر کردی کم کسی ام انقدر بهش اطمینان داشتم انقدر حرفاش آرامش بخش بود برام تا اضطراب درونم کم بشه ولی فقط کم شد ته دلم هنوزم دلشوره داشتم و با خودم فکر کردم تا سر سفره عقد نشینم این حس لعنتی ولم نمیکنه حس کردم بازم صدای پا شنیدم گوشامو تیز کردم و به فرهاد گفتم توام شنیدی؟ فرهاد گفت چیو گفتم صدای پا اومد وقتی اومدم اینجاهم صدای پا شنیدم فرهاد نکنه کسی دنبالمه فرهاد اومد جلو تر اطرافو نگاه کرد و گفت من چیزی نشنیدم بهار انقدر فکر و خیال الکی میکنی خیال برت داشته برو دختر خوب برو خانوم الان فقط باید به فکر مراسم عقد و زندگی مشترکمون باشی نبینم به این چیزا فکر کنیا خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی نمیافته یاد حرف مازیار افتادم سعی کردم فکرای منفی رو از خودم دور کنم از فرهاد خدافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کودک شش ماهه و سنگسار زن بی گناه😱 مردی زنی از جهینه گرفت. آن زن بچه ای شش ماهه برای او به دنیا آورد. شوهرش به نزد عثمان رفت و ماجرا را برای او گفت، خلیفه وقت دستور سنگسار کردن زن را داد. این مطلب به امام(ع) رسید. آن حضرت به سرعت پیش خلیفه وقت تشریف بردند و به او فرمودند: «چه کار می کنی؟ این زن نباید سنگسار شود. مگر نشنیدی که خدای متعال می فرماید: «وحملهُ وفصالُهُ ثلاثون شهراً»[1]، مدت حمل تا از شیر باز گرفتنش سی ماه است. و از طرفی می فرماید: «وَالوالداتُ یُرضعنَ أولادَهنَّ حولینِ کاملینِ»[2]، مادرانی که می خواهند شیر دادن را به فرزندان خود کامل سازند دو سال تمام شیرشان بدهند. پس شیر دادن بیست و چهار ماه و حمل شش ماه است». خلیفه وقت عذرخواهی کرد و گفت: به خدا این فکر را نمی کردم و دستور داد که او را برگردانند، به سرعت به سوی آن زن رفتند و دیدند که سنگسار شده است. این در حالی است که آن زن به خواهرش گفته بود که ای خواهر نگران نباش! واللّه که من خطایی مرتکب نشده ام آری! وقتی کسی زمامدار مسلمانان گردد که حکم الهی را در مسائلی که مردم همواره بدان مبتلایند نداند نتیجه اش این خواهد شد که اینگونه بی گناهانی کشته شوند و آبرویشان نیز در جامعه خدشه دار شود. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 گاهی بین زن و شوهر سر قضیه‌ای می‌شود و زن یا مرد به همسرش می‌گوید: "مطمئنم فلان مطلب را به من " و همسرش نیز با عصبانیت می‌گوید: "گفتم!" و سر همین قضیه، بگو مگو و مشاجره‌ی سختی رخ می‌دهد. 💠 پیشنهاد می‌شود با یک تغییر جزئی در خود از ایجاد مشاجره و تشدید شدن ناراحتی و عصبانیّت یکدیگر‌ جلوگیری کنید! مثلاً به همسرتان بگویید: "اگر فلان مطلب را گفتی شرمنده من ." یعنی کلمه‌ی "شرمنده نشنیدم" را بجای کلمه "نگفتی" به کار ببرید تا همسرتان نشده و فضای زندگی متشنّج نگردد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زنی که بشکند ؛ شاید بماند ... کنارت بخوابد ... غذایت را گرم کند ... کودکانت را بزرگ کند ... اما دوستت نخواهد داشت ...
°• همسرانه❤️ گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد. این کار هم همسرتان را به شما دلگرم می‌کند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر می‌کند ◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیت‌تان بردارند. ▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد. ▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد. •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• یکی از بزرگ‌ترین مشکل زوج‌ها در روابط ‌شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یک‌دیگر است. هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمی‌دهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکوم‌کردن و خاموش‌کردنِ طرف مقابل دارند. باید بدانید که بی‌اهمیتی به این موضوع باعث می‌شود زندگی‌تان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکل‌گیری کند.